حس عجیبی بود، امروز كه حدود ساعت 4 باتری موبایلم تمام شد بعد از مدت ها برای رسیدن به خانه عجله كردم! حتی قسمت هایی از مسیر را دویدم! استرس كودكانه ای بود مثل وقت هایی كه برای بازی با كودكان هم محله ای میرفتم و مادرم ساعتی را مشخص میكرد كه باید در حانه میبودم و با عجله تا خانه میدویدم كه از ساعت مقرر دیرتر نشود...همانقدر كودكانه و همانقدر با استرس...نرسیدم...
چشمانت را ببند لعنتی...
تنها جرقه ی برق چشمانت لازم است تا جانم را به آتش کشد...
Zj
تنها جرقه ی برق چشمانت لازم است تا جانم را به آتش کشد...
Zj
Forwarded from #یاوه_نوشت
"زمان همه چیزو پاک میکنه"
مضخرفه.. مضخرف..
هنوزم که هنوزه تصاویر اونروز مثه یه فیلم جلو چشامه...
ا.س
@yavenesht
مضخرفه.. مضخرف..
هنوزم که هنوزه تصاویر اونروز مثه یه فیلم جلو چشامه...
ا.س
@yavenesht
شب هایی كه تا صبح قدم میزنم خیلی خسته میشوم....
از راه رفتن خسته نمیشوم...
از فكر كردن خسته میشوم، از دلتنگی خسته میشوم و از همه ی خستگی هایم...
از راه رفتن خسته نمیشوم...
از فكر كردن خسته میشوم، از دلتنگی خسته میشوم و از همه ی خستگی هایم...
و اویی که نبود را درآغوش فشردم...لبخند تلخی زد و بی هیچ احساسی شروع به محو شدن کرد...
شد یک آدم نامرئی...
میدانید؟ شما نمیتوانید به یک آدم نامرئی اعتراضی کنید چون معتقدند که وجود دارند...
میدانید درد کجاست؟ آ جایی که آدمی که برای شما نامرئیست برای دیگری نامرئی نیست...
بوسه هایی که جای لبانت دلت را زخم میکنند...
زخم هایی که اگر خوب شوند هم در یادت میمانند...
شب ها پرسه زنت میکنند...
در گوشه ای خاطراتت کز میکنی...
یک تکه چوب باران خورده میشوی و موریانه های خیالت از درون تو را میخورند...
گریه هایت بی صدا میشوند...
فراموش میشوی و فراموش نمیکنی...
با تمام وجود فریاد میزنی و شاید مدت کوتاهی فراموش شدنت را بتوانی سخت کنی...
باید اویی را که نیست از یاد برد...
او دیگر مرئی نمیشود...
برای تو مرئی نمیشود...
آغوشم خالیست...
شد یک آدم نامرئی...
میدانید؟ شما نمیتوانید به یک آدم نامرئی اعتراضی کنید چون معتقدند که وجود دارند...
میدانید درد کجاست؟ آ جایی که آدمی که برای شما نامرئیست برای دیگری نامرئی نیست...
بوسه هایی که جای لبانت دلت را زخم میکنند...
زخم هایی که اگر خوب شوند هم در یادت میمانند...
شب ها پرسه زنت میکنند...
در گوشه ای خاطراتت کز میکنی...
یک تکه چوب باران خورده میشوی و موریانه های خیالت از درون تو را میخورند...
گریه هایت بی صدا میشوند...
فراموش میشوی و فراموش نمیکنی...
با تمام وجود فریاد میزنی و شاید مدت کوتاهی فراموش شدنت را بتوانی سخت کنی...
باید اویی را که نیست از یاد برد...
او دیگر مرئی نمیشود...
برای تو مرئی نمیشود...
آغوشم خالیست...
تو همان لبخندی بر لبانم/ تو همان اشكی بر دیدگانم/تو ای جان جانم، بی تو تنها میمانم...
تك برگ سبز باغ انارم، من یه درختم كه ریشه ندارم / در این اندوه سرد مه آلود تویی تنها یادگار بهارم...
بیا تا در آغوشت بگیرم/ بیا تا در آرزویت نمیرم...
تو ای جان جانم، بی تو تنها میمانم...
.....
رفتی و گفتی با مهربانی، نمیتوانی با من بمانی/تو ای جان جانم، بی تو تنها میمانم...
تك برگ سبز باغ انارم، من یه درختم كه ریشه ندارم / در این اندوه سرد مه آلود تویی تنها یادگار بهارم...
بیا تا در آغوشت بگیرم/ بیا تا در آرزویت نمیرم...
تو ای جان جانم، بی تو تنها میمانم...
.....
رفتی و گفتی با مهربانی، نمیتوانی با من بمانی/تو ای جان جانم، بی تو تنها میمانم...
Forwarded from #یاوه_نوشت
میدانید؟ او وقتی می آید قسمتی از وجودش را درون شما میگذارد و قسمتی از وجود شما را درون خودش...این كه قسمتی از وجود كسی را داشته باشید احساس خیلی خوبیست...
خب آن اوایل كه آمده بود كمی زمان گذشت و ناگهان قسمتی از وجودش را در خودم دیدم و احساس خیلی خوبی داشتم و هرروز حالم بهتر میشد و لحظات قشنگم بیشتر میشد....این ادامه داشت تا وقتی كه او رفت...
او رفت، قسمتی از وجود خودش را كه در من گذاشته بود برداشت و آن قسمت از وجودم را كه برداشته بود را هم پس نداد...
خب قسمتی از من خالی ماند...
وقتی قسمتی از وجودتان سر جایش نباشد سخت است حالتان خوب باشد...
خب آن اوایل كه آمده بود كمی زمان گذشت و ناگهان قسمتی از وجودش را در خودم دیدم و احساس خیلی خوبی داشتم و هرروز حالم بهتر میشد و لحظات قشنگم بیشتر میشد....این ادامه داشت تا وقتی كه او رفت...
او رفت، قسمتی از وجود خودش را كه در من گذاشته بود برداشت و آن قسمت از وجودم را كه برداشته بود را هم پس نداد...
خب قسمتی از من خالی ماند...
وقتی قسمتی از وجودتان سر جایش نباشد سخت است حالتان خوب باشد...
Forwarded from Hadi Pakzad
اگر یک “تنها“ی حرفه ای باشی، خیلی زود می فهمی؛ تنهایی قبل از اینکه آن را حس کنی وجود داشت، پیش از آنکه در شعری بخوانی، بود! زود می فهمی که تنهایی یک وصف حال نیست، تعریف نیست، غیر مادی نیست، تنهایی فقط یک آدم دیگر است، مثل خودت، با این تفاوت که دیگر در دسترس نیست.
هادی پاکزاد
@hpakzadart
هادی پاکزاد
@hpakzadart
خب راستش تو را به عنوان یك شخصیت متفاوت دوست نداشتم، تو را به عنوان یك شخصیت عادی، متفاوت دوست داشتم!
اشتباه من این بود كه تلاش میكردم برای تكرار شدن لحظاتی كه یك بار اتفاق افتاده بودند...باید همانطور كه یك بار اتفاق افتاده بودند در تنهایی های شبانه ام به یاد می اوردمشان و نه بیشتر...
وقتی میدانید كه ناراحتی شما را میبیند اما كاری برایتان نمیكند یا حتی به روی خودش نمی اورد...
راستش علاقه ای به خواب ندارم اما باید كاری با ارزشتر از خوابیدن داشت كه از خواب بیدار شد
که با صدای تو .. قطع کن .. نه بمان هنوز
که دوستم داری کمی بیشتر از دیروز
که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم
که مست توی کوچه های غمت بدوم
...
به جان تو بانو نخورده مست بیهوشم
تو فرض کن درد تکیلاست که مینوشم
تو فرض کن این آخرین بیت شعر من باشد
که ضجه میزنم و مینویسم و نینوشم
نینوش - شاهین نجفی
که دوستم داری کمی بیشتر از دیروز
که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم
که مست توی کوچه های غمت بدوم
...
به جان تو بانو نخورده مست بیهوشم
تو فرض کن درد تکیلاست که مینوشم
تو فرض کن این آخرین بیت شعر من باشد
که ضجه میزنم و مینویسم و نینوشم
نینوش - شاهین نجفی
آدم هایی که آرام در خیابان ها یا کوچه های خلوت قدم میزنند به جایی نمی روند...