آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
287 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
آرشام می‌گوید:
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود @abitpsycho
آخ از شعرات، وای از شعرات...🤦‍♂

نمیگه ها، ولی تابلوعه معشوق موی مشکی فر داشته...
این حس از چی بوجود میاد؟ شب و حلقه...
تک تک کلمات رو با دلیل توی شعر میاورد جناب حافظ...
نگفت تا سحرگاه، نگفت محفل ما...
اگه شب و حلقه رو نمیگفت بیخبر میموندیم از زلف گره دار یار...

@abitpsycho
تنها بخشی از رانندگی که جذابه بوق زدنه. که خب واسه بیب بیب کردن گزینه های بهتری از بوق ماشین هست
@abitpsycho
دوش از مسجد سوی میخانه امد پیرما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیرما
ما مریدان رو سوی قبله چون اریم چون
روی سوی خانه‌ی خمار دارد پیر ما
@abitpsycho
دقت کردید بادمجون چجوریه؟
نه جایی از فواید و خواصش گفته میشه...
نه تو دارو و .. استفاده میشه...
و نه حتی پرژک و صحت ازش شامپو درست کردن...

گاهی حس بادمجون بودن بهم دست میده...
@abitpsycho
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش (تو این مورد گل اندام)
او به تایید نظر حل معما میکرد...
@abitpsycho
امروز دومین باره که لپتاپمو خاموش نکرده گذاشتم تو کیفم.
@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش (تو این مورد گل اندام) او به تایید نظر حل معما میکرد... @abitpsycho
البته من معتقدم مشکلات با بغل راحتتر از تایید نظر حل میشن ولی خب تایید نظر هم جوابه...
@abitpsycho
ولی ورودی 96 دانشگاه عجیبه...

شهریست پر ظریفان، از هرطرف نگاری...

@abitpsycho
دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی؟
(شیخ بهایی)
@abitpsycho
کار خاصی نداشتم و کمی زودتر از همیشه رفتم سر کلاس نشستم و منتظر موندم تا استاد بیاد...
استاد اومد و تا همه ی بچه ها برسن سرگم سلام و احوالپرسی بود و داشت لپتاپش رو واسه پرزنت اسلایداش آماده میکرد و برق پروژکتور رو وصل میکرد و ...
استاد داشت درسش رو شروع میکرد...
در کلاس باز شد و اون اومد تو!
اومد توی کلاس و صاف اومد کنار من نشست...
بعد از همه ی اون مدت منطقی بود که از روی عطرش یا سبکی راه رفتنش بتونم تشخیصش بدم...
داشتم آخرین جمله رو نوشتنش رو تموم میکردم و تمام ذهنم متمرکز روی این سوالا بود که چرا پا شده اومده سر کلاس ما...
اصلا از کجا میدونست من امروز کلاس دارم؟
چرا بهم خبر نداد که میاد دانشکده؟
چی باعث شده وقتی سر کلاسم بخواد بیاد؟
شاید در واقعیت چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دست از نوشتن کشیدم اما حجم زیادی سوال توی ذهنم بود و خب از بوی آشنا و دوست داشتنی برایت کریستالش کلی حس و خاطره و ... توی ذهنم جوونه میزد...
چند وقتی میشد که اون عطر به مشامم نرسیده بود...
و من به همه ی اینا فکر میکردم...
و سرمو آوردم بالا و چرخیدم که بهش سلام کنم و ببینم که چیه قضیه و خب همه ی سوالام جوابشون داده شد.
خودش نبود.
حتی آدم آشنای دیگه ای هم نبود.
اصلا نمیشناختمش و اصلا آشنا نبود برام و حتی نیومده بود پیش من بشینه.
صرفا یه غریبه بود که نزدیکترین صندلی رو برای نشستن انتخاب کرده بود.

و دو ساعت اون عطر رو از سمت غریبه ای که کنارم نشسته بود حس میکردم و ذهنم به هزارسو میرفت و هیچ چیز از اطرافم نمیدیدم جز این که این عطر مربوط به یک غریبه است و نه اون.
بعد از دو ساعت استاد آنتراک داد و تنها کاری که کردم این بود که همچنان مدهوش، وسایلم رو برداشتم و جای دورتری از کلاس رو انتخاب کردم برای نشستن.
و کم کم همه چیز به حالت نرمال برگشت برام.

یه غریبه بود که یه کلاس مشترک باهاش داشتم و عطرش برایت کریستال ورساچی بود...
همین.

@abitpsycho
گاهی غیر منطقی دلتنگت میشوم...
آدم ها در زندگی ام کم نیستند...
شاید هرروز بارها لبخند میزنم اما دلتنگی ای پنهانی در من زندگی میکند که همیشه و همه جا حضور دارد...

برخلاف آن چه بنظر میرسد اما واقعا نمیدانم زندگی ات چگونه میگذرد...
حتی نمیدانم تو هم دلتنگ هستی یا نه...یا شاید ندانستن را ترجیح میدهم...
شاید نشنوی و اگر بشنوی هم نفهمی که چقدر این دلتنگی برایم کشنده است...
آن ها گاهی میگویند چقدر خوب است که ساده میگذری...
و تنها خودم از تاری دیدگانم و اندوه نفس هایم میدانم...

بنویسم از بغل هایی که برایم گرمی ندارند یا خنده هایی که شادم نمیکنند؟ از آدمهایی که نمیخواهم بدانمشان؟
اگر خواندی تصور کن برخواسته از زمان بوده و تمام شدن های نیمه شبانه ام...

@abitpsycho
توصیه ی من به شما اینه که هیچوقت اجازه ندید "« راجع به یه موضوع مھمی " باهاتون صحبت کنه...
به جای خوبی ختم نمیشه...
@abitpsycho
یه تنهایی هست...
وقتی تا نزدیک خونه اش میرسونیش که تنها نره و اونوقت تویی که باید تنها بری...
@abitpsycho
وقتی سعی میکنید یه نفرو به زندگی برگردونید و بهش انگیزه بدید و بهش میگید به خودت برس و ... میدونید چجوری بهتون نگاه میکنه؟

مثل نگاه آدمی که رفته بالای یه ساختمون بلند که خودشو پرت کنه پایین تا بمیره و میبینه آتشنشانی اون پایین تشک پهن کرده و مردم دارن جیغ میکشن...
@abitpsycho
یه جوری دارم پیش میرم که صبح انشاءالله 20تا ریزش رو داشته باشیم...
@abitpsycho
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری...
@abitpsycho
خوابم نمیاد با خوابم نمیبره خیلی فرق داره...
@abitpsycho