Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
این روزها، برای بدست آوردن تلاش میکنم، آنقدر تلاش میکنم که از دست میدهم...
روزها گذراندنشان هم تلاش میخواهد...
وقت کیمیا شده است...
حوصله ازآن هم کمیاب تر است...
مدتهاست نمینویسم...
این ننوشتن تا آنجا پیش رفته است که نوشتن را فراموش کرده ام...
در جستجوهای این روزهایم، قلمم را گم کرده ام...
چیزی به دست نیامد.
قلمم را از دست دادم.
@abitpsycho
روزها گذراندنشان هم تلاش میخواهد...
وقت کیمیا شده است...
حوصله ازآن هم کمیاب تر است...
مدتهاست نمینویسم...
این ننوشتن تا آنجا پیش رفته است که نوشتن را فراموش کرده ام...
در جستجوهای این روزهایم، قلمم را گم کرده ام...
چیزی به دست نیامد.
قلمم را از دست دادم.
@abitpsycho
فارغ از بهتر يا بدتر شدن، تغييرات تا اين حد حس عجيبي داره...
@abitpsycho
@abitpsycho
Forwarded from کوکو برای زرافهاش مینویسد
بیایید سر در حیب مراقبت فرو ببریم
خیلی خسته بودم.
سرم درد میکرد.
نشستم روی تخت.
نور اذیتم میکرد.
کمی سردم بود.
پتو رو پیچیدم دور خودم و یه گوششو انداختم جلوی صورتم.
پرسید تو چرا این شکلی شدی؟
چکار میکنی؟
حال نداشتم توضیح بدم، گفتم مدیتیشن.
چشمامو بسته بودم و به هیچی فکر نمیکردم.
همونجوری خوابم برد و افتادم.
17 ساعت بعد از تخت اومدم بیرون.
@abitpsycho
سرم درد میکرد.
نشستم روی تخت.
نور اذیتم میکرد.
کمی سردم بود.
پتو رو پیچیدم دور خودم و یه گوششو انداختم جلوی صورتم.
پرسید تو چرا این شکلی شدی؟
چکار میکنی؟
حال نداشتم توضیح بدم، گفتم مدیتیشن.
چشمامو بسته بودم و به هیچی فکر نمیکردم.
همونجوری خوابم برد و افتادم.
17 ساعت بعد از تخت اومدم بیرون.
@abitpsycho
اين كه در جايي بيش از حد ميل به حضورم داشته باشند، رغبتم را نه زياد، كه كم ميكند.
گونه اي نيازمندي كه بوي سواستفاده خواهد گرفت.
@abitpaycho
گونه اي نيازمندي كه بوي سواستفاده خواهد گرفت.
@abitpaycho
من بچه بودم، یه بار بابت یادداشت روزانه نوشتن در روز جمعه برای درس انشا بازخواست شدم!
چرا که شروعش این بود که: با صدای "شاید این جمعه بیاید، شاید، از خواب بیدار میشوم و با خودم میگوییم، احتمالا نمی آید"
دهنِ منو سرویس کردن!
معاون زنگ زده بود به بابام که بچتون فلان!!!!!!!
همون برخورد باعث شد من نتونم هیچوقت خوب بنویسم :))
@abitpsycho
چرا که شروعش این بود که: با صدای "شاید این جمعه بیاید، شاید، از خواب بیدار میشوم و با خودم میگوییم، احتمالا نمی آید"
دهنِ منو سرویس کردن!
معاون زنگ زده بود به بابام که بچتون فلان!!!!!!!
همون برخورد باعث شد من نتونم هیچوقت خوب بنویسم :))
@abitpsycho
ياسر ميگويد: تو چقدر قصه داري!
من اما زندگي خودم را يكنواخت تر از آنچه كه دوست دارم باشد ميبينم.
احتمالا اگر مثل ياسر زندگي ميكردم، زياد دوام نمي آوردم.
منظور شخص ياسر نيست، كه فرديست كه زندگي روتين دارد.
@abitpsycho
من اما زندگي خودم را يكنواخت تر از آنچه كه دوست دارم باشد ميبينم.
احتمالا اگر مثل ياسر زندگي ميكردم، زياد دوام نمي آوردم.
منظور شخص ياسر نيست، كه فرديست كه زندگي روتين دارد.
@abitpsycho
رفته بود مواد اوليه خريده بود براي پختن غذا. بعد از اين كه اتاق را مرتب كرد رفته بود.
گفت ناهار درست ميكنم، يه قابلمه با يه قاشق بشور.
جواب داد: بيا سنگ كاغذ قيچي كنيم، هركي باخت بشوره
ناراحت شد.
@abitpsycho
گفت ناهار درست ميكنم، يه قابلمه با يه قاشق بشور.
جواب داد: بيا سنگ كاغذ قيچي كنيم، هركي باخت بشوره
ناراحت شد.
@abitpsycho
یه مثالی داشت واسه ی سنت و مدرنیسم:
مدرنیسم یعنی شک کردن و سنت یعنی اعتقاد داشتن.
یه فرد کم بینا رو توی تاریکی تصور کن.
یه نور در اطراف وجود داره.
سنت یه جهت رو انتخاب میکنه و به همون سمت میره.
مدرنیسم اما اون لحظاتیه که صبر میکنه، می ایسته و سرش رو میچرخونه.
مدرنیسم مطلق یه جا ایستاده و فقط میچرخه بی این که حرکتی کنه.
سنت اما ممکنه مسیر اشتباهی رو انتخاب کنه و همینطور بره.
رسیدن به نور وقتی اتفاق میفته که ترکیب متوازنی از این دو شکل بگیره.
@abitpsycho
مدرنیسم یعنی شک کردن و سنت یعنی اعتقاد داشتن.
یه فرد کم بینا رو توی تاریکی تصور کن.
یه نور در اطراف وجود داره.
سنت یه جهت رو انتخاب میکنه و به همون سمت میره.
مدرنیسم اما اون لحظاتیه که صبر میکنه، می ایسته و سرش رو میچرخونه.
مدرنیسم مطلق یه جا ایستاده و فقط میچرخه بی این که حرکتی کنه.
سنت اما ممکنه مسیر اشتباهی رو انتخاب کنه و همینطور بره.
رسیدن به نور وقتی اتفاق میفته که ترکیب متوازنی از این دو شکل بگیره.
@abitpsycho
سعدی یه لول از زیبایی رو در معشوق میبینه که استفاده از زیور آلات رو مسخره میدونه برای معشوق.
مثل:
گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیورست
یا یه لول بالاترش اینه که:
به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی!
همون.
@abitpsycho
مثل:
گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیورست
یا یه لول بالاترش اینه که:
به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی!
همون.
@abitpsycho
بله. عرضم به خدمتتون که سعدی در جایی دیگر میفرماید:
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
@abitpsycho
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
@abitpsycho
آرشام میگوید:
یه مثالی داشت واسه ی سنت و مدرنیسم: مدرنیسم یعنی شک کردن و سنت یعنی اعتقاد داشتن. یه فرد کم بینا رو توی تاریکی تصور کن. یه نور در اطراف وجود داره. سنت یه جهت رو انتخاب میکنه و به همون سمت میره. مدرنیسم اما اون لحظاتیه که صبر میکنه، می ایسته و سرش رو میچرخونه.…
سنت:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر وصل نیابم به قدر وسع بکوشم
مدرنیسم:
جان من نقطه ایست گویی راست
زانکه سرگشته تر ز پرگارم
پست مدرنیسم:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه و نه این
@abitpsycho
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر وصل نیابم به قدر وسع بکوشم
مدرنیسم:
جان من نقطه ایست گویی راست
زانکه سرگشته تر ز پرگارم
پست مدرنیسم:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه و نه این
@abitpsycho
توی یه دنیای موازی، من دارم به این خاطر که شب رو تا صبح بیدار موندم و پروژه امو تموم کردم و مستقیم رفتم سر کلاس 8 صبح، بعدشم کلاس تربیت 5 کیلومتر دوییدم و ساعت 1 رفتم کلاس که پروژه رو ارائه بدم و استاد گفته هفته بعد، بهش تجاوز میکنم.
@abitpsycho
@abitpsycho