Yapping Sascha
آخرشم معلوم میشه واقعا آدم بدی نبود
از مورالی گریهایی که معلوم میشه بخاطر گذشتهی سختشون اینطورین یا برای کارشون دلیل پنهان دارن خسته شدم. چرا یکی مورالی گری نیست چون فقط مفهوم مورال براش به اون صورتی که باهاش آشنایی نداریم تعریف نشده؟ چون درک نمیکنه چرا اون کار باید غلط باشه و مغزش طوری برنامهریزی نشده که بتونه بعضی درست و غلطها رو تشخیص بده. اون یه شخصیت واقعی نیست لطفا بذارید آدم خوبی نباشه 😭
👍3
همه از آدم جذاب قد بلندی که پدرش توی بچگی بهش سیخ داغ میزده و بخاطر نجات مادرش عموشو کشته و به هیچ درداشو نمیگه خوششون میاد. یکی رو بیارید که شخصیت اصلی با وجدان خودش با تمام مفاهیم اخلاقیای که براش تعریف شده بجنگه چون دوستش داره سخت قبولش کنه بترسه از اینکه داره قبولش میکنه.
یکی از قشنگترین چیزهایی که نزدیک بهش بود رو خوندم درمورد یه افسر نازی و یه بازجوی آمریکایی بود. دیدن اینکه اون بازجو چقدر با خودش کلنجار میرفت و با از دستوری که میداد یه تیکه از روحش رو میکند واقعا زیبا بود.
وقتی که دستور داد بزننش و خودش رو مجبور که ثانیه به ثانیهش رو نگاه کنه و پلک نزنه و آخرش نتونست مقاومت کنه
“That’s enough,” John said, when it wasn’t nearly enough.
“That’s enough,” John said, when it wasn’t nearly enough.
Forwarded from Yapping Sascha chat
اگه به جز یه سری ويژگي های تکرارشده چیز جدیدی هم داشته باشن اره
مثلا من داستان یه شوالیه با شمشیر جادویی رو میخوام که قهرمان سرزمين بوده ولی هر چی از شمشیرش استفاده می کرده بیشتر تشنه به خون میشده، تا این که یه شاهدخت بیگناه رو سلاخی میکنه و به خاطرش توسط تاج و تخت، خدایان و مردم نفرین میشه و شمشیر و مقامش رو از دست می ده
یه مرد بازنشسته که عادت به محافظت کردن داشته ولی حالا حتی فکر خون و جنگیدن وحشتزدهش میکنه و تیک عصبی داره، تلاش میکنه کشاورزی رو شروع بکنه.
قهرمانی که از کنار گذاشته شدنش عصبانیه و سعی میکنه سرکوبش کنه
داستان یه مرد روسپی رو میخوام که شبکهی جاسوسی داره
داستان آدمهایی رو میخوام که کارهای غیرقابل بخششی انجام دادن و توی حاشیهی دنیا قرار گرفتن و میدونن هرگز قرار نیست به مرکزش برگردن
داستان آدمهای genuinely مهربونی رو میخوام که مجبور می شن توی دوراهیهای سخت، بیگناهان رو قربانی کنن تا جایی که نسبت به خشونت کرخت میشن و توی قضاوتشون اشتباه میکنن
آدمهایی رو میخوام که بدون رومنس هم خوندنشون جالب باشه
مثلا من داستان یه شوالیه با شمشیر جادویی رو میخوام که قهرمان سرزمين بوده ولی هر چی از شمشیرش استفاده می کرده بیشتر تشنه به خون میشده، تا این که یه شاهدخت بیگناه رو سلاخی میکنه و به خاطرش توسط تاج و تخت، خدایان و مردم نفرین میشه و شمشیر و مقامش رو از دست می ده
یه مرد بازنشسته که عادت به محافظت کردن داشته ولی حالا حتی فکر خون و جنگیدن وحشتزدهش میکنه و تیک عصبی داره، تلاش میکنه کشاورزی رو شروع بکنه.
قهرمانی که از کنار گذاشته شدنش عصبانیه و سعی میکنه سرکوبش کنه
داستان یه مرد روسپی رو میخوام که شبکهی جاسوسی داره
داستان آدمهایی رو میخوام که کارهای غیرقابل بخششی انجام دادن و توی حاشیهی دنیا قرار گرفتن و میدونن هرگز قرار نیست به مرکزش برگردن
داستان آدمهای genuinely مهربونی رو میخوام که مجبور می شن توی دوراهیهای سخت، بیگناهان رو قربانی کنن تا جایی که نسبت به خشونت کرخت میشن و توی قضاوتشون اشتباه میکنن
آدمهایی رو میخوام که بدون رومنس هم خوندنشون جالب باشه
💘1
ساعت سه شبه
سارا داره زجرم میده و یهو یادم افتاد اوه شت نارنیا. وقتشه گریه کنم.
سارا داره زجرم میده و یهو یادم افتاد اوه شت نارنیا. وقتشه گریه کنم.
Fu Inlé
ساعت سه شبه سارا داره زجرم میده و یهو یادم افتاد اوه شت نارنیا. وقتشه گریه کنم.
من امشب از نارنیا ادیت دیدم و واقعا دلم میخواد یه گوشه بشینم گریه کنم و فحش بدم و دوباره مغزم رو تمرین بدم که چیزایی که نوشته شده وجود ندارن و همهشون توی نارنیا دارن به خوبی زندگی میکنن.
یه استاد فیزیک به اسم جیسن دسن که توی شیکاگو با زنش دنیلا و پسرش چارلی زندگی میکنه. زندگی عادی و متوسطی داره و با اینکه بدون مشکل نبوده، ازش راضیه و دوستش داره. تا اینکه یک شب بعد از اینکه از دیدن دوستش توی بار نزدیک خونه برمیگرده دزدیده میشه.
مجبورش میکنن هرچی داره رو تحویل بده و حتی لباسهاش رو عوض میکنن و بعد از تزریق یه ماده بهش، بیهوش میشه.
و وقتی بهوش میاد چهارده ماه گذشته، با زنی به اسم امندا توی رابطهست و خبری از زن و بچهش نیست. و همه منتظرن تا از تجربیاتش بگه!
مجبورش میکنن هرچی داره رو تحویل بده و حتی لباسهاش رو عوض میکنن و بعد از تزریق یه ماده بهش، بیهوش میشه.
و وقتی بهوش میاد چهارده ماه گذشته، با زنی به اسم امندا توی رابطهست و خبری از زن و بچهش نیست. و همه منتظرن تا از تجربیاتش بگه!
جز اون سریالهاییه که تمام تلاشش رو میکنه تا گیج بشی و برای فهمیدن زور بزنی. و وقتی میفهمی اونقدر خوشحال میشی که اون تلاش یادت بره.
تقریبا دو سوم سریال رو در حال حرص خوردن و چنگ زدن موهام بودم و یک سوم دیگه با دهن باز به تلویزیون نگاه میکردم و اوه! و واقعا از انتخاب جول اجرتن برای این نقش خوشحالم. چون فکر نکنم کس دیگهای میتونست انقدر زیبا انجامش بده.
چیزی نیست که بتونید با سریالهای دیگهای مثل دارک مقایسهش کنین و اون قسمت دارماش ممکنه پررنگتر باشه ولی مفهومی که توی تمام طول سریال سعی میکنه نشونش بده واقعا زیباست.
اگه دنبال یه مینیسریالید که تماما از علم حرف بزنن و کلمات سنگین بکار ببرن و صحنههای اکشن سریع و جلوههای ویژهی خیره کننده داشته باشه. به دردتون نمیخوره.
این سریال درمورد تصمیمهاست. درمورد انتخاباتیه که چطور هرکدوم میتونن احتمالاتی رو برای آیندهی ما خلق کنن و چقدر انسان برای عوض کردن انتخاباتش میتونه حریص باشه.
این سریال درمورد جنگ یک مرد با خودشه و روبهرویی با انتخاباتی که جزئی ازشون نبوده. فقط یه تلفات کوچیک که حتی به حساب نمیومده.
تقریبا دو سوم سریال رو در حال حرص خوردن و چنگ زدن موهام بودم و یک سوم دیگه با دهن باز به تلویزیون نگاه میکردم و اوه! و واقعا از انتخاب جول اجرتن برای این نقش خوشحالم. چون فکر نکنم کس دیگهای میتونست انقدر زیبا انجامش بده.
چیزی نیست که بتونید با سریالهای دیگهای مثل دارک مقایسهش کنین و اون قسمت دارماش ممکنه پررنگتر باشه ولی مفهومی که توی تمام طول سریال سعی میکنه نشونش بده واقعا زیباست.
اگه دنبال یه مینیسریالید که تماما از علم حرف بزنن و کلمات سنگین بکار ببرن و صحنههای اکشن سریع و جلوههای ویژهی خیره کننده داشته باشه. به دردتون نمیخوره.
این سریال درمورد تصمیمهاست. درمورد انتخاباتیه که چطور هرکدوم میتونن احتمالاتی رو برای آیندهی ما خلق کنن و چقدر انسان برای عوض کردن انتخاباتش میتونه حریص باشه.
این سریال درمورد جنگ یک مرد با خودشه و روبهرویی با انتخاباتی که جزئی ازشون نبوده. فقط یه تلفات کوچیک که حتی به حساب نمیومده.
بچهها من واقعا هشتاد درصد مواقعا دستهی مبل رو چسبیده بودم و میگفتم نه نه نه نه =)
و واقعا امیدوارم فصل دو نداشته باشه چون پایان کاملی بود از نظر من و همهچی سرجای خودش تموم شد.
هر وقت دیدید ناراحتم بهم سای فای بدید و دیگه ناراحت نیستم. سریال باشه که چه بهتر