Fu Inlé – Telegram
این بار شات نداریم.
روی تلویزیون با خانواده دیده شد.
بعد از ۴۸ ساعت بیدار بودن.
فیلم دیدن با خانواده.
دنبال کردن گیم اواردز تا شیش صبح و بیدار شدن و پرت کردن گوشی تو دیوار با دیدن تیمومی شالامی.
صبحونه خوردن توی کافه.
قدم زدن و پاساژگردی و ویندوشاپینگ.
الان آماده‌ام که تا شب بمیرم.
اسم دوست پسر کتالی ایده‌آل اومد.
و من الان Gavriel می‌خوام با موی کوتاه.
Fu Inlé
اسم دوست پسر کتالی ایده‌آل اومد. و من الان Gavriel می‌خوام با موی کوتاه.
اصلا منطقی نیست وه من یه شخصیت فرعی که برخلاف بقیه سارا جان اونقدر (با ر های فراوان) از چهره و هیکل و عضلات پتکورال و رکتوس و بایسپ و تریسپش تعریف نکرد رو دوست داشته باشم‌.
ولی گوریل آرومه. سرش تو کار خودشه و با دقت به حرفات گوش می‌ده و وسط حرفات نمی‌پره. تمام تلاشش رو می‌کنه تا ازت محافظت کنه و افکارت رو مسخره نمی‌کنه و احتمالا بوی فندوق می‌ده.
ببخشید ولی این باید اینجا باشه
A thousand pictures in my mind
In a painting of the past
I'm brushing over lines
And I'll paint them all again
Forwarded from I'm A Crazy One! (Տɑҽҽժҽհ)
بعد از کار توی معدن و زایمان، پیاز خرد کردن سخت‌ترین کار دنیاست.
"خیلی ناراحتم *از خنده پاره می‌شه*"
انجام این حرکت داره واسه‌م عادی می‌شه و همه‌ش تقصیر امیره.
Though I'm lacking in many ways, would you grant me the honor of loving you?
فحش PG13 موردعلاقه‌‌ی جدیدم خل و چله.
سینما برای من هیچ وقت کتاب نمی‌شه. چون هرکاری هم بکنه نمی‌تونه مهم‌ترین چیزی که کتاب داره رو به دست بیاره.
افکار شخصیت‌ها.
تو سینما ما تا اشک نبینیم تا حالت صورت رو نبینیم نمی‌تونیم بفهمیم شخصیت ناراحته یا عصبانی. تا وقتی خنده نمی‌فهمیم خوشحاله. تا وقتی حرف نزنه نمی‌دونیم چه خبره.
ولی با کتاب می‌تونی وسط افکار شخصیت بشینی، شخصیتی که با یک چهره‌ی بی‌حالت داره به عشقش نگاه می‌کنه و مغزش داره فریاد می‌کشه و التماس می‌کنه که اون فرد ترکش نکنه.
هیچ وقت این عمق رو با سینما پیدا نمی‌کنیم.
𝕷𝖚𝖓𝖆 𝕸𝖆𝖑𝖊𝖋𝖎𝖈𝖆𝖗𝖚𝖒🌙
این چیزیه که من همیشه میگم، وقتی میگن «واااا کتاب که خیلی حوصله سر بره! فیلمش بهتره!»
خیلیا هنوز متوجه فرق بین دیدن لطافت و توضیح لطافت نشدن‌. اینکه یک گلبرگ رو ببینی که توسط شخصیت لمس می‌شه با اینکه حس شخصیت رو بخونی وقتی اون گلبرگ رو لمس می‌کنه خیلی فرق داره.
تو نرمی گلبرگ رو توی فیلم حس نمی‌کنی، فقط می‌بینی.
بچه‌ها همسرم در کودکی
همسرم در کودکی بچه‌ها
Fu Inlé
من رو طوری بساز که قراره بخاطر خیانت به پادشاهی اعدام شم. در ملاُ عام.
اگر تنبلی محسوب نمی‌شه، تو رو در جهان‌سازی یکی از پلات‌های خیلی قدیمیم جا کردم. پلات رو توی این چنلم‌ گذاشتم تا داستان گیج‌کننده نباشه خیلی...

وانیا از وقتی که چشمش رو باز می‌‌کنه، می‌شنیده که قراره یک ناجی باشه. وانیا هیچ خاطره‌ای از خانواده‌ش نداشت و چندان اهمیتی نمی‌داد. اون در راس محفل، در قصر زندگی می‌کرد و بهترین آموزش‌ها رو می‌دید و مثل یک شاهزاده، مورد احترام قرار می‌گرفت.
اون یک میرابل کامل بود، و انگار تنها میرابلی که در صدسال اخیر پا به جهان گذاشته و می‌تونه در تکمیل شدن دوره ترمیم دیوار، از قدرتش استفاده کنه و ناجی باشه، ناجی تعداد بی‌شماری از جادوگران. نمی‌دونست چطور، فقط می‌دونست راه بهش الهام می‌شه و هر چقدر قدرتمندتر باشه، بهتر از پسش بر میاد.
روزی که دیلان، آلینس جاسوس، وارد محفل شد، چیزی به وانیا نگفتند. در واقع وانیا از چند روز قبل حسش می‌کرد، اما انگار واقعا کانی‌زادها به یک میرابل کامل عادت نداشتند و به راحتی بهش دروغ گفتند. حتی اون‌قدر احمق بودند که نمی‌فهمیدند این کاهش ناگهانی قدرت، برای وانیا ملموسه.
وانیا‌ شبانه، در خفا به زندان می‌ره و پسر رو می‌بینه. دیلان، از خون آنتونیا، ملکه آلینس‌ها بود‌. با وجود ماهیت دشمنش، قابل اعتمادبه‌نظر می‌رسید. شاید اینکه برای اولین‌بار جادو رو روی شونه‌هاش حس نمی‌کرد، قدرت تفکر رو ازش گرفته بود.
در چند روز اول هیچ حرفی نزدند، یعنی وانیا نزد. و بالاخره شبی که با اومدن صدایی از بیرون وانیا ترسید، دیلان بهش گفت واقعا احمقه که داره جونش رو برای کسایی فدا می‌کنه که حتی حاضر نیستن بهش حقیقت رو بگن.
در روزهای بعد، بیشتر توضیح می‌ده. از این می‌گه که وانیا باید بمیره، که روحش ذره‌ذره از تنش جدا می‌شه و تنش تا تجزیه کامل در یک قرن، عذاب می‌کشه. وانیا حاضر به باورشون نبود، اما وقتی که به قفسه کتاب‌های ممنوعه دست یافت، متوجه شد درسته. اون با مردن یا فداکاری مشکلی نداشت، ولی با مخفی بودن حقیقت ازش، نمی‌تونست کنار بیاد‌.
روزی که کشته شدن دیلان رو حس کرد، چیزی در قلبش شکست. خودش رو‌ مقصر می‌دونست. مقصر که چرا دیلان رو فراری نداده، چرا کمکش‌ نکرده... و دونستن این حقیقت که کشته شدن دیلان فقط برای افزایش قدرت خودش بود، بیشتر آزارش می‌داد‌.
وقتی که روز ترمیم، یعنی تولد بیست و سه سالگی وانیا فرا رسید، ندایی بهش الهام نشد، راهی جلوی خودش ندید. دروغ نمی‌گفت، اما برای مردم محفل، کسایی که تا روز قبل اون رو می‌پرستیدند، قابل باور نبود.
در سلولی حبسش کردند و سیترین‌ها و یاقوت‌‌ها و آزوریت‌ها رو به جونش انداختند تا با شکنجه، کار رو پیش ببرند. یک هفته‌ گذشت و نتیجه‌ای حاصل نشد و تصمیم گرفتند به راه آخر روی بیارن، انداختن وانیا در آتش شش قدرت.
تلخ ولی مفید بود که همچنان قدرت واقعی وانیا رو نمی‌دیدند و وانیا با اولین تلاشش تونست فرار کنه. در واقع، از قبل هم می‌دونست، فقط منتظر جنجالی‌ترین قدرت بود.
وقتی که‌ وانیا رو بر فراز آتش شش قدرت بردند، آتشی که قرار بود روحش رو از تنش جدا کنه و احتمالا به سمت دیوار بفرسته، وانیا با کوچیک‌ترین تلاشش تونست محفل رو به آتش بکشه.
با آتشی که قرار بود سوزونده بشه، تمام اون‌ها رو سوزوند. از سرزمینی که قرار بود نجاتش بده، چیزی جز خاکستری که خودش به وجود آورده بود، چیزی باقی نمونده بود.