آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
دوشنبه بود كه داشتم اطراف انقلاب قدم ميزدم.
درواقع كارگر شمالي را به سمت ميدان انقلاب، در جهت جنوب ميپيمودم.

يك چهره ي آشنا ديدم، از آن هايي كه مطمئن هستي ميداني كيست و چيزهايي هم درموردش ميداني كم و بيش، اما نام يا منشاء اين دانسته ها برايت شفاف نيست.

حس كردم بايد سلام كنم، اما متوجه شدم كه براي متوقف كردن فرد آشنا بايد نامش را صدا ميكردم كه نميدانستم نامش چيست اصلا.

راستش گزينه ي ديگر خطاب قرار دادن فرد با عناويني چون: آقا، جناب و امثالهم است كه مورد علاقه ام نيست.

البته نمیشود از دست گذاشتن روی شانه ی فرد از پشت هم گذشت یا گرفتن چشم هایش یا از پشت بغل کردنش، اما کسی با موهای آشفته، ریش و سبیل، عینک بر چشم، یک خال بالای لب با کاپشن قرمز و یک کوله ی بزرگ روی دوشش، به هیچ عنوان کسی نیست که بتوانم از پشت بغلش کنم!
آن هم در وسط خیابان!

امروز حوالی 8 صبح در مترو، داشتم تلگرامم را چک میکردم و "چتمارس" را میخواندم.

متوجه شدم که آن چهره ی آشنا متعلق به م.پ ملقب به چتمارس بوده و دوشنبه احتمالا داشت به سمت پارک لاله میرفت، تا ساندویچ الویه ای را با بیش از 12 ساعت عمر نوش جان کند و به سیستم های صوتی حاضرین در راهپیمایی در دلش لعنت بفرستد.

نتیجه این که کار درست این بود که از پشت بغلش نکردم، چون من حتی برای چتمارس چهره ی آشنایی نبودم و تمام مکالمه‌مان تا به امروز احتمالا، چیزی در حدود 15-20 پیام در همین تلگرام بوده است که این مسئله به خودی خود سبب میشود از پشت بغل کردنش، از من یک متجاوز یا شاید هم یک "چتمارس" در ذهن "چتمارس" بسازد و افسوس که حرف تعریف معین مناسبی در فارسی برای چتمارس دوم در جمله ی قبل وجود ندارد که من بتوانم بدون توضیح اضافه بگویم که چتمارس اول یک صفت و چتمارس دوم یک اسم خاص است.

@abitpsycho
Forwarded from چتمارس. (میم. پورمحمدی ⁦⁦𐂂)
الویه، لاله و چند واژه‌ی آغشته به لامِ دیگر

الویه غذای محبوب من نیست؛ اما مثل یک ذخیره‌ی طلایی، بارها من را از مرگ رهانیده. به همین دلیل، من با این غذا دوست معمولی‌یم و علاقه‌یی که به آن دارم، هیچ‌گاه رنگ و بوی جنسی به خودش نگرفته. البته قطعیتی درین گزاره وجود ندارد و هیچ‌کس از آینده خبردار نیست. به هر حال، اگر به ظاهر امر نگاه کنیم، نسبت به خیلی از غذاها سفیدتر است و نارنجی آن در کنار سبز خیارشورش می‌تواند دل‌ها را ببرد به روستایی در ایتالیا که گوجه‌هایش در اثر سرما، خیلی سرخ نیستند. و خب، بله. با توجه به بافتی که دارد هم ممکن است کار به جاهایی بکشد که نباید.
یک مشکل درشت من با زندگی تنهایی، غذا خوردن است. عادت دارم حین بلعْ موسیقی پخش کنم و این مسئله به من استرس وارد می‌کند. یعنی درد و درمان را می‌دانم؛ اما علاقه‌یی به علاج ندارم. مشکل دیگر این است که وقتی تنها غذا می‌خورم، نمی‌دانم باید چقدر بخورم. در واقع، شما نمی‌توانید تصور کنید که معده‌ی من چقدر بی‌شعور است. گاهی در تنهایی قدر سه معده‌ی یک گاو نر شیرده هلندی می‌خورم و گاهی هم در لقمه‌ی سوم، احساس می‌کنم اگر هوای آغشته به بوی غذا را استشمام کنم، می‌ترکم.
حالا درین بین (که منظورم وسط سفر است)، صدقه‌سر مادر پارسا، دو تا ساندویچ الویه در جیبم دارم. در واقع، داشتم. یکی را دیشب و بدون این که دلیل خاصی برایش متصور باشم، در اتوبوس بلعیدم و حالا یکی در جیبم مانده. می‌توانم حدس بزنم از لحظه‌ی ساختش بیشتر از دوازده ساعت گذشته و این‌طور که خوانده‌ام، الویه در زمینه‌ی استعداد برای فساد، از من هم بدتر است. یعنی به واقع من‌ هم نمی‌توانم در دوازده ساعت به اندازه‌ی یک ساندویچ الویه فاسد شوم. البته قطعیتی درین مسئله هم نیست. باید آب باشد تا عیار شناگری‌یم مشخص شود‌.
خلاصه، تنها نشسته‌ام در پارک لاله و صدای سرودهای سخیف انقلابی از بلندگوهایی در ابعاد مجموع پدر و پدربزرگم در حال پخش است و گرسنه‌ام. یکی دو لقمه می‌خورم و می‌بینم که پایین نمی‌رود. هوا سرد است و کوله‌ام هم سنگین‌. سختم است بروم نوشابه‌یی چیزی بگیرم تا عمل فرو بردن را آسان کند. البته این را هم بگویم که مادر پارسا برایم یک نوشابه هم گذاشته بود که دیشب نوشیدمش. کم‌کم، یادآوری آن‌چه در شب گذشته هم بر من گذشته، شرایط را سخت‌تر می‌کند و احساس می‌کنم در یک ساحل ایتالیایی، مورد تجاوز از راه حلق قرار گرفته‌ام.
با بی‌میلی تمام، یک لقمه‌ی دیگر می‌گیرم و فکم را می‌جنبانم. گربه‌یی از راه می‌رسد و این قضیه در پارک لاله اتفاق عجیبی نیست. برایش تکه‌یی پرتاب می‌کنم و او هم پس از انداز و برانداز، نان را کنار می‌زند و محتوا را می‌لیسد. نگاه مظلومی می‌اندازد و در ازایش، لقمه‌ی بعد را هم می‌گیرد. گربه‌ی بعد می‌آید. بعدی. بعدی و بعدی. تمام ساندویچ را با عدالتی علی‌وار بینشان تقسیم می‌کنم و تکه‌ی آخر نان را هم خودم می‌خورم. بله. هم سیر شدم، هم فهمیدم که کی سیر شدم و هم الویه را دوست داشتیم.
این مدت اینقدر به نجات خودم، نجات شرکت، نجات رشته، نجات دانشکده فکر کردم، حس میکنم به جای "طراح محصول" باید "مُنجی محصول" میشدم.

@abitpsycho
اگر ممکنه سوال باشه که مشکلم با مهندسای مکانیک چیه؟ باید عرض کنم که:

رندر خودرو رو ایزومتریک میگیرن!
مشکل از رندر ایزومتریک میتونه بزرگتر باشه؟

@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد. کتابهای زیادی در شصت و سه درصد گذشته، حال و آینده شناخت فراوان جامعه و متخصصان را می طلبد تا با نرم افزارها شناخت بیشتری را برای طراحان رایانه ای علی الخصوص طراحان خلاقی و فرهنگ پیشرو در زبان فارسی ایجاد کرد. در این صورت می توان امید داشت که تمام و دشواری موجود در ارائه راهکارها و شرایط سخت تایپ به پایان رسد وزمان مورد نیاز شامل حروفچینی دستاوردهای اصلی و جوابگوی سوالات پیوسته اهل دنیای موجود طراحی اساسا مورد استفاده قرار گیرد.

@abitpsycho
مشکل من به عنوان یک طراح صنعتی با بسیاری از سفارش دهنده های طراحی این است که برای مثال مقصودشان از فرمِ "دایره ای" ممکن است دایره، بیضی، استوانه، کره و یا بیضوی باشد.

@abitpsycho
Forwarded from فرهنگ منفی
شل سیلوراستاین را با آچار سفت کنیم تا دیگر شل نباشد

@farhang_manfi
تو هند سیستم رزرو همسر گذاشتن!

به این صورت که ازدواج با فرد زیر 18 سال بلامانع است، اما رابطه ی جنسی ممنوعه.

@abitpsycho
😁1
Cuatro Vientos
Danit
Vuela, vuela, vuela, volá con nosotros ....

@abitpsycho
🔥1
روزهایم احتمالا تا 10ام دی ماه روزهای فوق العاده سختی خواهند بود.
سختتر از آن چه که در این چند هفته گذشته است.

پروژه 9 را باید تحویل بدهم تا قبل از 5 ام دی ماه و اگرچه پروژه ای را به انجام رسانده ام، اما جز خروجی پروژه که نمیتوانم از طریق whatsapp برای استادم بفرستم، چون یک جسم است، هیچ چیز دیگری برای ارائه ندارم و باید یک ارائه ی کامل و نظام مند دارای متودولوژی و فرآیند برای آن پروژه تولید کنم!
(اما اگر جمله ی قبل را یک بار دیگر بخوانید، متوجه میشوید که به جای آن دارم جملات متوازن تولید میکنم که چندان فایده ای ندارند.)

یک نفر دانشجوی معماری داخلی هست که سه شنبه تحویل اولیه دارد و کارش را به من سپرده است که اگر میخواهید بگویید که چرا پروژه ی دانشجویی انجام میدهم، پاسخ روشن است و زندگی خرج دارد و اگر نگران سطح علمی کشور هستید بگذارید راستش را به شما بگویم و آن این است که در این بازه ی زمانی سرنوشت علم کشور برایم اولویت پایینتری دارد از سطح اقتصادی خودم .

و درنهایت یک اجرای تئاتر 8ام دی ماه بر روی صحنه میرود که یک کار عجیب و غریب میخواهند انجام بدهند که در نظر ساده می آید و در عمل بسیار پیچیده است.
و من آن احمقی هستم که مسئولیت انجام آن کار عجیب را بر عهده گرفته ام و زیرساخت هایش باید پیش از اولین شبِ اجرا آماده شده و در سالن نصب شود.

از سوی دیگر، یک آقای دکتر وجود دارد که نسبت به دکتر بودنش البته آدمِ خوب و محترمیست اما کمی پرتوقع است.
و علی رغم آن که وضعیت این روزهایم را برای او توضیح داده ام، باز هم یک روز درمیان تماس میگیرد و پیگیر کارش میشود.
و به هرحال کارش باید انجام شود و نمیشود کلا نادیده اش گرفت.

این ها همه درحالیست که 5ام دی ماه نمایشگاه لوستر برگزار میشود و از آن جایی که مرتبط ترین چیز با شغل اصلی من در این بازه ی زمانی، همین نمایشگاه است و میتواند تاثیر بسیار مهمی در زندگی ام داشته باشد، باید برای آن حتما آماده باشیم و تا قبل از شروع نمایشگاه همه ی برنامه ها به خوبی پیش برود.

حالا بعد از نوشتن همه ی این ها، کمی کمتر عصبی هستم.

اما حس ناخوشایندی در من بوجود آمده است که ملغمه ایست از ترس، نا امیدی و احساس عجز و چیزهای دیگری که اسمشان را نمیدانم.

شاید این ملغمه یک جمله باشد که دلم میخواهد فریادش بزنم.

"من این همه نیستم."

@abitpsycho
حالم از فيلمهاي تاركوفسكي و ايناريتو هم بدتر است.

چيزي شبيه به فيلم هاي گاسپارنوئه.
تلخ، واقعي، كثيف، شلوغ و پر از درگيري.
يك كثافت كامل درباره ي چيزي كه از دور ممكن است حتي زيبا بنظر برسد.

شبيه به حمل و نقل عمومي تهران درمسير غرب، حوالي ساعت ٦

@abitpsycho
درباره ي من.

اين را مسعود كشيده است.

درباره ي خطي كه روي چشم چپم كشيده بود پرسيدم.
پاسخ قانع كننده اش اين بود:
اون از قبل روي كاغذ بود.

گفتم درست است كه من زيبا نيستم اما اينقدر هم زشت نيستم.
باز هم قانعم كرد:
من عكاسم نه نقاش.

@abitpsycho
😁1
اين روزها روزهاي پر استرس من بودند.
پر استرس ترين ها.

در اين لحظه كه درحال نوشتن اين متن هستم ضربان قلب من تند ميزنه.

يك تئاتر در حال اجراست با نام شير خشك.
اولين شبش است.

من نه بازيگرم نه كارگردان نه طراح صحنه و نه هيچ چيز ديگري مربوط به تئاتر.

من آن احمقي هستم كه پذيرفت با تعدادي برد و موتور دست دوم و اهن ربا و ....
حركت و افتادن اجسامي در صحنه را با كامپيوتر كنترل كنم.

الان پشت صحنه نشسته ام.
كنار خشايار و مهدي.
و آنقدر همه چيز در اين تئاتر بي برنامه بود كه مكانيزم ها را تست نكرده در شب اجرا راه انداختيم.

استرس دارم.
چرا كه فارغ از خطاي مكانيزم و خراب شدن اجرا محتمل است، يك لوستر ١٠ كيلويي ول بشود وسط صحنه كه صرفا اميدواريم. در آن لحظه ي محتمل، كسي زير لوستر نباشد.

@abitpsycho
خشايار و مهدي اند.
پشت صحنه ي شير خشك!

@abitpsycho
اين ها بازيگرند.

@abitpsycho
اين ها همه روي صحنه اند. لوستر مذكور هم بالاي سرشان.
@abitpsycho
ساعت 8:30 صبح است.

درحالی که انتظار میکشم تا 3dsmax جان بکند و autosave اش را بگیرد، نگاهی به تلگرامم انداختم.

همزمان با مسعود مکالمه ای داشتم در رابطه با عکس های ادوارد وستون که نزدیک به یک قرن پیش در غرب آمریکا عکاسی میکرد.
متوجهم که صحبت درمورد ادوارد وستون یا هر عکاس یا هنرمند دیگری در ساعت 8:30 صبح میتواند در هر جایی جز کلاس درس کمی عجیب باشد (حداقل برای من) اما قسمت عجیب ماجرا در خطِ موازی روی صفحه ی لپتاپم بود که داشتم کانال ها را چک میکردم و با سه عکس از وستون مواجه شدم!
و این مواجهه در کانالی مرتبط با ادوارد وستون یا عکاسی نبود!
چتمارس بود.
و این همزمانی عجیب بود!

قرار بود نوشته ام یک متنِ خوب و منسجم و جالب و شامل توضیحات بیشتر و متن طولانی تر باشد اما همینقدر ناپخته و نیمه و ناتمام می ماند.
چرا که autosave به پایان رسید و میتوانم به کاری که درگیرش بودم بپردازم.

روز خوش.
send nudes.

@abitpsycho