"Grief is a giant neon sign, protruding through everything, pointing everywhere, broadcast loudly, “Love was here.”
In the finer print, quietly, “Love still is.”
In the finer print, quietly, “Love still is.”
"I thought I would hide my grief, carefully, tucked in the folds of my skin. I would keep it safe, keep it quiet, let it be saturated into my body until it slowly takes over me. But grief doesn’t hide; it stained my fingertips and split my lip and made my eyes water with it, until everyone could see. I thought I could hide my grief and let the great world spin, but it didn’t. People stopped for me. They looked me in the eye, gave me food for my sunken bones, smiled at me when my voice stopped working. They took me in and brushed the dead leaves from my grave.
Grief is a living, haunting thing, and love is its shadow."
Grief is a living, haunting thing, and love is its shadow."
Evan remembers when he sullenly told Daniel he wasn’t going back to school one day, picking at his shoes, because the kids made fun of his face, for his birthmark, and Daniel leaned over, brushing his brow softly. “This mark?” Daniel asked, and Buck nodded miserably. Daniel huffed, and leaned back. “They don’t know?” Buck frowned, shaking his head. “It’s because I kissed you right there, when you were born. Left a mark behind.”
"The name for the Pacific Ocean comes from the Latin for ‘peaceful sea.’ Sounds nice, right?”
از این به بعد هر وقت Pacific Ocean رو ببینم بغض میکنم به نویسنده لعنت میفرستم
Fu Inlé
۲۶۱ صفحه بود با ۲۵۹ صفحهش گریه کردم
من شیش و نیم صبح این رو تموم کردم.
بیاید بررسیش کنیم.
(و طوری رفتار کنیم انگار فن فیکشن نیست)
بیاید بررسیش کنیم.
(و طوری رفتار کنیم انگار فن فیکشن نیست)
چیزی که من خوندم درمورد مردی بود که برای نجات برادر بزرگترش به دنیا اومده. برادری که سرطان داره و اعضای خانوادهی گزینههای مناسبی برای اهدا نیستن. پس پدر و مادرش تصمیم میگیرن اون رو به دنیا بیارن.
دلیل این وجود این شخص صرفا نجات برادرش بوده و هویتش طبق همین عنوان شکل گرفته. و برای همین رابطهی عمیقی بینشون شکل میگیره و شروع وابستگی بیش از حدی که بخاطر عدم حضور والدین در زندگیش بوده.
متاسفانه برادر مرد زنده نمیمونه و قبل از تولد مرد میمیره. و ما توی این ۲۶۱ صفحه قراره بخونیم که چطور این انسان طی بیست سال سوگواری میکنه و با مرگ عزیزش کنار میاد.
دلیل این وجود این شخص صرفا نجات برادرش بوده و هویتش طبق همین عنوان شکل گرفته. و برای همین رابطهی عمیقی بینشون شکل میگیره و شروع وابستگی بیش از حدی که بخاطر عدم حضور والدین در زندگیش بوده.
متاسفانه برادر مرد زنده نمیمونه و قبل از تولد مرد میمیره. و ما توی این ۲۶۱ صفحه قراره بخونیم که چطور این انسان طی بیست سال سوگواری میکنه و با مرگ عزیزش کنار میاد.
و من یک ساعت و نیم خوابیدم
چشمام کاسهی خونه و به لیوان نسکافهم به عنوان آب حیات نگاه میکنم و تمام فکرم درگیر اینه که چرا بیست سال طول کشید. و چرا انقدر رفتار این شخص عجیب بود با توجه به اینکه مدت زمان خیلی زیادی رو کنار برادرش زندگی نکرد.
چشمام کاسهی خونه و به لیوان نسکافهم به عنوان آب حیات نگاه میکنم و تمام فکرم درگیر اینه که چرا بیست سال طول کشید. و چرا انقدر رفتار این شخص عجیب بود با توجه به اینکه مدت زمان خیلی زیادی رو کنار برادرش زندگی نکرد.
و این باعث وجود چندین مقاله و یک کتاب ۷۰۰ صفحهای توی گوشیم و کوری تقریبی شد.
توی اولین صفحه شما با همچین چیزی مواجه میشید.
• Little interest or pleasure in doing things?
• Feeling down, depressed, or hopeless?
• Trouble falling or staying asleep, or sleeping too much?
• Feeling tired or having little energy?
• Poor appetite or overeating?
• Feeling bad about yourself, or that you are a failure or have let yourself or your family down?
• Do you blame yourself?
• Trouble concentrating on things, such as reading the newspaper or watching television?
• Do you wake up and blame yourself?
• Moving or speaking so slowly that other people could have noticed. Or the opposite – being so fidgety or restless that you have been moving around a lot more than usual?
• You should. You should feel guilty every day you live. It’s your fault.
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• “Who is it? Oh, hey Evan. You okay? Come on, come here. It’s alright. It’s alright, it’s going to be okay. I promise. Don’t, hey, it’s all going to be fine, shush. Hey, did you want to know a fun fact? The name for the Pacific Ocean comes from the Latin for ‘peaceful sea.’ Sounds nice, right? We’ll go there, one day. Me, and you, and Maddie. We’ll go to the coast, and have a whole day out on the beach.”
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• Who else is there to blame?
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• “I love you, kid.”
• Little interest or pleasure in doing things?
• Feeling down, depressed, or hopeless?
• Trouble falling or staying asleep, or sleeping too much?
• Feeling tired or having little energy?
• Poor appetite or overeating?
• Feeling bad about yourself, or that you are a failure or have let yourself or your family down?
• Do you blame yourself?
• Trouble concentrating on things, such as reading the newspaper or watching television?
• Do you wake up and blame yourself?
• Moving or speaking so slowly that other people could have noticed. Or the opposite – being so fidgety or restless that you have been moving around a lot more than usual?
• You should. You should feel guilty every day you live. It’s your fault.
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• “Who is it? Oh, hey Evan. You okay? Come on, come here. It’s alright. It’s alright, it’s going to be okay. I promise. Don’t, hey, it’s all going to be fine, shush. Hey, did you want to know a fun fact? The name for the Pacific Ocean comes from the Latin for ‘peaceful sea.’ Sounds nice, right? We’ll go there, one day. Me, and you, and Maddie. We’ll go to the coast, and have a whole day out on the beach.”
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• Who else is there to blame?
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• “I love you, kid.”
و چیزی توی این سوالات و افکار مرد بینشون خیلی به چشم میخوره کلمهی blame عه. و ما توی داستان زیاد بهش بر میخوریم. بولدترین احساسی که مرد باهاش سر و کله میزنه: گناه
و این باعث شد بخوام درمورد رابطه بین گناه و سوگواری بیشتر بدونم.
گناه چیه؟
گناه پاسخ ما به بررسی و نتیجهگیری منفی یه موقعیته. کاری که میتونستیم انجام بدیم ولی ندادیم. تلاش بیشتری که میتونستیم بکنیم ولی نکردیم. باید و شایدهایی که توی ذهنمون میچرخن و همهی نتیجهی وجود حسی به اسم Empathy شناخته شده.
با توجه به حسی که به فردی که دلیل حضورش توی موقعیت فعلی، عمل یا رفتار ما بوده احساس گناه میکنیم و سعی داریم درستش کنیم.
گناه چیه؟
گناه پاسخ ما به بررسی و نتیجهگیری منفی یه موقعیته. کاری که میتونستیم انجام بدیم ولی ندادیم. تلاش بیشتری که میتونستیم بکنیم ولی نکردیم. باید و شایدهایی که توی ذهنمون میچرخن و همهی نتیجهی وجود حسی به اسم Empathy شناخته شده.
با توجه به حسی که به فردی که دلیل حضورش توی موقعیت فعلی، عمل یا رفتار ما بوده احساس گناه میکنیم و سعی داریم درستش کنیم.
حالا چرا ما همراه با سوگواری احساس گناه میکنیم؟
- واقعا کار اشتباهی انجام دادیم؟
- فکر میکنیم کار اشتباهی انجام دادیم؟
- اگه قبول کنیم تقصیر ما نبوده باید بپذیریم بعضی حوادت فقط... اتفاق میفتن؟
- واقعا کار اشتباهی انجام دادیم؟
- فکر میکنیم کار اشتباهی انجام دادیم؟
- اگه قبول کنیم تقصیر ما نبوده باید بپذیریم بعضی حوادت فقط... اتفاق میفتن؟
چندتا از محققها احساس گناه رو به شش گروه دستهبندی کردن.
- Causation Guilt:
حس گناهی که شاید اگر بیشتر اصرار میکردم مادرم بره دکتر الان اینجا بود. شاید اگر حواسمو جمع میکردم میتونستم جلوش رو بگیرم که خودکشی نکنه.
- Moral Guilt:
احساس گناهی که فکر میکنید مرگ اون شخص جزای گناهانتونه و نیرویی تصمیم گرفته با گرفتن این شخص ازتون شما رو مجازات کنه.
- Role Guilt:
احساس گناهی که تو خواهر خوبی نبودی! باید بیشتر بهش زنگ میزدی. تو مادر خوبی نبودی! باید وقتی میگفت حالم بده بهش توجه میکردی. تو برادر خوبی نبودی! چرا فقط سالی یکبار میدیدیش؟
- Survival Guilt:
احساس گناهی که جفتمون باهم توی ماشین بودیم! چرا فقط من زنده موندم؟ همهی ما باهم توی ارتش بودیم! چرا فقط من برگشتم؟ اون باید به جای من زنده میموند. چرا من؟
- Grief Guilt:
احساس گناهی که چرا خیلی ناراحت نیستم؟ چرا خودمو زندانی نمیکنم و چرا دارم شام میخورم؟ چرا صبح تا شب گریه نمیکنم؟ باید بیشتر تلاش کنم باید لباس سفیدی که خریدم رو بسوزونم.
- Recovery Guilt:
احساس گناهی که چرا حالم خوبه؟ چرا دیگه انقدر دلتنگش نمیشم؟ اشتباهه انقدر زود کنار اومدم؟
(این لیست ثبت شده نیست و فقط حاصل تحقیقات دونفره ولی میتونه مسئله رو بهتر براتون توضیح بده.)
- Causation Guilt:
حس گناهی که شاید اگر بیشتر اصرار میکردم مادرم بره دکتر الان اینجا بود. شاید اگر حواسمو جمع میکردم میتونستم جلوش رو بگیرم که خودکشی نکنه.
- Moral Guilt:
احساس گناهی که فکر میکنید مرگ اون شخص جزای گناهانتونه و نیرویی تصمیم گرفته با گرفتن این شخص ازتون شما رو مجازات کنه.
- Role Guilt:
احساس گناهی که تو خواهر خوبی نبودی! باید بیشتر بهش زنگ میزدی. تو مادر خوبی نبودی! باید وقتی میگفت حالم بده بهش توجه میکردی. تو برادر خوبی نبودی! چرا فقط سالی یکبار میدیدیش؟
- Survival Guilt:
احساس گناهی که جفتمون باهم توی ماشین بودیم! چرا فقط من زنده موندم؟ همهی ما باهم توی ارتش بودیم! چرا فقط من برگشتم؟ اون باید به جای من زنده میموند. چرا من؟
- Grief Guilt:
احساس گناهی که چرا خیلی ناراحت نیستم؟ چرا خودمو زندانی نمیکنم و چرا دارم شام میخورم؟ چرا صبح تا شب گریه نمیکنم؟ باید بیشتر تلاش کنم باید لباس سفیدی که خریدم رو بسوزونم.
- Recovery Guilt:
احساس گناهی که چرا حالم خوبه؟ چرا دیگه انقدر دلتنگش نمیشم؟ اشتباهه انقدر زود کنار اومدم؟
(این لیست ثبت شده نیست و فقط حاصل تحقیقات دونفره ولی میتونه مسئله رو بهتر براتون توضیح بده.)
و اشکالی نداره اگه همچین حسی داریم. هرچند غیرمنطقی باشه و هرچند واقعیت نداشته باشه. شما نمیتونید جلوی احساساتتون رو بگیرید. بالاخره از یه جایی میزنه بیرون و هیچکس حق نداره بهتون بگه تمومش کنید. هیچکس نداره برای شما زمان تعیین کنه.
ولی سوگواری و احساس گناه تا چه زمانی درسته و خطرناک نیست؟
ولی سوگواری و احساس گناه تا چه زمانی درسته و خطرناک نیست؟
اینجا دوباره به مرد برمیگردیم.
احساس گناهش بیست سال همراهش بود.
چرا؟ دلیلش باعث شد برسم به...
بیاین برگردیم به دوران کرونا.
احساس گناهش بیست سال همراهش بود.
چرا؟ دلیلش باعث شد برسم به...
بیاین برگردیم به دوران کرونا.
شروع کرونا و قرنطینه و افزایش مرگ و میر باعث شدت گرفتن مشکلات جسمی و روحی ناشی از سوگواری شد. چرا؟
مردم نمیتونستن اونطور که میخوان با غمشون کنار بیان. نمیتونستن گروهی برای بهبودی بیمار دعا کنن، نمیتونستن موقع مرگ بیمار حضور داشته باشن. نمیتونستن مراسم خاکسپاری رو اونطور که باید انجام بدن. نمیتونستن با کنار بقیه بود سوگشون رو شریک شن.
نتیجه؟ احساس گناه شدید.
مردم نمیتونستن اونطور که میخوان با غمشون کنار بیان. نمیتونستن گروهی برای بهبودی بیمار دعا کنن، نمیتونستن موقع مرگ بیمار حضور داشته باشن. نمیتونستن مراسم خاکسپاری رو اونطور که باید انجام بدن. نمیتونستن با کنار بقیه بود سوگشون رو شریک شن.
نتیجه؟ احساس گناه شدید.