آرشام میگوید:
Voice message
ابتهاج روایت میکند:
فریدون مشیری به من گفت:«سایه، این بیتت ثقیله.»
گفتم:«کدوم بیت فریدون؟»
«خون میرود نهفته ازین زخم اندرون...
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد....»
گفتم:«آره فریدون...
خیلی ثقیله...
تو بودی حتماً میگفتی: ماندم خموش و آه که بس ناله داشت درد...»
گفت: «آره»
گفتم:«نه فریدون...ناسلامتی خودت شاعری!
ماندم خموش آه که فریاد داشت درد...
این دال ها رو نگاه کنید چه تشنجی توش هست...»
@abitpsycho
فریدون مشیری به من گفت:«سایه، این بیتت ثقیله.»
گفتم:«کدوم بیت فریدون؟»
«خون میرود نهفته ازین زخم اندرون...
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد....»
گفتم:«آره فریدون...
خیلی ثقیله...
تو بودی حتماً میگفتی: ماندم خموش و آه که بس ناله داشت درد...»
گفت: «آره»
گفتم:«نه فریدون...ناسلامتی خودت شاعری!
ماندم خموش آه که فریاد داشت درد...
این دال ها رو نگاه کنید چه تشنجی توش هست...»
@abitpsycho
Forwarded from نمیشه در این کادر چیزی ننویسیم؟
روی صندلی نشسته ام و به باقیماندهی خیارشورهایی که برای ساندویچ مرغ خرد کرده ام نگاه میکنم. زانویم تیر میکشد و با این حال خیلی چیزها بهتر است.
خانه و زندگیم سر و سامانی دارند و کمی بهتر از قبل میدانم که از زندگیم چه میخواهم و حالا تصمیمات پیش رویم بد و بدتر نیستند.
با این حال ترجیح میدادم مست باشم و موزیک روی اعصابم باشد. میان دود غلیظ توی خانه لطافت پوستی سبزه و زنده را حس کنم و علی روی زمین دراز کشیده باشد و به دنبال باقی ماندهی بطری مشروب بگردد.
@abitpsycho
خانه و زندگیم سر و سامانی دارند و کمی بهتر از قبل میدانم که از زندگیم چه میخواهم و حالا تصمیمات پیش رویم بد و بدتر نیستند.
با این حال ترجیح میدادم مست باشم و موزیک روی اعصابم باشد. میان دود غلیظ توی خانه لطافت پوستی سبزه و زنده را حس کنم و علی روی زمین دراز کشیده باشد و به دنبال باقی ماندهی بطری مشروب بگردد.
@abitpsycho
Audio
ادامهی صحبتهای من دربارهی دانشگاهه بعد از 2-3 سالی که از آخرین وویس گذشت.
امیدوارم اینبار در ادامه تا این حد وقفهی طولانی ای نیفته.
اگر وییس های قبلی رو نشنیدین و دوست دارید که بشنوید، یه مقدار بالاتر دوباره گذاشتمشون.
دانشگاه_قسمت_ششم
@abitpsycho
امیدوارم اینبار در ادامه تا این حد وقفهی طولانی ای نیفته.
اگر وییس های قبلی رو نشنیدین و دوست دارید که بشنوید، یه مقدار بالاتر دوباره گذاشتمشون.
دانشگاه_قسمت_ششم
@abitpsycho
آرشام میگوید:
ادامهی صحبتهای من دربارهی دانشگاهه بعد از 2-3 سالی که از آخرین وویس گذشت. امیدوارم اینبار در ادامه تا این حد وقفهی طولانی ای نیفته. اگر وییس های قبلی رو نشنیدین و دوست دارید که بشنوید، یه مقدار بالاتر دوباره گذاشتمشون. دانشگاه_قسمت_ششم @abitpsycho
این وویس تنها مقدمهی نسبتاً طولانیایه دربارهی این که چطور دوباره حرف زدن درمورد دانشگاه رو شروع کنم و شاید بسیار پراکندهگویی داشته باشه و کمی هم جدی تر از وویسهای پیشین باشه.
همچنین ممکنه چندان روان نباشه، چرا که متن رو از قبل ننوشتم و دلیلی هم جز نبود حوصله نداشته و سعی میکنم زینپس متنی رو از قبل آماده کنم تا منسجمتر و روانتر باشه وویسهای بعدی که میگذارم. همچنین از ایرادات کیفی و کمی صدا هم چشمپوشی کنید و بگذارید به حساب همون بیحوصلگی.
بشنوید و اگر چیزی خوشایند یا ناخوشایند هست از نظرتون، لطفاً، حتماً باهام درمیون بگذارید.
@abitpsycho
همچنین ممکنه چندان روان نباشه، چرا که متن رو از قبل ننوشتم و دلیلی هم جز نبود حوصله نداشته و سعی میکنم زینپس متنی رو از قبل آماده کنم تا منسجمتر و روانتر باشه وویسهای بعدی که میگذارم. همچنین از ایرادات کیفی و کمی صدا هم چشمپوشی کنید و بگذارید به حساب همون بیحوصلگی.
بشنوید و اگر چیزی خوشایند یا ناخوشایند هست از نظرتون، لطفاً، حتماً باهام درمیون بگذارید.
@abitpsycho
آرشام میگوید:
ادامهی صحبتهای من دربارهی دانشگاهه بعد از 2-3 سالی که از آخرین وویس گذشت. امیدوارم اینبار در ادامه تا این حد وقفهی طولانی ای نیفته. اگر وییس های قبلی رو نشنیدین و دوست دارید که بشنوید، یه مقدار بالاتر دوباره گذاشتمشون. دانشگاه_قسمت_ششم @abitpsycho
Audio
حالا که شاید اینجا عده ای تازه دانشجو شده باشید و شاید هم بین دوست و آشناهاتون کسی تازه دانشجو شده باشه و بنظرتون شنیدن تجربه و نظرات شخصی یک نفر برای یک تازه دانشجو بد نباشه، احتمالا زمان مناسبیه برای منتشر کردن این وویس.
کم و بیش از این گفتم که چطور دانشجوی طراحی صنعتی دانشگاه تهران شدم و حالا صرفا میخوام چندتا از مواردی رو که خیلی ها باهاش رو به رو میشن رو خیلی خلاصه تجربیات و نظرات شخصی خودم رو درموردشون بگم و بیشتر هم درمورد دانشجویی دور از خانواده صحبت کنم.
چیزهایی مثل زندگی دور از خانواده، زندگی توی خوابگاه دانشجویی، مدیریت و مخارج زندگی، تفریح و فراغت ها، کار در دوران دانشجویی و از همه مهمتر چطور دانشجوی خوبی باشیم...
@abitpsycho
کم و بیش از این گفتم که چطور دانشجوی طراحی صنعتی دانشگاه تهران شدم و حالا صرفا میخوام چندتا از مواردی رو که خیلی ها باهاش رو به رو میشن رو خیلی خلاصه تجربیات و نظرات شخصی خودم رو درموردشون بگم و بیشتر هم درمورد دانشجویی دور از خانواده صحبت کنم.
چیزهایی مثل زندگی دور از خانواده، زندگی توی خوابگاه دانشجویی، مدیریت و مخارج زندگی، تفریح و فراغت ها، کار در دوران دانشجویی و از همه مهمتر چطور دانشجوی خوبی باشیم...
@abitpsycho
اگر میدونستم مترو گلشهر چقدر میتونه معنای دلتنگی باشه، امکان نداشت پام رو بذارم اینجا.
@abitpsycho
@abitpsycho
بنا به گفتهی فریدون مشیری:
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند...
@abitpsycho
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند...
@abitpsycho
یجوری حقبهجانب میگید: به چه زبونی بگیم فیلان؟ که انگار حالا چندتا زبون بلدید؟!
هکسره رعایت کن بابا.
@abitpsycho
هکسره رعایت کن بابا.
@abitpsycho
یک ساعت پیش، گوگلمپ گفته بود نیمساعت دیگر میرسم، الانهم گفته نیمساعت دیگر میرسم.
مرسی رانندهی عزیزِ میانبر بلد!
یکجایی توی کوچهپسکوچههای میرداماد ترافیک پیدا کردهاست و همینطور دور خودش میچرخد!
این که چرا توی کوچههای مسکونی این محله این ساعت ترافیک است خود موضوعیست که بسیار جای بحث دارد. اما در این لحظه مسئلهی اصلی من چیز دیگریست.
مسئلهای که مشکل اصلی را ایجاد کرده است این است که مسیر من اصلا از میرداماد نباید میگذشت!
جوری مدتهاست در میانبرهای مختلف آقای راننده گیر افتاده ام که انگار همیشه در این ماشین نشسته بودم و تا ابد هم قراراست بنشینم.
گویی که زندگیام مانند روح سرگردانی نفرین شده از خدمه یک کشتی غرق شده ته دریا شده است.
اینطور نیست که همه چیز ساکن باشد و ماشین حرکت میکند.
آقای راننده گاهی حرف میزند. ماهیها در گوشه و کنار کشتی شنا میکنند و من هم هستم اما در هرحال کشتی ته دریاست و حرکتی نمیکند.
در این مدت چندین متن را نوشتهام.
تصمیمات حیاتیای را اتخاذ کردهام.
تعدادی نمودار را بررسی کردهام و چند مقاله خواندهام.
نگاهی به قوانین بنیاد نخبگان و تسهیلاتش کردم.
نیم ساعتی را با یکی از دوستهایم تلفنی حرف زدم.
تایملاین توییترم را تا آخر نگاهی انداختم و آهنگ گوش دادم.
آهنگهای زیاد!
و حالا که این متن را هی ادیت میکنم و تغییر میدهم، تقریباً ۱۲ دقیقه است که در یک کوچهی تنگ پشت ساندروی مشکی رنگی متوقف شدهایم و نه راه پیش داریم و نه راه پس.
بخدا که آقای اسنپ برای ۷۰ تومان کرایه تا الان ۱۷۰ تومن بنزین سوزانده است و دلم راضی نمیشود غر بزنم به جانش!
@abitpsycho
مرسی رانندهی عزیزِ میانبر بلد!
یکجایی توی کوچهپسکوچههای میرداماد ترافیک پیدا کردهاست و همینطور دور خودش میچرخد!
این که چرا توی کوچههای مسکونی این محله این ساعت ترافیک است خود موضوعیست که بسیار جای بحث دارد. اما در این لحظه مسئلهی اصلی من چیز دیگریست.
مسئلهای که مشکل اصلی را ایجاد کرده است این است که مسیر من اصلا از میرداماد نباید میگذشت!
جوری مدتهاست در میانبرهای مختلف آقای راننده گیر افتاده ام که انگار همیشه در این ماشین نشسته بودم و تا ابد هم قراراست بنشینم.
گویی که زندگیام مانند روح سرگردانی نفرین شده از خدمه یک کشتی غرق شده ته دریا شده است.
اینطور نیست که همه چیز ساکن باشد و ماشین حرکت میکند.
آقای راننده گاهی حرف میزند. ماهیها در گوشه و کنار کشتی شنا میکنند و من هم هستم اما در هرحال کشتی ته دریاست و حرکتی نمیکند.
در این مدت چندین متن را نوشتهام.
تصمیمات حیاتیای را اتخاذ کردهام.
تعدادی نمودار را بررسی کردهام و چند مقاله خواندهام.
نگاهی به قوانین بنیاد نخبگان و تسهیلاتش کردم.
نیم ساعتی را با یکی از دوستهایم تلفنی حرف زدم.
تایملاین توییترم را تا آخر نگاهی انداختم و آهنگ گوش دادم.
آهنگهای زیاد!
و حالا که این متن را هی ادیت میکنم و تغییر میدهم، تقریباً ۱۲ دقیقه است که در یک کوچهی تنگ پشت ساندروی مشکی رنگی متوقف شدهایم و نه راه پیش داریم و نه راه پس.
بخدا که آقای اسنپ برای ۷۰ تومان کرایه تا الان ۱۷۰ تومن بنزین سوزانده است و دلم راضی نمیشود غر بزنم به جانش!
@abitpsycho