دیگه مثل آدم نمیتونم زندگی کنم. همهچیز من رو یاد تو میندازه.
- گرمای قلبِ کسی بودن چه حسی ممکنه داشته باشه؟
+ نمیدونم، تو چه حسی داری؟
+ نمیدونم، تو چه حسی داری؟
بعد از تو چیزی درست نشد، فقط من بیخیالتر ادامه دادم. طوری که انگار هیچوقت وجود نداشتی.
- من خیلی احمقم؟
+ چرا؟
- میدونم رفته. میدونم بهش گفتم: «برو جایی که حالت خوب باشه.» ولی مگه قرار نبود من اون "جایی" باشم که بهش پناه میبره و حالش خوب میشه؟
این منصفانهست؟
هی تمام راههای رفته و نرفته رو چک میکنم، هی از پنجره به در نگاه میکنم، هی خیره میشم به صفحهی گوشیم تا اسمش ظاهر بشه و بهخاطرش حس کنم قلبم میخواد بایسته،
که شاید بعد تمام این یک سال برگشت و گفت: «ببخشید که وقتی بهم نیاز داشتی نبودم، میتونیم یه شروع دیگه داشته باشیم؟» ولی نمیاد.
- حالا احمقم؟
+ احتمالا...
- تو هیچوقت درک نمیکنی که انتظار کشیدن چقدر حماقت نیاز داره.
+ و تو هم یاد نمیگیری کی رها کنی وقتی همهچیز «رهاشده» از قبل.
- ولی این منصفانه نیست.
+ زندگی اینطوری پیش میره.
+ چرا؟
- میدونم رفته. میدونم بهش گفتم: «برو جایی که حالت خوب باشه.» ولی مگه قرار نبود من اون "جایی" باشم که بهش پناه میبره و حالش خوب میشه؟
این منصفانهست؟
هی تمام راههای رفته و نرفته رو چک میکنم، هی از پنجره به در نگاه میکنم، هی خیره میشم به صفحهی گوشیم تا اسمش ظاهر بشه و بهخاطرش حس کنم قلبم میخواد بایسته،
که شاید بعد تمام این یک سال برگشت و گفت: «ببخشید که وقتی بهم نیاز داشتی نبودم، میتونیم یه شروع دیگه داشته باشیم؟» ولی نمیاد.
- حالا احمقم؟
+ احتمالا...
- تو هیچوقت درک نمیکنی که انتظار کشیدن چقدر حماقت نیاز داره.
+ و تو هم یاد نمیگیری کی رها کنی وقتی همهچیز «رهاشده» از قبل.
- ولی این منصفانه نیست.
+ زندگی اینطوری پیش میره.
- چرا ازش مراقبت میکنی؟
+ چون ازم مراقبت نشد. و من میدونم نداشتن کسی که بخوای بهش تکیه کنی، چقدر سختگیرانه بزرگت میکنه.
- اما تو داری آسیب میبینی...
+ تا وقتی که اون آسیب نبینه، من خوبم.
+ چون ازم مراقبت نشد. و من میدونم نداشتن کسی که بخوای بهش تکیه کنی، چقدر سختگیرانه بزرگت میکنه.
- اما تو داری آسیب میبینی...
+ تا وقتی که اون آسیب نبینه، من خوبم.