آرشام میگوید:
"بعد از آن همه زخم که به جان من افتاد، تو به تسکین دل یار دگر بودی... من به جان بخریدم که بمیرم و اما برسی به کسی که به آن دل داده بودی..." @abitpsycho
نه از زاویه دید فنی و نه صنایع ادبی و ...
اصلا خوب نیست...
اما بهش که فکر میکنی میبینی چقدر عشق میخواد و چه اندازه دردناکه...
رسما میگاد...
@abitpsycho
اصلا خوب نیست...
اما بهش که فکر میکنی میبینی چقدر عشق میخواد و چه اندازه دردناکه...
رسما میگاد...
@abitpsycho
شما تصور کنید سه نفر آدمو که باهم میرن بیرون و هر سه تاشون هندزفری میزارن گوششون موزیک گوش بدن...
همینقدر حال و حوصله نداریم...
@abitpsycho
همینقدر حال و حوصله نداریم...
@abitpsycho
آرشام میگوید:
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود @abitpsycho
آخ از شعرات، وای از شعرات...🤦♂
نمیگه ها، ولی تابلوعه معشوق موی مشکی فر داشته...
این حس از چی بوجود میاد؟ شب و حلقه...
تک تک کلمات رو با دلیل توی شعر میاورد جناب حافظ...
نگفت تا سحرگاه، نگفت محفل ما...
اگه شب و حلقه رو نمیگفت بیخبر میموندیم از زلف گره دار یار...
@abitpsycho
نمیگه ها، ولی تابلوعه معشوق موی مشکی فر داشته...
این حس از چی بوجود میاد؟ شب و حلقه...
تک تک کلمات رو با دلیل توی شعر میاورد جناب حافظ...
نگفت تا سحرگاه، نگفت محفل ما...
اگه شب و حلقه رو نمیگفت بیخبر میموندیم از زلف گره دار یار...
@abitpsycho
آرشام میگوید:
آخ از شعرات، وای از شعرات...🤦♂ نمیگه ها، ولی تابلوعه معشوق موی مشکی فر داشته... این حس از چی بوجود میاد؟ شب و حلقه... تک تک کلمات رو با دلیل توی شعر میاورد جناب حافظ... نگفت تا سحرگاه، نگفت محفل ما... اگه شب و حلقه رو نمیگفت بیخبر میموندیم از زلف گره دار…
تا الان 28 نفر اینو سین کردن سه نفر پرسیدن "مستی؟"
چه دیدیه شما به من دارید؟
چی باعث میشه همچین فکری کنید؟
درسته این تهمت زدنا؟
والله اگه درست باشه...
@abitpsycho
چه دیدیه شما به من دارید؟
چی باعث میشه همچین فکری کنید؟
درسته این تهمت زدنا؟
والله اگه درست باشه...
@abitpsycho
تنها بخشی از رانندگی که جذابه بوق زدنه. که خب واسه بیب بیب کردن گزینه های بهتری از بوق ماشین هست
@abitpsycho
@abitpsycho
دوش از مسجد سوی میخانه امد پیرما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیرما
ما مریدان رو سوی قبله چون اریم چون
روی سوی خانهی خمار دارد پیر ما
@abitpsycho
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیرما
ما مریدان رو سوی قبله چون اریم چون
روی سوی خانهی خمار دارد پیر ما
@abitpsycho
دقت کردید بادمجون چجوریه؟
نه جایی از فواید و خواصش گفته میشه...
نه تو دارو و .. استفاده میشه...
و نه حتی پرژک و صحت ازش شامپو درست کردن...
گاهی حس بادمجون بودن بهم دست میده...
@abitpsycho
نه جایی از فواید و خواصش گفته میشه...
نه تو دارو و .. استفاده میشه...
و نه حتی پرژک و صحت ازش شامپو درست کردن...
گاهی حس بادمجون بودن بهم دست میده...
@abitpsycho
آرشام میگوید:
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش (تو این مورد گل اندام) او به تایید نظر حل معما میکرد... @abitpsycho
البته من معتقدم مشکلات با بغل راحتتر از تایید نظر حل میشن ولی خب تایید نظر هم جوابه...
@abitpsycho
@abitpsycho
کار خاصی نداشتم و کمی زودتر از همیشه رفتم سر کلاس نشستم و منتظر موندم تا استاد بیاد...
استاد اومد و تا همه ی بچه ها برسن سرگم سلام و احوالپرسی بود و داشت لپتاپش رو واسه پرزنت اسلایداش آماده میکرد و برق پروژکتور رو وصل میکرد و ...
استاد داشت درسش رو شروع میکرد...
در کلاس باز شد و اون اومد تو!
اومد توی کلاس و صاف اومد کنار من نشست...
بعد از همه ی اون مدت منطقی بود که از روی عطرش یا سبکی راه رفتنش بتونم تشخیصش بدم...
داشتم آخرین جمله رو نوشتنش رو تموم میکردم و تمام ذهنم متمرکز روی این سوالا بود که چرا پا شده اومده سر کلاس ما...
اصلا از کجا میدونست من امروز کلاس دارم؟
چرا بهم خبر نداد که میاد دانشکده؟
چی باعث شده وقتی سر کلاسم بخواد بیاد؟
شاید در واقعیت چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دست از نوشتن کشیدم اما حجم زیادی سوال توی ذهنم بود و خب از بوی آشنا و دوست داشتنی برایت کریستالش کلی حس و خاطره و ... توی ذهنم جوونه میزد...
چند وقتی میشد که اون عطر به مشامم نرسیده بود...
و من به همه ی اینا فکر میکردم...
و سرمو آوردم بالا و چرخیدم که بهش سلام کنم و ببینم که چیه قضیه و خب همه ی سوالام جوابشون داده شد.
خودش نبود.
حتی آدم آشنای دیگه ای هم نبود.
اصلا نمیشناختمش و اصلا آشنا نبود برام و حتی نیومده بود پیش من بشینه.
صرفا یه غریبه بود که نزدیکترین صندلی رو برای نشستن انتخاب کرده بود.
و دو ساعت اون عطر رو از سمت غریبه ای که کنارم نشسته بود حس میکردم و ذهنم به هزارسو میرفت و هیچ چیز از اطرافم نمیدیدم جز این که این عطر مربوط به یک غریبه است و نه اون.
بعد از دو ساعت استاد آنتراک داد و تنها کاری که کردم این بود که همچنان مدهوش، وسایلم رو برداشتم و جای دورتری از کلاس رو انتخاب کردم برای نشستن.
و کم کم همه چیز به حالت نرمال برگشت برام.
یه غریبه بود که یه کلاس مشترک باهاش داشتم و عطرش برایت کریستال ورساچی بود...
همین.
@abitpsycho
استاد اومد و تا همه ی بچه ها برسن سرگم سلام و احوالپرسی بود و داشت لپتاپش رو واسه پرزنت اسلایداش آماده میکرد و برق پروژکتور رو وصل میکرد و ...
استاد داشت درسش رو شروع میکرد...
در کلاس باز شد و اون اومد تو!
اومد توی کلاس و صاف اومد کنار من نشست...
بعد از همه ی اون مدت منطقی بود که از روی عطرش یا سبکی راه رفتنش بتونم تشخیصش بدم...
داشتم آخرین جمله رو نوشتنش رو تموم میکردم و تمام ذهنم متمرکز روی این سوالا بود که چرا پا شده اومده سر کلاس ما...
اصلا از کجا میدونست من امروز کلاس دارم؟
چرا بهم خبر نداد که میاد دانشکده؟
چی باعث شده وقتی سر کلاسم بخواد بیاد؟
شاید در واقعیت چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دست از نوشتن کشیدم اما حجم زیادی سوال توی ذهنم بود و خب از بوی آشنا و دوست داشتنی برایت کریستالش کلی حس و خاطره و ... توی ذهنم جوونه میزد...
چند وقتی میشد که اون عطر به مشامم نرسیده بود...
و من به همه ی اینا فکر میکردم...
و سرمو آوردم بالا و چرخیدم که بهش سلام کنم و ببینم که چیه قضیه و خب همه ی سوالام جوابشون داده شد.
خودش نبود.
حتی آدم آشنای دیگه ای هم نبود.
اصلا نمیشناختمش و اصلا آشنا نبود برام و حتی نیومده بود پیش من بشینه.
صرفا یه غریبه بود که نزدیکترین صندلی رو برای نشستن انتخاب کرده بود.
و دو ساعت اون عطر رو از سمت غریبه ای که کنارم نشسته بود حس میکردم و ذهنم به هزارسو میرفت و هیچ چیز از اطرافم نمیدیدم جز این که این عطر مربوط به یک غریبه است و نه اون.
بعد از دو ساعت استاد آنتراک داد و تنها کاری که کردم این بود که همچنان مدهوش، وسایلم رو برداشتم و جای دورتری از کلاس رو انتخاب کردم برای نشستن.
و کم کم همه چیز به حالت نرمال برگشت برام.
یه غریبه بود که یه کلاس مشترک باهاش داشتم و عطرش برایت کریستال ورساچی بود...
همین.
@abitpsycho
گاهی غیر منطقی دلتنگت میشوم...
آدم ها در زندگی ام کم نیستند...
شاید هرروز بارها لبخند میزنم اما دلتنگی ای پنهانی در من زندگی میکند که همیشه و همه جا حضور دارد...
برخلاف آن چه بنظر میرسد اما واقعا نمیدانم زندگی ات چگونه میگذرد...
حتی نمیدانم تو هم دلتنگ هستی یا نه...یا شاید ندانستن را ترجیح میدهم...
شاید نشنوی و اگر بشنوی هم نفهمی که چقدر این دلتنگی برایم کشنده است...
آن ها گاهی میگویند چقدر خوب است که ساده میگذری...
و تنها خودم از تاری دیدگانم و اندوه نفس هایم میدانم...
بنویسم از بغل هایی که برایم گرمی ندارند یا خنده هایی که شادم نمیکنند؟ از آدمهایی که نمیخواهم بدانمشان؟
اگر خواندی تصور کن برخواسته از زمان بوده و تمام شدن های نیمه شبانه ام...
@abitpsycho
آدم ها در زندگی ام کم نیستند...
شاید هرروز بارها لبخند میزنم اما دلتنگی ای پنهانی در من زندگی میکند که همیشه و همه جا حضور دارد...
برخلاف آن چه بنظر میرسد اما واقعا نمیدانم زندگی ات چگونه میگذرد...
حتی نمیدانم تو هم دلتنگ هستی یا نه...یا شاید ندانستن را ترجیح میدهم...
شاید نشنوی و اگر بشنوی هم نفهمی که چقدر این دلتنگی برایم کشنده است...
آن ها گاهی میگویند چقدر خوب است که ساده میگذری...
و تنها خودم از تاری دیدگانم و اندوه نفس هایم میدانم...
بنویسم از بغل هایی که برایم گرمی ندارند یا خنده هایی که شادم نمیکنند؟ از آدمهایی که نمیخواهم بدانمشان؟
اگر خواندی تصور کن برخواسته از زمان بوده و تمام شدن های نیمه شبانه ام...
@abitpsycho
توصیه ی من به شما اینه که هیچوقت اجازه ندید "« راجع به یه موضوع مھمی " باهاتون صحبت کنه...
به جای خوبی ختم نمیشه...
@abitpsycho
به جای خوبی ختم نمیشه...
@abitpsycho