اینا رو گفتم که برسیم به Egil Skallagrimsson. شاعر و جنگجوی نابغهای که اولین شعرش رو توی سه سالگی سرود! روحیهی خشن، تاریک و غیرقابل انعطافش اونو به یکی از بهترین شاعران اسکالدیک زمان خودش تبدیل کرد.
وقتی سه سالش بود پدرش اونو از رفتن به یه مهمونی منع کرد چون نمیتونست مستی خودش رو (درسته، توی سن سه سالگی) کنترل کنه و مهمونی رو بهم میریزه. پس اون به محض رفتن پدرش سوار اسب میشه و با صاحب مهمونی ملاقات میکنه و میگه:
Here I am at the hearth
Of my host, Yngvar
The Generous, who grants
Gold to heroic men;
Free-handed fosterer,
You'll find no three-year
Babe among bards
More brilliant than me
توی سن شش سالگی وقتی داشته با یه پسر بزرگتر از خودش بازی میکرده بخاطر اینکه به باخت نزدیک بوده دعوا راه میندازه و پسر بزرگتر هلش میده. پس میره خونه یه تبر میداره و سر پسر رو میشکافه و میکشش! بین دو خانواده جنگ میشه بعد از کشته شدن چندین نفر کنار میکشن.پدرش دعواش میکنه ولی مادرش میگه باعث افتخارشه. و حرفای مادرش رو تبدیل به شعر میکنه.
#Mythology
وقتی سه سالش بود پدرش اونو از رفتن به یه مهمونی منع کرد چون نمیتونست مستی خودش رو (درسته، توی سن سه سالگی) کنترل کنه و مهمونی رو بهم میریزه. پس اون به محض رفتن پدرش سوار اسب میشه و با صاحب مهمونی ملاقات میکنه و میگه:
Here I am at the hearth
Of my host, Yngvar
The Generous, who grants
Gold to heroic men;
Free-handed fosterer,
You'll find no three-year
Babe among bards
More brilliant than me
توی سن شش سالگی وقتی داشته با یه پسر بزرگتر از خودش بازی میکرده بخاطر اینکه به باخت نزدیک بوده دعوا راه میندازه و پسر بزرگتر هلش میده. پس میره خونه یه تبر میداره و سر پسر رو میشکافه و میکشش! بین دو خانواده جنگ میشه بعد از کشته شدن چندین نفر کنار میکشن.پدرش دعواش میکنه ولی مادرش میگه باعث افتخارشه. و حرفای مادرش رو تبدیل به شعر میکنه.
#Mythology
Fu Inlé
SKÁLD – Þat Mælti Mín Móðir
با سریال وایکینگز معروف شد ولی این ورژن اصلیش به زبان نورس باستانه. با سه ورژنی که خودم بیشتر از بقیه دوستشون داشتم.
ترجمهی دقیقش:
My mother wants a price paid
To purchase my proud-oared ship
Standing high in the stern
I'll scour for plunder.
The stout Viking steersman
Of this shining vessel:
Then home to harbour
After hewing down a man or two.
ترجمهی دقیقش:
My mother wants a price paid
To purchase my proud-oared ship
Standing high in the stern
I'll scour for plunder.
The stout Viking steersman
Of this shining vessel:
Then home to harbour
After hewing down a man or two.
دوتا کتاب آخر:
اولی خود اشعار و دومی توضیح و بررسی دقیق اون اشعاره که خوندنش اگه موضوعش واستون جالبه خالی از لطف نیست.
اولی خود اشعار و دومی توضیح و بررسی دقیق اون اشعاره که خوندنش اگه موضوعش واستون جالبه خالی از لطف نیست.
Fu Inlé
Photo
دختری بود به اسم Tislit. مراکشی با چهرهای شمالی و قلب کوههای اطلس. زیباترین دختر قبیلهشون بود و لبخندش سنگ رو هم آب میکرد.
یه روز وقتی که گلهی گوسفند خانوادهشون رو برای چرا برده بود یه پسر رو میبینه. قد بلند، زیبا، خندان. با هم صحبت کردن، خندیدن و حرفهای هم رو شنیدن. ولی وقتی اسم قبیلهی هم رو پرسیدن لبخند رو لب هاشون خشک شد. Isli پسری قبیلهای بود که دشمن قسم خوردهی قبیلهی دختر محسوب میشد.
ولی، واقعا از هم خوششون اومد بود. پس پنهانی به دیدن همدیگه ادامه داده و ساعتها باهم حرف میزدن.
تا اینکه یه روز Tislit رازش رو به مادرش گفت. و مادرش بعد از کمی فکر جواب داد که با پدرش درمیون میذاره. ولی دختر نباید انتظار برخورد خوبی رو داشته باشه.
و طبق پيشبينی مادرش، پدرش عصبانی شد.
از اونطرف Isli هم به پدرش گفته بود و رد شد. چون ازدواج اونا فقط به جنگ و قتل عام ختم میشد.
و دیگه هم رو ندیدن تا شبی که ماه کامل شد. وقتی Isli به محل قرارشون رسید دختر رو دید که نشسته و داره گریه میکنه.
هیچ کاری از دستش بر نمیومد. قبیلههاشون راضی نمیشدن و اگه فرار هم میکردن سرنوشتشوتون به مرگ ختم میشد.
پس تنها کاری که از دستش بر میومد رو انجام داد. همراه با دختر گریه کرد.
و با اشکهاشون دو دریاچه شکل گرفت. زیر نور ماه قسم خوردن که تا ابد باهم باشن و توی دریاچهها خودشون رو غرق کردن تا دیگه هیچ وقت از هم دور نشن.
و به این شکل Isli and Tislit lake of tears ساخته شدن.
دو قبیله در آخر باهم صلح کردن ولی هیچ چیزی روح اون دو نفر رو به زندگی بر نمیگردونه.
#Folklore
یه روز وقتی که گلهی گوسفند خانوادهشون رو برای چرا برده بود یه پسر رو میبینه. قد بلند، زیبا، خندان. با هم صحبت کردن، خندیدن و حرفهای هم رو شنیدن. ولی وقتی اسم قبیلهی هم رو پرسیدن لبخند رو لب هاشون خشک شد. Isli پسری قبیلهای بود که دشمن قسم خوردهی قبیلهی دختر محسوب میشد.
ولی، واقعا از هم خوششون اومد بود. پس پنهانی به دیدن همدیگه ادامه داده و ساعتها باهم حرف میزدن.
تا اینکه یه روز Tislit رازش رو به مادرش گفت. و مادرش بعد از کمی فکر جواب داد که با پدرش درمیون میذاره. ولی دختر نباید انتظار برخورد خوبی رو داشته باشه.
و طبق پيشبينی مادرش، پدرش عصبانی شد.
از اونطرف Isli هم به پدرش گفته بود و رد شد. چون ازدواج اونا فقط به جنگ و قتل عام ختم میشد.
و دیگه هم رو ندیدن تا شبی که ماه کامل شد. وقتی Isli به محل قرارشون رسید دختر رو دید که نشسته و داره گریه میکنه.
هیچ کاری از دستش بر نمیومد. قبیلههاشون راضی نمیشدن و اگه فرار هم میکردن سرنوشتشوتون به مرگ ختم میشد.
پس تنها کاری که از دستش بر میومد رو انجام داد. همراه با دختر گریه کرد.
و با اشکهاشون دو دریاچه شکل گرفت. زیر نور ماه قسم خوردن که تا ابد باهم باشن و توی دریاچهها خودشون رو غرق کردن تا دیگه هیچ وقت از هم دور نشن.
و به این شکل Isli and Tislit lake of tears ساخته شدن.
دو قبیله در آخر باهم صلح کردن ولی هیچ چیزی روح اون دو نفر رو به زندگی بر نمیگردونه.
#Folklore