آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
وقتی احساس میكنید كسی به شما حرفهای دروغی زده است، خیلی بدتر از این است كه واقعا دروغی در كار باشد، در اینصورت هم دروغ شما را عذاب میدهد و هم عذاب وجدان این كه شاید احساس شما اشتباه است...
متن های خود را در كانال @aBitPsycho به اشتراك بزارید...ادمین: @arsham76
Forwarded from Amir
@amir_sanayee
فنجانی قهوه وسپس بیداری...هر روز ...هردم
لعنتی ، حتی خواب هم با من غریبگی میکند...
این پادشاه ستمگر زمان، بر این نعشه ی حقیر تلو تلو خور من ایستاده ، و حرکت نمیکند؛
زمان برای من ، ایستاده است. نه میرود ..نه می آید
دلم برای تیک تیک ساعتم تنگ شده است.
گویی که امروز من همان فردای من و دیروز من همان امروز من است.
(تکرار) واژه ای تلخ تر از زهر، که این روح خفته را به بندی از جنس خار کشیده است
هزاران نفر همچون من در بیست و اندی سالگی میمیرند، و تنها پنجاه سال بعدی را با نفس کشیدن سر میکنند
نفسی از جنس خستگی، از جنس پوچی زندگی
از جنس تکرار هر روز زندگی
چند دهه باید بر روی سن یک سیناریو را اجرا کنیم،
هر روز ...هردم..
اهههه که چقدر مزخرف است
بیست سال گذشت
و من همچنان تنها یک صفحه را مینوشتم.
(تا)های زیادی که گذشتند
و من(اما)ها را نادیده گرفتم
که به (شاید)ها امیدوار باشم
و (از)هارا پشت سر گذاشتم
و درانتها به تنها چیزی که رسیدم
یک (ای کاش) بود.
(امیر صنایعی)
حس عجیبی بود، امروز كه حدود ساعت 4 باتری موبایلم تمام شد بعد از مدت ها برای رسیدن به خانه عجله كردم! حتی قسمت هایی از مسیر را دویدم! استرس كودكانه ای بود مثل وقت هایی كه برای بازی با كودكان هم محله ای میرفتم و مادرم ساعتی را مشخص میكرد كه باید در حانه میبودم و با عجله تا خانه میدویدم كه از ساعت مقرر دیرتر نشود...همانقدر كودكانه و همانقدر با استرس...نرسیدم...
هرشب متنی از یكی از اعضای كانال... @arsham76
چشمانت را ببند لعنتی...
تنها جرقه ی برق چشمانت لازم است تا جانم را به آتش کشد...
Zj
Forwarded from #یاوه_نوشت
"زمان همه چیزو پاک میکنه"
مضخرفه.. مضخرف..
هنوزم که هنوزه تصاویر اونروز مثه یه فیلم جلو چشامه...
ا.س
@yavenesht
شب هایی كه تا صبح قدم میزنم خیلی خسته میشوم....
از راه رفتن خسته نمیشوم...
از فكر كردن خسته میشوم، از دلتنگی خسته میشوم و از همه ی خستگی هایم...
و اویی که نبود را درآغوش فشردم...لبخند تلخی زد و بی هیچ احساسی شروع به محو شدن کرد...
شد یک آدم نامرئی...
میدانید؟ شما نمیتوانید به یک آدم نامرئی اعتراضی کنید چون معتقدند که وجود دارند...
میدانید درد کجاست؟ آ جایی که آدمی که برای شما نامرئیست برای دیگری نامرئی نیست...
بوسه هایی که جای لبانت دلت را زخم میکنند...
زخم هایی که اگر خوب شوند هم در یادت میمانند...
شب ها پرسه زنت میکنند...
در گوشه ای خاطراتت کز میکنی...
یک تکه چوب باران خورده میشوی و موریانه های خیالت از درون تو را میخورند...
گریه هایت بی صدا میشوند...
فراموش میشوی و فراموش نمیکنی...
با تمام وجود فریاد میزنی و شاید مدت کوتاهی فراموش شدنت را بتوانی سخت کنی...
باید اویی را که نیست از یاد برد...
او دیگر مرئی نمیشود...
برای تو مرئی نمیشود...

آغوشم خالیست...
تو همان لبخندی بر لبانم/ تو همان اشكی بر دیدگانم/تو ای جان جانم، بی تو تنها میمانم...

تك برگ سبز باغ انارم، من یه درختم كه ریشه ندارم / در این اندوه سرد مه آلود تویی تنها یادگار بهارم...

بیا تا در آغوشت بگیرم/ بیا تا در آرزویت نمیرم...

تو ای جان جانم، بی تو تنها میمانم...

.....

رفتی و گفتی با مهربانی، نمیتوانی با من بمانی/تو ای جان جانم، بی تو تنها میمانم...
Forwarded from #یاوه_نوشت
هرچی آدم های بیشتری رو دوست داشته باشی، آدمِ ضعیف تری میشی...
اس
@yavenevesht
میدانید؟ او وقتی می آید قسمتی از وجودش را درون شما میگذارد و قسمتی از وجود شما را درون خودش...این كه قسمتی از وجود كسی را داشته باشید احساس خیلی خوبیست...

خب آن اوایل كه آمده بود كمی زمان گذشت و ناگهان قسمتی از وجودش را در خودم دیدم و احساس خیلی خوبی داشتم و هرروز حالم بهتر میشد و لحظات قشنگم بیشتر میشد....این ادامه داشت تا وقتی كه او رفت...

او رفت، قسمتی از وجود خودش را كه در من گذاشته بود برداشت و آن قسمت از وجودم را كه برداشته بود را هم پس نداد...

خب قسمتی از من خالی ماند...
وقتی قسمتی از وجودتان سر جایش نباشد سخت است حالتان خوب باشد...
Forwarded from Hadi Pakzad
اگر یک “تنها“ی حرفه ای باشی، خیلی زود می فهمی؛ تنهایی قبل از اینکه آن را حس کنی وجود داشت، پیش از آنکه در شعری بخوانی، بود! زود می فهمی که تنهایی یک وصف حال نیست، تعریف نیست، غیر مادی نیست، تنهایی فقط یک آدم دیگر است، مثل خودت، با این تفاوت که دیگر در دسترس نیست.

هادی پاکزاد

@hpakzadart
خب راستش تو را به عنوان یك شخصیت متفاوت دوست نداشتم، تو را به عنوان یك شخصیت عادی، متفاوت دوست داشتم!
اشتباه من این بود كه تلاش میكردم برای تكرار شدن لحظاتی كه یك بار اتفاق افتاده بودند...باید همانطور كه یك بار اتفاق افتاده بودند در تنهایی های شبانه ام به یاد می اوردمشان و نه بیشتر...
وقتی میدانید كه ناراحتی شما را میبیند اما كاری برایتان نمیكند یا حتی به روی خودش نمی اورد...
نیمه شب، یك جرعه، كمی دود، بغض...
و تویی كه نمیشنوی یا نمیخواهی بشنوی