من عموما دلم براي اشيا تنگ ميشه.
ميرم از جاشون درشون ميارم و ميبينمشون و لمسشون ميكنم و ميزارم سر جاشون.
اين اشيا ميتونن چاقو باشن يا ساعت يا گوشي قديمي يا صدف يا قطعه هاي چوبي يا هرچي.
@abitpsycho
ميرم از جاشون درشون ميارم و ميبينمشون و لمسشون ميكنم و ميزارم سر جاشون.
اين اشيا ميتونن چاقو باشن يا ساعت يا گوشي قديمي يا صدف يا قطعه هاي چوبي يا هرچي.
@abitpsycho
🔥1
علي رغم دلتنگي و فشار رواني اي كه تحمل ميكردم بخاطر دور بودن از تهران داشتم از حضور در كلاردشت لذت ميبردم كه كلاردشت را به مقصد نمك آبرود ترك كردم.
نمك آبرود اما كمتر بكر است.
هوايش گرم تر است.
زندگي لوكس و شمال شهري تهران به اينجا رسيده است و آن چنان كه بايد حس طبيعت را ندارد.
پر است از مدرنيته و شهريت اصطلاحا لاكچري تهران.
برند استورها و كافه ها و ... همان تهران دهه ٩٠ امروزند، فقط در فضايي سبزتر و مرطوب تر.
@abitpsycho
نمك آبرود اما كمتر بكر است.
هوايش گرم تر است.
زندگي لوكس و شمال شهري تهران به اينجا رسيده است و آن چنان كه بايد حس طبيعت را ندارد.
پر است از مدرنيته و شهريت اصطلاحا لاكچري تهران.
برند استورها و كافه ها و ... همان تهران دهه ٩٠ امروزند، فقط در فضايي سبزتر و مرطوب تر.
@abitpsycho
اصولا رفتن براي من راحتتر است
برگشتن به هركجا كه باشد، دلگير است انگار....
چنان كه گويي يك بغض ٤٠كيلويي را مستقيم روي قلبم ميگذارند.
درست است كه من سيب دوست ندارم و خوردنش هميشه برايم همراه با دلدرد است.
اما اين خانم كناري كه خيلي هم مهربان است، با لبخندش و سيب تعارف كردنش، انگار كه بغض ٤٠كيلويي مذكور وا ديده باشد، كمي از آن را از روي قلبم كنار زد و حداقل لبخند محوي را به چهره ام آورد، براي دقايقي!
@abitpsycho
برگشتن به هركجا كه باشد، دلگير است انگار....
چنان كه گويي يك بغض ٤٠كيلويي را مستقيم روي قلبم ميگذارند.
درست است كه من سيب دوست ندارم و خوردنش هميشه برايم همراه با دلدرد است.
اما اين خانم كناري كه خيلي هم مهربان است، با لبخندش و سيب تعارف كردنش، انگار كه بغض ٤٠كيلويي مذكور وا ديده باشد، كمي از آن را از روي قلبم كنار زد و حداقل لبخند محوي را به چهره ام آورد، براي دقايقي!
@abitpsycho
بله.
من همونيم كه استادم گفت: ماكتت كوچيكه
جلوي ٤٠نفر آدم گفتم: استاد سايز مهم نيست، تكنيك مهمه.
@abitpsycho
من همونيم كه استادم گفت: ماكتت كوچيكه
جلوي ٤٠نفر آدم گفتم: استاد سايز مهم نيست، تكنيك مهمه.
@abitpsycho
عجیب این که از نظر من شهریور پاییز است و خرداد تابستان.
همانطور که اسفند بهار است و آذر زمستان!
@abitpsycho
همانطور که اسفند بهار است و آذر زمستان!
@abitpsycho
راستش را بخواهید، این مسئله که وقتی به چتهایم نگاه میکنم، معمولا آخرین پیام ها از طرف من نیست، گاهی به من حس عذاب وجدان میدهد.
@abitpsycho
@abitpsycho
ساعت حدود 11 بود که از دفتر داشتم به سمت خانه می آمدم...
به امین زنگ زدم که بپرسم شام خورده اند یا نه؟
با بارمان داشتند اطراف خانه قدم میزدند که به آن ها ملحق شدم.
امین بی مقدمه و به شوخی گفت: بریم پارک لاله؟
موافقت کردم.
بارمان هم موافق بود.
و عملی شدن تصمیممان به 1-2 دقیقه هم نرسید که تپسی آمد.
تا حدود ساعت 1 پارک لاله و بلوار کشاورز را متر کردیم.
این ساعت ها آن حوالی خلوت میشوند و شاید هر چند دقیقه حتی 1 ماشین عبور کند.
به این فکر کردیم که کجا ممکن است الان کمی شلوغتر و جالب تر باشد.
رفتن به سمت برج میلاد یا بام تهران، آن قدر جذاب نبود.
پارک نیاوران اما چرا.
و تپسی.
راستش کمی برایم عجیب بود که حدود 2 بعد از نیمه شب، پارک نیاوران پر بود از دختر و پسرهایی جوانی که میگفتند و میخندیدند و خود را با معدود تفریحاتی را که میشود آن ساعت ها در تهران داشت، سرگرم میکردند.
محدود به بدمینتون بازی کردن یا قلیان کشیدن در پارک و قدم زدن، یا این که یافتن کنجِ خلوتی در قسمت های تاریک تر پارک.
حدود ساعت 3:30 بود که از آن جا پیاده به سمت خانه راه افتادیم.
و خب شاید بدون هیچ برنامه ریزی ای، اینطور شب را گذراندن، چیزی نیست که آدم های زیادی تجربه اش کنند.
@abitpsycho
به امین زنگ زدم که بپرسم شام خورده اند یا نه؟
با بارمان داشتند اطراف خانه قدم میزدند که به آن ها ملحق شدم.
امین بی مقدمه و به شوخی گفت: بریم پارک لاله؟
موافقت کردم.
بارمان هم موافق بود.
و عملی شدن تصمیممان به 1-2 دقیقه هم نرسید که تپسی آمد.
تا حدود ساعت 1 پارک لاله و بلوار کشاورز را متر کردیم.
این ساعت ها آن حوالی خلوت میشوند و شاید هر چند دقیقه حتی 1 ماشین عبور کند.
به این فکر کردیم که کجا ممکن است الان کمی شلوغتر و جالب تر باشد.
رفتن به سمت برج میلاد یا بام تهران، آن قدر جذاب نبود.
پارک نیاوران اما چرا.
و تپسی.
راستش کمی برایم عجیب بود که حدود 2 بعد از نیمه شب، پارک نیاوران پر بود از دختر و پسرهایی جوانی که میگفتند و میخندیدند و خود را با معدود تفریحاتی را که میشود آن ساعت ها در تهران داشت، سرگرم میکردند.
محدود به بدمینتون بازی کردن یا قلیان کشیدن در پارک و قدم زدن، یا این که یافتن کنجِ خلوتی در قسمت های تاریک تر پارک.
حدود ساعت 3:30 بود که از آن جا پیاده به سمت خانه راه افتادیم.
و خب شاید بدون هیچ برنامه ریزی ای، اینطور شب را گذراندن، چیزی نیست که آدم های زیادی تجربه اش کنند.
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)