تنها بخشی از رانندگی که جذابه بوق زدنه. که خب واسه بیب بیب کردن گزینه های بهتری از بوق ماشین هست
@abitpsycho
@abitpsycho
دوش از مسجد سوی میخانه امد پیرما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیرما
ما مریدان رو سوی قبله چون اریم چون
روی سوی خانهی خمار دارد پیر ما
@abitpsycho
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیرما
ما مریدان رو سوی قبله چون اریم چون
روی سوی خانهی خمار دارد پیر ما
@abitpsycho
دقت کردید بادمجون چجوریه؟
نه جایی از فواید و خواصش گفته میشه...
نه تو دارو و .. استفاده میشه...
و نه حتی پرژک و صحت ازش شامپو درست کردن...
گاهی حس بادمجون بودن بهم دست میده...
@abitpsycho
نه جایی از فواید و خواصش گفته میشه...
نه تو دارو و .. استفاده میشه...
و نه حتی پرژک و صحت ازش شامپو درست کردن...
گاهی حس بادمجون بودن بهم دست میده...
@abitpsycho
آرشام میگوید:
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش (تو این مورد گل اندام) او به تایید نظر حل معما میکرد... @abitpsycho
البته من معتقدم مشکلات با بغل راحتتر از تایید نظر حل میشن ولی خب تایید نظر هم جوابه...
@abitpsycho
@abitpsycho
کار خاصی نداشتم و کمی زودتر از همیشه رفتم سر کلاس نشستم و منتظر موندم تا استاد بیاد...
استاد اومد و تا همه ی بچه ها برسن سرگم سلام و احوالپرسی بود و داشت لپتاپش رو واسه پرزنت اسلایداش آماده میکرد و برق پروژکتور رو وصل میکرد و ...
استاد داشت درسش رو شروع میکرد...
در کلاس باز شد و اون اومد تو!
اومد توی کلاس و صاف اومد کنار من نشست...
بعد از همه ی اون مدت منطقی بود که از روی عطرش یا سبکی راه رفتنش بتونم تشخیصش بدم...
داشتم آخرین جمله رو نوشتنش رو تموم میکردم و تمام ذهنم متمرکز روی این سوالا بود که چرا پا شده اومده سر کلاس ما...
اصلا از کجا میدونست من امروز کلاس دارم؟
چرا بهم خبر نداد که میاد دانشکده؟
چی باعث شده وقتی سر کلاسم بخواد بیاد؟
شاید در واقعیت چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دست از نوشتن کشیدم اما حجم زیادی سوال توی ذهنم بود و خب از بوی آشنا و دوست داشتنی برایت کریستالش کلی حس و خاطره و ... توی ذهنم جوونه میزد...
چند وقتی میشد که اون عطر به مشامم نرسیده بود...
و من به همه ی اینا فکر میکردم...
و سرمو آوردم بالا و چرخیدم که بهش سلام کنم و ببینم که چیه قضیه و خب همه ی سوالام جوابشون داده شد.
خودش نبود.
حتی آدم آشنای دیگه ای هم نبود.
اصلا نمیشناختمش و اصلا آشنا نبود برام و حتی نیومده بود پیش من بشینه.
صرفا یه غریبه بود که نزدیکترین صندلی رو برای نشستن انتخاب کرده بود.
و دو ساعت اون عطر رو از سمت غریبه ای که کنارم نشسته بود حس میکردم و ذهنم به هزارسو میرفت و هیچ چیز از اطرافم نمیدیدم جز این که این عطر مربوط به یک غریبه است و نه اون.
بعد از دو ساعت استاد آنتراک داد و تنها کاری که کردم این بود که همچنان مدهوش، وسایلم رو برداشتم و جای دورتری از کلاس رو انتخاب کردم برای نشستن.
و کم کم همه چیز به حالت نرمال برگشت برام.
یه غریبه بود که یه کلاس مشترک باهاش داشتم و عطرش برایت کریستال ورساچی بود...
همین.
@abitpsycho
استاد اومد و تا همه ی بچه ها برسن سرگم سلام و احوالپرسی بود و داشت لپتاپش رو واسه پرزنت اسلایداش آماده میکرد و برق پروژکتور رو وصل میکرد و ...
استاد داشت درسش رو شروع میکرد...
در کلاس باز شد و اون اومد تو!
اومد توی کلاس و صاف اومد کنار من نشست...
بعد از همه ی اون مدت منطقی بود که از روی عطرش یا سبکی راه رفتنش بتونم تشخیصش بدم...
داشتم آخرین جمله رو نوشتنش رو تموم میکردم و تمام ذهنم متمرکز روی این سوالا بود که چرا پا شده اومده سر کلاس ما...
اصلا از کجا میدونست من امروز کلاس دارم؟
چرا بهم خبر نداد که میاد دانشکده؟
چی باعث شده وقتی سر کلاسم بخواد بیاد؟
شاید در واقعیت چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دست از نوشتن کشیدم اما حجم زیادی سوال توی ذهنم بود و خب از بوی آشنا و دوست داشتنی برایت کریستالش کلی حس و خاطره و ... توی ذهنم جوونه میزد...
چند وقتی میشد که اون عطر به مشامم نرسیده بود...
و من به همه ی اینا فکر میکردم...
و سرمو آوردم بالا و چرخیدم که بهش سلام کنم و ببینم که چیه قضیه و خب همه ی سوالام جوابشون داده شد.
خودش نبود.
حتی آدم آشنای دیگه ای هم نبود.
اصلا نمیشناختمش و اصلا آشنا نبود برام و حتی نیومده بود پیش من بشینه.
صرفا یه غریبه بود که نزدیکترین صندلی رو برای نشستن انتخاب کرده بود.
و دو ساعت اون عطر رو از سمت غریبه ای که کنارم نشسته بود حس میکردم و ذهنم به هزارسو میرفت و هیچ چیز از اطرافم نمیدیدم جز این که این عطر مربوط به یک غریبه است و نه اون.
بعد از دو ساعت استاد آنتراک داد و تنها کاری که کردم این بود که همچنان مدهوش، وسایلم رو برداشتم و جای دورتری از کلاس رو انتخاب کردم برای نشستن.
و کم کم همه چیز به حالت نرمال برگشت برام.
یه غریبه بود که یه کلاس مشترک باهاش داشتم و عطرش برایت کریستال ورساچی بود...
همین.
@abitpsycho
گاهی غیر منطقی دلتنگت میشوم...
آدم ها در زندگی ام کم نیستند...
شاید هرروز بارها لبخند میزنم اما دلتنگی ای پنهانی در من زندگی میکند که همیشه و همه جا حضور دارد...
برخلاف آن چه بنظر میرسد اما واقعا نمیدانم زندگی ات چگونه میگذرد...
حتی نمیدانم تو هم دلتنگ هستی یا نه...یا شاید ندانستن را ترجیح میدهم...
شاید نشنوی و اگر بشنوی هم نفهمی که چقدر این دلتنگی برایم کشنده است...
آن ها گاهی میگویند چقدر خوب است که ساده میگذری...
و تنها خودم از تاری دیدگانم و اندوه نفس هایم میدانم...
بنویسم از بغل هایی که برایم گرمی ندارند یا خنده هایی که شادم نمیکنند؟ از آدمهایی که نمیخواهم بدانمشان؟
اگر خواندی تصور کن برخواسته از زمان بوده و تمام شدن های نیمه شبانه ام...
@abitpsycho
آدم ها در زندگی ام کم نیستند...
شاید هرروز بارها لبخند میزنم اما دلتنگی ای پنهانی در من زندگی میکند که همیشه و همه جا حضور دارد...
برخلاف آن چه بنظر میرسد اما واقعا نمیدانم زندگی ات چگونه میگذرد...
حتی نمیدانم تو هم دلتنگ هستی یا نه...یا شاید ندانستن را ترجیح میدهم...
شاید نشنوی و اگر بشنوی هم نفهمی که چقدر این دلتنگی برایم کشنده است...
آن ها گاهی میگویند چقدر خوب است که ساده میگذری...
و تنها خودم از تاری دیدگانم و اندوه نفس هایم میدانم...
بنویسم از بغل هایی که برایم گرمی ندارند یا خنده هایی که شادم نمیکنند؟ از آدمهایی که نمیخواهم بدانمشان؟
اگر خواندی تصور کن برخواسته از زمان بوده و تمام شدن های نیمه شبانه ام...
@abitpsycho
توصیه ی من به شما اینه که هیچوقت اجازه ندید "« راجع به یه موضوع مھمی " باهاتون صحبت کنه...
به جای خوبی ختم نمیشه...
@abitpsycho
به جای خوبی ختم نمیشه...
@abitpsycho
یه تنهایی هست...
وقتی تا نزدیک خونه اش میرسونیش که تنها نره و اونوقت تویی که باید تنها بری...
@abitpsycho
وقتی تا نزدیک خونه اش میرسونیش که تنها نره و اونوقت تویی که باید تنها بری...
@abitpsycho
وقتی سعی میکنید یه نفرو به زندگی برگردونید و بهش انگیزه بدید و بهش میگید به خودت برس و ... میدونید چجوری بهتون نگاه میکنه؟
مثل نگاه آدمی که رفته بالای یه ساختمون بلند که خودشو پرت کنه پایین تا بمیره و میبینه آتشنشانی اون پایین تشک پهن کرده و مردم دارن جیغ میکشن...
@abitpsycho
مثل نگاه آدمی که رفته بالای یه ساختمون بلند که خودشو پرت کنه پایین تا بمیره و میبینه آتشنشانی اون پایین تشک پهن کرده و مردم دارن جیغ میکشن...
@abitpsycho
یه جوری دارم پیش میرم که صبح انشاءالله 20تا ریزش رو داشته باشیم...
@abitpsycho
@abitpsycho
ده دقیقه آهنگ با کیفیت براتون آپلود میکنم، باهاش پاره شید.
@abitpsycho
@abitpsycho