وقتی استاد وقت اضافه میده سر امتحان و بازم همه وقت کم میارن
همونجاست که میفهمی «بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین»
@abitpsycho
همونجاست که میفهمی «بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین»
@abitpsycho
Forwarded from ExDa
اون لینک ناشناس چنل فقط برای این نیست که آیدی چنل بفرستید و اگر تبلیغش نکردم ناراحت بشید لیو بدید، یه کاربرد دیگش اینه که باهاش بهم پیام بدید.
دلیل اصلی این که چیزی نمینویسم اینه که خب چیزِ جذابی برای نعریف کردن نیست و از طرفی به اندازه ای درگیر یه سری کارا شدم که فرصتِ زندگی کردن هم ندارم!
تموم میشه این یه هفته هم
@abitpsycho
تموم میشه این یه هفته هم
@abitpsycho
میدونم قبلا هم گفتم ولی مجددا میگم یه جایی توی تذکرة الاولیا، عطار نقل میکنه که:
" به صحرا شدم عشق باریده بود. و زمین تر شده بود.
چنانکه پای مرد به گِلزار فرو شود، پای من به عشق فرو میشد..."
@abitpsycho
" به صحرا شدم عشق باریده بود. و زمین تر شده بود.
چنانکه پای مرد به گِلزار فرو شود، پای من به عشق فرو میشد..."
@abitpsycho
هروقت دارم از يه سيستم عامل جديد استفاده ميكنم حس پيرمرد بودن بهم دست ميده.
@abitpsycho
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
این روزها، برای بدست آوردن تلاش میکنم، آنقدر تلاش میکنم که از دست میدهم...
روزها گذراندنشان هم تلاش میخواهد...
وقت کیمیا شده است...
حوصله ازآن هم کمیاب تر است...
مدتهاست نمینویسم...
این ننوشتن تا آنجا پیش رفته است که نوشتن را فراموش کرده ام...
در جستجوهای این روزهایم، قلمم را گم کرده ام...
چیزی به دست نیامد.
قلمم را از دست دادم.
@abitpsycho
روزها گذراندنشان هم تلاش میخواهد...
وقت کیمیا شده است...
حوصله ازآن هم کمیاب تر است...
مدتهاست نمینویسم...
این ننوشتن تا آنجا پیش رفته است که نوشتن را فراموش کرده ام...
در جستجوهای این روزهایم، قلمم را گم کرده ام...
چیزی به دست نیامد.
قلمم را از دست دادم.
@abitpsycho
فارغ از بهتر يا بدتر شدن، تغييرات تا اين حد حس عجيبي داره...
@abitpsycho
@abitpsycho
Forwarded from کوکو برای زرافهاش مینویسد
بیایید سر در حیب مراقبت فرو ببریم
خیلی خسته بودم.
سرم درد میکرد.
نشستم روی تخت.
نور اذیتم میکرد.
کمی سردم بود.
پتو رو پیچیدم دور خودم و یه گوششو انداختم جلوی صورتم.
پرسید تو چرا این شکلی شدی؟
چکار میکنی؟
حال نداشتم توضیح بدم، گفتم مدیتیشن.
چشمامو بسته بودم و به هیچی فکر نمیکردم.
همونجوری خوابم برد و افتادم.
17 ساعت بعد از تخت اومدم بیرون.
@abitpsycho
سرم درد میکرد.
نشستم روی تخت.
نور اذیتم میکرد.
کمی سردم بود.
پتو رو پیچیدم دور خودم و یه گوششو انداختم جلوی صورتم.
پرسید تو چرا این شکلی شدی؟
چکار میکنی؟
حال نداشتم توضیح بدم، گفتم مدیتیشن.
چشمامو بسته بودم و به هیچی فکر نمیکردم.
همونجوری خوابم برد و افتادم.
17 ساعت بعد از تخت اومدم بیرون.
@abitpsycho
اين كه در جايي بيش از حد ميل به حضورم داشته باشند، رغبتم را نه زياد، كه كم ميكند.
گونه اي نيازمندي كه بوي سواستفاده خواهد گرفت.
@abitpaycho
گونه اي نيازمندي كه بوي سواستفاده خواهد گرفت.
@abitpaycho
من بچه بودم، یه بار بابت یادداشت روزانه نوشتن در روز جمعه برای درس انشا بازخواست شدم!
چرا که شروعش این بود که: با صدای "شاید این جمعه بیاید، شاید، از خواب بیدار میشوم و با خودم میگوییم، احتمالا نمی آید"
دهنِ منو سرویس کردن!
معاون زنگ زده بود به بابام که بچتون فلان!!!!!!!
همون برخورد باعث شد من نتونم هیچوقت خوب بنویسم :))
@abitpsycho
چرا که شروعش این بود که: با صدای "شاید این جمعه بیاید، شاید، از خواب بیدار میشوم و با خودم میگوییم، احتمالا نمی آید"
دهنِ منو سرویس کردن!
معاون زنگ زده بود به بابام که بچتون فلان!!!!!!!
همون برخورد باعث شد من نتونم هیچوقت خوب بنویسم :))
@abitpsycho
ياسر ميگويد: تو چقدر قصه داري!
من اما زندگي خودم را يكنواخت تر از آنچه كه دوست دارم باشد ميبينم.
احتمالا اگر مثل ياسر زندگي ميكردم، زياد دوام نمي آوردم.
منظور شخص ياسر نيست، كه فرديست كه زندگي روتين دارد.
@abitpsycho
من اما زندگي خودم را يكنواخت تر از آنچه كه دوست دارم باشد ميبينم.
احتمالا اگر مثل ياسر زندگي ميكردم، زياد دوام نمي آوردم.
منظور شخص ياسر نيست، كه فرديست كه زندگي روتين دارد.
@abitpsycho
رفته بود مواد اوليه خريده بود براي پختن غذا. بعد از اين كه اتاق را مرتب كرد رفته بود.
گفت ناهار درست ميكنم، يه قابلمه با يه قاشق بشور.
جواب داد: بيا سنگ كاغذ قيچي كنيم، هركي باخت بشوره
ناراحت شد.
@abitpsycho
گفت ناهار درست ميكنم، يه قابلمه با يه قاشق بشور.
جواب داد: بيا سنگ كاغذ قيچي كنيم، هركي باخت بشوره
ناراحت شد.
@abitpsycho