Glub Glub🐟
?ناکجاآباد¿ #فصل_یک #قسمت_اول خون آشام جوان شلنش را روی شانه اش محکم کرد. آینه ای از جیبش در آورد تا سر و وضعش را مرتب کند. به یاد آورد که در آینه تصویری ندارد. به سمت دیوار برگشت. با لهجه عجیب و غریبش با خود چیزی زمزمه میکرد. دو خون آشام مسن تر پشت سرش می…
..
چشم هایش را جدی رو به خون آشام ها کرد و ادامه داد: نباید هیچ انسانی رو به اینجا بیارید.
رعد و برقی پشت سرش زده شد صدای جیغی به دنباله اش آمد.
خون آشام مرد خیلی بی حوصله گفت: باشه متوجه شدیم. کی میرسیم خونمون؟
کوتوله پاسخ داد: خونتون اینه، درست همین جا.
و با دست چاق و کوتاهش به خانه ای صاف که خون به همه جای دیوار هایش پاشیده بود اشاره کرد و ادامه داد: امیدوارم اینجا زندگی خوبی باشته باشید. اگه کاری داشتید یه نگاهی به اینا بندازید.
و چنو کاتالوگ در دست خون آشام ها گذاشت.
شبتون بخیر نگاتیو ها
و راهش را کشید و رفت.
خون آشام ها خسته و کوفته داخل خانه رفتند. همه وسایل از قبل چیده شده بود، آنها برای خواب به تخت هایشان رفتند تا بعد از یک روز خسته کننده خودشان را به رویاهای شیرین بسپارند.
ولی وایولنت نگاتیو خوابش نمی برد.
فکرش مدام داخل شهر میچرخید و میچرخید و به کار هایی که میخواست انجام دهد فکر میکرد. دوستانی قزار بود پیدا کند.
ناگهان چیزی از پنجره اتاقش که باز بود داخل اتاقش افتاد و او را از فکر هایش بیرون کشید.
سنت آن چیز رفت و دید کاغذی به سنگ بسته شده. بازش کرد و نوشته رویش را خواند.
انگار از قبل منتظرش بود...لباس هایش را پوشید، لب پنجره ایستاد و خودش را به دست باد سپرد. تبدیل و خفاش کوچکی شد و از اتاقش بیرون رفت.
برگه روی زمین افتاد. روی آن نوشته شده بود: آماده یه زندگی جدید هستی؟
●| ωяιтє ву: ᴅᴀʀᴋ ʟɪɢʜᴛ
چشم هایش را جدی رو به خون آشام ها کرد و ادامه داد: نباید هیچ انسانی رو به اینجا بیارید.
رعد و برقی پشت سرش زده شد صدای جیغی به دنباله اش آمد.
خون آشام مرد خیلی بی حوصله گفت: باشه متوجه شدیم. کی میرسیم خونمون؟
کوتوله پاسخ داد: خونتون اینه، درست همین جا.
و با دست چاق و کوتاهش به خانه ای صاف که خون به همه جای دیوار هایش پاشیده بود اشاره کرد و ادامه داد: امیدوارم اینجا زندگی خوبی باشته باشید. اگه کاری داشتید یه نگاهی به اینا بندازید.
و چنو کاتالوگ در دست خون آشام ها گذاشت.
شبتون بخیر نگاتیو ها
و راهش را کشید و رفت.
خون آشام ها خسته و کوفته داخل خانه رفتند. همه وسایل از قبل چیده شده بود، آنها برای خواب به تخت هایشان رفتند تا بعد از یک روز خسته کننده خودشان را به رویاهای شیرین بسپارند.
ولی وایولنت نگاتیو خوابش نمی برد.
فکرش مدام داخل شهر میچرخید و میچرخید و به کار هایی که میخواست انجام دهد فکر میکرد. دوستانی قزار بود پیدا کند.
ناگهان چیزی از پنجره اتاقش که باز بود داخل اتاقش افتاد و او را از فکر هایش بیرون کشید.
سنت آن چیز رفت و دید کاغذی به سنگ بسته شده. بازش کرد و نوشته رویش را خواند.
انگار از قبل منتظرش بود...لباس هایش را پوشید، لب پنجره ایستاد و خودش را به دست باد سپرد. تبدیل و خفاش کوچکی شد و از اتاقش بیرون رفت.
برگه روی زمین افتاد. روی آن نوشته شده بود: آماده یه زندگی جدید هستی؟
●| ωяιтє ву: ᴅᴀʀᴋ ʟɪɢʜᴛ
Glub Glub🐟
.. چشم هایش را جدی رو به خون آشام ها کرد و ادامه داد: نباید هیچ انسانی رو به اینجا بیارید. رعد و برقی پشت سرش زده شد صدای جیغی به دنباله اش آمد. خون آشام مرد خیلی بی حوصله گفت: باشه متوجه شدیم. کی میرسیم خونمون؟ کوتوله پاسخ داد: خونتون اینه، درست همین جا.…
Boi.. you're actually great at this..
Glub Glub🐟
Is that Dieanna?
نه دقیقا
خواهرن
دایانا فرنکشتاینیه
لارا زامبیه
خواهرن
دایانا فرنکشتاینیه
لارا زامبیه
Forwarded from BASEMENT (You)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from BASEMENT (You)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Glub Glub🐟
نه قرار نیست ادامش بدم
I Need...more.. I'm dying...help me...write...more... please