من همیشه کورکورانه عشق ورزیدم و همهی خودمو واسش گذاشتم، چون میپرستیدمش، بدون فکر به اینکه ایا خودِ واقعیش همون ادم مقدسیه که تو ذهن منه؟ و وقتی نشونم داد که اون نیست، انکار کردم و گفتم الان واسه شرایط عوض شدی، الان خودتو گم کردی وگرنه درست میشی، و تا مدتها قبول نمیکردم.
خودمو گول زدم، اونقدر زیاد که دیدم نه تنها اونی که تو ذهنم بود رو ندارم و فقط یه ادم جدید که نمیشناسمشو زور میزنم بمونه کنارم بلکه خودمم از دست دادم.