آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
‏دیروز ساعت ۶ عصر خواستم صبحانه بخورم، بابام گفت، اینجوری نمیشه. باید برنامه خوابتونو درست کنید.
الان دیگه وقت نهاره.
ما ساعت ۲ صبحونمونو خوردیم، تو هم پا میشدی میخوردی.

منم الان بیدار شدم که بتونم سر موقع صبحانه بخورم.

@abitpsycho
‏اگه واقع بین باشیم، نمیتونیم کرونا رو توی ایران شکست بدیم.

ولی اگه بتونیم یه مساوی ۰-۰ بگیریم، بازی برگشت کارمون خیلی آسون میشه

@abitpsycho
Forwarded from Under Exposed
یعنی حتی یک سلول وجودم هم دلش نمیخواد دوباره بره سر کلاس
ولی مث سگ دلم برا حیاط هنر تنگ شده :(
برا کوریدور :(
برا تجسمی :(
برا ساختمون موسیقی :(
که برم از پشت در اتاق تمرین ها دنبال فاطمه و سینا بگردم :(
برای بز اقا !
برا اقا بابایی
کارگاه
حتی شاید باورش سخت باشه ولی برا جبلی و بهرام و اون جدیده که اسمش رو نمیدونم دلتنگم حتی
نمازخونه چیه ؟
دلم برا نمازخونه هنرها هم تنگ شده حتی
استریپ تیز در یک کلاب مردانه را به تماس تصویری با آشنا و فک و فامیل و دوست و همکار ترجیح میدهم.

@abitpsycho
‏اون موقعی که توی انبار دیجی‌کالا به دنبال ماسک احتکار شده میگشتیم، فکرش را هم نمیکردیم که ماسک با امبر هرد توی آسانسور خونه ی جانی دپ باشه.

@abitpsycho
ماسک در داروخانه های ایران نیست، اما در آسانسور سلبریتی های آمریکایی چرا.

@abitpsycho
‏دوستان در حال حاضر توی داروخانه ی محل ما ماسک هست اگر کسی میخواد.

امیدوارم به زودی امبر هرد هم بیاد.

@abitpsycho
برای دخترهایی که برای رفت و آمد روزمره شان، کفش کوهنوردی، هایکینگ یا هرچیزی که اسمش هست، میپوشند، احترام بیشتری از دیگران قائلم.

@abitpsycho
با صدای خروس همسایه بیدار شوی، کششی به تنت بدهی، چای دم کنی و نیمرویی بپزی و با نان تازه نوش جان کنی.

@abitpsycho
‏چند روزیست افکارم درگیر مسائلیست.

یکی این که چرا hotdog داریم ولی hotcat نداریم؟

@abitpsycho
‏یه لحظه ورژن اول تلگرام رو به یاد بیارید.

این نامسلمونا خار agile رو ...بله.

@abitpsycho
‏طبقه بالا خواب بودم، بابام صدام کرده بیدار شدم اومدم پایین,
گفت: از بس سرت تو گوشیه.

@abitpsycho
‏یک کشاورز خوش ذوق اگه تو خونمون بود تا الان من و کاناپه رو پیوند زده بود.

@abitpsycho
"کلو"



زندگی دانشجویی تجربه منحصر به فردیست که تنها، کسی که این شرایط را تجربه کرده باشد، میتواند آن را درک کند.

دوستی دیرینه ی ما از همچین جایی شروع شد. یک پسر سبزه جنوبی و یک دختر سفید اهل یک شهر شمالی که هردو پیش از این، سالهای زیادی از زندگیشان را در تهران گذرانده اند. من کودکی ام را در تهران بودم و او بعد از کودکیش را.

کنتراست جالبی داشتیم که باعث میشد دوستی و گفتگوهامان جذاب شود.
یکی از این مسئله های بامزه دوستی ما مواجه شدن یکی از ما با یک واژه از فرهنگ دیگریست که لزوماً هم در آن فرهنگِ دیگری، برابر یا معادلی ندارد. و گاهی در تعریفش باید از دو کلمه یا یک جمله یا یک پاراگراف و گاه یک ساعت گپ و واکاوی لایه های زیرین فرهنگی استفاده بکنیم.

"کَلو".


"کَلو" یکی از آن واژه ها ست که اولین بار وقتی از زبان من شنید، شگفت زده پرسید: این که گفتی یعنی چه؟!

اگر بخواهم تعریف خودمانیش را ارائه دهم میشود یک چیزی شبیه به دیوانه ای دوست داشتنی که در شهر ول میچرخد و در توضیحش هم میتوانم بگویم:

آدمی که بر مبنای شیوه متعارف جامعه خود زندگی نمیکند، لزوماً شغل یا خانه ای از خود ندارد، حساب و کتاب خاص خودش را دارد، غالباً لبخند بر لب دارد و مردم دوستش دارند. ( در پرانتز بگویم که جوکر نیست اما همین حالا ایده‌ای به ذهنم رسید که میشود یک مقایسه تطبیقی جالب برایش نوشت) .
و در ادامه خیلی چیزها می‌توانم برای توصیف "کَلو" بنویسم.

اما مهمترین نکته اش این است که مردم شهر ایشان را به عنوان جزیی از شهر می پذیرفتند و نیازی نمی دیدند که مکان خاصی را برای زندگیش در نظر بگیرند؛ البته تبصره های زیادی اینجا وجود دارد اعم از اینکه تعداد زیاد نبود، خودشان یک جا و یک منطقه خاص را انتخاب میکردند و...

انگار این اصل نانوشته را همه آدمهای آن روزها قبول داشتند که آدمی مدل های متنوعی برای زیستن دارد و با وجود این که سلسله مراتب خاصی برای این مدل ها قائل بودند که یک مدل زندگی رو برتر از آن میکرد ولی بالاخره در اصل جامعه جایگاه داشت ولو ناچیز و دون رتبه.

همیشه وقتی پای صحبت های دایی مادرم مینشینم و او از روزگاران دور و دراز یک آدم و یک سری خاطره را میکشد وسط و انتهای بحث میگوید:
فکر نکنی یه مدل کلو داریم!!!
مدل به مدل داریم.

این تنوع زیستی فقط شامل آدم های متفاوت نمیشود و هر آدمی ممکن است در طول زندگیش وضعیت های مختلفی پیدا کند که به تبع آن به ناچار باید شیوه زندگیش را تغییر بدهد.

یکی از مهمترین این وضعیت ها بیماریست که همه ما کم و بیش تجربه اش کرده ایم. حالا یا دارویش را پیدا کرده و جسته ایم یا داریم دست و پنجه را باهاش نرم میکنیم.

بیماری یکی از وضعیت های پذیرفته شده‌ی جوامع دیروز بود که به جهت همین پذیرش و نه به جهت نبود امکانات نیازی به ساخت مکان خاصی برای آن احساس نمیشد.

میدانم که این نیز مانند مسئله‌ی "کَلو" تبصره های خاص خود را دارد.

اما حالا این چیز خیلی بی چیز که همه چیزمان را درگیر خودش کرده بعد از مدت ها خیلی ها را در وضعیت بیماری در انتخاب بین بیمارستان رفتن و نرفتن دچار تردید کرده.
همراهی و همدلی عزیزان شفا بخش است یا امکانات بیمارستان؟
اگر واژه باید خود عشق واژه باید خود باران باشد، چرا بیمارستان و نه شفاخانه؟
بیماری یک وضعیت است یا همه وضعیت هایمان بیمار است؟
کجای زندگیمان باور به چای گل گاوزبان نبات مادر با قرص سرماخوردگی عوض شد؟
چرا فکر کردیم پزشک مصون از بیماری ست؟
کدام یک از وضعیت هایمان را انکار کردیم و تلاش کردیم مانند کبک راه برویم که اینچنین قارقارمان درآمده؟
اگر تکنولوژی به سمت پزشکی شخصی پیش میرود آیا میتوان چشم انتظار شفاخانه های شخصی برای «همه» شد؟

هدف از این متن، ارائه ی پاسخ به این سوال ها نیست و بلکه پرسیدن خود این سوال هاست.
اهداف مهمترش هم می‌شود یاد کردن از یک دوستی و توصیف یک واژه از فرهنگ بخشی از خوزستان که کم و بیش از سمت و سوی خانواده‌ی مادریم با آن آشنا هستم.

"کلو"

@abitpsycho
پذیرفتن این حقیقت که برای ادامه ی حیات به نور نیازمندم و تنها نوری که به من می رسد از پنجره ی ضلع غربی خانه است که با یک پرده ی خاکی رنگ پوشانده شده است، سبب می‌شود که دانستن این که حال تو خوب است، ضروری تر از همیشه باشد.

@abitpsycho
میخواستم آهنگی را برایتان آپلود کنم، اما متوجه شدم که قدرش را نخواهید دانست و حیف می‌شود.

بخش زیادی از زیبایی یک آهنگ، اگر خواننده ای داشته باشد، احتمالا ترانه است که این مسئله بدین معناست که زیبایی یک آهنگ مستقیما می‌تواند از آشنایی با فرهنگی که ترانه در آن سروده شده است، درک شود.

طبعا کاری به موسیقی کلاسیک و امثالهم ندارم که از لذایذ همگانی اند و درمورد فُلک برایتان مثال میزنم.


شما اصلا میدانید "فایز دشتستانی" که بود و چرا؟
درمورد "مفتون برُدْخونی" چه؟
حتی اگر ضمه و ... را نمیگذاشتم، خواندنش هم برایتان مشکل بود.

حالا چطور ممکن است آهنگی برایتان بفرستم و شما بشنوید:
"داغِن ای هوا، مثل فایز. دلگیره غروب مثل مفتون."
و با این کلمات ارتباط برقرار کنید؟
چطور ممکن است فایز را نشناسید و متوجه شوید که چرا داغ بودن هوا به فایز تشبیه شده است؟!
فایز خواندن برایتان چه معنایی دارد؟ هیچ.

برایِ من دارد اما. نه چون پدرم تا 17 سالگی اش را در دشتستان زندگی کرده است، بلکه چون من کرمِ این فرهنگ ها و فُلک ها را دارم.
نه لزوما دشتستان یا بوشهر، که درمورد سیستان و خوزستان و لرستان هم همین است.

مثلا من لُر نیستم و حتی در شهرهایشان هم هرگز زندگی نکرده ام، اما تفاوت لُری بختیاری و بویراحمدی که برایم مثل روز روشن است هیچ، کسی 10 جمله صحبت کند هم ممکن است بتوانم بگویم لُرِ دشمن زیاری است یا لیراوی است یا طِیبی یا چه و چه.

و شما اصلا ممکن است ندانید لُری بویراحمدی و بختیاری فرق دارند!

حالا خودتان بگویید، آیا حق دارم برایتان آهنگی را نفرستم؟

@abitpsycho