دوستان در حال حاضر توی داروخانه ی محل ما ماسک هست اگر کسی میخواد.
امیدوارم به زودی امبر هرد هم بیاد.
@abitpsycho
امیدوارم به زودی امبر هرد هم بیاد.
@abitpsycho
برای دخترهایی که برای رفت و آمد روزمره شان، کفش کوهنوردی، هایکینگ یا هرچیزی که اسمش هست، میپوشند، احترام بیشتری از دیگران قائلم.
@abitpsycho
@abitpsycho
با صدای خروس همسایه بیدار شوی، کششی به تنت بدهی، چای دم کنی و نیمرویی بپزی و با نان تازه نوش جان کنی.
@abitpsycho
@abitpsycho
"کلو"
زندگی دانشجویی تجربه منحصر به فردیست که تنها، کسی که این شرایط را تجربه کرده باشد، میتواند آن را درک کند.
دوستی دیرینه ی ما از همچین جایی شروع شد. یک پسر سبزه جنوبی و یک دختر سفید اهل یک شهر شمالی که هردو پیش از این، سالهای زیادی از زندگیشان را در تهران گذرانده اند. من کودکی ام را در تهران بودم و او بعد از کودکیش را.
کنتراست جالبی داشتیم که باعث میشد دوستی و گفتگوهامان جذاب شود.
یکی از این مسئله های بامزه دوستی ما مواجه شدن یکی از ما با یک واژه از فرهنگ دیگریست که لزوماً هم در آن فرهنگِ دیگری، برابر یا معادلی ندارد. و گاهی در تعریفش باید از دو کلمه یا یک جمله یا یک پاراگراف و گاه یک ساعت گپ و واکاوی لایه های زیرین فرهنگی استفاده بکنیم.
"کَلو".
"کَلو" یکی از آن واژه ها ست که اولین بار وقتی از زبان من شنید، شگفت زده پرسید: این که گفتی یعنی چه؟!
اگر بخواهم تعریف خودمانیش را ارائه دهم میشود یک چیزی شبیه به دیوانه ای دوست داشتنی که در شهر ول میچرخد و در توضیحش هم میتوانم بگویم:
آدمی که بر مبنای شیوه متعارف جامعه خود زندگی نمیکند، لزوماً شغل یا خانه ای از خود ندارد، حساب و کتاب خاص خودش را دارد، غالباً لبخند بر لب دارد و مردم دوستش دارند. ( در پرانتز بگویم که جوکر نیست اما همین حالا ایدهای به ذهنم رسید که میشود یک مقایسه تطبیقی جالب برایش نوشت) .
و در ادامه خیلی چیزها میتوانم برای توصیف "کَلو" بنویسم.
اما مهمترین نکته اش این است که مردم شهر ایشان را به عنوان جزیی از شهر می پذیرفتند و نیازی نمی دیدند که مکان خاصی را برای زندگیش در نظر بگیرند؛ البته تبصره های زیادی اینجا وجود دارد اعم از اینکه تعداد زیاد نبود، خودشان یک جا و یک منطقه خاص را انتخاب میکردند و...
انگار این اصل نانوشته را همه آدمهای آن روزها قبول داشتند که آدمی مدل های متنوعی برای زیستن دارد و با وجود این که سلسله مراتب خاصی برای این مدل ها قائل بودند که یک مدل زندگی رو برتر از آن میکرد ولی بالاخره در اصل جامعه جایگاه داشت ولو ناچیز و دون رتبه.
همیشه وقتی پای صحبت های دایی مادرم مینشینم و او از روزگاران دور و دراز یک آدم و یک سری خاطره را میکشد وسط و انتهای بحث میگوید:
فکر نکنی یه مدل کلو داریم!!!
مدل به مدل داریم.
این تنوع زیستی فقط شامل آدم های متفاوت نمیشود و هر آدمی ممکن است در طول زندگیش وضعیت های مختلفی پیدا کند که به تبع آن به ناچار باید شیوه زندگیش را تغییر بدهد.
یکی از مهمترین این وضعیت ها بیماریست که همه ما کم و بیش تجربه اش کرده ایم. حالا یا دارویش را پیدا کرده و جسته ایم یا داریم دست و پنجه را باهاش نرم میکنیم.
بیماری یکی از وضعیت های پذیرفته شدهی جوامع دیروز بود که به جهت همین پذیرش و نه به جهت نبود امکانات نیازی به ساخت مکان خاصی برای آن احساس نمیشد.
میدانم که این نیز مانند مسئلهی "کَلو" تبصره های خاص خود را دارد.
اما حالا این چیز خیلی بی چیز که همه چیزمان را درگیر خودش کرده بعد از مدت ها خیلی ها را در وضعیت بیماری در انتخاب بین بیمارستان رفتن و نرفتن دچار تردید کرده.
همراهی و همدلی عزیزان شفا بخش است یا امکانات بیمارستان؟
اگر واژه باید خود عشق واژه باید خود باران باشد، چرا بیمارستان و نه شفاخانه؟
بیماری یک وضعیت است یا همه وضعیت هایمان بیمار است؟
کجای زندگیمان باور به چای گل گاوزبان نبات مادر با قرص سرماخوردگی عوض شد؟
چرا فکر کردیم پزشک مصون از بیماری ست؟
کدام یک از وضعیت هایمان را انکار کردیم و تلاش کردیم مانند کبک راه برویم که اینچنین قارقارمان درآمده؟
اگر تکنولوژی به سمت پزشکی شخصی پیش میرود آیا میتوان چشم انتظار شفاخانه های شخصی برای «همه» شد؟
هدف از این متن، ارائه ی پاسخ به این سوال ها نیست و بلکه پرسیدن خود این سوال هاست.
اهداف مهمترش هم میشود یاد کردن از یک دوستی و توصیف یک واژه از فرهنگ بخشی از خوزستان که کم و بیش از سمت و سوی خانوادهی مادریم با آن آشنا هستم.
"کلو"
@abitpsycho
زندگی دانشجویی تجربه منحصر به فردیست که تنها، کسی که این شرایط را تجربه کرده باشد، میتواند آن را درک کند.
دوستی دیرینه ی ما از همچین جایی شروع شد. یک پسر سبزه جنوبی و یک دختر سفید اهل یک شهر شمالی که هردو پیش از این، سالهای زیادی از زندگیشان را در تهران گذرانده اند. من کودکی ام را در تهران بودم و او بعد از کودکیش را.
کنتراست جالبی داشتیم که باعث میشد دوستی و گفتگوهامان جذاب شود.
یکی از این مسئله های بامزه دوستی ما مواجه شدن یکی از ما با یک واژه از فرهنگ دیگریست که لزوماً هم در آن فرهنگِ دیگری، برابر یا معادلی ندارد. و گاهی در تعریفش باید از دو کلمه یا یک جمله یا یک پاراگراف و گاه یک ساعت گپ و واکاوی لایه های زیرین فرهنگی استفاده بکنیم.
"کَلو".
"کَلو" یکی از آن واژه ها ست که اولین بار وقتی از زبان من شنید، شگفت زده پرسید: این که گفتی یعنی چه؟!
اگر بخواهم تعریف خودمانیش را ارائه دهم میشود یک چیزی شبیه به دیوانه ای دوست داشتنی که در شهر ول میچرخد و در توضیحش هم میتوانم بگویم:
آدمی که بر مبنای شیوه متعارف جامعه خود زندگی نمیکند، لزوماً شغل یا خانه ای از خود ندارد، حساب و کتاب خاص خودش را دارد، غالباً لبخند بر لب دارد و مردم دوستش دارند. ( در پرانتز بگویم که جوکر نیست اما همین حالا ایدهای به ذهنم رسید که میشود یک مقایسه تطبیقی جالب برایش نوشت) .
و در ادامه خیلی چیزها میتوانم برای توصیف "کَلو" بنویسم.
اما مهمترین نکته اش این است که مردم شهر ایشان را به عنوان جزیی از شهر می پذیرفتند و نیازی نمی دیدند که مکان خاصی را برای زندگیش در نظر بگیرند؛ البته تبصره های زیادی اینجا وجود دارد اعم از اینکه تعداد زیاد نبود، خودشان یک جا و یک منطقه خاص را انتخاب میکردند و...
انگار این اصل نانوشته را همه آدمهای آن روزها قبول داشتند که آدمی مدل های متنوعی برای زیستن دارد و با وجود این که سلسله مراتب خاصی برای این مدل ها قائل بودند که یک مدل زندگی رو برتر از آن میکرد ولی بالاخره در اصل جامعه جایگاه داشت ولو ناچیز و دون رتبه.
همیشه وقتی پای صحبت های دایی مادرم مینشینم و او از روزگاران دور و دراز یک آدم و یک سری خاطره را میکشد وسط و انتهای بحث میگوید:
فکر نکنی یه مدل کلو داریم!!!
مدل به مدل داریم.
این تنوع زیستی فقط شامل آدم های متفاوت نمیشود و هر آدمی ممکن است در طول زندگیش وضعیت های مختلفی پیدا کند که به تبع آن به ناچار باید شیوه زندگیش را تغییر بدهد.
یکی از مهمترین این وضعیت ها بیماریست که همه ما کم و بیش تجربه اش کرده ایم. حالا یا دارویش را پیدا کرده و جسته ایم یا داریم دست و پنجه را باهاش نرم میکنیم.
بیماری یکی از وضعیت های پذیرفته شدهی جوامع دیروز بود که به جهت همین پذیرش و نه به جهت نبود امکانات نیازی به ساخت مکان خاصی برای آن احساس نمیشد.
میدانم که این نیز مانند مسئلهی "کَلو" تبصره های خاص خود را دارد.
اما حالا این چیز خیلی بی چیز که همه چیزمان را درگیر خودش کرده بعد از مدت ها خیلی ها را در وضعیت بیماری در انتخاب بین بیمارستان رفتن و نرفتن دچار تردید کرده.
همراهی و همدلی عزیزان شفا بخش است یا امکانات بیمارستان؟
اگر واژه باید خود عشق واژه باید خود باران باشد، چرا بیمارستان و نه شفاخانه؟
بیماری یک وضعیت است یا همه وضعیت هایمان بیمار است؟
کجای زندگیمان باور به چای گل گاوزبان نبات مادر با قرص سرماخوردگی عوض شد؟
چرا فکر کردیم پزشک مصون از بیماری ست؟
کدام یک از وضعیت هایمان را انکار کردیم و تلاش کردیم مانند کبک راه برویم که اینچنین قارقارمان درآمده؟
اگر تکنولوژی به سمت پزشکی شخصی پیش میرود آیا میتوان چشم انتظار شفاخانه های شخصی برای «همه» شد؟
هدف از این متن، ارائه ی پاسخ به این سوال ها نیست و بلکه پرسیدن خود این سوال هاست.
اهداف مهمترش هم میشود یاد کردن از یک دوستی و توصیف یک واژه از فرهنگ بخشی از خوزستان که کم و بیش از سمت و سوی خانوادهی مادریم با آن آشنا هستم.
"کلو"
@abitpsycho
پذیرفتن این حقیقت که برای ادامه ی حیات به نور نیازمندم و تنها نوری که به من می رسد از پنجره ی ضلع غربی خانه است که با یک پرده ی خاکی رنگ پوشانده شده است، سبب میشود که دانستن این که حال تو خوب است، ضروری تر از همیشه باشد.
@abitpsycho
@abitpsycho
میخواستم آهنگی را برایتان آپلود کنم، اما متوجه شدم که قدرش را نخواهید دانست و حیف میشود.
بخش زیادی از زیبایی یک آهنگ، اگر خواننده ای داشته باشد، احتمالا ترانه است که این مسئله بدین معناست که زیبایی یک آهنگ مستقیما میتواند از آشنایی با فرهنگی که ترانه در آن سروده شده است، درک شود.
طبعا کاری به موسیقی کلاسیک و امثالهم ندارم که از لذایذ همگانی اند و درمورد فُلک برایتان مثال میزنم.
شما اصلا میدانید "فایز دشتستانی" که بود و چرا؟
درمورد "مفتون برُدْخونی" چه؟
حتی اگر ضمه و ... را نمیگذاشتم، خواندنش هم برایتان مشکل بود.
حالا چطور ممکن است آهنگی برایتان بفرستم و شما بشنوید:
"داغِن ای هوا، مثل فایز. دلگیره غروب مثل مفتون."
و با این کلمات ارتباط برقرار کنید؟
چطور ممکن است فایز را نشناسید و متوجه شوید که چرا داغ بودن هوا به فایز تشبیه شده است؟!
فایز خواندن برایتان چه معنایی دارد؟ هیچ.
برایِ من دارد اما. نه چون پدرم تا 17 سالگی اش را در دشتستان زندگی کرده است، بلکه چون من کرمِ این فرهنگ ها و فُلک ها را دارم.
نه لزوما دشتستان یا بوشهر، که درمورد سیستان و خوزستان و لرستان هم همین است.
مثلا من لُر نیستم و حتی در شهرهایشان هم هرگز زندگی نکرده ام، اما تفاوت لُری بختیاری و بویراحمدی که برایم مثل روز روشن است هیچ، کسی 10 جمله صحبت کند هم ممکن است بتوانم بگویم لُرِ دشمن زیاری است یا لیراوی است یا طِیبی یا چه و چه.
و شما اصلا ممکن است ندانید لُری بویراحمدی و بختیاری فرق دارند!
حالا خودتان بگویید، آیا حق دارم برایتان آهنگی را نفرستم؟
@abitpsycho
بخش زیادی از زیبایی یک آهنگ، اگر خواننده ای داشته باشد، احتمالا ترانه است که این مسئله بدین معناست که زیبایی یک آهنگ مستقیما میتواند از آشنایی با فرهنگی که ترانه در آن سروده شده است، درک شود.
طبعا کاری به موسیقی کلاسیک و امثالهم ندارم که از لذایذ همگانی اند و درمورد فُلک برایتان مثال میزنم.
شما اصلا میدانید "فایز دشتستانی" که بود و چرا؟
درمورد "مفتون برُدْخونی" چه؟
حتی اگر ضمه و ... را نمیگذاشتم، خواندنش هم برایتان مشکل بود.
حالا چطور ممکن است آهنگی برایتان بفرستم و شما بشنوید:
"داغِن ای هوا، مثل فایز. دلگیره غروب مثل مفتون."
و با این کلمات ارتباط برقرار کنید؟
چطور ممکن است فایز را نشناسید و متوجه شوید که چرا داغ بودن هوا به فایز تشبیه شده است؟!
فایز خواندن برایتان چه معنایی دارد؟ هیچ.
برایِ من دارد اما. نه چون پدرم تا 17 سالگی اش را در دشتستان زندگی کرده است، بلکه چون من کرمِ این فرهنگ ها و فُلک ها را دارم.
نه لزوما دشتستان یا بوشهر، که درمورد سیستان و خوزستان و لرستان هم همین است.
مثلا من لُر نیستم و حتی در شهرهایشان هم هرگز زندگی نکرده ام، اما تفاوت لُری بختیاری و بویراحمدی که برایم مثل روز روشن است هیچ، کسی 10 جمله صحبت کند هم ممکن است بتوانم بگویم لُرِ دشمن زیاری است یا لیراوی است یا طِیبی یا چه و چه.
و شما اصلا ممکن است ندانید لُری بویراحمدی و بختیاری فرق دارند!
حالا خودتان بگویید، آیا حق دارم برایتان آهنگی را نفرستم؟
@abitpsycho
آرشام میگوید:
پذیرفتن این حقیقت که برای ادامه ی حیات به نور نیازمندم و تنها نوری که به من می رسد از پنجره ی ضلع غربی خانه است که با یک پرده ی خاکی رنگ پوشانده شده است، سبب میشود که دانستن این که حال تو خوب است، ضروری تر از همیشه باشد. @abitpsycho
حال ساعت ۷ صبح من به گونه ایست که گویی کسی قدرم را ندانسته است.
این راه پله احتمالا قسمت مورد علاقه ی من از خانه است و عکس پیش از ۷ صبح گرفته شده است.
@abitpsycho
این راه پله احتمالا قسمت مورد علاقه ی من از خانه است و عکس پیش از ۷ صبح گرفته شده است.
@abitpsycho
علیرغم حدود ۴۰ روز سیگار نکشیدن، به هیچ عنوان احساس کسی را ندارم که چیزی را ترک کرده باشد یا حتی کوچکترین احساس خاصی داشته باشد.
@abitpsycho
@abitpsycho
و اگر براتون سواله که عجیب ترین گجت عالم چیه، باید عرض کنم razer Eidolon عجیبه.
عجیب.
https://www.youtube.com/watch?v=NXgmlDuTz7w&list=RDCMUCOsLfEqAwim8MFOhPddwwFw&index=12
@abitpsycho
عجیب.
https://www.youtube.com/watch?v=NXgmlDuTz7w&list=RDCMUCOsLfEqAwim8MFOhPddwwFw&index=12
@abitpsycho
YouTube
Razer Eidolon | World's First Wearable Drone System
Happy April Fools'! Play life in the 3rd person with the all new Razer Eidolon -- The World's First Wearable Drone System and UAV 3rd-Person Camera. Learn mo...
🔥1
من واقعاً دلم برای لمیز چهارراه ولیعصر تنگ شده.
مخصوصاً وقتایی که شدیداً دلم قهوه میخواست و از جلوش رد میشدم تا سریعتر برم و یه جایی جز لمیز قهوه بخورم!
@abitpsycho
مخصوصاً وقتایی که شدیداً دلم قهوه میخواست و از جلوش رد میشدم تا سریعتر برم و یه جایی جز لمیز قهوه بخورم!
@abitpsycho