Forwarded from Tangerine
من دلم میخواست یک ابر پنبهای رها باشم که بالاخره یه صبح زود بارون میشه. یا یه شاخه از یه درخت قهوه توی کلمبیا که نهایتش یه فنجون فرانسه میشه. یا چند قطره از آب نهر که میره یه جایی رو سرسبز کنه. یه گیاه داوودی که توی پاییز چند تا گل نارنجی میده. یه قسمت کوچیکی از تنه یه درخت سرو که کاغذ میشه و بعدا روش غزل شماره ٢٧ شکسپیر چاپ میشه. اولین اشعههای طلایی خورشید که صبح میتابن روی زمین. یا یه ستارهای خیلی دور از کهکشان راه شیری که سالها مرده اما نورش رو همچنان میشه دید. اما من هیچکدوم اینها نشدم. من آدم شدم و نمیدونم این دقیقا چه معنایی داره.
Forwarded from عین الدوله
باشه حالا خبر زامبی تکذیب شد. خبر اینکه ما داریم تو ایران زندگی میکنیم که واقعیت داره.