Fu Inlé – Telegram
همین.
برای همین وقتی قراره اساطیر رو بخونید باید فرهنگش رو هم مطالعه کنید. قرار نیست از پرون بخونید توی ذهنتون تحلیل و به چیزی که نیست تبدیلش کنید. باید بدونید چرا و چه به دلیل همچین کسی با همچین شخصیتی نوشته شده و چرا یه سری کارها رو انجام داده.
👍4
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (•°𝑾𝒊𝒍𝒍𝒐𝒘)
Fu Inlé
اساطیر نورس نوشنه شدن ولی منابع محدودن.
اینو یکم درموردش میدونم، اینکه چی شد که منابع از بین رفتن
𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺
اینو یکم درموردش میدونم، اینکه چی شد که منابع از بین رفتن
بعضی‌ها از اول وجود نداشتن.
مثل افسانه‌ها و اساطیر ایران و نورس. مردم درموردشون حرف می‌زدن و پرستش می‌کردن ولی کسی چیزی رو ثبت نمی‌کرد.
یا بعضی‌ها بخاطر جنگ‌ها از بین رفتن و بعضی‌ها مثل اساطیر آزتک هنوز زیر خرواها خاکن و پیدا نشدن.
کسی که جوین داده چنلم بیوش
My God, my God, why hast thou forsaken me?
🔥2
بذار همراهیت کنم و بگم
why are you so far from saving me, from the words of my groaning?
🔥1
*قلبش رو چنگ می‌زنه*
o my God, I cry by day, but you do not answer
🔥1
الان دارم اینجا براتون حرف‌های قلمبه سلمبه می‌زنم ولی در واقعیت می‌خوام برم زیر پتو بقیه کتابم رو بخونم که درمورد یه دتکتیو توی یه سیاره‌ی دیگه‌ست که توانایی تشخیص احساسات درونی آدما از چیزی که نشون می‌دن رو داره و بخاطر ضربه‌ای که به سرش وارد شده قادر به استیبل نگه‌داشتن قدرتش نیست ولی بخاطر همین توانایی‌ش توی سرویس امنیت بین‌کهشکشانی کار می‌کنه و دنبال یه قاتل سریالیه که کسایی که می‌کشه تماما مجرمن و هربار که جسد یکی از مقتول‌ها پیدا می‌شه همراه با یه فایل کامل از تمامی جرایمشونه.
oh and it's m/m
و اصلا دلم نمی‌خواد بخوابم
The Glitches came fast, like flashes that discombobulated him and had him stumbling backward a full step without meaning too. His breath quickened, a heavy and thick sensation of dread enveloping him like a warm blanket in the middle of a sweltering summer spent in the desert. There were bits of surprise thrown in there, and worry—for him, he realized—but discomfort was the over-encompassing emotion.
He slipped into the worst stage of it all rather quickly, his throat closing up as his brain struggled to make sense of what was happening to his body and sort through all the outside input. He gasped, trying to suck in oxygen only to flounder. His face was no doubt turning red and he clawed at his throat as if that somehow would help.
He was going to suffocate, in this room, surrounded by strangers.
- I’d much rather accept people as they really are.
+ That’s how you end up surrounded by unmentionables.
- I said I’d accept them. I didn’t say I’d stick around.
خب نه خیلی مسخره شد‌
فقط صد صفحه‌ی اولش خوب بود.
خورد تو ذوقم...
برم بخوابم
شما هم به عاشوب بگید بره بخوابه
Sunt lacrimae rerum
تتویی دارید که ازش پشیمون باشید؟
تتو ندارم ولی بیا تتوهای موردعلاقه‌م رو نشونت بدم :(
1