سالیان پیش، ایرلند صاحب یکی از بزرگترین و قویترین جنگجویان دنیا بود که وظیفهی حفاظت از پادشاه رو داشتن و بهشون میگفتن Fianna. رهبر این گروه مردی بود به اسم Fionn Mac Cumhaill که پسری داشت به اسم Oisín. و یکی از وظایف این گروه پاترول کردن اطراف کاخ و شکار افرادی بود که قصد آسیب به شاه رو داشتن.
پ.ن: توی ایرلند به پادشاهاشون High King میگن. Fionn Mac Cumhaill که پسری داشت به اسم Oisín.
پ.ن: توی ایرلند به پادشاهاشون High King میگن. Fionn Mac Cumhaill که پسری داشت به اسم Oisín.
توی یکی از همین روزها که اوشین و تعدادی از فیانا در حال پاترول کردن بودن از دور یه اسب سفید رو میبینن که داره به سمتشون میاد. و سوار اون اسب زیباترین زنی بود که اوشین تاحالا به چشم دیده بود.
موهای به رنگ آفتابی که کمرش رو لمس میکردن و پیراهنی که با ستارهها تزئین شده بود و چشمهایی که دنیا رو توی خودشون داشتن و هالهی نوری که اطرافش رو احاطه میکرد.
موهای به رنگ آفتابی که کمرش رو لمس میکردن و پیراهنی که با ستارهها تزئین شده بود و چشمهایی که دنیا رو توی خودشون داشتن و هالهی نوری که اطرافش رو احاطه میکرد.
و وقتی که اسب جلوی پای اوشین متوقف میشه، زن شروع میکنه به حرف زدن. با صدایی که قلب و روح اوشین رو تسخیر میکنه.
" من، نیو [Niamh]، فرزند پادشاه تیرنانوکم. سرزمینی که غم رو نمیشناسه و جایی که هیچکس هیچ وقت پیر نمیشه. چیزهای زیادی دربارهی جنگجویی به اسم اوشین شنیدم و اومدم تا دعوتش کنم با من به سرزمینم برگرده."
فقط یک نگاه کافی بود تا اوشین عاشق بشه و درخواست نیو رو برای سفر به اون سرزمین ناشناخته قبول کنه. پس به فیانایی که همراهش بود گفت که به پدرش خبر بدن و بگن نگران نباشه، برای سرزدن بهش برمیگرده. و سوار اسب شده و همراه با نیو، دنیا رو ترک میکنه.
" من، نیو [Niamh]، فرزند پادشاه تیرنانوکم. سرزمینی که غم رو نمیشناسه و جایی که هیچکس هیچ وقت پیر نمیشه. چیزهای زیادی دربارهی جنگجویی به اسم اوشین شنیدم و اومدم تا دعوتش کنم با من به سرزمینم برگرده."
فقط یک نگاه کافی بود تا اوشین عاشق بشه و درخواست نیو رو برای سفر به اون سرزمین ناشناخته قبول کنه. پس به فیانایی که همراهش بود گفت که به پدرش خبر بدن و بگن نگران نباشه، برای سرزدن بهش برمیگرده. و سوار اسب شده و همراه با نیو، دنیا رو ترک میکنه.
اوشین روزهای قشنگی داشت. هیچ نمیتونست توی تیرنانوک ناراحت باشه و حوصلهش سر بره. و خب نیو هم پیشش بود و همین باعث میشد نخواد به سرعت برگرده. ولی یه گوشهی ذهنش همیشه درگیر پدرش، مردمش و سرزمینش بود. پس بالاخره از نیو میخواد که همونطور که آوردش، برش گردونه.
ولی اوشین نمیدونه که ۳۰۰ سال گذشته.
ولی اوشین نمیدونه که ۳۰۰ سال گذشته.
نیو بعد از کلی بحث و دعوا قبول میکنه. ولی به یه شرط. اوشین باید با اسب نیو برگرده و هیچ وقت پاش رو روی زمین انسانها نذاره. اوشین قبول میکنه و برمیگرده. ولی وقتی میرسه میبینه هیچ چیز مثل سابق نیست. خونهای که روزی محل زندگیش بوده از بین رفته و هیچکس رو نمیشناسه. و وقتی از مردم میپرسه، اونا فیانا و پدرش رو جزئی از تاریخشون به یاد میارن.
همون موقع اوشین مرد پیری رو درحال حمل سنگ بزرگی میبینه. و وقتی که خم میشه تا کمکش کنه، تعادلش رو از دست میده و روی زمین میفته. به محض لمس شدن بدنش توسط زمین، تمام ۳۰۰ سال عمرش برمیگرده.
و فقط اونقدری وقت داره که داستان زندگیش رو تعریف کنه.
و فقط اونقدری وقت داره که داستان زندگیش رو تعریف کنه.
𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉
اسم سریال مورد علاقهتونو بهم میگید؟
چون داشتم داستان میگفتم پس Carnival Row.
آه این سریال خیلی زیباست. و اقتباس خیلی قشنگی از اساطیر کلتیک(مخصوصا ایرلند) داره.
Fu Inlé
Dead Mother - 1910 - Egon Schiele
من باب علاقهی الک به قسمت تاریک حاملگی.
سرچ توضیحاتش رو هم به خودش میسپارم. از اونجایی که از هنرمندان نابغهای که زندگی سخت و مرگ زودهنگام دارن خوشش میاد.
سرچ توضیحاتش رو هم به خودش میسپارم. از اونجایی که از هنرمندان نابغهای که زندگی سخت و مرگ زودهنگام دارن خوشش میاد.
Forwarded from What lies beneath
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Your betrayal will be punished. Do not expect leniency
Mileena - MK 1
¤ https://news.1rj.ru/str/ToColoradoAndBack
Mileena - MK 1
¤ https://news.1rj.ru/str/ToColoradoAndBack