Fu Inlé – Telegram
برم کیک درست کنم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
You're falling. Like how the sword of the last standing soldier of a defeated army fell to ground in despair and surrender, making a ringing metallic sound as it hit the harsh cold soil.
بیاین درمورد Tuatha Dé Danann بیشتر حرف بزنیم.

#Mythology
توی اساطیر کلیتک، مکانی وجود داره به اسم Tír Na nÓg. که حکم دنیای دیگه کنار دنیای انسان‌ها رو داره. جاییه که سن، غم، درد، رنج وجود نداره. و تنها راه رفتن بهش از طریق جادو بوده و هنوزم هست.
کسایی که توی تیرنانوک زندگی می‌کنن رو بهشون می‌گن تاها د دانن. که معنی‌ش می‌شه، مردمان الهه‌ی دانو. و به اختصار Tuatha Dé صداشون می‌زنن.
که خب بهتون گفتم قبلا چه کسایی هستن و چکار می‌کنن. و پادشاه تیرنانوک کسیه که اولین نژاد انسان‌ها رو خلق کرره و خدای مرگه.
بعضی وقت‌ها کسایی که توی تیرنانوک زندگی می‌کنن، انسان‌ها رو دعوت می‌کنن همراه خودشون برگردن و مدتی رو اونجا سپری کنن. و زنان تیرنانوک خیلی به این کار علاقه دارن. ولی تیرنانوک که مشکل خیلی بزرگ داره، زمان به یک شکل حرکت نمی‌کنه.
و اینجا می‌رسیم به یکی از بزرگترین افسانه‌های تیرنانوک.
سالیان پیش، ایرلند صاحب یکی از بزرگترین و قوی‌ترین جنگجویان دنیا بود که وظیفه‌ی حفاظت از پادشاه رو داشتن و بهشون می‌گفتن Fianna. رهبر این گروه مردی بود به اسم Fionn Mac Cumhaill که پسری داشت به اسم Oisín. و یکی از وظایف این گروه پاترول کردن اطراف کاخ و شکار افرادی بود که قصد آسیب به شاه رو داشتن.

پ.ن: توی ایرلند به پادشاهاشون High King می‌گن. Fionn Mac Cumhaill که پسری داشت به اسم Oisín.
توی یکی از همین روزها که اوشین و تعدادی از فیانا در حال پاترول کردن بودن از دور یه اسب سفید رو می‌بینن که داره به سمتشون میاد. و سوار اون اسب زیباترین زنی بود که اوشین تاحالا به چشم دیده بود.
موهای به رنگ آفتابی‌ که کمرش رو لمس می‌کردن و پیراهنی که با ستاره‌ها تزئین شده بود و چشم‌هایی که دنیا رو توی خودشون داشتن و هاله‌ی نوری که اطرافش رو احاطه می‌کرد.
و وقتی که اسب جلوی پای اوشین متوقف می‌شه، زن شروع می‌کنه به حرف زدن. با صدایی که قلب و روح اوشین رو تسخیر می‌کنه.
" من، نیو [Niamh]، فرزند پادشاه تیرنانوکم. سرزمینی که غم رو نمی‌شناسه و جایی که هیچکس هیچ وقت پیر نمی‌شه. چیزهای زیادی درباره‌ی جنگجویی به اسم اوشین شنیدم و اومدم تا دعوتش کنم با من به سرزمینم برگرده."
فقط یک نگاه کافی بود تا اوشین عاشق بشه و درخواست نیو رو برای سفر‌ به اون سرزمین ناشناخته قبول کنه. پس به فیانایی که همراهش بود گفت که به پدرش خبر بدن و بگن نگران نباشه، برای سرزدن بهش برمی‌گرده. و سوار اسب شده و همراه با نیو، دنیا رو ترک می‌کنه.
اوشین روزهای قشنگی داشت. هیچ نمی‌تونست توی تیرنانوک ناراحت باشه و حوصله‌ش سر بره. و خب نیو هم پیشش بود و همین باعث می‌شد نخواد به سرعت برگرده. ولی یه گوشه‌ی ذهنش همیشه درگیر پدرش، مردمش و سرزمینش بود. پس بالاخره از نیو می‌خواد که همونطور که آوردش، برش گردونه.
ولی اوشین نمی‌دونه که ۳۰۰ سال گذشته.
نیو بعد از کلی بحث و دعوا قبول می‌کنه. ولی به یه شرط. اوشین باید با اسب نیو برگرده و هیچ وقت پاش رو روی زمین انسان‌ها نذاره. اوشین قبول می‌کنه و برمی‌گرده. ولی وقتی می‌رسه می‌بینه هیچ چیز مثل سابق نیست. خونه‌ای که روزی محل زندگی‌ش بوده از بین رفته و هیچکس رو نمی‌شناسه. و وقتی از مردم می‌پرسه، اونا فیانا و پدرش رو جزئی از تاریخشون به یاد میارن.
همون موقع اوشین مرد پیری رو درحال حمل سنگ بزرگی می‌بینه. و وقتی که خم می‌شه تا کمکش کنه، تعادلش رو از دست می‌ده و روی زمین میفته. به محض لمس شدن بدنش توسط زمین، تمام ۳۰۰ سال عمرش برمی‌گرده.
و فقط اونقدری وقت داره که داستان زندگیش رو تعریف کنه.
اگه خونه ساکت شه وویس می‌گیرم
آه این سریال خیلی زیباست. و اقتباس خیلی قشنگی از اساطیر کلتیک(مخصوصا ایرلند) داره.
مرسی انون :>
↳「#CarnivalRow
↳「#CarnivalRow
↳「#CarnivalRow