آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
تو هند سیستم رزرو همسر گذاشتن!

به این صورت که ازدواج با فرد زیر 18 سال بلامانع است، اما رابطه ی جنسی ممنوعه.

@abitpsycho
😁1
Cuatro Vientos
Danit
Vuela, vuela, vuela, volá con nosotros ....

@abitpsycho
🔥1
روزهایم احتمالا تا 10ام دی ماه روزهای فوق العاده سختی خواهند بود.
سختتر از آن چه که در این چند هفته گذشته است.

پروژه 9 را باید تحویل بدهم تا قبل از 5 ام دی ماه و اگرچه پروژه ای را به انجام رسانده ام، اما جز خروجی پروژه که نمیتوانم از طریق whatsapp برای استادم بفرستم، چون یک جسم است، هیچ چیز دیگری برای ارائه ندارم و باید یک ارائه ی کامل و نظام مند دارای متودولوژی و فرآیند برای آن پروژه تولید کنم!
(اما اگر جمله ی قبل را یک بار دیگر بخوانید، متوجه میشوید که به جای آن دارم جملات متوازن تولید میکنم که چندان فایده ای ندارند.)

یک نفر دانشجوی معماری داخلی هست که سه شنبه تحویل اولیه دارد و کارش را به من سپرده است که اگر میخواهید بگویید که چرا پروژه ی دانشجویی انجام میدهم، پاسخ روشن است و زندگی خرج دارد و اگر نگران سطح علمی کشور هستید بگذارید راستش را به شما بگویم و آن این است که در این بازه ی زمانی سرنوشت علم کشور برایم اولویت پایینتری دارد از سطح اقتصادی خودم .

و درنهایت یک اجرای تئاتر 8ام دی ماه بر روی صحنه میرود که یک کار عجیب و غریب میخواهند انجام بدهند که در نظر ساده می آید و در عمل بسیار پیچیده است.
و من آن احمقی هستم که مسئولیت انجام آن کار عجیب را بر عهده گرفته ام و زیرساخت هایش باید پیش از اولین شبِ اجرا آماده شده و در سالن نصب شود.

از سوی دیگر، یک آقای دکتر وجود دارد که نسبت به دکتر بودنش البته آدمِ خوب و محترمیست اما کمی پرتوقع است.
و علی رغم آن که وضعیت این روزهایم را برای او توضیح داده ام، باز هم یک روز درمیان تماس میگیرد و پیگیر کارش میشود.
و به هرحال کارش باید انجام شود و نمیشود کلا نادیده اش گرفت.

این ها همه درحالیست که 5ام دی ماه نمایشگاه لوستر برگزار میشود و از آن جایی که مرتبط ترین چیز با شغل اصلی من در این بازه ی زمانی، همین نمایشگاه است و میتواند تاثیر بسیار مهمی در زندگی ام داشته باشد، باید برای آن حتما آماده باشیم و تا قبل از شروع نمایشگاه همه ی برنامه ها به خوبی پیش برود.

حالا بعد از نوشتن همه ی این ها، کمی کمتر عصبی هستم.

اما حس ناخوشایندی در من بوجود آمده است که ملغمه ایست از ترس، نا امیدی و احساس عجز و چیزهای دیگری که اسمشان را نمیدانم.

شاید این ملغمه یک جمله باشد که دلم میخواهد فریادش بزنم.

"من این همه نیستم."

@abitpsycho
حالم از فيلمهاي تاركوفسكي و ايناريتو هم بدتر است.

چيزي شبيه به فيلم هاي گاسپارنوئه.
تلخ، واقعي، كثيف، شلوغ و پر از درگيري.
يك كثافت كامل درباره ي چيزي كه از دور ممكن است حتي زيبا بنظر برسد.

شبيه به حمل و نقل عمومي تهران درمسير غرب، حوالي ساعت ٦

@abitpsycho
درباره ي من.

اين را مسعود كشيده است.

درباره ي خطي كه روي چشم چپم كشيده بود پرسيدم.
پاسخ قانع كننده اش اين بود:
اون از قبل روي كاغذ بود.

گفتم درست است كه من زيبا نيستم اما اينقدر هم زشت نيستم.
باز هم قانعم كرد:
من عكاسم نه نقاش.

@abitpsycho
😁1
اين روزها روزهاي پر استرس من بودند.
پر استرس ترين ها.

در اين لحظه كه درحال نوشتن اين متن هستم ضربان قلب من تند ميزنه.

يك تئاتر در حال اجراست با نام شير خشك.
اولين شبش است.

من نه بازيگرم نه كارگردان نه طراح صحنه و نه هيچ چيز ديگري مربوط به تئاتر.

من آن احمقي هستم كه پذيرفت با تعدادي برد و موتور دست دوم و اهن ربا و ....
حركت و افتادن اجسامي در صحنه را با كامپيوتر كنترل كنم.

الان پشت صحنه نشسته ام.
كنار خشايار و مهدي.
و آنقدر همه چيز در اين تئاتر بي برنامه بود كه مكانيزم ها را تست نكرده در شب اجرا راه انداختيم.

استرس دارم.
چرا كه فارغ از خطاي مكانيزم و خراب شدن اجرا محتمل است، يك لوستر ١٠ كيلويي ول بشود وسط صحنه كه صرفا اميدواريم. در آن لحظه ي محتمل، كسي زير لوستر نباشد.

@abitpsycho
خشايار و مهدي اند.
پشت صحنه ي شير خشك!

@abitpsycho
اين ها بازيگرند.

@abitpsycho
اين ها همه روي صحنه اند. لوستر مذكور هم بالاي سرشان.
@abitpsycho
ساعت 8:30 صبح است.

درحالی که انتظار میکشم تا 3dsmax جان بکند و autosave اش را بگیرد، نگاهی به تلگرامم انداختم.

همزمان با مسعود مکالمه ای داشتم در رابطه با عکس های ادوارد وستون که نزدیک به یک قرن پیش در غرب آمریکا عکاسی میکرد.
متوجهم که صحبت درمورد ادوارد وستون یا هر عکاس یا هنرمند دیگری در ساعت 8:30 صبح میتواند در هر جایی جز کلاس درس کمی عجیب باشد (حداقل برای من) اما قسمت عجیب ماجرا در خطِ موازی روی صفحه ی لپتاپم بود که داشتم کانال ها را چک میکردم و با سه عکس از وستون مواجه شدم!
و این مواجهه در کانالی مرتبط با ادوارد وستون یا عکاسی نبود!
چتمارس بود.
و این همزمانی عجیب بود!

قرار بود نوشته ام یک متنِ خوب و منسجم و جالب و شامل توضیحات بیشتر و متن طولانی تر باشد اما همینقدر ناپخته و نیمه و ناتمام می ماند.
چرا که autosave به پایان رسید و میتوانم به کاری که درگیرش بودم بپردازم.

روز خوش.
send nudes.

@abitpsycho
امروز بيشتر از ٤سال از اولين باري كه پايم را در بوفه ي پرديس هنرهاي زيبا گذاشتم ميگذرد.

اولين بار احتمالا چاي گرفته بودم.
از عادل.
و كسي را از ميان جمعيتي كه در بوفه بودند نميشناختم.
الان هم چاي گرفته ام.
حالا عادل رفته است و ديگر كاركنانش هم.
امروز هم كسي را نميشناسم.
اكثر اين آدم ها ورودي هاي ٩٧ و ٩٨ اند و برايم غريبه اند.
چيز زيادي از آن زمان تغيير نكرده است.
البته غذاها گران شده اند، چاي بيشتر از دو برابر شده قيمتش و عادل هم نيست.
اما هنوز كسي با لهجه ي تركي و ذوقي مبرهن و خنده اي كه پنهانش هم نميكند، صدا ميزند: شماره ٨٥

گذراندن ٤سال از زندگي ام در پرديس هنرهاي زيبا در دوره اي، اينجا را برايم به محدوده اي امن بدل كرده بود و غريبگي امروزم با بوفه و آدم هايش گواه اين است كه آن دوره تمام شده است و حالا حتي چايم هم سرد است.

و اين متن نه متني درباره ي هنرهاي زيباست و نه درباره ي غريبگي يا زندگي.
درباره ي چاي سرد است و طعم دلچسبي ندارد.
نگذاريد چايتان سرد شود.
@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
Voice message
‏هواي فردا دوده ، آبيه ، زردهِ ، ساري و خردله ! رنگينكمون نجاسته ! هوا پسه بچه تا ميتوني بخند ...
‏بزرگ نشو ...
‏⁧#چهرازي

@abitpsycho
نه پاي رفتن از اين ناحيت، نه جاي مُقام...

@abitpsycho
ازون روزی که رفتم توی دندونپزشکی و وقتی اومدم بیرون دیدم همه ماشینا توی خیابون وایسادن و متر به متر یگان ویژه هست، یه چیزی قلقکم داد که "فقط برو"
چجوری و چرا و کجا و با چه هدفی مهم نیست.
فقط برو.

یه چیزی بود مثل غریزه ی بقا.

@abitpsycho
Forwarded from ExDa
از صبح که از خواب بیدار می‌شیم توی جنگ هایی مبارزه می‌کنیم که جنگِ ما نیست.