مدتيست كه ديگر اين ساعت ها از شبانه روز كار نميكنم.
به خودم استراحت ميدم.
اگرچه ممكن است استراحتم، يك مدلسازي يا چند شات رندر يا ساختن يك انيميشن براي دلم باشد (و نه تحويل به كارفرما)، اما كمي حس بهتري دارد با این که عملا تفاوت چندانی با "کار"م ندارد.
اين كه ساعت هايي كارَت را دور بريزي نوعي به خود رسيدن است.
روانشناس ها ميگويند به خودتان برسيد و از افسردگی دور شوید، اعتماد به نفس بگیرید یا از این چیزها.
درست است که آن ها منظورشان این است که موهایتان را شانه کنید یا ماسک خیار و عسل روی صورتتان بگذارید یا "خرید درمانی" کنید. اما مگر من حوصلهی شانه کردن موهایم یا پاک کردن "عسل" از روی صورتم را دارم؟
یا از آن بدتر! من جهت خرید درمانی، میتوانم 2دانه تخم خروس یا نهایتا 3دانه تخم مرغ بخرم که بعید میدانم پول دادن در ازای به دست آوردن 2دانه تخم، کاری باشد که به آدم اعتماد به نفس یا حال خوب بدهد.
مطمئنم چنین خریدی، هورمون شادی و هیچان و .. نیز ترشح نخواهد کرد.
پس برای "به خودم رسیدن" یک رندر خوب از مدلم میگیرم و خودِ ماست بَندم، از ماستَم (در این مورد رندرم) تعریف میکنم و نمیگویم ترش است و به آن نگاه میکنم و هِی لذت میبرم و با خودم حال میکنم و حس خوب و اعتماد به نفس میگیرم.
یک شب هم اگر کمتر حوصله داشته باشم، به جای طراحی و مدلسازی و رندر و انیمیشن و اینجور چیزها، دست روی کیبورد میبرم و از این چیزها اینجا مینویسم!
والّا!
@abitpsycho
به خودم استراحت ميدم.
اگرچه ممكن است استراحتم، يك مدلسازي يا چند شات رندر يا ساختن يك انيميشن براي دلم باشد (و نه تحويل به كارفرما)، اما كمي حس بهتري دارد با این که عملا تفاوت چندانی با "کار"م ندارد.
اين كه ساعت هايي كارَت را دور بريزي نوعي به خود رسيدن است.
روانشناس ها ميگويند به خودتان برسيد و از افسردگی دور شوید، اعتماد به نفس بگیرید یا از این چیزها.
درست است که آن ها منظورشان این است که موهایتان را شانه کنید یا ماسک خیار و عسل روی صورتتان بگذارید یا "خرید درمانی" کنید. اما مگر من حوصلهی شانه کردن موهایم یا پاک کردن "عسل" از روی صورتم را دارم؟
یا از آن بدتر! من جهت خرید درمانی، میتوانم 2دانه تخم خروس یا نهایتا 3دانه تخم مرغ بخرم که بعید میدانم پول دادن در ازای به دست آوردن 2دانه تخم، کاری باشد که به آدم اعتماد به نفس یا حال خوب بدهد.
مطمئنم چنین خریدی، هورمون شادی و هیچان و .. نیز ترشح نخواهد کرد.
پس برای "به خودم رسیدن" یک رندر خوب از مدلم میگیرم و خودِ ماست بَندم، از ماستَم (در این مورد رندرم) تعریف میکنم و نمیگویم ترش است و به آن نگاه میکنم و هِی لذت میبرم و با خودم حال میکنم و حس خوب و اعتماد به نفس میگیرم.
یک شب هم اگر کمتر حوصله داشته باشم، به جای طراحی و مدلسازی و رندر و انیمیشن و اینجور چیزها، دست روی کیبورد میبرم و از این چیزها اینجا مینویسم!
والّا!
@abitpsycho
اين كه ميبينم ساعت ٥ صبح است و هنوز خوابم نبرده كه هيچ، گرسنه هم شده ام، دليل كافيست براي اين كه شير و بيسكوييت بخورم و با سرعت به پوزيشن خواب برگردم، اما چيزي در آن لحظه باعث ميشود شروع كنم به راه رفتن و حس كنم به شنيدن موسيقي نياز دارم كه نتيجه اش ميشود اين كه يك ساعت راه بروم و به خودم بيايم و ببينم ساعت ٦:٢٠ دقيقه است كه خب باز هم نخوابم و به جاي خوابيدن، بيايم و اين ها را تايپ كنم اينجا، كه آن چيز، "دل گرفتن "است.
و عجيب اين كه ميتوانستم اين جملات طولاني را ننويسم و با بسنده كردن به جمله ي كوتاه خبري "دلم گرفته"
حداقل ١٠ دقيقه پيش اقدام به خوابيدن كنم.
اما يك انتظاري هست از كسي كه كانال دارد. نه؟
قبول است. خب احتمالا همانطور كه ميدانيد براي پاسخگويي به انتظار كسي
اين ها را ننوشتم.
صادقانه ترش اين است كه اينقدر طولاني نوشتم تا حواسم پرت شود از اين كه "دلم گرفته"
@abitpsycho
و عجيب اين كه ميتوانستم اين جملات طولاني را ننويسم و با بسنده كردن به جمله ي كوتاه خبري "دلم گرفته"
حداقل ١٠ دقيقه پيش اقدام به خوابيدن كنم.
اما يك انتظاري هست از كسي كه كانال دارد. نه؟
قبول است. خب احتمالا همانطور كه ميدانيد براي پاسخگويي به انتظار كسي
اين ها را ننوشتم.
صادقانه ترش اين است كه اينقدر طولاني نوشتم تا حواسم پرت شود از اين كه "دلم گرفته"
@abitpsycho
Forwarded from ExDa
فکرامو کردم. راه حل مناسب برای برونرفت رو پیدا کردم. فقط به همفکری نیاز دارم یه مقدار. ایده برای دزدی چی دارید؟
هفته پیش زنگ زد گفت: کارِ ما تو چه مرحله ایه؟ میتونید عکس از مدل بفرستید؟
جواب دادم: بله. عصر چاپ میکنم، میدم به چاپار براتون بیاره.
@abitpsycho
جواب دادم: بله. عصر چاپ میکنم، میدم به چاپار براتون بیاره.
@abitpsycho
سه لینک برایتان گذاشتم. هرکدام را خواستید ببینید و بشنوید.
https://www.youtube.com/watch?v=nb6Rf2FfCwY
https://www.youtube.com/watch?v=erwLhFO2f88
https://www.youtube.com/watch?v=knZyzhMNeP0
@abitpsycho
https://www.youtube.com/watch?v=nb6Rf2FfCwY
https://www.youtube.com/watch?v=erwLhFO2f88
https://www.youtube.com/watch?v=knZyzhMNeP0
@abitpsycho
YouTube
HAUSER & Petrit Çeku - Concierto de Aranjuez
Follow HAUSER:
https://www.instagram.com/hausercello
https://www.facebook.com/hauserofficial
https://www.tiktok.com/@hauser_official
Hauser and Petrit Çeku performing Adagio from Concierto de Aranjuez with the Zagreb Philharmonic Orchestra at the Lisinski…
https://www.instagram.com/hausercello
https://www.facebook.com/hauserofficial
https://www.tiktok.com/@hauser_official
Hauser and Petrit Çeku performing Adagio from Concierto de Aranjuez with the Zagreb Philharmonic Orchestra at the Lisinski…
دوشنبه بود كه داشتم اطراف انقلاب قدم ميزدم.
درواقع كارگر شمالي را به سمت ميدان انقلاب، در جهت جنوب ميپيمودم.
يك چهره ي آشنا ديدم، از آن هايي كه مطمئن هستي ميداني كيست و چيزهايي هم درموردش ميداني كم و بيش، اما نام يا منشاء اين دانسته ها برايت شفاف نيست.
حس كردم بايد سلام كنم، اما متوجه شدم كه براي متوقف كردن فرد آشنا بايد نامش را صدا ميكردم كه نميدانستم نامش چيست اصلا.
راستش گزينه ي ديگر خطاب قرار دادن فرد با عناويني چون: آقا، جناب و امثالهم است كه مورد علاقه ام نيست.
البته نمیشود از دست گذاشتن روی شانه ی فرد از پشت هم گذشت یا گرفتن چشم هایش یا از پشت بغل کردنش، اما کسی با موهای آشفته، ریش و سبیل، عینک بر چشم، یک خال بالای لب با کاپشن قرمز و یک کوله ی بزرگ روی دوشش، به هیچ عنوان کسی نیست که بتوانم از پشت بغلش کنم!
آن هم در وسط خیابان!
امروز حوالی 8 صبح در مترو، داشتم تلگرامم را چک میکردم و "چتمارس" را میخواندم.
متوجه شدم که آن چهره ی آشنا متعلق به م.پ ملقب به چتمارس بوده و دوشنبه احتمالا داشت به سمت پارک لاله میرفت، تا ساندویچ الویه ای را با بیش از 12 ساعت عمر نوش جان کند و به سیستم های صوتی حاضرین در راهپیمایی در دلش لعنت بفرستد.
نتیجه این که کار درست این بود که از پشت بغلش نکردم، چون من حتی برای چتمارس چهره ی آشنایی نبودم و تمام مکالمهمان تا به امروز احتمالا، چیزی در حدود 15-20 پیام در همین تلگرام بوده است که این مسئله به خودی خود سبب میشود از پشت بغل کردنش، از من یک متجاوز یا شاید هم یک "چتمارس" در ذهن "چتمارس" بسازد و افسوس که حرف تعریف معین مناسبی در فارسی برای چتمارس دوم در جمله ی قبل وجود ندارد که من بتوانم بدون توضیح اضافه بگویم که چتمارس اول یک صفت و چتمارس دوم یک اسم خاص است.
@abitpsycho
درواقع كارگر شمالي را به سمت ميدان انقلاب، در جهت جنوب ميپيمودم.
يك چهره ي آشنا ديدم، از آن هايي كه مطمئن هستي ميداني كيست و چيزهايي هم درموردش ميداني كم و بيش، اما نام يا منشاء اين دانسته ها برايت شفاف نيست.
حس كردم بايد سلام كنم، اما متوجه شدم كه براي متوقف كردن فرد آشنا بايد نامش را صدا ميكردم كه نميدانستم نامش چيست اصلا.
راستش گزينه ي ديگر خطاب قرار دادن فرد با عناويني چون: آقا، جناب و امثالهم است كه مورد علاقه ام نيست.
البته نمیشود از دست گذاشتن روی شانه ی فرد از پشت هم گذشت یا گرفتن چشم هایش یا از پشت بغل کردنش، اما کسی با موهای آشفته، ریش و سبیل، عینک بر چشم، یک خال بالای لب با کاپشن قرمز و یک کوله ی بزرگ روی دوشش، به هیچ عنوان کسی نیست که بتوانم از پشت بغلش کنم!
آن هم در وسط خیابان!
امروز حوالی 8 صبح در مترو، داشتم تلگرامم را چک میکردم و "چتمارس" را میخواندم.
متوجه شدم که آن چهره ی آشنا متعلق به م.پ ملقب به چتمارس بوده و دوشنبه احتمالا داشت به سمت پارک لاله میرفت، تا ساندویچ الویه ای را با بیش از 12 ساعت عمر نوش جان کند و به سیستم های صوتی حاضرین در راهپیمایی در دلش لعنت بفرستد.
نتیجه این که کار درست این بود که از پشت بغلش نکردم، چون من حتی برای چتمارس چهره ی آشنایی نبودم و تمام مکالمهمان تا به امروز احتمالا، چیزی در حدود 15-20 پیام در همین تلگرام بوده است که این مسئله به خودی خود سبب میشود از پشت بغل کردنش، از من یک متجاوز یا شاید هم یک "چتمارس" در ذهن "چتمارس" بسازد و افسوس که حرف تعریف معین مناسبی در فارسی برای چتمارس دوم در جمله ی قبل وجود ندارد که من بتوانم بدون توضیح اضافه بگویم که چتمارس اول یک صفت و چتمارس دوم یک اسم خاص است.
@abitpsycho
Forwarded from چتمارس. (میم. پورمحمدی 𐂂)
الویه، لاله و چند واژهی آغشته به لامِ دیگر
الویه غذای محبوب من نیست؛ اما مثل یک ذخیرهی طلایی، بارها من را از مرگ رهانیده. به همین دلیل، من با این غذا دوست معمولییم و علاقهیی که به آن دارم، هیچگاه رنگ و بوی جنسی به خودش نگرفته. البته قطعیتی درین گزاره وجود ندارد و هیچکس از آینده خبردار نیست. به هر حال، اگر به ظاهر امر نگاه کنیم، نسبت به خیلی از غذاها سفیدتر است و نارنجی آن در کنار سبز خیارشورش میتواند دلها را ببرد به روستایی در ایتالیا که گوجههایش در اثر سرما، خیلی سرخ نیستند. و خب، بله. با توجه به بافتی که دارد هم ممکن است کار به جاهایی بکشد که نباید.
یک مشکل درشت من با زندگی تنهایی، غذا خوردن است. عادت دارم حین بلعْ موسیقی پخش کنم و این مسئله به من استرس وارد میکند. یعنی درد و درمان را میدانم؛ اما علاقهیی به علاج ندارم. مشکل دیگر این است که وقتی تنها غذا میخورم، نمیدانم باید چقدر بخورم. در واقع، شما نمیتوانید تصور کنید که معدهی من چقدر بیشعور است. گاهی در تنهایی قدر سه معدهی یک گاو نر شیرده هلندی میخورم و گاهی هم در لقمهی سوم، احساس میکنم اگر هوای آغشته به بوی غذا را استشمام کنم، میترکم.
حالا درین بین (که منظورم وسط سفر است)، صدقهسر مادر پارسا، دو تا ساندویچ الویه در جیبم دارم. در واقع، داشتم. یکی را دیشب و بدون این که دلیل خاصی برایش متصور باشم، در اتوبوس بلعیدم و حالا یکی در جیبم مانده. میتوانم حدس بزنم از لحظهی ساختش بیشتر از دوازده ساعت گذشته و اینطور که خواندهام، الویه در زمینهی استعداد برای فساد، از من هم بدتر است. یعنی به واقع من هم نمیتوانم در دوازده ساعت به اندازهی یک ساندویچ الویه فاسد شوم. البته قطعیتی درین مسئله هم نیست. باید آب باشد تا عیار شناگرییم مشخص شود.
خلاصه، تنها نشستهام در پارک لاله و صدای سرودهای سخیف انقلابی از بلندگوهایی در ابعاد مجموع پدر و پدربزرگم در حال پخش است و گرسنهام. یکی دو لقمه میخورم و میبینم که پایین نمیرود. هوا سرد است و کولهام هم سنگین. سختم است بروم نوشابهیی چیزی بگیرم تا عمل فرو بردن را آسان کند. البته این را هم بگویم که مادر پارسا برایم یک نوشابه هم گذاشته بود که دیشب نوشیدمش. کمکم، یادآوری آنچه در شب گذشته هم بر من گذشته، شرایط را سختتر میکند و احساس میکنم در یک ساحل ایتالیایی، مورد تجاوز از راه حلق قرار گرفتهام.
با بیمیلی تمام، یک لقمهی دیگر میگیرم و فکم را میجنبانم. گربهیی از راه میرسد و این قضیه در پارک لاله اتفاق عجیبی نیست. برایش تکهیی پرتاب میکنم و او هم پس از انداز و برانداز، نان را کنار میزند و محتوا را میلیسد. نگاه مظلومی میاندازد و در ازایش، لقمهی بعد را هم میگیرد. گربهی بعد میآید. بعدی. بعدی و بعدی. تمام ساندویچ را با عدالتی علیوار بینشان تقسیم میکنم و تکهی آخر نان را هم خودم میخورم. بله. هم سیر شدم، هم فهمیدم که کی سیر شدم و هم الویه را دوست داشتیم.
الویه غذای محبوب من نیست؛ اما مثل یک ذخیرهی طلایی، بارها من را از مرگ رهانیده. به همین دلیل، من با این غذا دوست معمولییم و علاقهیی که به آن دارم، هیچگاه رنگ و بوی جنسی به خودش نگرفته. البته قطعیتی درین گزاره وجود ندارد و هیچکس از آینده خبردار نیست. به هر حال، اگر به ظاهر امر نگاه کنیم، نسبت به خیلی از غذاها سفیدتر است و نارنجی آن در کنار سبز خیارشورش میتواند دلها را ببرد به روستایی در ایتالیا که گوجههایش در اثر سرما، خیلی سرخ نیستند. و خب، بله. با توجه به بافتی که دارد هم ممکن است کار به جاهایی بکشد که نباید.
یک مشکل درشت من با زندگی تنهایی، غذا خوردن است. عادت دارم حین بلعْ موسیقی پخش کنم و این مسئله به من استرس وارد میکند. یعنی درد و درمان را میدانم؛ اما علاقهیی به علاج ندارم. مشکل دیگر این است که وقتی تنها غذا میخورم، نمیدانم باید چقدر بخورم. در واقع، شما نمیتوانید تصور کنید که معدهی من چقدر بیشعور است. گاهی در تنهایی قدر سه معدهی یک گاو نر شیرده هلندی میخورم و گاهی هم در لقمهی سوم، احساس میکنم اگر هوای آغشته به بوی غذا را استشمام کنم، میترکم.
حالا درین بین (که منظورم وسط سفر است)، صدقهسر مادر پارسا، دو تا ساندویچ الویه در جیبم دارم. در واقع، داشتم. یکی را دیشب و بدون این که دلیل خاصی برایش متصور باشم، در اتوبوس بلعیدم و حالا یکی در جیبم مانده. میتوانم حدس بزنم از لحظهی ساختش بیشتر از دوازده ساعت گذشته و اینطور که خواندهام، الویه در زمینهی استعداد برای فساد، از من هم بدتر است. یعنی به واقع من هم نمیتوانم در دوازده ساعت به اندازهی یک ساندویچ الویه فاسد شوم. البته قطعیتی درین مسئله هم نیست. باید آب باشد تا عیار شناگرییم مشخص شود.
خلاصه، تنها نشستهام در پارک لاله و صدای سرودهای سخیف انقلابی از بلندگوهایی در ابعاد مجموع پدر و پدربزرگم در حال پخش است و گرسنهام. یکی دو لقمه میخورم و میبینم که پایین نمیرود. هوا سرد است و کولهام هم سنگین. سختم است بروم نوشابهیی چیزی بگیرم تا عمل فرو بردن را آسان کند. البته این را هم بگویم که مادر پارسا برایم یک نوشابه هم گذاشته بود که دیشب نوشیدمش. کمکم، یادآوری آنچه در شب گذشته هم بر من گذشته، شرایط را سختتر میکند و احساس میکنم در یک ساحل ایتالیایی، مورد تجاوز از راه حلق قرار گرفتهام.
با بیمیلی تمام، یک لقمهی دیگر میگیرم و فکم را میجنبانم. گربهیی از راه میرسد و این قضیه در پارک لاله اتفاق عجیبی نیست. برایش تکهیی پرتاب میکنم و او هم پس از انداز و برانداز، نان را کنار میزند و محتوا را میلیسد. نگاه مظلومی میاندازد و در ازایش، لقمهی بعد را هم میگیرد. گربهی بعد میآید. بعدی. بعدی و بعدی. تمام ساندویچ را با عدالتی علیوار بینشان تقسیم میکنم و تکهی آخر نان را هم خودم میخورم. بله. هم سیر شدم، هم فهمیدم که کی سیر شدم و هم الویه را دوست داشتیم.
این مدت اینقدر به نجات خودم، نجات شرکت، نجات رشته، نجات دانشکده فکر کردم، حس میکنم به جای "طراح محصول" باید "مُنجی محصول" میشدم.
@abitpsycho
@abitpsycho
اگر ممکنه سوال باشه که مشکلم با مهندسای مکانیک چیه؟ باید عرض کنم که:
رندر خودرو رو ایزومتریک میگیرن!
مشکل از رندر ایزومتریک میتونه بزرگتر باشه؟
@abitpsycho
رندر خودرو رو ایزومتریک میگیرن!
مشکل از رندر ایزومتریک میتونه بزرگتر باشه؟
@abitpsycho
آرشام میگوید:
اگر ممکنه سوال باشه که مشکلم با مهندسای مکانیک چیه؟ باید عرض کنم که: رندر خودرو رو ایزومتریک میگیرن! مشکل از رندر ایزومتریک میتونه بزرگتر باشه؟ @abitpsycho
رندری که از نمای ارتوگرافیک گرفته میشه ازون هم بزرگتره
@abitpsycho
@abitpsycho
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد. کتابهای زیادی در شصت و سه درصد گذشته، حال و آینده شناخت فراوان جامعه و متخصصان را می طلبد تا با نرم افزارها شناخت بیشتری را برای طراحان رایانه ای علی الخصوص طراحان خلاقی و فرهنگ پیشرو در زبان فارسی ایجاد کرد. در این صورت می توان امید داشت که تمام و دشواری موجود در ارائه راهکارها و شرایط سخت تایپ به پایان رسد وزمان مورد نیاز شامل حروفچینی دستاوردهای اصلی و جوابگوی سوالات پیوسته اهل دنیای موجود طراحی اساسا مورد استفاده قرار گیرد.
@abitpsycho
@abitpsycho
مشکل من به عنوان یک طراح صنعتی با بسیاری از سفارش دهنده های طراحی این است که برای مثال مقصودشان از فرمِ "دایره ای" ممکن است دایره، بیضی، استوانه، کره و یا بیضوی باشد.
@abitpsycho
@abitpsycho
Forwarded from فرهنگ منفی
تو هند سیستم رزرو همسر گذاشتن!
به این صورت که ازدواج با فرد زیر 18 سال بلامانع است، اما رابطه ی جنسی ممنوعه.
@abitpsycho
به این صورت که ازدواج با فرد زیر 18 سال بلامانع است، اما رابطه ی جنسی ممنوعه.
@abitpsycho
😁1
روزهایم احتمالا تا 10ام دی ماه روزهای فوق العاده سختی خواهند بود.
سختتر از آن چه که در این چند هفته گذشته است.
پروژه 9 را باید تحویل بدهم تا قبل از 5 ام دی ماه و اگرچه پروژه ای را به انجام رسانده ام، اما جز خروجی پروژه که نمیتوانم از طریق whatsapp برای استادم بفرستم، چون یک جسم است، هیچ چیز دیگری برای ارائه ندارم و باید یک ارائه ی کامل و نظام مند دارای متودولوژی و فرآیند برای آن پروژه تولید کنم!
(اما اگر جمله ی قبل را یک بار دیگر بخوانید، متوجه میشوید که به جای آن دارم جملات متوازن تولید میکنم که چندان فایده ای ندارند.)
یک نفر دانشجوی معماری داخلی هست که سه شنبه تحویل اولیه دارد و کارش را به من سپرده است که اگر میخواهید بگویید که چرا پروژه ی دانشجویی انجام میدهم، پاسخ روشن است و زندگی خرج دارد و اگر نگران سطح علمی کشور هستید بگذارید راستش را به شما بگویم و آن این است که در این بازه ی زمانی سرنوشت علم کشور برایم اولویت پایینتری دارد از سطح اقتصادی خودم .
و درنهایت یک اجرای تئاتر 8ام دی ماه بر روی صحنه میرود که یک کار عجیب و غریب میخواهند انجام بدهند که در نظر ساده می آید و در عمل بسیار پیچیده است.
و من آن احمقی هستم که مسئولیت انجام آن کار عجیب را بر عهده گرفته ام و زیرساخت هایش باید پیش از اولین شبِ اجرا آماده شده و در سالن نصب شود.
از سوی دیگر، یک آقای دکتر وجود دارد که نسبت به دکتر بودنش البته آدمِ خوب و محترمیست اما کمی پرتوقع است.
و علی رغم آن که وضعیت این روزهایم را برای او توضیح داده ام، باز هم یک روز درمیان تماس میگیرد و پیگیر کارش میشود.
و به هرحال کارش باید انجام شود و نمیشود کلا نادیده اش گرفت.
این ها همه درحالیست که 5ام دی ماه نمایشگاه لوستر برگزار میشود و از آن جایی که مرتبط ترین چیز با شغل اصلی من در این بازه ی زمانی، همین نمایشگاه است و میتواند تاثیر بسیار مهمی در زندگی ام داشته باشد، باید برای آن حتما آماده باشیم و تا قبل از شروع نمایشگاه همه ی برنامه ها به خوبی پیش برود.
حالا بعد از نوشتن همه ی این ها، کمی کمتر عصبی هستم.
اما حس ناخوشایندی در من بوجود آمده است که ملغمه ایست از ترس، نا امیدی و احساس عجز و چیزهای دیگری که اسمشان را نمیدانم.
شاید این ملغمه یک جمله باشد که دلم میخواهد فریادش بزنم.
"من این همه نیستم."
@abitpsycho
سختتر از آن چه که در این چند هفته گذشته است.
پروژه 9 را باید تحویل بدهم تا قبل از 5 ام دی ماه و اگرچه پروژه ای را به انجام رسانده ام، اما جز خروجی پروژه که نمیتوانم از طریق whatsapp برای استادم بفرستم، چون یک جسم است، هیچ چیز دیگری برای ارائه ندارم و باید یک ارائه ی کامل و نظام مند دارای متودولوژی و فرآیند برای آن پروژه تولید کنم!
(اما اگر جمله ی قبل را یک بار دیگر بخوانید، متوجه میشوید که به جای آن دارم جملات متوازن تولید میکنم که چندان فایده ای ندارند.)
یک نفر دانشجوی معماری داخلی هست که سه شنبه تحویل اولیه دارد و کارش را به من سپرده است که اگر میخواهید بگویید که چرا پروژه ی دانشجویی انجام میدهم، پاسخ روشن است و زندگی خرج دارد و اگر نگران سطح علمی کشور هستید بگذارید راستش را به شما بگویم و آن این است که در این بازه ی زمانی سرنوشت علم کشور برایم اولویت پایینتری دارد از سطح اقتصادی خودم .
و درنهایت یک اجرای تئاتر 8ام دی ماه بر روی صحنه میرود که یک کار عجیب و غریب میخواهند انجام بدهند که در نظر ساده می آید و در عمل بسیار پیچیده است.
و من آن احمقی هستم که مسئولیت انجام آن کار عجیب را بر عهده گرفته ام و زیرساخت هایش باید پیش از اولین شبِ اجرا آماده شده و در سالن نصب شود.
از سوی دیگر، یک آقای دکتر وجود دارد که نسبت به دکتر بودنش البته آدمِ خوب و محترمیست اما کمی پرتوقع است.
و علی رغم آن که وضعیت این روزهایم را برای او توضیح داده ام، باز هم یک روز درمیان تماس میگیرد و پیگیر کارش میشود.
و به هرحال کارش باید انجام شود و نمیشود کلا نادیده اش گرفت.
این ها همه درحالیست که 5ام دی ماه نمایشگاه لوستر برگزار میشود و از آن جایی که مرتبط ترین چیز با شغل اصلی من در این بازه ی زمانی، همین نمایشگاه است و میتواند تاثیر بسیار مهمی در زندگی ام داشته باشد، باید برای آن حتما آماده باشیم و تا قبل از شروع نمایشگاه همه ی برنامه ها به خوبی پیش برود.
حالا بعد از نوشتن همه ی این ها، کمی کمتر عصبی هستم.
اما حس ناخوشایندی در من بوجود آمده است که ملغمه ایست از ترس، نا امیدی و احساس عجز و چیزهای دیگری که اسمشان را نمیدانم.
شاید این ملغمه یک جمله باشد که دلم میخواهد فریادش بزنم.
"من این همه نیستم."
@abitpsycho
حالم از فيلمهاي تاركوفسكي و ايناريتو هم بدتر است.
چيزي شبيه به فيلم هاي گاسپارنوئه.
تلخ، واقعي، كثيف، شلوغ و پر از درگيري.
يك كثافت كامل درباره ي چيزي كه از دور ممكن است حتي زيبا بنظر برسد.
شبيه به حمل و نقل عمومي تهران درمسير غرب، حوالي ساعت ٦
@abitpsycho
چيزي شبيه به فيلم هاي گاسپارنوئه.
تلخ، واقعي، كثيف، شلوغ و پر از درگيري.
يك كثافت كامل درباره ي چيزي كه از دور ممكن است حتي زيبا بنظر برسد.
شبيه به حمل و نقل عمومي تهران درمسير غرب، حوالي ساعت ٦
@abitpsycho