⌜⭒𝐌𝐲 𝐮𝐧𝐜𝐥𝐞 𝐡𝐚𝐝 𝐜𝐚𝐧𝐜𝐞𝐫, 𝐰𝐡𝐞𝐧 𝐈 𝐰𝐚𝐬 𝐬𝐭𝐢𝐥𝐥 𝐢𝐧 𝐜𝐨𝐥𝐥𝐞𝐠𝐞. 𝐈𝐭 𝐰𝐚𝐬 𝐭𝐞𝐫𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥. 𝐓𝐡𝐞 𝐝𝐨𝐜𝐭𝐨𝐫𝐬 𝐠𝐚𝐯𝐞 𝐡𝐢𝐦 𝐚 𝐟𝐞𝐰 𝐦𝐨𝐧𝐭𝐡𝐬, 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐞 𝐭𝐨𝐥𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐨𝐧𝐞, 𝐚𝐧𝐝 𝐝𝐨 𝐲𝐨𝐮 𝐤𝐧𝐨𝐰 𝐰𝐡𝐚𝐭 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐝𝐢𝐝? 𝐓𝐡𝐞𝐲 𝐜𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧’𝐭 𝐡𝐚𝐧𝐝𝐥𝐞 𝐢𝐭. 𝐓𝐡𝐞𝐲 𝐰𝐞𝐫𝐞 𝐬𝐨 𝐜𝐚𝐮𝐠𝐡𝐭 𝐮𝐩 𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐠𝐫𝐢𝐞𝐟, 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐦𝐨𝐮𝐫𝐧𝐞𝐝 𝐡𝐢𝐦 𝐛𝐞𝐟𝐨𝐫𝐞 𝐡𝐞 𝐰𝐚𝐬 𝐞𝐯𝐞𝐧 𝐝𝐞𝐚𝐝. 𝐓𝐡𝐞𝐫𝐞’𝐬 𝐧𝐨 𝐰𝐚𝐲 𝐭𝐨 𝐮𝐧-𝐤𝐧𝐨𝐰 𝐭𝐡𝐞 𝐟𝐚𝐜𝐭 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐬𝐨𝐦𝐞𝐨𝐧𝐞 𝐢𝐬 𝐝𝐲𝐢𝐧𝐠. 𝐈𝐭 𝐞𝐚𝐭𝐬 𝐚𝐰𝐚𝐲 𝐚𝐥𝐥 𝐭𝐡𝐞 𝐧𝐨𝐫𝐦𝐚𝐥, 𝐚𝐧𝐝 𝐥𝐞𝐚𝐯𝐞𝐬 𝐬𝐨𝐦𝐞𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐰𝐫𝐨𝐧𝐠 𝐚𝐧𝐝 𝐫𝐨𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐢𝐧 𝐢𝐭𝐬 𝐩𝐥𝐚𝐜𝐞.⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
⌜⭒“𝑰 𝒂𝒎 𝒔𝒕𝒊𝒍𝒍 𝒉𝒖𝒎𝒂𝒏,” 𝐬𝐡𝐞 𝐬𝐚𝐲𝐬, 𝐯𝐨𝐢𝐜𝐞 𝐭𝐢𝐠𝐡𝐭𝐞𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐚𝐫𝐨𝐮𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐰𝐨𝐫𝐝𝐬 𝐚𝐬 𝐢𝐟 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐰𝐞𝐫𝐞 𝐡𝐞𝐫 𝐧𝐚𝐦𝐞.
“𝒀𝒐𝒖 𝒎𝒐𝒗𝒆 𝒂𝒎𝒐𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆𝒎 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒂 𝒈𝒉𝒐𝒔𝒕,” 𝐡𝐞 𝐬𝐚𝐲𝐬, 𝐡𝐢𝐬 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐡𝐞𝐚𝐝 𝐛𝐨𝐰𝐢𝐧𝐠 𝐚𝐠𝐚𝐢𝐧𝐬𝐭 𝐡𝐞𝐫𝐬, “𝒃𝒆𝒄𝒂𝒖𝒔𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒏𝒐𝒕 𝒐𝒏𝒆 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒍𝒊𝒗𝒆 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒃𝒆𝒍𝒐𝒏𝒈 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒕𝒉𝒆𝒎.”⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
“𝒀𝒐𝒖 𝒎𝒐𝒗𝒆 𝒂𝒎𝒐𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆𝒎 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒂 𝒈𝒉𝒐𝒔𝒕,” 𝐡𝐞 𝐬𝐚𝐲𝐬, 𝐡𝐢𝐬 𝐟𝐨𝐫𝐞𝐡𝐞𝐚𝐝 𝐛𝐨𝐰𝐢𝐧𝐠 𝐚𝐠𝐚𝐢𝐧𝐬𝐭 𝐡𝐞𝐫𝐬, “𝒃𝒆𝒄𝒂𝒖𝒔𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒏𝒐𝒕 𝒐𝒏𝒆 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒍𝒊𝒗𝒆 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒎. 𝒀𝒐𝒖 𝒄𝒂𝒏𝒏𝒐𝒕 𝒃𝒆𝒍𝒐𝒏𝒈 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒕𝒉𝒆𝒎.”⌟
✎#TheInvisibleLifeOfAddieLaRue
Forwarded from Theia's Dancing Hut (Sionnach)
سه ماه پیش شروعش کردم. کتابی نبود که اسمش جذبم کنه و خلاصهش اونقدر توجهم رو جلب نکرد. ولی دوستی بهم پیشنهادش داد و از اونجایی که قول داده بودم میخونم بالاخره صفحهی اول رو باز کردم.
نمیدونم تاحالا اون مکش رو به صورت فیزیکی حس کردید یا نه. وقتی که انگار کتاب مثل یک سیاهچاله شما رو به درون خودش میکشه و اونقدری قدرت ندارید که ازش فرار کنید. برای من ادی لارو همچین چیزی بود.
سه فصل اولش رو مثل زندانی گرسنهی محکوم به اعدامی که آخرین غذاش خوراکی بود که مادرش پخته خوندم و جویدم و هضم کردم. و بعد فهمیدم که نه، کافی نیست. من باید این قلم رو بشنوم، خوندن سیرم نمیکنه و بلکه بدتر مثل آب شوریه که وسط کویر بهم دادن و فقط تشنگیم رو بیشتر کرده.
پس از اول شروع کردم. همزمان شنیدم و خوندم و چشمهام با اینکه کلمات رو دنبال میکردن ولی نگاهم دنبال دختری بود که دلش میخواست زندگی کنه.
کلماتی که مثل بارون روی برگها سر میخوردن، شخصیتهایی که مثل برف روی سنگ مینشستن و التماس میکردن بهشون توجه کنی و درکشون کنی و نویسندهای که میدونست چطور احساساتت رو مثل خمیر توی مشتش بگیره و شکلش بده. و همزمان دلم نمیخواست تموم شه. خودم رو مجبور میکردم ببندمش و فراموشش کنم تا شاید برای مدت بیشتری بتونم داشته باشمش و باهاش زندگی کنم.
و باهاش گریه کردم. گریهای که از غم نبود. انگار من هم با شخصیت اصلی آروم شدم و تمام مدتی که اشک میریختم لبخند زده بودم و راستش رو بخوابید، پایانی نبود که فکر میکردم بهش نیاز داشته باشم، ولی با هیچ چیزی عوضش نمیکنم.
وقتی ازم میپرسیدن کتاب موردعلاقهت چیه همیشه جواب میدادم که ندارم. و یا بعضی وقتها فقط به گفتن "شاید قبیلهی خرس غار" اکتفا میکردم. ولی از الان تا اطلاع ثانوی، هرکس ازم کتاب موردعلاقهم رو بپرسه بدون مکث بهش میگم
The Invisible Life of Addie LaRue
نمیدونم تاحالا اون مکش رو به صورت فیزیکی حس کردید یا نه. وقتی که انگار کتاب مثل یک سیاهچاله شما رو به درون خودش میکشه و اونقدری قدرت ندارید که ازش فرار کنید. برای من ادی لارو همچین چیزی بود.
سه فصل اولش رو مثل زندانی گرسنهی محکوم به اعدامی که آخرین غذاش خوراکی بود که مادرش پخته خوندم و جویدم و هضم کردم. و بعد فهمیدم که نه، کافی نیست. من باید این قلم رو بشنوم، خوندن سیرم نمیکنه و بلکه بدتر مثل آب شوریه که وسط کویر بهم دادن و فقط تشنگیم رو بیشتر کرده.
پس از اول شروع کردم. همزمان شنیدم و خوندم و چشمهام با اینکه کلمات رو دنبال میکردن ولی نگاهم دنبال دختری بود که دلش میخواست زندگی کنه.
کلماتی که مثل بارون روی برگها سر میخوردن، شخصیتهایی که مثل برف روی سنگ مینشستن و التماس میکردن بهشون توجه کنی و درکشون کنی و نویسندهای که میدونست چطور احساساتت رو مثل خمیر توی مشتش بگیره و شکلش بده. و همزمان دلم نمیخواست تموم شه. خودم رو مجبور میکردم ببندمش و فراموشش کنم تا شاید برای مدت بیشتری بتونم داشته باشمش و باهاش زندگی کنم.
و باهاش گریه کردم. گریهای که از غم نبود. انگار من هم با شخصیت اصلی آروم شدم و تمام مدتی که اشک میریختم لبخند زده بودم و راستش رو بخوابید، پایانی نبود که فکر میکردم بهش نیاز داشته باشم، ولی با هیچ چیزی عوضش نمیکنم.
وقتی ازم میپرسیدن کتاب موردعلاقهت چیه همیشه جواب میدادم که ندارم. و یا بعضی وقتها فقط به گفتن "شاید قبیلهی خرس غار" اکتفا میکردم. ولی از الان تا اطلاع ثانوی، هرکس ازم کتاب موردعلاقهم رو بپرسه بدون مکث بهش میگم
The Invisible Life of Addie LaRue
Forwarded from 𝗖𝗛.
𝗖𝗛.
࣪ ◜autumnophile: who loves Fall. ᳝ ⭑◝ 𝖥𝗈𝗋: ToColoradoAndBack.t.me
ذوق *-*
(چقدر تو با سلیقهای خجالت کشیدم با چالشای قبلی خودم مقایسه کردم)
(چقدر تو با سلیقهای خجالت کشیدم با چالشای قبلی خودم مقایسه کردم)
🍓1
خیلی با مفهوم اصطلاح "Morally grey" از دیدن خوانندههای کتابها، مخصوصا بوک تاک، مشکل دارم. چون انگار اصلا معنیش رو متوجه نمیشن و درکش نمیکنن.
شخصیتهای خاکستری نه اونقدر بدن که بهشون گفت بد و نه اونقدر خوبن که بهشون گفت خوب. کاملا بین این دوتان. خیلی از ارزشهای اخلاقیای که توسط جامعه تایید شده رو ندارن ولی اشخاصی هم نیستن که نسل کشی کنن. معمولا دنبال هدفهای بالا بزرگ نیستن و بیشتر کاری رو میکنن که بهشون حس خوبی بده و لذت داشته باشه.
شخصیتهای خاکستری نه اونقدر بدن که بهشون گفت بد و نه اونقدر خوبن که بهشون گفت خوب. کاملا بین این دوتان. خیلی از ارزشهای اخلاقیای که توسط جامعه تایید شده رو ندارن ولی اشخاصی هم نیستن که نسل کشی کنن. معمولا دنبال هدفهای بالا بزرگ نیستن و بیشتر کاری رو میکنن که بهشون حس خوبی بده و لذت داشته باشه.
Fu Inlé
خیلی با مفهوم اصطلاح "Morally grey" از دیدن خوانندههای کتابها، مخصوصا بوک تاک، مشکل دارم. چون انگار اصلا معنیش رو متوجه نمیشن و درکش نمیکنن. شخصیتهای خاکستری نه اونقدر بدن که بهشون گفت بد و نه اونقدر خوبن که بهشون گفت خوب. کاملا بین این دوتان. خیلی…
و بخدا ریسند خاکستری نیست
اون یه شخصیت خوبه که مجبوره بخاطر نجات مردمش کارهایی نه چندان خوب انجام بده و بهشون افتخار نمیکنه.
اون یه شخصیت خوبه که مجبوره بخاطر نجات مردمش کارهایی نه چندان خوب انجام بده و بهشون افتخار نمیکنه.
وقتی شبنم میخواد یه چیزی رو معرفی کنه: چارت میکشه توی اکسل شخصیتها رو با سن و رنک و قد و وزن مینویسه و ۱۷ تا دلیل میاره که چرا ارزش خوندن داره
من وقتی میخوام یه چیزی رو معرفی کنم:
هیسس....حرف نزن... بهم اعتماد کن... من گریه کردم پس قشنگه.
من وقتی میخوام یه چیزی رو معرفی کنم:
هیسس....حرف نزن... بهم اعتماد کن... من گریه کردم پس قشنگه.
👍11
دوستتون دارم.
زندگی کنید. تجربه کنید. هرچیزی رو که حس میکنید بهش علاقه دارید رو امتحان کنید. گلدوزی؟ برنامه نویسی؟ مجسمهسازی؟ آشپزی؟ کلاسهای پیشرفتهی زیست شناسی؟
انجامش بدید و چیزی که براتون خویه و خوشحالتون میکنه رو پیدا کنید.
هدف حتما نباید وارد ناسا شدن باشه، هدفتون میتونه درست کردن یه باغچه باشه، کتاب نوشتن باشه، گرفتن مدرک آشپزی باشه، کار کردن توی آزمایشگاه باشه.
فقط زندگیتون دور نندازید. یکبار داریدش و خیلی زودتر از چیزی که فکرش کنید میگذره و شمایید و "کاش"هایی که تا آخر عمرتون همراهیتون میکنن.
با ارزشید، زیبایید و باهوشید پس برای خودتون ارزش قائل شید.
امیدوارم خوشحالیتون رو پیدا کنید.
زندگی کنید. تجربه کنید. هرچیزی رو که حس میکنید بهش علاقه دارید رو امتحان کنید. گلدوزی؟ برنامه نویسی؟ مجسمهسازی؟ آشپزی؟ کلاسهای پیشرفتهی زیست شناسی؟
انجامش بدید و چیزی که براتون خویه و خوشحالتون میکنه رو پیدا کنید.
هدف حتما نباید وارد ناسا شدن باشه، هدفتون میتونه درست کردن یه باغچه باشه، کتاب نوشتن باشه، گرفتن مدرک آشپزی باشه، کار کردن توی آزمایشگاه باشه.
فقط زندگیتون دور نندازید. یکبار داریدش و خیلی زودتر از چیزی که فکرش کنید میگذره و شمایید و "کاش"هایی که تا آخر عمرتون همراهیتون میکنن.
با ارزشید، زیبایید و باهوشید پس برای خودتون ارزش قائل شید.
امیدوارم خوشحالیتون رو پیدا کنید.
❤18👎1
دیلیهاتون رو بهم بدید؟ اگه دوست داشتید؟
(لطفا چنلی نباشه که فقط توش عکس و آهنگ میذارید. دوست دارم با خودتون ارتباط داشته باشم و حرفهاتون رو بخونم.)
(لطفا چنلی نباشه که فقط توش عکس و آهنگ میذارید. دوست دارم با خودتون ارتباط داشته باشم و حرفهاتون رو بخونم.)
❤11
✨Kolorowych snów~