آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
razer
برند محبوب من در محصولات دیجیتال.

ریزر پیشتاز طراحی، در مینیمال ترین حالت ممکن است.
تبدیل تاچ پد به اسکرین، که به تازگی ایسوس و اپل به آن روی آورده اند،کاریست که ریزر از 6 سال پیش انجامش میدهد.
به بهترین نحو ممکن.

نوآوری و خلاقیت در طراحی، بالاترین کیفیت ارائه ی محصولات چیزیست که سبب میشود از هدف گذاری های مهم زندگی ام، داشتن یک مجموعه از محصولات ریزر، و کار کردن برای ریزر باشد.

چیزی که در بهترین حالت 5سال دیگر میتواند برایم میسر شود، درحالی که 3سال قبل این شانس را داشتم که زندگی به من اجازه نداد به آن برسم.

@abitpsycho
چتونه؟
يه شات رندر هدفون گذاشتم يه جا، هركي تو زندگيش هدفون رندر گرفته يا گاها تو نت پيدا كرده داره ميزاره!

بابا شما خوبيد.
بابا شما بهتريد. چتونه؟

@abitpsycho
کاش یادم می‌ماند چای شهرزاد مزخرف است
@abitpsycho
اسم م. را كه ميشنوم حس غريبي در من زنده ميشود.
در اتاق بغلي ما در خوابگاه بود. الان اما در زندان اوين است. به يك جرم سياسي.

همه ميدانيم كه كم نيستند دانشجوهاي زنداني اما اين كه دانشجوي اتاق بغلي در زندان باشد حس عجيبي است.
انگار همين ديروز بود كه هاردش را آورده بود كه پلي ليستم را بگيرد.

آن طبقه ي خوابگاه الحق كه جاي عجيبيست.
در يك طبقه يك نفرشان زندانيست. يكي ديگرشان هم ٤٠روز را در اوين گذرانده است.

فكر كردن يا شنيدن اخباري از م. باعث ميشود حس كنم چقدر همه چيز ساده و مسخره است و اتفاقات ترسناك چقدر به ما نزديكند.

دوبار تا وسط طبقه ي خوابگاه آمده اند.

ما كجا و زنداني سياسي كجا؟
عجيب است اما ٦-٧ متر فاصله داشتيم.

@abitpsycho
رفتم تو اتاق گفتم: یه خبر خوب! keyshot 9 کرک شد!

گفت: واقعا؟
بعد از شنیدن خبر آزادی نلسون ماندلا بهترین خبری بود که شنیدم!

@abitpsycho
من دیروز فهمیدم هذیون چیه.

درحالی که تو امتحان شفاهی داشتم به وایت برد اشاره میکردم و میگفتم تلوزیون.

@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
استارتاپ چیز خوبیست.
خانواده فکر میکنند فرزندانشان در حال راه اندازی کار و آینده ای هستند.
خوشحال میشوند.
جوان ها اعتماد به نفس پیدا میکنند و حسِ مفید بودن.
خوشحال میشوند.
شکست میخورند.
به سراغ زندگی واقعی میروند یا استارت آپ بعدی.
@abitpsycho
مدتيست كه ديگر اين ساعت ها از شبانه روز كار نميكنم.
به خودم استراحت ميدم.

اگرچه ممكن است استراحتم، يك مدلسازي يا چند شات رندر يا ساختن يك انيميشن براي دلم باشد (و نه تحويل به كارفرما)، اما كمي حس بهتري دارد با این که عملا تفاوت چندانی با "کار"م ندارد.


اين كه ساعت هايي كارَت را دور بريزي نوعي به خود رسيدن است.

روانشناس ها ميگويند به خودتان برسيد و از افسردگی دور شوید، اعتماد به نفس بگیرید یا از این چیزها.

درست است که آن ها منظورشان این است که موهایتان را شانه کنید یا ماسک خیار و عسل روی صورتتان بگذارید یا "خرید درمانی" کنید. اما مگر من حوصله‌ی شانه کردن موهایم یا پاک کردن "عسل" از روی صورتم را دارم؟
یا از آن بدتر! من جهت خرید درمانی، میتوانم 2دانه تخم خروس یا نهایتا 3دانه تخم مرغ بخرم که بعید میدانم پول دادن در ازای به دست آوردن 2دانه تخم، کاری باشد که به آدم اعتماد به نفس یا حال خوب بدهد.
مطمئنم چنین خریدی، هورمون شادی و هیچان و .. نیز ترشح نخواهد کرد.


پس برای "به خودم رسیدن" یک رندر خوب از مدلم میگیرم و خودِ ماست بَندم، از ماستَم (در این مورد رندرم) تعریف میکنم و نمیگویم ترش است و به آن نگاه میکنم و هِی لذت میبرم و با خودم حال میکنم و حس خوب و اعتماد به نفس میگیرم.

یک شب هم اگر کمتر حوصله داشته باشم، به جای طراحی و مدلسازی و رندر و انیمیشن و اینجور چیزها، دست روی کیبورد میبرم و از این چیزها اینجا مینویسم!

والّا!

@abitpsycho
اين كه ميبينم ساعت ٥ صبح است و هنوز خوابم نبرده كه هيچ، گرسنه هم شده ام، دليل كافيست براي اين كه شير و بيسكوييت بخورم و با سرعت به پوزيشن خواب برگردم، اما چيزي در آن لحظه باعث ميشود شروع كنم به راه رفتن و حس كنم به شنيدن موسيقي نياز دارم كه نتيجه اش ميشود اين كه يك ساعت راه بروم و به خودم بيايم و ببينم ساعت ٦:٢٠ دقيقه است كه خب باز هم نخوابم و به جاي خوابيدن، بيايم و اين ها را تايپ كنم اينجا، كه آن چيز، "دل گرفتن "است.

و عجيب اين كه ميتوانستم اين جملات طولاني را ننويسم و با بسنده كردن به جمله ي كوتاه خبري "دلم گرفته"
حداقل ١٠ دقيقه پيش اقدام به خوابيدن كنم.
اما يك انتظاري هست از كسي كه كانال دارد. نه؟

قبول است. خب احتمالا همانطور كه ميدانيد براي پاسخگويي به انتظار كسي
اين ها را ننوشتم.

صادقانه ترش اين است كه اينقدر طولاني نوشتم تا حواسم پرت شود از اين كه "دلم گرفته"

@abitpsycho
04. Yechizi Bede Be Man
B-Band
یه چیزی بده به من که بزنم نباشم یه مدت تو این دنیا...

@abitpsycho
Forwarded from ExDa
فکرامو کردم. راه حل مناسب برای برون‌رفت رو پیدا کردم. فقط به همفکری نیاز دارم یه مقدار. ایده برای دزدی چی دارید؟
اين پست را ميگذارم كه صرفا داشتن اينترنت را شوآف كنم.

@abitpsycho
هفته پیش زنگ زد گفت: کارِ ما تو چه مرحله ایه؟ میتونید عکس از مدل بفرستید؟

جواب دادم: بله. عصر چاپ میکنم، میدم به چاپار براتون بیاره.

@abitpsycho
دوشنبه بود كه داشتم اطراف انقلاب قدم ميزدم.
درواقع كارگر شمالي را به سمت ميدان انقلاب، در جهت جنوب ميپيمودم.

يك چهره ي آشنا ديدم، از آن هايي كه مطمئن هستي ميداني كيست و چيزهايي هم درموردش ميداني كم و بيش، اما نام يا منشاء اين دانسته ها برايت شفاف نيست.

حس كردم بايد سلام كنم، اما متوجه شدم كه براي متوقف كردن فرد آشنا بايد نامش را صدا ميكردم كه نميدانستم نامش چيست اصلا.

راستش گزينه ي ديگر خطاب قرار دادن فرد با عناويني چون: آقا، جناب و امثالهم است كه مورد علاقه ام نيست.

البته نمیشود از دست گذاشتن روی شانه ی فرد از پشت هم گذشت یا گرفتن چشم هایش یا از پشت بغل کردنش، اما کسی با موهای آشفته، ریش و سبیل، عینک بر چشم، یک خال بالای لب با کاپشن قرمز و یک کوله ی بزرگ روی دوشش، به هیچ عنوان کسی نیست که بتوانم از پشت بغلش کنم!
آن هم در وسط خیابان!

امروز حوالی 8 صبح در مترو، داشتم تلگرامم را چک میکردم و "چتمارس" را میخواندم.

متوجه شدم که آن چهره ی آشنا متعلق به م.پ ملقب به چتمارس بوده و دوشنبه احتمالا داشت به سمت پارک لاله میرفت، تا ساندویچ الویه ای را با بیش از 12 ساعت عمر نوش جان کند و به سیستم های صوتی حاضرین در راهپیمایی در دلش لعنت بفرستد.

نتیجه این که کار درست این بود که از پشت بغلش نکردم، چون من حتی برای چتمارس چهره ی آشنایی نبودم و تمام مکالمه‌مان تا به امروز احتمالا، چیزی در حدود 15-20 پیام در همین تلگرام بوده است که این مسئله به خودی خود سبب میشود از پشت بغل کردنش، از من یک متجاوز یا شاید هم یک "چتمارس" در ذهن "چتمارس" بسازد و افسوس که حرف تعریف معین مناسبی در فارسی برای چتمارس دوم در جمله ی قبل وجود ندارد که من بتوانم بدون توضیح اضافه بگویم که چتمارس اول یک صفت و چتمارس دوم یک اسم خاص است.

@abitpsycho
Forwarded from چتمارس. (میم. پورمحمدی ⁦⁦𐂂)
الویه، لاله و چند واژه‌ی آغشته به لامِ دیگر

الویه غذای محبوب من نیست؛ اما مثل یک ذخیره‌ی طلایی، بارها من را از مرگ رهانیده. به همین دلیل، من با این غذا دوست معمولی‌یم و علاقه‌یی که به آن دارم، هیچ‌گاه رنگ و بوی جنسی به خودش نگرفته. البته قطعیتی درین گزاره وجود ندارد و هیچ‌کس از آینده خبردار نیست. به هر حال، اگر به ظاهر امر نگاه کنیم، نسبت به خیلی از غذاها سفیدتر است و نارنجی آن در کنار سبز خیارشورش می‌تواند دل‌ها را ببرد به روستایی در ایتالیا که گوجه‌هایش در اثر سرما، خیلی سرخ نیستند. و خب، بله. با توجه به بافتی که دارد هم ممکن است کار به جاهایی بکشد که نباید.
یک مشکل درشت من با زندگی تنهایی، غذا خوردن است. عادت دارم حین بلعْ موسیقی پخش کنم و این مسئله به من استرس وارد می‌کند. یعنی درد و درمان را می‌دانم؛ اما علاقه‌یی به علاج ندارم. مشکل دیگر این است که وقتی تنها غذا می‌خورم، نمی‌دانم باید چقدر بخورم. در واقع، شما نمی‌توانید تصور کنید که معده‌ی من چقدر بی‌شعور است. گاهی در تنهایی قدر سه معده‌ی یک گاو نر شیرده هلندی می‌خورم و گاهی هم در لقمه‌ی سوم، احساس می‌کنم اگر هوای آغشته به بوی غذا را استشمام کنم، می‌ترکم.
حالا درین بین (که منظورم وسط سفر است)، صدقه‌سر مادر پارسا، دو تا ساندویچ الویه در جیبم دارم. در واقع، داشتم. یکی را دیشب و بدون این که دلیل خاصی برایش متصور باشم، در اتوبوس بلعیدم و حالا یکی در جیبم مانده. می‌توانم حدس بزنم از لحظه‌ی ساختش بیشتر از دوازده ساعت گذشته و این‌طور که خوانده‌ام، الویه در زمینه‌ی استعداد برای فساد، از من هم بدتر است. یعنی به واقع من‌ هم نمی‌توانم در دوازده ساعت به اندازه‌ی یک ساندویچ الویه فاسد شوم. البته قطعیتی درین مسئله هم نیست. باید آب باشد تا عیار شناگری‌یم مشخص شود‌.
خلاصه، تنها نشسته‌ام در پارک لاله و صدای سرودهای سخیف انقلابی از بلندگوهایی در ابعاد مجموع پدر و پدربزرگم در حال پخش است و گرسنه‌ام. یکی دو لقمه می‌خورم و می‌بینم که پایین نمی‌رود. هوا سرد است و کوله‌ام هم سنگین‌. سختم است بروم نوشابه‌یی چیزی بگیرم تا عمل فرو بردن را آسان کند. البته این را هم بگویم که مادر پارسا برایم یک نوشابه هم گذاشته بود که دیشب نوشیدمش. کم‌کم، یادآوری آن‌چه در شب گذشته هم بر من گذشته، شرایط را سخت‌تر می‌کند و احساس می‌کنم در یک ساحل ایتالیایی، مورد تجاوز از راه حلق قرار گرفته‌ام.
با بی‌میلی تمام، یک لقمه‌ی دیگر می‌گیرم و فکم را می‌جنبانم. گربه‌یی از راه می‌رسد و این قضیه در پارک لاله اتفاق عجیبی نیست. برایش تکه‌یی پرتاب می‌کنم و او هم پس از انداز و برانداز، نان را کنار می‌زند و محتوا را می‌لیسد. نگاه مظلومی می‌اندازد و در ازایش، لقمه‌ی بعد را هم می‌گیرد. گربه‌ی بعد می‌آید. بعدی. بعدی و بعدی. تمام ساندویچ را با عدالتی علی‌وار بینشان تقسیم می‌کنم و تکه‌ی آخر نان را هم خودم می‌خورم. بله. هم سیر شدم، هم فهمیدم که کی سیر شدم و هم الویه را دوست داشتیم.
این مدت اینقدر به نجات خودم، نجات شرکت، نجات رشته، نجات دانشکده فکر کردم، حس میکنم به جای "طراح محصول" باید "مُنجی محصول" میشدم.

@abitpsycho
اگر ممکنه سوال باشه که مشکلم با مهندسای مکانیک چیه؟ باید عرض کنم که:

رندر خودرو رو ایزومتریک میگیرن!
مشکل از رندر ایزومتریک میتونه بزرگتر باشه؟

@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)