«خط شکستگی بالای لبم تیر میکشه و برای بوسیدهشدن التماس لبهات رو میکنه اما اتفاق نمیٱفته. چون نه تو هستی و نه اون خطِ شکستگی.»
رد رژهای تند و تابوشکن روی لیوان، فیلتر سیگار، دیوار، آینه، کاغذ، کتاب، نقاط مختلف بدن.››››››››
«حرف زدن با آدمها بیشتر وقتها از طریق کلمات سخته اما حرفزدن با زبان چشمها در سکوت، همیشه سختتره. چون کلمات شنیده میشن اما زبان چشمها رو هرکسی بلد نیست.
مثلا تو عاشق چشمهای منی اما زبانش رو یاد نگرفتی. و من؟
من... هر کاری کردم که حرف بزنمت.
با کلمات، نگاه، لمس، موسیقی، سکوت، تنبیه...
من سعی کردم حرف بزنمت اما جادهی بنبستی که یکطرفه ساخته بشه، هیچوقت تغییر نمیکنه.
نساختی؛ این رو هم ازت یاد گرفتم.
نه که سازنده نباشی. بودی فقط برای من نه.
توی جادههای بعدی بهتر با زبانت حرف بزن، همه مثل من صبورت نیستن.»
مثلا تو عاشق چشمهای منی اما زبانش رو یاد نگرفتی. و من؟
من... هر کاری کردم که حرف بزنمت.
با کلمات، نگاه، لمس، موسیقی، سکوت، تنبیه...
من سعی کردم حرف بزنمت اما جادهی بنبستی که یکطرفه ساخته بشه، هیچوقت تغییر نمیکنه.
نساختی؛ این رو هم ازت یاد گرفتم.
نه که سازنده نباشی. بودی فقط برای من نه.
توی جادههای بعدی بهتر با زبانت حرف بزن، همه مثل من صبورت نیستن.»
-کتابی که نوشته نشد، ریشه
«میخواستم با نمیدونم شروع کنم اما یادم افتاد چقدر از اینکه من با "نمیدونمها" شروع میکردم و تو با "بهخاطر دارم." دردت گرفته بود.
پس میگم میدونم داستان چیه که دارم پریشونتر و درموندهتر میشم.
من این روزها خوب غذا میخورم. در واقع بیش از حد.
خوب میخوابم. در واقع مامان میگه بیش از حد.
لباسهای خوب میپوشم. دنبال استایل خودمم. مسواکم رو مرتب عوض میکنم. نخ دندون هم. درسته مراقب رنگدونههای چایی و قهوه نیستم اما ذهنم تغییر رنگ دندونها رو به مرور، در نظر میگیره.
رنگهای شاد امتحان میکنم حتی وقتی به احساساتم مثل تیره و رنگهای سرد، هیچی نمیاد.
مینویسم، میرقصم، کتاب میخونم اما ناسالم.
میرم، میام. شلوغم. و افراد زیادی پیدا کردم برای ارتباط، اما بیش از حد.
تمامش یا با درموندگیه، یا افراط یا بیتعادلی و من میدونم که نمیدونم بعد از تو؛ نقطهی توقف کجاست.
اینکه چهقدر بخندم و گریه کنم که سرریز نشم؟
چقدر برقصم، بخونم، بخوابم، بنویسم که تمومتر نشم؟
اصلا بنویسم یا جمعش کنم کُنج قلبم؟
کجا متوقف شم که بیش از حد، برای سرحدم نشم؟
و من حین تمامشون، دارم نظم پیدا میکنم توی پریشونی و این رو مدیونتم. من مدیونم اما تو مسئول نیستی.
تو هیچوقت مسئول هیچکدوم نبودی جز "جلوم رو نگرفتن." درست جایی که باید.»
پس میگم میدونم داستان چیه که دارم پریشونتر و درموندهتر میشم.
من این روزها خوب غذا میخورم. در واقع بیش از حد.
خوب میخوابم. در واقع مامان میگه بیش از حد.
لباسهای خوب میپوشم. دنبال استایل خودمم. مسواکم رو مرتب عوض میکنم. نخ دندون هم. درسته مراقب رنگدونههای چایی و قهوه نیستم اما ذهنم تغییر رنگ دندونها رو به مرور، در نظر میگیره.
رنگهای شاد امتحان میکنم حتی وقتی به احساساتم مثل تیره و رنگهای سرد، هیچی نمیاد.
مینویسم، میرقصم، کتاب میخونم اما ناسالم.
میرم، میام. شلوغم. و افراد زیادی پیدا کردم برای ارتباط، اما بیش از حد.
تمامش یا با درموندگیه، یا افراط یا بیتعادلی و من میدونم که نمیدونم بعد از تو؛ نقطهی توقف کجاست.
اینکه چهقدر بخندم و گریه کنم که سرریز نشم؟
چقدر برقصم، بخونم، بخوابم، بنویسم که تمومتر نشم؟
اصلا بنویسم یا جمعش کنم کُنج قلبم؟
کجا متوقف شم که بیش از حد، برای سرحدم نشم؟
و من حین تمامشون، دارم نظم پیدا میکنم توی پریشونی و این رو مدیونتم. من مدیونم اما تو مسئول نیستی.
تو هیچوقت مسئول هیچکدوم نبودی جز "جلوم رو نگرفتن." درست جایی که باید.»
-کتابی که نوشته نشد، ریشه