آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
This Is the Life
Amy MacDonald쀀
And you wake up in the morning and your head feels twice the size...

@abitpsycho
‏حضرت ابراهیم داشته کمدی الهی میخونده، میرسه به دوزخ، میشه گلستان سعدی.

@abitpsycho
😁1
قرار است امشب را تا صبح به این فکر کنم که در اولین گام برای ترک کردن، باید محل کارم را ترک کنم و چطورش را نمی‌دانم.
اما راستش اهمیت چندانی ندارد.
حداقل دیگر ندارد.

از اولین خاطراتم هم همین اتفاق در حافظه ام ثبت شده است که به سختی خودم را آماده میکنم. همه چیز را مهیا میکنم و وقت ترک کردن که می‌رسد، می مانم.
قفل می‌شوم.
و حالا بعد از این که همه چیز دارد مهیا می‌شود، به یک عکس خیره شده ام و مانده ام که چطور ترک کنم؟

@abitpsycho
بله، غمگینم.
همان‌قدر که آرژانتین.

@abitpsycho
هوا یه جوریه که انگار مارادونا با دامبلدور کات کرده.

@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
من اگر یه روز دق کردم، بدونید نه از غصه ی خودم بوده و نه از غصه ی عزیزانم.

از عجز بوده. عجز در برطرف کردن غم عزیزان.

@abitpsycho
The Man Who Sold The World
Nirvana
I must have died alone,
A long, long time ago...

@abitpsycho
🔥1
«خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟»

#سعدی


@abitpsycho
Forwarded from Stuff
راستش رو بخواین آدم نمیتونه همیشه بتونه.
😁1
میشه منو یادت نره؟
میدونستید ایموجی های «هلو»، «زامبی»، «تابوت» و قلب قرمز تو تلگرام، صدا هم داره؟

@abitpsycho
کاشکی آخر این سوز بهاری باشد...

@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
رسول یونان، دیوانه ای که با مرگ مینویسد...
@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
Voice message
همین که راست است این خاطرات، خاطرت جمع باشد از پاشیدنم..
پاشدم از انتهای خود..
با زندگی جنگیدم و مرگ آخرین سنگرم...
@abitpsycho
کاش دلیل یا انگیزه ای داشتم که درمورد «آن» بنویسم.

@abitpsycho
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم

بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش باری هست

از من و بندگی من اگرش عاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

#وحشی

@abitpsycho
مدتی گذشته از این که کم کم تصمیم به ناپدید شدن گرفتم.
تا به این جا، کم هم موفقیت آمیز نبوده، اما لعنت بر این ذات جاودانی خواه آدمیزاد که حالا غمش دارد خفه ام می کند.
لعنت به ذات توجه خواه این موجود دوپا که جفت پاهایش را تا آنجا که توان دارد و بیشتر از آن که توان دارم، روی سینه ام فشار میدهد تا فریاد بزنم: کاش جایی، در ذهن کسی حضور داشتم.

@abitpsycho
🔥1
«بی همگان به سر شود.
بی تو به سر نمی‌شود...»

@abitpsycho