Forwarded from ғʀɪsᴋ️
?ناکجاآباد¿
#فصل_یک #قسمت_اول
خون آشام جوان شلنش را روی شانه اش محکم کرد. آینه ای از جیبش در آورد تا سر و وضعش را مرتب کند. به یاد آورد که در آینه تصویری ندارد. به سمت دیوار برگشت. با لهجه عجیب و غریبش با خود چیزی زمزمه میکرد. دو خون آشام مسن تر پشت سرش می آمدند. صدای زمزمه اش بلندتر شد و هییس هیسس میکرد. چیزی را محکم در دست گرفت و به سوی دیوار جهید. از دیوار رد شد و با صدای شلپ روی زمین افتاد.
آیییی...
فریاد زد: بالاخره رسیدیم!
از روی زمین بلند شد و لباسش رو تکاند و به اطراف نگاه کرد.
خون آشام زن که از دیوار رد میشد با صدایی آرام و لهجه ای عجیب گفت: وایولنت، من بهت یاد ندادم با صدای بلند حرف نزنی؟
و خم شد و چمدان رو از روی زمین برداشت و دست دخترش داد: مراقب وسایلتم باش.
دخترک خون آشام جواب داد: ببخشید...ممنونم مامان.
به اطراف نگاه کرد و پرسید: خونه جدیدمون کجاست؟
پدرش جواب داد:فکر نکنم همین نزدیکی باشه. باید بیشتر بگردیم. این راهنما که گفتن کجاست؟
کوتوله چاقی از پایین پایش گفت: من اینجام آقا. به شهر ناکجاآباد خوش اومدید. اگه کمکی میخواید در خدمتتونم.
خون آشام مرد گفت: اوه ممنون! ندیدمت، خب.. خونه ای که اینجا گرفته بودیم کجاست؟ اینجا خونه های زیادی هست، نمیتونیم پیداش کنیم.
کوتوله گفت: لطفا دنبالم بیاید.
و خون آشان ها دنبالش به داخل شهر رفتند.
وایولنت سرش را میچرخاند و اطراف را نگاه میکرد:
ساختمان های کج و مووج و عجیبی که بعضی سر به فلک کشیده بودند و بعضی دیگر اندازه یک میز بودنند.
گیاهان رنگارنگی که همه جا روییده بودنند.
آسمان خاکستری که خورشید آبی رنگی که نورش همه جا را پر کرده بود....نه صبر کن...اون ماه بود و الانم تقریبا شب بود....بگذریم...
هیولا هایی که همه جا راه میفرفتند، زامبی ها که گوشه ای از خیابان آهنگ میزدنند، پری هایی که با لباس های مد روزشان راه میرفاند و توجه همه را به خودشان جلب میکردنند، گارگویلی که داشت با یک شبح جر و بحث میکرد، بچه هایی که داشتند رد میشدند و همه به او زل زده بودند.
و اسکلتی که با یه کاپشن آبی داشت تو یه دکه هاگ داگ میفروخت....چی؟!...این یارو واسش خیلی آشنا بود...
همینطور که وایولنت داشت به اسکلت نگاه میکرد مادرش او را به خودش آورد: تو دوباره رفتی تو عالم هپروت؟ گوش کن ببین راهنما راجب اینجا چی میگه.
کوتوله داشت راجب قوانین شهر حرف میزد: اینجا آزادین که هرکاری میخواید بکنید، ولی نباید قوانینو نقص کنید که باهاتون برخورد میشه. اول اینکه نباید به هیولایی آسیب بزنید. توجه وایولنت به آن طرف خیابان پرت شد که شبح و گارگویل با هم درگیر شده بودند و گاروگویل داشت شبح را میزد و شبح هم به گارگویل سیلی میزد...در واقع گارگویل سعی میکرد شبحو بزنه ولی دستش از بدنش رد میشد و شبحم نمیتونست گارگویلو بزنه چون جسم فیزیکی نداشت.
کوتوله ادامه داد: دوم اینکه اگه مشکلی پیش اومد میتونید به عربده گاه(همون دادگاه) برید و سر هرکی ازش شکایت دارید عربده بکشید. سوم اینکه حق ندارید وسایل کس دیگه ای رو بردارید. همین موقع صدایی آمد: هی! کلمو پس بدین! چند بچه هیولا داشتند با سر یه زامبی فوتبال بازی میکردند و به او میخندیدند.
کوتوله بازم به حرفاش ادامه داد: چهارم اینکه مواظب باشید هیولا های کوچیکو زیر پاهاتون له نکنید.
عنکبوتی از زیر پای کوتوله داد زد...ام...بهتره بگیم با صدایی که موجودات گنده نمیتونستن بشنون گفت:کمممممککک من دارم له میشمممم... و خرچ..زیر پای کوتوله له شد.
وایولنت از صحبتای کوتوله خسته شده بود و دوباره شروع کرد به نگاه کردن اطراف. دوباره همون بچه هارو دید که بهش زل زده بودند. یکی از آنها یه پسر با موهای قهوه ای و چشم های خاکستری بود که دو گوش بزرگ و پشمالو داشت. تیشرتی پوشیده بود که روی آن چیزی نوشته شده بود ولی از آن فاصله نمیتوانست بخواند چی نوشته. یکی دیگر از آنها دختری بود با موهای طلایی که دو طرف سرش بسته شده بودند و چشم هایی سیاه و برجسته و پوست سفید و عروسک مانند. وایولنت یکم بیشتر دقت کرد و دید که دو بال کوچک و صورتی هم پشتش دارد. پیراهن صورتی و پف پفی ای پوشیده بود و یک عروسک که تقریبا شبیه خرگوش بود دستش بود و هی تکان تکانش میداد. دیگری اسکلتی بود که هودی خاکستری که عکس رویش هم یک اسکلت بود و شلوارک پوشیده بود. یکی از آنها هم روح پسری بود که روی هوا معلق بود و آخری هم دختری با پوست سبز که انگار چند جای بدنش هم وصله خورده بود و موهای بافته شده دو طرف سرش بود و کلاهی را کجکی روی سرش گذاشته بود و آدامسی را با دهنش باد میکرد. روی اسکیت بردی نشسته بود و خودش را تاب میداد.
وایولنت به آنها لبخند زد. آنها هم به نوع خودشان به او لبخند زدنند.
همین موقع صدای کوتوله را شنید که صدایش را بلند کرد و حواس وایولنت را از بچه ها به خودش جمع کرد و گفت: و مهم ترین و خطرتاک ترین قانونی که نباید به هیچ وجه نقصش کنید...
#فصل_یک #قسمت_اول
خون آشام جوان شلنش را روی شانه اش محکم کرد. آینه ای از جیبش در آورد تا سر و وضعش را مرتب کند. به یاد آورد که در آینه تصویری ندارد. به سمت دیوار برگشت. با لهجه عجیب و غریبش با خود چیزی زمزمه میکرد. دو خون آشام مسن تر پشت سرش می آمدند. صدای زمزمه اش بلندتر شد و هییس هیسس میکرد. چیزی را محکم در دست گرفت و به سوی دیوار جهید. از دیوار رد شد و با صدای شلپ روی زمین افتاد.
آیییی...
فریاد زد: بالاخره رسیدیم!
از روی زمین بلند شد و لباسش رو تکاند و به اطراف نگاه کرد.
خون آشام زن که از دیوار رد میشد با صدایی آرام و لهجه ای عجیب گفت: وایولنت، من بهت یاد ندادم با صدای بلند حرف نزنی؟
و خم شد و چمدان رو از روی زمین برداشت و دست دخترش داد: مراقب وسایلتم باش.
دخترک خون آشام جواب داد: ببخشید...ممنونم مامان.
به اطراف نگاه کرد و پرسید: خونه جدیدمون کجاست؟
پدرش جواب داد:فکر نکنم همین نزدیکی باشه. باید بیشتر بگردیم. این راهنما که گفتن کجاست؟
کوتوله چاقی از پایین پایش گفت: من اینجام آقا. به شهر ناکجاآباد خوش اومدید. اگه کمکی میخواید در خدمتتونم.
خون آشام مرد گفت: اوه ممنون! ندیدمت، خب.. خونه ای که اینجا گرفته بودیم کجاست؟ اینجا خونه های زیادی هست، نمیتونیم پیداش کنیم.
کوتوله گفت: لطفا دنبالم بیاید.
و خون آشان ها دنبالش به داخل شهر رفتند.
وایولنت سرش را میچرخاند و اطراف را نگاه میکرد:
ساختمان های کج و مووج و عجیبی که بعضی سر به فلک کشیده بودند و بعضی دیگر اندازه یک میز بودنند.
گیاهان رنگارنگی که همه جا روییده بودنند.
آسمان خاکستری که خورشید آبی رنگی که نورش همه جا را پر کرده بود....نه صبر کن...اون ماه بود و الانم تقریبا شب بود....بگذریم...
هیولا هایی که همه جا راه میفرفتند، زامبی ها که گوشه ای از خیابان آهنگ میزدنند، پری هایی که با لباس های مد روزشان راه میرفاند و توجه همه را به خودشان جلب میکردنند، گارگویلی که داشت با یک شبح جر و بحث میکرد، بچه هایی که داشتند رد میشدند و همه به او زل زده بودند.
و اسکلتی که با یه کاپشن آبی داشت تو یه دکه هاگ داگ میفروخت....چی؟!...این یارو واسش خیلی آشنا بود...
همینطور که وایولنت داشت به اسکلت نگاه میکرد مادرش او را به خودش آورد: تو دوباره رفتی تو عالم هپروت؟ گوش کن ببین راهنما راجب اینجا چی میگه.
کوتوله داشت راجب قوانین شهر حرف میزد: اینجا آزادین که هرکاری میخواید بکنید، ولی نباید قوانینو نقص کنید که باهاتون برخورد میشه. اول اینکه نباید به هیولایی آسیب بزنید. توجه وایولنت به آن طرف خیابان پرت شد که شبح و گارگویل با هم درگیر شده بودند و گاروگویل داشت شبح را میزد و شبح هم به گارگویل سیلی میزد...در واقع گارگویل سعی میکرد شبحو بزنه ولی دستش از بدنش رد میشد و شبحم نمیتونست گارگویلو بزنه چون جسم فیزیکی نداشت.
کوتوله ادامه داد: دوم اینکه اگه مشکلی پیش اومد میتونید به عربده گاه(همون دادگاه) برید و سر هرکی ازش شکایت دارید عربده بکشید. سوم اینکه حق ندارید وسایل کس دیگه ای رو بردارید. همین موقع صدایی آمد: هی! کلمو پس بدین! چند بچه هیولا داشتند با سر یه زامبی فوتبال بازی میکردند و به او میخندیدند.
کوتوله بازم به حرفاش ادامه داد: چهارم اینکه مواظب باشید هیولا های کوچیکو زیر پاهاتون له نکنید.
عنکبوتی از زیر پای کوتوله داد زد...ام...بهتره بگیم با صدایی که موجودات گنده نمیتونستن بشنون گفت:کمممممککک من دارم له میشمممم... و خرچ..زیر پای کوتوله له شد.
وایولنت از صحبتای کوتوله خسته شده بود و دوباره شروع کرد به نگاه کردن اطراف. دوباره همون بچه هارو دید که بهش زل زده بودند. یکی از آنها یه پسر با موهای قهوه ای و چشم های خاکستری بود که دو گوش بزرگ و پشمالو داشت. تیشرتی پوشیده بود که روی آن چیزی نوشته شده بود ولی از آن فاصله نمیتوانست بخواند چی نوشته. یکی دیگر از آنها دختری بود با موهای طلایی که دو طرف سرش بسته شده بودند و چشم هایی سیاه و برجسته و پوست سفید و عروسک مانند. وایولنت یکم بیشتر دقت کرد و دید که دو بال کوچک و صورتی هم پشتش دارد. پیراهن صورتی و پف پفی ای پوشیده بود و یک عروسک که تقریبا شبیه خرگوش بود دستش بود و هی تکان تکانش میداد. دیگری اسکلتی بود که هودی خاکستری که عکس رویش هم یک اسکلت بود و شلوارک پوشیده بود. یکی از آنها هم روح پسری بود که روی هوا معلق بود و آخری هم دختری با پوست سبز که انگار چند جای بدنش هم وصله خورده بود و موهای بافته شده دو طرف سرش بود و کلاهی را کجکی روی سرش گذاشته بود و آدامسی را با دهنش باد میکرد. روی اسکیت بردی نشسته بود و خودش را تاب میداد.
وایولنت به آنها لبخند زد. آنها هم به نوع خودشان به او لبخند زدنند.
همین موقع صدای کوتوله را شنید که صدایش را بلند کرد و حواس وایولنت را از بچه ها به خودش جمع کرد و گفت: و مهم ترین و خطرتاک ترین قانونی که نباید به هیچ وجه نقصش کنید...
Glub Glub🐟
?ناکجاآباد¿ #فصل_یک #قسمت_اول خون آشام جوان شلنش را روی شانه اش محکم کرد. آینه ای از جیبش در آورد تا سر و وضعش را مرتب کند. به یاد آورد که در آینه تصویری ندارد. به سمت دیوار برگشت. با لهجه عجیب و غریبش با خود چیزی زمزمه میکرد. دو خون آشام مسن تر پشت سرش می…
..
چشم هایش را جدی رو به خون آشام ها کرد و ادامه داد: نباید هیچ انسانی رو به اینجا بیارید.
رعد و برقی پشت سرش زده شد صدای جیغی به دنباله اش آمد.
خون آشام مرد خیلی بی حوصله گفت: باشه متوجه شدیم. کی میرسیم خونمون؟
کوتوله پاسخ داد: خونتون اینه، درست همین جا.
و با دست چاق و کوتاهش به خانه ای صاف که خون به همه جای دیوار هایش پاشیده بود اشاره کرد و ادامه داد: امیدوارم اینجا زندگی خوبی باشته باشید. اگه کاری داشتید یه نگاهی به اینا بندازید.
و چنو کاتالوگ در دست خون آشام ها گذاشت.
شبتون بخیر نگاتیو ها
و راهش را کشید و رفت.
خون آشام ها خسته و کوفته داخل خانه رفتند. همه وسایل از قبل چیده شده بود، آنها برای خواب به تخت هایشان رفتند تا بعد از یک روز خسته کننده خودشان را به رویاهای شیرین بسپارند.
ولی وایولنت نگاتیو خوابش نمی برد.
فکرش مدام داخل شهر میچرخید و میچرخید و به کار هایی که میخواست انجام دهد فکر میکرد. دوستانی قزار بود پیدا کند.
ناگهان چیزی از پنجره اتاقش که باز بود داخل اتاقش افتاد و او را از فکر هایش بیرون کشید.
سنت آن چیز رفت و دید کاغذی به سنگ بسته شده. بازش کرد و نوشته رویش را خواند.
انگار از قبل منتظرش بود...لباس هایش را پوشید، لب پنجره ایستاد و خودش را به دست باد سپرد. تبدیل و خفاش کوچکی شد و از اتاقش بیرون رفت.
برگه روی زمین افتاد. روی آن نوشته شده بود: آماده یه زندگی جدید هستی؟
●| ωяιтє ву: ᴅᴀʀᴋ ʟɪɢʜᴛ
چشم هایش را جدی رو به خون آشام ها کرد و ادامه داد: نباید هیچ انسانی رو به اینجا بیارید.
رعد و برقی پشت سرش زده شد صدای جیغی به دنباله اش آمد.
خون آشام مرد خیلی بی حوصله گفت: باشه متوجه شدیم. کی میرسیم خونمون؟
کوتوله پاسخ داد: خونتون اینه، درست همین جا.
و با دست چاق و کوتاهش به خانه ای صاف که خون به همه جای دیوار هایش پاشیده بود اشاره کرد و ادامه داد: امیدوارم اینجا زندگی خوبی باشته باشید. اگه کاری داشتید یه نگاهی به اینا بندازید.
و چنو کاتالوگ در دست خون آشام ها گذاشت.
شبتون بخیر نگاتیو ها
و راهش را کشید و رفت.
خون آشام ها خسته و کوفته داخل خانه رفتند. همه وسایل از قبل چیده شده بود، آنها برای خواب به تخت هایشان رفتند تا بعد از یک روز خسته کننده خودشان را به رویاهای شیرین بسپارند.
ولی وایولنت نگاتیو خوابش نمی برد.
فکرش مدام داخل شهر میچرخید و میچرخید و به کار هایی که میخواست انجام دهد فکر میکرد. دوستانی قزار بود پیدا کند.
ناگهان چیزی از پنجره اتاقش که باز بود داخل اتاقش افتاد و او را از فکر هایش بیرون کشید.
سنت آن چیز رفت و دید کاغذی به سنگ بسته شده. بازش کرد و نوشته رویش را خواند.
انگار از قبل منتظرش بود...لباس هایش را پوشید، لب پنجره ایستاد و خودش را به دست باد سپرد. تبدیل و خفاش کوچکی شد و از اتاقش بیرون رفت.
برگه روی زمین افتاد. روی آن نوشته شده بود: آماده یه زندگی جدید هستی؟
●| ωяιтє ву: ᴅᴀʀᴋ ʟɪɢʜᴛ
Glub Glub🐟
.. چشم هایش را جدی رو به خون آشام ها کرد و ادامه داد: نباید هیچ انسانی رو به اینجا بیارید. رعد و برقی پشت سرش زده شد صدای جیغی به دنباله اش آمد. خون آشام مرد خیلی بی حوصله گفت: باشه متوجه شدیم. کی میرسیم خونمون؟ کوتوله پاسخ داد: خونتون اینه، درست همین جا.…
Boi.. you're actually great at this..
Glub Glub🐟
Is that Dieanna?
نه دقیقا
خواهرن
دایانا فرنکشتاینیه
لارا زامبیه
خواهرن
دایانا فرنکشتاینیه
لارا زامبیه
Forwarded from BASEMENT (You)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM