اين روزها روزهاي پر استرس من بودند.
پر استرس ترين ها.
در اين لحظه كه درحال نوشتن اين متن هستم ضربان قلب من تند ميزنه.
يك تئاتر در حال اجراست با نام شير خشك.
اولين شبش است.
من نه بازيگرم نه كارگردان نه طراح صحنه و نه هيچ چيز ديگري مربوط به تئاتر.
من آن احمقي هستم كه پذيرفت با تعدادي برد و موتور دست دوم و اهن ربا و ....
حركت و افتادن اجسامي در صحنه را با كامپيوتر كنترل كنم.
الان پشت صحنه نشسته ام.
كنار خشايار و مهدي.
و آنقدر همه چيز در اين تئاتر بي برنامه بود كه مكانيزم ها را تست نكرده در شب اجرا راه انداختيم.
استرس دارم.
چرا كه فارغ از خطاي مكانيزم و خراب شدن اجرا محتمل است، يك لوستر ١٠ كيلويي ول بشود وسط صحنه كه صرفا اميدواريم. در آن لحظه ي محتمل، كسي زير لوستر نباشد.
@abitpsycho
پر استرس ترين ها.
در اين لحظه كه درحال نوشتن اين متن هستم ضربان قلب من تند ميزنه.
يك تئاتر در حال اجراست با نام شير خشك.
اولين شبش است.
من نه بازيگرم نه كارگردان نه طراح صحنه و نه هيچ چيز ديگري مربوط به تئاتر.
من آن احمقي هستم كه پذيرفت با تعدادي برد و موتور دست دوم و اهن ربا و ....
حركت و افتادن اجسامي در صحنه را با كامپيوتر كنترل كنم.
الان پشت صحنه نشسته ام.
كنار خشايار و مهدي.
و آنقدر همه چيز در اين تئاتر بي برنامه بود كه مكانيزم ها را تست نكرده در شب اجرا راه انداختيم.
استرس دارم.
چرا كه فارغ از خطاي مكانيزم و خراب شدن اجرا محتمل است، يك لوستر ١٠ كيلويي ول بشود وسط صحنه كه صرفا اميدواريم. در آن لحظه ي محتمل، كسي زير لوستر نباشد.
@abitpsycho
اين ها همه روي صحنه اند. لوستر مذكور هم بالاي سرشان.
@abitpsycho
@abitpsycho
ساعت 8:30 صبح است.
درحالی که انتظار میکشم تا 3dsmax جان بکند و autosave اش را بگیرد، نگاهی به تلگرامم انداختم.
همزمان با مسعود مکالمه ای داشتم در رابطه با عکس های ادوارد وستون که نزدیک به یک قرن پیش در غرب آمریکا عکاسی میکرد.
متوجهم که صحبت درمورد ادوارد وستون یا هر عکاس یا هنرمند دیگری در ساعت 8:30 صبح میتواند در هر جایی جز کلاس درس کمی عجیب باشد (حداقل برای من) اما قسمت عجیب ماجرا در خطِ موازی روی صفحه ی لپتاپم بود که داشتم کانال ها را چک میکردم و با سه عکس از وستون مواجه شدم!
و این مواجهه در کانالی مرتبط با ادوارد وستون یا عکاسی نبود!
چتمارس بود.
و این همزمانی عجیب بود!
قرار بود نوشته ام یک متنِ خوب و منسجم و جالب و شامل توضیحات بیشتر و متن طولانی تر باشد اما همینقدر ناپخته و نیمه و ناتمام می ماند.
چرا که autosave به پایان رسید و میتوانم به کاری که درگیرش بودم بپردازم.
روز خوش.
send nudes.
@abitpsycho
درحالی که انتظار میکشم تا 3dsmax جان بکند و autosave اش را بگیرد، نگاهی به تلگرامم انداختم.
همزمان با مسعود مکالمه ای داشتم در رابطه با عکس های ادوارد وستون که نزدیک به یک قرن پیش در غرب آمریکا عکاسی میکرد.
متوجهم که صحبت درمورد ادوارد وستون یا هر عکاس یا هنرمند دیگری در ساعت 8:30 صبح میتواند در هر جایی جز کلاس درس کمی عجیب باشد (حداقل برای من) اما قسمت عجیب ماجرا در خطِ موازی روی صفحه ی لپتاپم بود که داشتم کانال ها را چک میکردم و با سه عکس از وستون مواجه شدم!
و این مواجهه در کانالی مرتبط با ادوارد وستون یا عکاسی نبود!
چتمارس بود.
و این همزمانی عجیب بود!
قرار بود نوشته ام یک متنِ خوب و منسجم و جالب و شامل توضیحات بیشتر و متن طولانی تر باشد اما همینقدر ناپخته و نیمه و ناتمام می ماند.
چرا که autosave به پایان رسید و میتوانم به کاری که درگیرش بودم بپردازم.
روز خوش.
send nudes.
@abitpsycho
امروز بيشتر از ٤سال از اولين باري كه پايم را در بوفه ي پرديس هنرهاي زيبا گذاشتم ميگذرد.
اولين بار احتمالا چاي گرفته بودم.
از عادل.
و كسي را از ميان جمعيتي كه در بوفه بودند نميشناختم.
الان هم چاي گرفته ام.
حالا عادل رفته است و ديگر كاركنانش هم.
امروز هم كسي را نميشناسم.
اكثر اين آدم ها ورودي هاي ٩٧ و ٩٨ اند و برايم غريبه اند.
چيز زيادي از آن زمان تغيير نكرده است.
البته غذاها گران شده اند، چاي بيشتر از دو برابر شده قيمتش و عادل هم نيست.
اما هنوز كسي با لهجه ي تركي و ذوقي مبرهن و خنده اي كه پنهانش هم نميكند، صدا ميزند: شماره ٨٥
گذراندن ٤سال از زندگي ام در پرديس هنرهاي زيبا در دوره اي، اينجا را برايم به محدوده اي امن بدل كرده بود و غريبگي امروزم با بوفه و آدم هايش گواه اين است كه آن دوره تمام شده است و حالا حتي چايم هم سرد است.
و اين متن نه متني درباره ي هنرهاي زيباست و نه درباره ي غريبگي يا زندگي.
درباره ي چاي سرد است و طعم دلچسبي ندارد.
نگذاريد چايتان سرد شود.
@abitpsycho
اولين بار احتمالا چاي گرفته بودم.
از عادل.
و كسي را از ميان جمعيتي كه در بوفه بودند نميشناختم.
الان هم چاي گرفته ام.
حالا عادل رفته است و ديگر كاركنانش هم.
امروز هم كسي را نميشناسم.
اكثر اين آدم ها ورودي هاي ٩٧ و ٩٨ اند و برايم غريبه اند.
چيز زيادي از آن زمان تغيير نكرده است.
البته غذاها گران شده اند، چاي بيشتر از دو برابر شده قيمتش و عادل هم نيست.
اما هنوز كسي با لهجه ي تركي و ذوقي مبرهن و خنده اي كه پنهانش هم نميكند، صدا ميزند: شماره ٨٥
گذراندن ٤سال از زندگي ام در پرديس هنرهاي زيبا در دوره اي، اينجا را برايم به محدوده اي امن بدل كرده بود و غريبگي امروزم با بوفه و آدم هايش گواه اين است كه آن دوره تمام شده است و حالا حتي چايم هم سرد است.
و اين متن نه متني درباره ي هنرهاي زيباست و نه درباره ي غريبگي يا زندگي.
درباره ي چاي سرد است و طعم دلچسبي ندارد.
نگذاريد چايتان سرد شود.
@abitpsycho
آرشام میگوید:
Voice message
هواي فردا دوده ، آبيه ، زردهِ ، ساري و خردله ! رنگينكمون نجاسته ! هوا پسه بچه تا ميتوني بخند ...
بزرگ نشو ...
#چهرازي
@abitpsycho
بزرگ نشو ...
#چهرازي
@abitpsycho
ازون روزی که رفتم توی دندونپزشکی و وقتی اومدم بیرون دیدم همه ماشینا توی خیابون وایسادن و متر به متر یگان ویژه هست، یه چیزی قلقکم داد که "فقط برو"
چجوری و چرا و کجا و با چه هدفی مهم نیست.
فقط برو.
یه چیزی بود مثل غریزه ی بقا.
@abitpsycho
چجوری و چرا و کجا و با چه هدفی مهم نیست.
فقط برو.
یه چیزی بود مثل غریزه ی بقا.
@abitpsycho
Forwarded from ExDa
از صبح که از خواب بیدار میشیم توی جنگ هایی مبارزه میکنیم که جنگِ ما نیست.