هرساله از نیمه اسفند ماه تا نیمه ی فروردین، شهرهای جنوبی، شبها زنده اند.
چراغهای خیابان های منتهی به ساحل پر از نور افکن های روشن است و مغازهها و رستورانها و کافه ها حتی اگر از مشتری پر نباشند، دربشان برای شبگردها باز است.
صدای موسیقی، آواز، تردد ماشینها و صحبتهای عابران و فریاد فروشندگان دست فروش، به گوش میرسد.
@abitpsycho
چراغهای خیابان های منتهی به ساحل پر از نور افکن های روشن است و مغازهها و رستورانها و کافه ها حتی اگر از مشتری پر نباشند، دربشان برای شبگردها باز است.
صدای موسیقی، آواز، تردد ماشینها و صحبتهای عابران و فریاد فروشندگان دست فروش، به گوش میرسد.
@abitpsycho
اگرچه کیفیتش پایینه.
اما ببینید و لذت ببرید، حتی اگر مثل من خاطره ی دوران کودکیتان نیست.
اگر هم کیفیت بهتری را پیدا کردید، به من هم بدهید.
https://www.youtube.com/watch?v=YL4-O4L4C3I
اما ببینید و لذت ببرید، حتی اگر مثل من خاطره ی دوران کودکیتان نیست.
اگر هم کیفیت بهتری را پیدا کردید، به من هم بدهید.
https://www.youtube.com/watch?v=YL4-O4L4C3I
YouTube
Los Locos - "Tic Tic Tac" Official Videoclip
Loc Locos - "Tic Tic Tac" Official Videoclip
Acquista ora su iTunes http://itunes.apple.com/it/album/tic-tic-tac-single/id274984896
Trovi il singolo e tutti gli album dei Los Locos.
El Tic Tic Tac è stata portata al successo dai Los Locos nel 1997 in…
Acquista ora su iTunes http://itunes.apple.com/it/album/tic-tic-tac-single/id274984896
Trovi il singolo e tutti gli album dei Los Locos.
El Tic Tic Tac è stata portata al successo dai Los Locos nel 1997 in…
دیروز ساعت ۶ عصر خواستم صبحانه بخورم، بابام گفت، اینجوری نمیشه. باید برنامه خوابتونو درست کنید.
الان دیگه وقت نهاره.
ما ساعت ۲ صبحونمونو خوردیم، تو هم پا میشدی میخوردی.
منم الان بیدار شدم که بتونم سر موقع صبحانه بخورم.
@abitpsycho
الان دیگه وقت نهاره.
ما ساعت ۲ صبحونمونو خوردیم، تو هم پا میشدی میخوردی.
منم الان بیدار شدم که بتونم سر موقع صبحانه بخورم.
@abitpsycho
اگه واقع بین باشیم، نمیتونیم کرونا رو توی ایران شکست بدیم.
ولی اگه بتونیم یه مساوی ۰-۰ بگیریم، بازی برگشت کارمون خیلی آسون میشه
@abitpsycho
ولی اگه بتونیم یه مساوی ۰-۰ بگیریم، بازی برگشت کارمون خیلی آسون میشه
@abitpsycho
Forwarded from Under Exposed
یعنی حتی یک سلول وجودم هم دلش نمیخواد دوباره بره سر کلاس
ولی مث سگ دلم برا حیاط هنر تنگ شده :(
برا کوریدور :(
برا تجسمی :(
برا ساختمون موسیقی :(
که برم از پشت در اتاق تمرین ها دنبال فاطمه و سینا بگردم :(
برای بز اقا !
برا اقا بابایی
کارگاه
حتی شاید باورش سخت باشه ولی برا جبلی و بهرام و اون جدیده که اسمش رو نمیدونم دلتنگم حتی
نمازخونه چیه ؟
دلم برا نمازخونه هنرها هم تنگ شده حتی
ولی مث سگ دلم برا حیاط هنر تنگ شده :(
برا کوریدور :(
برا تجسمی :(
برا ساختمون موسیقی :(
که برم از پشت در اتاق تمرین ها دنبال فاطمه و سینا بگردم :(
برای بز اقا !
برا اقا بابایی
کارگاه
حتی شاید باورش سخت باشه ولی برا جبلی و بهرام و اون جدیده که اسمش رو نمیدونم دلتنگم حتی
نمازخونه چیه ؟
دلم برا نمازخونه هنرها هم تنگ شده حتی
استریپ تیز در یک کلاب مردانه را به تماس تصویری با آشنا و فک و فامیل و دوست و همکار ترجیح میدهم.
@abitpsycho
@abitpsycho
اون موقعی که توی انبار دیجیکالا به دنبال ماسک احتکار شده میگشتیم، فکرش را هم نمیکردیم که ماسک با امبر هرد توی آسانسور خونه ی جانی دپ باشه.
@abitpsycho
@abitpsycho
دوستان در حال حاضر توی داروخانه ی محل ما ماسک هست اگر کسی میخواد.
امیدوارم به زودی امبر هرد هم بیاد.
@abitpsycho
امیدوارم به زودی امبر هرد هم بیاد.
@abitpsycho
برای دخترهایی که برای رفت و آمد روزمره شان، کفش کوهنوردی، هایکینگ یا هرچیزی که اسمش هست، میپوشند، احترام بیشتری از دیگران قائلم.
@abitpsycho
@abitpsycho
با صدای خروس همسایه بیدار شوی، کششی به تنت بدهی، چای دم کنی و نیمرویی بپزی و با نان تازه نوش جان کنی.
@abitpsycho
@abitpsycho
"کلو"
زندگی دانشجویی تجربه منحصر به فردیست که تنها، کسی که این شرایط را تجربه کرده باشد، میتواند آن را درک کند.
دوستی دیرینه ی ما از همچین جایی شروع شد. یک پسر سبزه جنوبی و یک دختر سفید اهل یک شهر شمالی که هردو پیش از این، سالهای زیادی از زندگیشان را در تهران گذرانده اند. من کودکی ام را در تهران بودم و او بعد از کودکیش را.
کنتراست جالبی داشتیم که باعث میشد دوستی و گفتگوهامان جذاب شود.
یکی از این مسئله های بامزه دوستی ما مواجه شدن یکی از ما با یک واژه از فرهنگ دیگریست که لزوماً هم در آن فرهنگِ دیگری، برابر یا معادلی ندارد. و گاهی در تعریفش باید از دو کلمه یا یک جمله یا یک پاراگراف و گاه یک ساعت گپ و واکاوی لایه های زیرین فرهنگی استفاده بکنیم.
"کَلو".
"کَلو" یکی از آن واژه ها ست که اولین بار وقتی از زبان من شنید، شگفت زده پرسید: این که گفتی یعنی چه؟!
اگر بخواهم تعریف خودمانیش را ارائه دهم میشود یک چیزی شبیه به دیوانه ای دوست داشتنی که در شهر ول میچرخد و در توضیحش هم میتوانم بگویم:
آدمی که بر مبنای شیوه متعارف جامعه خود زندگی نمیکند، لزوماً شغل یا خانه ای از خود ندارد، حساب و کتاب خاص خودش را دارد، غالباً لبخند بر لب دارد و مردم دوستش دارند. ( در پرانتز بگویم که جوکر نیست اما همین حالا ایدهای به ذهنم رسید که میشود یک مقایسه تطبیقی جالب برایش نوشت) .
و در ادامه خیلی چیزها میتوانم برای توصیف "کَلو" بنویسم.
اما مهمترین نکته اش این است که مردم شهر ایشان را به عنوان جزیی از شهر می پذیرفتند و نیازی نمی دیدند که مکان خاصی را برای زندگیش در نظر بگیرند؛ البته تبصره های زیادی اینجا وجود دارد اعم از اینکه تعداد زیاد نبود، خودشان یک جا و یک منطقه خاص را انتخاب میکردند و...
انگار این اصل نانوشته را همه آدمهای آن روزها قبول داشتند که آدمی مدل های متنوعی برای زیستن دارد و با وجود این که سلسله مراتب خاصی برای این مدل ها قائل بودند که یک مدل زندگی رو برتر از آن میکرد ولی بالاخره در اصل جامعه جایگاه داشت ولو ناچیز و دون رتبه.
همیشه وقتی پای صحبت های دایی مادرم مینشینم و او از روزگاران دور و دراز یک آدم و یک سری خاطره را میکشد وسط و انتهای بحث میگوید:
فکر نکنی یه مدل کلو داریم!!!
مدل به مدل داریم.
این تنوع زیستی فقط شامل آدم های متفاوت نمیشود و هر آدمی ممکن است در طول زندگیش وضعیت های مختلفی پیدا کند که به تبع آن به ناچار باید شیوه زندگیش را تغییر بدهد.
یکی از مهمترین این وضعیت ها بیماریست که همه ما کم و بیش تجربه اش کرده ایم. حالا یا دارویش را پیدا کرده و جسته ایم یا داریم دست و پنجه را باهاش نرم میکنیم.
بیماری یکی از وضعیت های پذیرفته شدهی جوامع دیروز بود که به جهت همین پذیرش و نه به جهت نبود امکانات نیازی به ساخت مکان خاصی برای آن احساس نمیشد.
میدانم که این نیز مانند مسئلهی "کَلو" تبصره های خاص خود را دارد.
اما حالا این چیز خیلی بی چیز که همه چیزمان را درگیر خودش کرده بعد از مدت ها خیلی ها را در وضعیت بیماری در انتخاب بین بیمارستان رفتن و نرفتن دچار تردید کرده.
همراهی و همدلی عزیزان شفا بخش است یا امکانات بیمارستان؟
اگر واژه باید خود عشق واژه باید خود باران باشد، چرا بیمارستان و نه شفاخانه؟
بیماری یک وضعیت است یا همه وضعیت هایمان بیمار است؟
کجای زندگیمان باور به چای گل گاوزبان نبات مادر با قرص سرماخوردگی عوض شد؟
چرا فکر کردیم پزشک مصون از بیماری ست؟
کدام یک از وضعیت هایمان را انکار کردیم و تلاش کردیم مانند کبک راه برویم که اینچنین قارقارمان درآمده؟
اگر تکنولوژی به سمت پزشکی شخصی پیش میرود آیا میتوان چشم انتظار شفاخانه های شخصی برای «همه» شد؟
هدف از این متن، ارائه ی پاسخ به این سوال ها نیست و بلکه پرسیدن خود این سوال هاست.
اهداف مهمترش هم میشود یاد کردن از یک دوستی و توصیف یک واژه از فرهنگ بخشی از خوزستان که کم و بیش از سمت و سوی خانوادهی مادریم با آن آشنا هستم.
"کلو"
@abitpsycho
زندگی دانشجویی تجربه منحصر به فردیست که تنها، کسی که این شرایط را تجربه کرده باشد، میتواند آن را درک کند.
دوستی دیرینه ی ما از همچین جایی شروع شد. یک پسر سبزه جنوبی و یک دختر سفید اهل یک شهر شمالی که هردو پیش از این، سالهای زیادی از زندگیشان را در تهران گذرانده اند. من کودکی ام را در تهران بودم و او بعد از کودکیش را.
کنتراست جالبی داشتیم که باعث میشد دوستی و گفتگوهامان جذاب شود.
یکی از این مسئله های بامزه دوستی ما مواجه شدن یکی از ما با یک واژه از فرهنگ دیگریست که لزوماً هم در آن فرهنگِ دیگری، برابر یا معادلی ندارد. و گاهی در تعریفش باید از دو کلمه یا یک جمله یا یک پاراگراف و گاه یک ساعت گپ و واکاوی لایه های زیرین فرهنگی استفاده بکنیم.
"کَلو".
"کَلو" یکی از آن واژه ها ست که اولین بار وقتی از زبان من شنید، شگفت زده پرسید: این که گفتی یعنی چه؟!
اگر بخواهم تعریف خودمانیش را ارائه دهم میشود یک چیزی شبیه به دیوانه ای دوست داشتنی که در شهر ول میچرخد و در توضیحش هم میتوانم بگویم:
آدمی که بر مبنای شیوه متعارف جامعه خود زندگی نمیکند، لزوماً شغل یا خانه ای از خود ندارد، حساب و کتاب خاص خودش را دارد، غالباً لبخند بر لب دارد و مردم دوستش دارند. ( در پرانتز بگویم که جوکر نیست اما همین حالا ایدهای به ذهنم رسید که میشود یک مقایسه تطبیقی جالب برایش نوشت) .
و در ادامه خیلی چیزها میتوانم برای توصیف "کَلو" بنویسم.
اما مهمترین نکته اش این است که مردم شهر ایشان را به عنوان جزیی از شهر می پذیرفتند و نیازی نمی دیدند که مکان خاصی را برای زندگیش در نظر بگیرند؛ البته تبصره های زیادی اینجا وجود دارد اعم از اینکه تعداد زیاد نبود، خودشان یک جا و یک منطقه خاص را انتخاب میکردند و...
انگار این اصل نانوشته را همه آدمهای آن روزها قبول داشتند که آدمی مدل های متنوعی برای زیستن دارد و با وجود این که سلسله مراتب خاصی برای این مدل ها قائل بودند که یک مدل زندگی رو برتر از آن میکرد ولی بالاخره در اصل جامعه جایگاه داشت ولو ناچیز و دون رتبه.
همیشه وقتی پای صحبت های دایی مادرم مینشینم و او از روزگاران دور و دراز یک آدم و یک سری خاطره را میکشد وسط و انتهای بحث میگوید:
فکر نکنی یه مدل کلو داریم!!!
مدل به مدل داریم.
این تنوع زیستی فقط شامل آدم های متفاوت نمیشود و هر آدمی ممکن است در طول زندگیش وضعیت های مختلفی پیدا کند که به تبع آن به ناچار باید شیوه زندگیش را تغییر بدهد.
یکی از مهمترین این وضعیت ها بیماریست که همه ما کم و بیش تجربه اش کرده ایم. حالا یا دارویش را پیدا کرده و جسته ایم یا داریم دست و پنجه را باهاش نرم میکنیم.
بیماری یکی از وضعیت های پذیرفته شدهی جوامع دیروز بود که به جهت همین پذیرش و نه به جهت نبود امکانات نیازی به ساخت مکان خاصی برای آن احساس نمیشد.
میدانم که این نیز مانند مسئلهی "کَلو" تبصره های خاص خود را دارد.
اما حالا این چیز خیلی بی چیز که همه چیزمان را درگیر خودش کرده بعد از مدت ها خیلی ها را در وضعیت بیماری در انتخاب بین بیمارستان رفتن و نرفتن دچار تردید کرده.
همراهی و همدلی عزیزان شفا بخش است یا امکانات بیمارستان؟
اگر واژه باید خود عشق واژه باید خود باران باشد، چرا بیمارستان و نه شفاخانه؟
بیماری یک وضعیت است یا همه وضعیت هایمان بیمار است؟
کجای زندگیمان باور به چای گل گاوزبان نبات مادر با قرص سرماخوردگی عوض شد؟
چرا فکر کردیم پزشک مصون از بیماری ست؟
کدام یک از وضعیت هایمان را انکار کردیم و تلاش کردیم مانند کبک راه برویم که اینچنین قارقارمان درآمده؟
اگر تکنولوژی به سمت پزشکی شخصی پیش میرود آیا میتوان چشم انتظار شفاخانه های شخصی برای «همه» شد؟
هدف از این متن، ارائه ی پاسخ به این سوال ها نیست و بلکه پرسیدن خود این سوال هاست.
اهداف مهمترش هم میشود یاد کردن از یک دوستی و توصیف یک واژه از فرهنگ بخشی از خوزستان که کم و بیش از سمت و سوی خانوادهی مادریم با آن آشنا هستم.
"کلو"
@abitpsycho
پذیرفتن این حقیقت که برای ادامه ی حیات به نور نیازمندم و تنها نوری که به من می رسد از پنجره ی ضلع غربی خانه است که با یک پرده ی خاکی رنگ پوشانده شده است، سبب میشود که دانستن این که حال تو خوب است، ضروری تر از همیشه باشد.
@abitpsycho
@abitpsycho