Forwarded from بدونِ شِکَر
گاهی میانههای حرف از ادامه دادن پشیمان میشوی. بیهودگی میریزد توی تنت، خستگی. با خودت میگویی چرا باید ادامه بدهی. از گفتن این حرف دنبال چه احساس به خصوصی (در خودت) هستی. و چون به جواب نمیرسی یک دفعه اهمیت نمیدهی. درست همانجا، سکوت میکنی، طوری که طرف مقابل تعجب میکند. شاید بپرسد: «چه اتفاقی افتاد؟» و تو دلیلی نمیبینی توضیح بدهی، چون لزومی ندارد. فقط به او نگاه میکنی و شاید بگویی: «خب. دیگه چه خبر؟».
@sugarffrree
@sugarffrree
وقتی کسی اهلی شود، رها کردنش او را محکوم به فنا میکند.
و این چیزی عاشقانه یا رمانتیک نیست، مسئله ای کاملا تکاملیست.
@abitpsycho
و این چیزی عاشقانه یا رمانتیک نیست، مسئله ای کاملا تکاملیست.
@abitpsycho
داشت میگفت خونه سرده.
پا شد رفت زیر کتری رو روشن کرد، گفت بیا، اینور آتیش روشن کردم گرم شیم.
@abitpsycho
پا شد رفت زیر کتری رو روشن کرد، گفت بیا، اینور آتیش روشن کردم گرم شیم.
@abitpsycho
Forwarded from Spotlight
بعضی وقتها به خودم میگم «خودکشی هم خواستی بکنی، اول بذار ترجمهی این دو تا کتابی که بهت سپردهن تموم شه، بعد.» اوج مسئولیتپذیری!
😁1
قرار است امشب را تا صبح به این فکر کنم که در اولین گام برای ترک کردن، باید محل کارم را ترک کنم و چطورش را نمیدانم.
اما راستش اهمیت چندانی ندارد.
حداقل دیگر ندارد.
از اولین خاطراتم هم همین اتفاق در حافظه ام ثبت شده است که به سختی خودم را آماده میکنم. همه چیز را مهیا میکنم و وقت ترک کردن که میرسد، می مانم.
قفل میشوم.
و حالا بعد از این که همه چیز دارد مهیا میشود، به یک عکس خیره شده ام و مانده ام که چطور ترک کنم؟
@abitpsycho
اما راستش اهمیت چندانی ندارد.
حداقل دیگر ندارد.
از اولین خاطراتم هم همین اتفاق در حافظه ام ثبت شده است که به سختی خودم را آماده میکنم. همه چیز را مهیا میکنم و وقت ترک کردن که میرسد، می مانم.
قفل میشوم.
و حالا بعد از این که همه چیز دارد مهیا میشود، به یک عکس خیره شده ام و مانده ام که چطور ترک کنم؟
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
من اگر یه روز دق کردم، بدونید نه از غصه ی خودم بوده و نه از غصه ی عزیزانم.
از عجز بوده. عجز در برطرف کردن غم عزیزان.
@abitpsycho
از عجز بوده. عجز در برطرف کردن غم عزیزان.
@abitpsycho