Forwarded from Lorn
شخصی که در خردسالیام میگفت برو تا آنسوی شهر و بازگرد، اکنون میگوید برو تا اواسط لانهی زنبوری به مسافت هزاران کیلومتر خارج از مرز، نیمی از برگهی آزادیات را بستان، و بازگرد. میخواهم بخندم، اما حریر به پوست آزردهی تبدار تنم چسبیده و تبم را بالاتر میبرد و این تب در مقابل هر گونه حرکت اضافه و در نتیجه اتلاف انرژیای، میایستد. از اینکه جانم را بر کف دست حمل کنم ابایی ندارم، هیچگاه نداشتهام. اما بیهیچ داستان و هیجانی آن را از کف دادن، در میان مشتی کثافت، مضحک است. حتی به زبان آوردن مراحل انجام کار هم، مضحک است. اگر طبق برنامه پیش برود میشود چنین حکایت مضحکی: هزینه بدهم، نامه بگیرم. نامه را ثبت کنم، ایمیل بگیرم. هزینه بدهم، سند بگیرم. هزینه بدهم، جان برکف بروم و تا مدت نامشخصی گمگور شوم. هزینه بدهم، یکیدو تکه کاغذ هویتی بستانم. هزینه بدهم، و بازگردم. میگوید اگر از این سفر زنده بازگردم، دیگر هیچچیز نمیتواند جانم را بگیرد. درست هم میگوید. تنها کاری که نکردهام، چپاندن چند نارنجک در جیب و کلاشینکف در دست، پشت جبههها سنگر گرفتن، است. با این اوصاف هم تنها یک پنجم آنچه را باید، کردهام. چرا تنها از کف نمیدهم، نمیدانم. همچون سالیان درازی که طی شد. هزاران هزار نفر، شدهایم مضحکِ دستِ انساننماهای نادانی، که با حجم نادانی و چسبندگی بیشتری نسبت به آنان، تنها از این خفت دست نمیکشیم.
❤2👍1
Forwarded from 𝖨𝖼𝖺𝗋𝗎𝗌 𝗂𝗇𝗍𝖾𝗋𝗅𝗎𝖽𝖾 (§ëţ.B)
Fire dragon’s inn
-Albert camus
“قدم زدن توی خیابون با حس اعتماد به نفس برای اینکه میدونم هیچ چیزی اونقدر مهم نیست حس جالبیه، کنترل میکنم و کنترل نمیشم، من بی حس نیستم فقط… نمیدونم چطور توضیحش بدم که بفهمید!”
-Albert camus
“قدم زدن توی خیابون با حس اعتماد به نفس برای اینکه میدونم هیچ چیزی اونقدر مهم نیست حس جالبیه، کنترل میکنم و کنترل نمیشم، من بی حس نیستم فقط… نمیدونم چطور توضیحش بدم که بفهمید!”
𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺
بچهها جون بهم آرتیست پیشنهاد میدین برم آهنگهای تاپشون رو گوش کنم؟ ژانر یا زبانشون فرقی نمیکنه
Rabbitology
Ian Fontova
Allman Brown
The FAIM
Written by Wolves
Smash into Pieces
Breaking Benjamin
Shinedown
Colm R. McGuinness
Marah in the Mainsail
Amber Run
Sanah
Ian Fontova
Allman Brown
The FAIM
Written by Wolves
Smash into Pieces
Breaking Benjamin
Shinedown
Colm R. McGuinness
Marah in the Mainsail
Amber Run
Sanah
"Grief is a giant neon sign, protruding through everything, pointing everywhere, broadcast loudly, “Love was here.”
In the finer print, quietly, “Love still is.”
In the finer print, quietly, “Love still is.”
"I thought I would hide my grief, carefully, tucked in the folds of my skin. I would keep it safe, keep it quiet, let it be saturated into my body until it slowly takes over me. But grief doesn’t hide; it stained my fingertips and split my lip and made my eyes water with it, until everyone could see. I thought I could hide my grief and let the great world spin, but it didn’t. People stopped for me. They looked me in the eye, gave me food for my sunken bones, smiled at me when my voice stopped working. They took me in and brushed the dead leaves from my grave.
Grief is a living, haunting thing, and love is its shadow."
Grief is a living, haunting thing, and love is its shadow."
Evan remembers when he sullenly told Daniel he wasn’t going back to school one day, picking at his shoes, because the kids made fun of his face, for his birthmark, and Daniel leaned over, brushing his brow softly. “This mark?” Daniel asked, and Buck nodded miserably. Daniel huffed, and leaned back. “They don’t know?” Buck frowned, shaking his head. “It’s because I kissed you right there, when you were born. Left a mark behind.”
"The name for the Pacific Ocean comes from the Latin for ‘peaceful sea.’ Sounds nice, right?”
از این به بعد هر وقت Pacific Ocean رو ببینم بغض میکنم به نویسنده لعنت میفرستم