SocialSystemsThinking – Telegram
SocialSystemsThinking
357 subscribers
130 photos
3 videos
40 files
34 links
اینجا محلِ مشقِ یادگیری هایِ جمعی از معلمان، در کلاس های مطالعات اجتماعی و تفکر با دانش آموزان پایه هفتم و هشتم است.

ارتباط با ادمین:
@BaharehMirzapour
Download Telegram
#فواید_نردبان_استنتاج
#خطاهای_شناختی_وادراکی
#مدل_ذهنی
#الگوهای_ذهنی
#ارتباط
#پیامد_رفتار
#طرحواره
#اعتمادبنفس

بخش دوم

پس از آنها من هم توضیحاتی درباره اختلال ها دادم. سپس از آنها پرسیدم خاطرتان هست پرسیدید چرا گاهی با اینکه می دانیم اطلاعات اشتباه را داریم انتخاب می کنیم باز هم به انتخاب مان ادامه می دهیم و همان انتخاب قبلی را می کنیم؟ گفتند بله، گفتم ما وقتی که به این دنیا می آییم در ذهن مان هیچ تصوری نسبت به دنیای اطراف مان نداریم، مثلا نمی دانیم مرد مهربانی که شب ها با ما بازی می کند پدر ماست و یا حتی نمی دانیم او مرد است و یا نمی دانیم خانمی که ما را در آغوشش می گیرد و به ما محبت می کند مادر ماست و یا نمی دانیم شکلی که چهار ضلع یکسان دارد مربع است اینها را کم کم در روابط اجتماعی که با دیگران و دنیای واقعی داریم کشف می کنیم.

چیزهایی که کشف می کنیم به مرور زمان تصور ما از این دنیا را درست می کند و کم کم تصوراتی نسبت به خودمان بدست می آوریم. مثلا اگر یک کاری انجام دهیم و پدر یا مادر ما اخم کنند می فهمیم کار بدی انجام دادیم، اگر چند بار دیگر همراه با آن کار، با اخم مواجه شویم یک الگو در ذهن مان شکل می گیرد که این کار را نباید انجام دهیم.

حالا به اینها که گفتم درباره کل طرز فکری که درباره دنیای واقعی و خودمان و دیگران داریم فکر کنید و حواس تان به این باشد که اینها طی سالیان در وجود ما شکل گرفته است و با یک بار نردبان استنتاج کشیدن به راحتی پیدا نمی شود و نمی توان آن را کشف کرد زیرا چیزهای پیچیده ای است.

تازه اگر برای مثال برای ارتباط های مختلفم با دیگران نردبان استنتاجم را رسم کنم و بفهمم اعتماد به نفسم پایین است و خودم را دست کم می گیرم یا معمولا فکر می کنم دیگران من را مسخره می کنند یا برای شان مهم نیستم و بخواهم آن را تغییر دهم باید حواسم به دو چیز باشد: اول حواسم را به این جمع می کنم که من با اعتماد به نفس پایین به دنیا نیامده ام و احتمالا طی سال های زندگی ام در اثر ارتباط ها و تعامل هایی که با اطرافیانم داشته ام این موضوع در ذهن من شکل گرفته است و دوم اینکه تغییر دادن ذهنیتم نسبت به اعتماد به نفسم به راحتی تغییر دادن لباسی که می پوشم نیست بلکه مانند تغییر دادن فرم بینی ام است و به عمل جراحی نیاز دارد، جراحی ای که در مغزم می کنم.

همانطور که دوست تان ارائه داد در بعضی از تعامل ها و ارتباط های مان الگوهایی در ذهن ما ایجاد می شود که به مرور زمان تبدیل به یک اختلال رفتاری یا یک اختلال شخصیتی می شود و در این حالت بهتر است برای ایجاد تغییر، از یک روانشناس بالینی کمک بگیریم و آن را تغییر دهیم.
اگر به فکر تغییرش نباشیم مشکل با ما بزرگ و بزرگ تر می شود و تغییر دادنش هم سخت و سخت تر می شود. البته در سن و سالی که شما قرار دارید می توانید با همین تمرین هایی که درباره نحوه فکر کردن و احساس کردن تان انجام می دهید بسیاری از الگوهای ذهنی تان را شناسایی کنید و برای تغییر آنها کارهای منظم و پیوسته و هدفمندی انجام دهید و تغییر را بعد از مدتی احساس کنید.

بعد یکی از بچه ها گفت خانم یک الگوی ذهنی من این است که هیچ وقت نمی توانم اگر از دست کسی ناراحت شدم به او ناراحتی ام را بگویم. همیشه در دل خودم می ریزم و برای همین همیشه در ذهنم دعواست و فکر می کنم هیچ کس من را نمی فهمد.
دوباره زمان مان به انتها رسید و موضوع دیگری در کلاس یادگیری مان رو شد: جرأت ورزی

به بچه ها گفتم کم کم داریم به پایان کلاس نزدیک می شویم، بیایید فردا ادامه ارائه های خطاهای شناختی و خطاهای ادراکی را داشته باشیم و به این هم فکر کنیم که وقتی تصمیم می گیریم که تغییراتی در زندگی مان شروع کنیم و با الگوهای ذهنی مان مواجه می شویم چگونه می توانیم آنها را رفع کنیم و به چه مهارت هایی نیاز داریم.

پایان
بهاره میرزاپور
۵ بهمن ۱۳۹۷

@SocialSystemsThinking
#ارسال_تجربه_یادگیری
#حل_مسأله
#همدلی
#دبستان
#عزت_نفس

#خاطره_نوشت_هایم:

امروز سر کلاس نمایش، درسا یه دفعه انگار که یه اتفاق خیلی بد براش افتاده باشه با ناراحتی گفت: خاله من نمایشنامه رو یادم رفت بیارم😰😔

بهار: تو که دیشب تلفنی به من گفتی چه چیزایی رو باید بیاریم، چرا خودت یادت رفت؟😲
مریم: حالا میخوای چیکار کنی؟😱

انگار اولین پیش فرض ذهنی بچه ها برای چنین مسائلی فقط نگرانی و سرزنش شنیدنه. 😤 خب ما در سبد وسایل همیشه یه نمایشنامه اضافه برای مربی ها داریم اما این فقط یه راه حل سریع برای گذشتن از مشکل بود و شاید اینطوری حال درسا هم مثل اول کلاس خوب نمیشد.

در همین حین و بین دیدم هر کدام از بچه ها خیلی خوب دارن با درسا #همدردی میکنن و #پیشنهادهایی رو برای حل شدن مشکلش میدن👌 خیلی این همدردی و پیشنهاد دادنهاشون برام قشنگ بود😍 و نمیخواستم این همدلی و کمک رسانیشون رو نادیده بگیرم.

یه دفعه به فکرم 💡رسید، من که اینقدر دلم میخواست بچه ها یاد بگیرن حداقل مشکلات کوچیکشون رو با فکر کردن حل کنن، خب الان وقتشه😜

لو ندادم که یه نمایشنامه دیگه هست😶😶

به درسا گفتم: بیا خاله این ماژیک برو رو تخته بنویس:
📍مشکل: جا گذاشتن نمایشنامه🎭
❇️ پیشنهادها:
هر کدام از بچه ها با هم فکر میکردن و راه حلی رو میگفتن و درسا مینوشت
1. زنگ بزنه مامانش بیاره
2. از روی یه نمایشنامه برای خودش بنویسه
3. بره کنار یکی که نمایشنامه داره وایسه تا از روی نمایشنامه اون بخونه
4. نمایشنامه یکی که خیییییلی نقش کمتری داره رو بگیره و موقعی که نقش اون رسید بده بهش

بعد بهش گفتم : حالا هر کدوم از این پیشنهادها رو بررسی کن ببین میشه انجام بدی یا نه؟ هر کدوم میشد جلوش تیک بزن و علتها رو هم بنویس
1.مسیر دوره و دیر میشه😩
2. زمان نداریم/سخته😓
3.بازیگر نقش باید حرکت داشته باشه و نمیشه یه جا وایسه🚶‍♂️
4.آهان. این میشه👏✔️

بچه ها اینقدر از اینکه خودشون یه راه حلی برای مشکل به وجود اومده پیدا کرده بودن لذت بردن و خوششون اومده بود که برای مشکل لباس نمایش هم به همین شیوه پیش رفتن و نتیجه گرفتن😁

حالا دیگه زمین و آسمان را مشکل میبینن ،کم مونده برای بارش برف هم راه حلی پیدا کنن😅


مجری و نویسنده: فریده بائی
@SocialSystemsThinking
Forwarded from  دست به کار شو
#روز_مادر #هدیه #طراحی #سلیقه #شخصی_سازی

چه تاثیرگذار !
برای روز مادر سفارش مخصوص گرفتم. 🙂
خاص مادرشون برای ایشون 😊


شما هم مایلید برای #مادر عزیزتر از جونتون، #هدیه_ویژه_خودتونو بدید که باسلیقه خودتون طراحی شده ؟ خوب #دست_به_کار بشید . 🙂

🤩 خبر 🌟 خبر 🌟 خبر 🤩


🌟 دنبال این هستی که
#ایده_شخصی خودت رو
بریزی تو کاسه عشق
بدی به #مادرت ؟ 😍
من آماده، سرحال و قبراق هستم 🥳
تا #باهم برای شما درستش کنیم. 🌟

@dastbekarsho
به نام خدا

#برچسب_زدن
#ناتوانی_آموخته_شده

بخش اول

در ادامه تمرین ارائه های #خطاهای شناختی گروه دیگری از بچه ها برای خطای برچسب زدن یک نمایش درست کرده بودند.

از بچه ها خواستم مقنعه خود را سر کنند تا از این فرایند جمعی فیلمبرداری کنیم. یکی از آنها گفت خانم من نمی توانم ناراحتم، از او درباره علت ناراحتی پرسیدم، گفت کتاب علومم از زنگ دوم گمشده است. گفتم بچه ها می خواهم درخواست کنم همگی بادقت جامیز و کیف تان را بگردید ممکن است یک خطا ایجاد شده باشد. همه گشتند اما کتاب پیدا نشد. بعد گفتم حالا بروید کمدتان را بگردید. بعضی هاشان وسایل دیگری که گم کرده بودند را پیدا کردند 😉 اما کتاب پیدا نشد.
دانش اموزم گفت خانم ممنونم به من توجه کردید، خودم می روم از کلاس بغلی می پرسم، امیدوارم پیدا شود.
درست است کتاب پیدا نشد اما ذهن مشغول او از مشغولیت درآمد و همراه کلاس شد.

بچه های نمایش شروع کردند. در نمایش شان با تعدادی از بچه های کلاس می خواستند شوخی کنند. از آنها اجازه گرفتند و نمایش را اجرا کردند. پس از نمایش هم از بچه ها عذرخواهی کردند اگر شوخی شان آنها را ناراحت کرده است. برایم ارزشمند بود که کسب اجازه و عذرخواهی با وجود اجازه را خودشان انجام دادند.

از آنجا که این خطا خیلی اهمیت داشت و بیشتر افراد دچار آن هستند فکر کردم بهتر است درباره آن بیشتر صحبت کنیم.

پای تخته رفتم و نوشتم برچسب زدن به یکدیگر و از بچه ها پرسیدم برچسب زدن به هم اگر زیاد شود چه اتفاقی می افتد؟

با کمک بچه ها اثر رفتار برچسب زدن را در یک حلقه بسته بررسی کردیم.

بچه ها از اثر برچسب زدن ناراحت بودند و گفتند این که خیلی بد است، یک برچسب می تواند این همه خراب کاری کند و کلی چیز دیگر را تحت تاثیر قرار دهد. حرف آنها را تایید کردم و گفتم حالا بیایید از زاویه کسی که یک برچسب به او خورده است نگاه کنیم. اگر این برچسب ها تکرار شود چه اتفاقی برایش می افتد؟ و حلقه دیگری کنار حلقه قبلی رسم کردیم.

بچه ها شواهدی از برچسب هایی که به آنها زده شده و هنوز که هنوز است و سال ها از آن گذشته و اذیت شان می کند گفتند.

پس از اینها گفتم همانطور که برچسب منفی مخرب است برچسب خوب، سازنده است البته باید حواسمان باشد که چطور برچسب می زنیم. یکی از بچه ها گفت اوایل سال X نمی توانست والیبال بازی کند و می گفت من نمی آیم زیرا بازی شما را خراب می کنم و من انقدر به او گفتم تو می توانی که الان والیبالش حرف ندارد.

از او تشکر کردم و بعد از صحبت او برای آنها یک خاطره از خودم تعریف کردم.

گفتم من خیلی خوب می توانم حلقه هولاهوپ بزنم. دو سال پیش برادرزاد ه ام که سه سال داشت پیش من آمد و گفت خوش به حالت عمه که می توانی حلقه بزنی من نمی توانم. از او پرسیدم دوست داری حلقه بزنی؟ گفت آره. گفتم می خواهی حلقه ات را بیاوری و با هم تلاش کنیم حلقه بزنیم، اگر تلاش کنیم یاد می گیریم و حلقه می زنیم. گفت باشه و شروع کردیم. نزدیک به پنجاه بار با هم حلقه زدیم. هر بار که حلقه می افتاد بر می داشتیم و دوباره از اول می شمریدم و می زدیم. یک دو سه، افتاد. دوباره یک دو سه. ... بار چهلم را که رد کردیم تا بیست تا حلقه می توانست بزند و حلقه از کمرش نمی افتاد. خیلی خوشحال شده بود دوان دوان پیش مادرش رفت و گفت من فکر می کردم نمی توانم حلقه بزنم اما تلاش کردم و یادگرفتم. برق چشم هایش همین الان جلوی چشم هایم است. تا شب این جمله را بیش از ده بار گفت: من تلاش کردم و حلقه زدن را یادگرفتم.

بعد به بچه ها گفتم همان ابتدا می توانستم به او بگویم تو توانمند هستی حلقه بزن اما شاید او باور نمی کرد و ممکن بود از حلقه زدن خسته شود اما به او گفتم بیا با هم تلاش کنیم و هر بار که تعداد بیشتری می زد، تلاش او را تحسین می کردم. یکی از بچه ها پرسید خانم چرا انقدر برایش وقت گذاشتید و دیگری گفت خوب معلوم است، او برادرزاده خانم است، گفتم علاوه بر این، برای اینکه برایم مهم بود یک بچه به خودش برچسب «نمی توانم حلقه بزنم» را نزند زیرا ممکن بود این «نمی توانم» را بعدا به چیزهای دیگری هم در زندگی اش بزند.

ادامه دارد ...

@SocialSystemsThinking
#برچسب_زدن
#ناتوانی_آموخته_شده

بخش دوم

بعد به بچه ها گفتم بیایید با هم یک تمرین کنیم، هر کدام از شما از جایش بلند شود و با زبان دیگری درباره یکی از برچسب هایی که به او زده شده است یک جمله بگوید:

من هنوز یادنگرفته ام از حقم دفاع کنم
من هنوز یادنگرفته ام والیبال بازی کنم
من هنوز یادنگرفته ام اعتماد به نفسم را زیاد کنم
من هنوز یادنگرفته ام برای درس هایم درست برنامه ریزی کنم
من هنوز یادنگرفته ام به کسی که دوستش دارم بگویم دوستت دارم
من دوست دارم برای اینکه بهتر والیبال بازی کنم بیشتر تلاش کنم
من برای اینکه بهتر ساز بزنم بیشتر تلاش می کنم
من هنوز یادنگرفته ام برای این که بیشتر اعتماد به نفسم را زیاد کنم، چگونه تلاش می کنم
من هنوز یادنگرفته ام با دیگران ارتباط برقرار کنم
من هنوز یادنگرفته ام نه بگویم

زنگ خورده بود اما همه بچه ها صبر کردند تا همه یک جمله بگویند در پایان از آنها پرسیدم بچه ها از گفتن این جملات چه احساسی داشتید؟

چقدر حس خوبی داریم
اصلا ناراحت نشدیم
چقدر مثبت گفتیم
کلی انرژی گرفتیم که یادبگیریم و تلاش کنیم

از آنها تشکر کردم و گفتم برای سه شنبه چند تا از چیزهای دیگری که دوست دارید برای آنها تلاش کنید و یادشان بگیرید را بنویسید و با خود بیاورید. لبخند زدند و گفتند چشم و از هم خداحافظی کردیم.

پایان
بهاره میرزاپور
٧ بهمن ٩٧

@SocialSystemsThinking
#ارسال_تجربه_یادگیری

#خاطره_نوشت_هایم:

کلاسهای قرآن همیشه تو ذهنمون یه سری کلاس خشک و رسمی هست. 😣 خیلی فکر کردم که چه کنم تا کلاس قرآن به بچه ها خیلی خوش بگذره و براشون خاطره خوبی از مسجد بشه. از طرفی باید تند تند روش رو تغییر بدم تا برای بچه های متنوع امروز خسته کننده و تکراری نشه. 😉

وقتی صبح بچه ها اومدن مسجد ، بهشون گفتم الان اول میخوایم یه بازی که پیشنهاد خودتون باشه انجام بدیم. پیشنهاد بچه ها اسم فامیل اما روی تخته کلاس بود😜 خوب بچه ها گروهی 😅اسم فامیل بازی کردن.
#نکته: اینجاها آدم متوجه میشه که بچه های امروز بس که درگیر تکنولوژی شدن اصلا از بازی های زمان ما خیلی مطلع نیستن ، یا کسی باهاشون این بازی ها رو انجام نداده تا کیف کنن. (این رو قبلا برای دفعه اولی که این بازی رو انجام دادیم متوجه شده بودم).

حدود یک ربع به بازی پرداختیم اما اول صبحی این بازی کلیییی بچه ها رو سرحال کرده بود.😃 حالا رفتیم سراغ کلاس قرآن.

قبلا متوجه شده بودم که بچه ها دوست دارن ماژیک رو بگیرن تا بتونن پای تخته بنویسن. اصلا عشق ماژیک و تخته هستن. 😅خلاصه خیلی با نشاط از همون ب بسم الله کلاس رو شروع کردم، هر کدوم از بچه ها رو خیلی خوب و به جا اگر موضوعی میگفت تحویل میگرفتم.

برای شروع درس خیلی کوتاه یکی از درسها رو توضیح دادم و بلافاصله از بچه ها برای درس کمک گرفتم. این #مشارکت گرفتن از بچه ها برای درس خیلی موثر بود. یعنی بچه ها صرفا مستمع نبودن . هر کسی تو کتابش میگشت و کلمه ای با اون حرکت پیدا میکرد و بعد اجازه داشت بیاد پای تخته بنویسه 👌

این وسطها هم به کلاس شور و هیجان میدادم و اونهایی که میگفتن و مینوشتن رو کلی تشویق میکردم. تا جایی که یکی از بچه ها که اصلا فکرش رو نمیکردم بعد از اینکه کلمه اش رو پای تخته نوشت ، یهووو من رو تو آغوش خودش گرفت😍. دیدم بچه های دیگه هم انگار دلشون میخواد مربیشون رو بغل بگیرن. رو به بقیه بچه ها گفتم، خب بغلم هنوز جا داره هاااا🤗😅

خلاصه اینطوری شد که آخرای کلاس بچه ها پای تخته که میومدن ، کنار نوشته هاشون یه قلبم میکشیدن و بعد میرفتن مینشستن♥️ و از طرفی منم قربون صدقه اون قلبهاشون میرفتم و تا حد ممکن از روی تخته پاکشون نمیکردم.(یعنی به نقاشی بچه ها احترام گذاشتم)

حالا برای جلسه بعدش یه روش دیگه ای رو انجام دادم 😜

مجری و نویسنده: فریده بائی
@SocialSystemsThinking
Forwarded from Systems Thinking
💠دومین همایش یادگیری و تفکر سیستمی در مدرسه

🗓 چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۶ تا ۲۰
🏫 دانشگاه صنعتی شریف

توضیحات بیشتر و ثبت‌نام:
https://evnd.co/bWC39
Forwarded from Systems Thinking
عکس پایانی دومین همایش یادگیری و تفکر سیستمی در مدرسه
دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف
۲۴ بهمن ۱۳۹۷
@systemsthinking
بازي در كلاس درس٩٨-٩٧.pdf
3.2 MB
امسال با تعدادی از معلمانی که دغدغه برگزاری کلاس درس شاد دارند، در مجله رشد معلم فعالیت های مرتبط با این موضوع را می نوشتیم

فایل بازی ها تقدیم همراهان خوب این کانال است
@SocialSystemsThinking
عید فطر بر مسلمانان جهان مبارک باد
@SocialSystemsThinking
Forwarded from  دست به کار شو
کمال‌گرایی؛
دیروز، اینجا، روستایی که اغلب برای تعطیلات میام، برای چند لحظه توجهم به قله کوه روستا جلب شد_بلندترین قله کوه این روستا از رشته کوههای کرکس_به علت رنگ سنگهاش اهالی بهش میگن "کمر سیاه".
بچه تر که بودم همیشه آرزو داشتم یک بار کمرسیاه رو فتح کنم. قبلا تو فامیل چند نفر انجام داده بودند. شدنی بود. اینجا، موقع تعطیلات، بالارفتن از کوهها برای من و بقیه تفریح محسوب میشد، کمرسیاه اما غول مرحله آخر بود. هروقت پای نوردیدنش میومد وسط من میگفتم"هنوز آمادگی ندارم".
چند باری برنامه ریختیم که بریم و روی کوه آرزومون پرچم موفقیت بذاریم اما من همیشه سازم مخالف بود. اون زمان میتونستم یه موفقیت دلنشین رو تو کارنامه شخصیم ثبت کنم، اما هیچوقت پاهام رو روی کمرسیاه نگذاشتم.
دیروز دیدم که چقدر از کوه و کوهنوردی دور شدم، حالا اگر بخوام هم نمیتونم و از عهده و توانم خارجه.
درواقع اون سالها بدنم آماده بود؛ شاید ۱۰ از ۱۰ نبودم اما حداقل آمادگیم ۵ یا ۶ بود. ۵ یا ۶ ام رو ندیدم و بجاش دنبال ۹ و ۱۰ بودم.
حالا دیگه فتح کمرسیاه هیچی جز یه آرزو نیست، آرزویی که باید براش از ۱ یا ۲ شروع کنم.

@dastbekarsho

#کمالگرایی #دوخت_و_دوز #طرح
Forwarded from شبکه توسعه
🔳⭕️من آقای گاو هستم!

در یک مدرسه راهنمایی دخترانه کار می کردم و چند سالی بود که مدیر شده بودم. چند دقیقه مانده به زنگ تفریح، مردی با ظاهری آراسته وارد دفتر مدرسه شد و گفت: با خانم... دبیر کلاس دوم کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال کنم.

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو آمده. ایشان متوجه می شوند چه کسی آمده. تعجب کردم و موضوع را به خانم دبیر گفتم.
یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمیفهمم! از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود. با اکراه پذیرفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم!

معلم پاسخ داد خواهش میکنم، ولی ...
مرد ادامه داد شما بنده را به خوبی می شناسید. من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید... دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید ...
بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید. قطعاً من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم گفتگو کردند.
آن آقا، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و رفت. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم روی آن نوشته شده بود: دکتر فلانی عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ...

☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
خشونت آن گونه كه ما فکر می کنیم فقط محدود به خشونت فيزيكي و بدني نيست. عموما ما درگيري هاي فيزيكي یا تعرض جنسی را خشونت می دانیم. ولی واقعیت آنست که دامنة خشونت حوزه های گسترده تري دارد از جمله خشونت زبانی.

وقتی توهین می کنیم، قومی را مسخره می کنیم. صاحبان یک عقیده را تحقیر می کنیم. وقتی تهمت یا برچسب می زنیم یا تهدید می کنیم همه این ها خشونت است؛ منتها خشونت زبانی. بدون خون و خونریزی است. خشونت زبانی از درون می کُشد. تا حالا هیچ کس را دیده اید که به دلیل اینکه مسخره شده و یا فحش خورده باشد به اورژانس مراجعه‌ کند؟ یا به پلیس شکایت کند؟ قربانیان خشونت زبانی، اثری از جای زخم بر بدنشان یا مدرک دیگری ندارند.

خشونت ابتدا در ذهن شكل مي گيرد بعد خود را در زبان نشان می دهد و سپس زمینه ساز خشونت فیزیکی می شود. وقتی رهبر یک گروه سیاسی در جامعه، افراد طرف مقابل را احمق، مغرض و فاسد معرفی می کند، ما به عنوان طرفداران او آمادگی لازم را پیدا می کنیم که در زمان مناسب با ماشین از روی او رد شویم. چرا؟ چون دیگر او را شایسته زندگی نمی دانیم! وقتی در یک ورزشگاه صد هزار نفری، طرفداران تیم مقابل را با ده ها فحش آبدار و ناموسی می نوازیم، زمینه را برای زد و خورد بعد از بازی فراهم می کنیم. وقتی ما جریان رقیب را فریب خورده و عامل دست دشمن معرفی می کنیم، آنگاه حذف سیاسی و فیزیکی رقیب مشروعیت پیدا می کند.

وقتی دختر همسایه را داف خطاب می کنم، راننده کناری را یابو، مشتری را گاو، دانش آموزم را خنگ و فرد قانون مدار را اُسکُل، همه این ها خشونت های زبانی یعنی آمادگی برای خشونت رفتاری در آینده؛ از تعرض جنسی بگیرید تا صدمه فیزیکی.

چه باید کرد؟
اولین کار این است که مهارت گفتگو را بیاموزیم. فقدان مهارت‌های گفت‌وگو باعث می شود افراد نتوانند آن‌چه که مدنظر دارند را به‌زبان روشن بیان کنند و ایده و احساس خود را در یک کلام خشن و تند تخلیه می کنند. تمرین گفتگو تمرین تخلیه ذهن و قلب به شیوه ای غیرخشونت آمیز است.

دومین کار این است که به خودمان بارها و بارها یادآوری کنیم کشتن آدم ها فقط به فرو کردن چاقو در سینه آنان نیست. دختر یا پسر، زن یا مردی که شخصیت اش تخریب شده، شرافت اش لکه دار شده، عزت نفس اش لگدمال شده دیگر زندگی نرمال نخواهد داشت. به خودم یادآوری کنم که جریان رقیب من، طرفداران تیم مقابل، صاحبان دین و مذهب و اندیشه متفاوت از من، نه بی شعور هستند نه فاسد نه احمق نه هوس باز نه فریب خورده نه ... آن ها فقط انسان هستند درست و دقیقا مانند من! آنگاه یاد خواهم گرفت کلمه گاو را فقط و فقط برای خود گاو بکار بگیرم نه کمتر و نه بیشتر.

مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
SocialSystemsThinking
Sticker
🌸ولادت بانو حضرت معصومه(س) و روز دختر بر تمام دختران مبارک🌸

@socialsystemthinking
#الگوی_انتقال_فشار_به_مداخله_گر_بیرونی
#مسئولیت_پذیری

دیروز با دوستی ملاقات کردم که در کنکور انسانی ٩٨ شرکت کرده بود.

او قبلا لیسانس خود را از دانشگاه تهران اخذ کرده بود و این بار می خواست برای رشته دیگری اقدام کند.

لابلای صحبت هایش گفت: "من اگر جای وزیر علوم بودم یک دستور صادر می کردم"، پرسیدم که چه دستوری؟

گفت: "تمام سالن پر بود از زباله هایی که کنکور دهندگان در حین آزمون تولید کرده بودند ، واقعا صحنه ناپسندی بود. با خودم فکر کردم این بچه ها شش سال در خانه و دوازده سال در مدرسه چطور پرورش یافتند که خودشان را مسئول زباله شان نمی دانند، به علاوه واقعا چنین افرادی چقدر مناسب آموزش عالی هستند؟ من اگر جای وزیر بودم دستور می دادم هر فردی که زباله اش را پس از آزمون جمع نکند، پاسخنامه اش باطل است".

شیوه پرورش خانوادگی و مدرسه ای ما بر اساس #الگوی_انتقال_فشار_به_مداخله_گر_بیرونی است.

این الگو می گوید وقتی با مسأله ای مواجه می شویم برای حل آن دو راه پیش روی ما است، اول اینکه یک نفر دیگر به جز خودمان مسأله را حل کند و دوم اینکه با توان درونی خودمان مسأله را حل کنیم. در هر دو حالت مسأله حل می شود اما به دلیل اینکه حل مسأله با توان درونی خودمان به دانش و مهارت نیاز دارد و یادگیری دانش و ایجاد مهارت با تأخیر همراه است و ما دوست داریم مسائل زودتر حل شود، اتفاق معمولی که می افتد، حل مسأله توسط دیگران است.

علاوه بر این، برای انجام مسأله با توان فردی، به توانایی حل مسأله نیاز داریم و حل مسأله ها توسط دیگران به مرور زمان توانایی حل مسأله توسط خودمان را کاهش می دهد، زیرا باعث می شود توانایی مورد نظر را یاد نگیریم.
برای مثال در خانه اگر دلمان طاقت زمین خوردن های کودکمان را نداشته باشیم و همیشه او را بغل کنیم، فرصت یادگیری راه رفتن را از او می گیریم، اگر در دوران دانش آموزی وسایل مدرسه فرزندمان را هر شب خودمان حاضر کنیم و در کیفش بگذاریم تا مبادا در مدرسه توبیخ شود، فرصت یادگیری مسئولیت نسبت به خود را از می گیریم. در مدرسه اگر همیشه از سؤال هایی امتحان بگیریم که فقط یک جواب مشخص دارد، فرصت پرورش تفکر واگرا و خلاق را مسدود کردیم و یا اگر همیشه ناظم باید وجود داشته باشد تا دعوا نشود و اگر دعوا شد، آن را فیصله دهد، بچه ها یادنمی گیرند چگونه تعارض های بین خودشان را حل کنند.

درباره این الگو یک اتفاق بدتر وجود دارد و آن این است که اگر در مورد فرزند یا دانش آموزمان، پیش از اینکه او از مسأله ایجاد شده ناراحت شود، اقدام به رفع مسأله کنیم، کم کم او مسئولیت خودش را نسبت به مسائل اطرافش از دست می دهد زیرا اصلا از آنها آگاه نمی شود که بخواهد حلش کند و همیشه انتظار برآورده شدن نیازها و رفع مشکلاتش را از اطرافیانش دارد.

شاید بی توجهی نسل آینده ساز کشورمان به زباله های خودشان در کنکور، طی سالیان متمادی در این الگو شکل گرفته است. شاید انقدر زباله های بچه ها را سرایدار جمع آوری کرده است، که آنها خودشان را مسئول جمع آوری زباله ای که تولید کرده اند نمی دانند.

این شیوه در طول زمان، انگیزه و توان درونی افراد را برای یادگیری و اقدام از بین می برد و نسلی ایجاد می کند که مسئولیت زندگی اش را بر گرده دیگران می بیند.

امیدوارم راه های برون رفت از این الگو را بطور جدی تری پیاده کنیم.

@SocialSystemsThinking
Imam reza: One's friend is his wisdom, and his enemy is his ignorance.
Usul al- Kafi, V:01, P:11.

امام رضا(ع): دوست هر کس عقل او و دشمنش جهلش است.
اصول کافی، جلد یک، صفحه ١١.

@socialsystemsthinking
Forwarded from 😷روان‌شناسی شرایط اضطراری 😷 (مینا نظری کمال)
#معرفی_کتاب

درمان #سوگ و #داغدیدگی #کودکان_و_نوجوانان
مدل #اردوگاه_سلامت_روان
ارزیابی، برنامه ریزی و آموزش

یکی از کتبی که بعد #زلزله_کرمانشاه، نیاز به محتوای آموزشی آن احساس میشد، همین کتاب اردوگاه سلامت روان است. امید راهبردها و تجاربی که ثمره حداقل 20 سال کار مولفین در حوزه سوگ و داغدیدگی کودکان و نوجوانان است، ایده های خوبی به سمن های حوزه #روانشناسی_بحران و #جامعه_شناسی_بحران بدهد.
مترجمین:

#مینا_نظری_کمال
#کوروش_قنبری
#اسماعیل_مردانی_زاده
#صدیقه_گلی_پور
#مینو_میری

تابستان 1398

#نشر_آرویج
#موسسه_سلامت_روان_تات
Channel| @traumapsy
Website| www.minanazarikamal.ir