کسانی که مأمور به تحول در عصر خویش اند، اگر از قواعد عصر خودشان تبعیت کنند، هیچ تحولی رخ نخواهد داد...
#شهید_آوینی
@aeshraq
#شهید_آوینی
@aeshraq
جاهلیت بلد میتی است که در خاک آن جز شجره زقوم ریشه نمی گیرد. #جاهلیت_مدرن ریشه در درون آدمی دارد و اگر آن مشرکِ بتپرست که در درون آدمی است ایمان نیاورد، چه سود که بر زبان لاالله الا الله براند؟!
#فتح_خون
#سید_مرتضی_آوینی
@aeshraq
#فتح_خون
#سید_مرتضی_آوینی
@aeshraq
مادامیکه مردم یک شهر در #تاکسی باهم حرف میزنند، فارغ از اینکه چه میگویند، یعنی هنوز روابط انسانی در آن شهر حیات دارد؛ یعنی هنوز آدمهای شهر همدیگر را میبینند؛ یعنی هنوز سطحی از اعتماد هست، همدلی دور نیست، همزبانی ممکن است. از این منظر، اینکه اعضای یک خانواده وقتی در اتومبیل شخصیشان نشستهاند، باهم حرف بزنند، چندان اهمیتی ندارد. مهم آن است که تعدادی #غریبه بتوانند باهم گفتوگو کنند.
شهری که مردمش سوار تاکسی میشوند، اما به هر دلیل بین شان حرفی ردوبدل نمیشود، بحثی در نمیگیرد، نظری بیان نمیشود، شهر مُرده و بیروح است. چنین شهری در برابر بحرانها و چالشهای مختلف بسیار آسیبپذیر است...
#مأمور_سیگاری_خدا
#محسن_حسام_مظاهری
@aeshraq
شهری که مردمش سوار تاکسی میشوند، اما به هر دلیل بین شان حرفی ردوبدل نمیشود، بحثی در نمیگیرد، نظری بیان نمیشود، شهر مُرده و بیروح است. چنین شهری در برابر بحرانها و چالشهای مختلف بسیار آسیبپذیر است...
#مأمور_سیگاری_خدا
#محسن_حسام_مظاهری
@aeshraq
ازم پرسید: بابایی ما پولداریم؟
گفتم: نه! ما طبقه متوسط رو به پایینیم.
پرسید: یعنی چی؟
گفتم : یعنی نه آنقدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم نه اون قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم، که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون!
#کافه_پیانو
#فرهاد_جعفری
@aeshraq
گفتم: نه! ما طبقه متوسط رو به پایینیم.
پرسید: یعنی چی؟
گفتم : یعنی نه آنقدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم نه اون قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم، که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون!
#کافه_پیانو
#فرهاد_جعفری
@aeshraq
اگر شهری، به خانههای مادربزرگهاش احترام نگذارد، فرو میپاشد. اگر مادربزرگ جناب شهردار، هر شهرداری، اهل همان شهر نباشد، شهر توسعه پیدا نمیکند. بزرگ میشود اما توسعه پیدا نمیکند. رشدش میشود مثل تولید مثل سلول سرطانی. شهر زیر سایه خانه مادربزرگهاش شهر میشود.
#رهش
#رضا_امیرخانی
@aeshraq
#رهش
#رضا_امیرخانی
@aeshraq
بعضی وقتها یک جوری با مردم راه میآمد که مردم سر به سرش میگذاشتند. قرآن میگوید مردمش میگفتند «زودباور» است. حالا حتی تعبیرشان یک ذره از این هم تندتر بود؛ فکر میکردند مثلاً خودشان زرنگترند. «وَ یَقوُلونَ هُو أُذُن، قُل أُذُنُ خَیرٌ لَکُم»۱ این «اُذُن» یک معنی اینجوری میدهد.
از آنطرف نامه میفرستاد به دربار خسروپرویز و قیصر که بیایید تسلیم من شوید و آب هم تو دلش تکان نمیخورد؛ از این طرف مردم میآمدند خانهٔ او، ناهار میماندند بعد از ناهار هم مینشستند برای خودشان گپ میزدند؛ اصلاً هم حواسشان نبود که این پیغمبر است و از حرف بیخودی اذیت میشود.
آن وقت نمیگفت به اینها: «برید خونهتون». جوری شد که خدا دخالت کرد و آیه نازل شد: «مردم! این پیغمبر من دارد اذیت میشود، خودش حیا میکند بگوید، من به شما میگویم: إِنّ ذلِکُم کانَ یُؤذِي النّبي فَیَستَحیِي مِنکُم وَ اللهُ لا یَستَحیي مِنَ الحَقّ»۲
۱. سوره توبه: آیه ۶۱
۲. سوره احزاب: آیه ۵۳
#خدا_خانه_دارد
#فاطمه_شهیدی
@aeshraq
از آنطرف نامه میفرستاد به دربار خسروپرویز و قیصر که بیایید تسلیم من شوید و آب هم تو دلش تکان نمیخورد؛ از این طرف مردم میآمدند خانهٔ او، ناهار میماندند بعد از ناهار هم مینشستند برای خودشان گپ میزدند؛ اصلاً هم حواسشان نبود که این پیغمبر است و از حرف بیخودی اذیت میشود.
آن وقت نمیگفت به اینها: «برید خونهتون». جوری شد که خدا دخالت کرد و آیه نازل شد: «مردم! این پیغمبر من دارد اذیت میشود، خودش حیا میکند بگوید، من به شما میگویم: إِنّ ذلِکُم کانَ یُؤذِي النّبي فَیَستَحیِي مِنکُم وَ اللهُ لا یَستَحیي مِنَ الحَقّ»۲
۱. سوره توبه: آیه ۶۱
۲. سوره احزاب: آیه ۵۳
#خدا_خانه_دارد
#فاطمه_شهیدی
@aeshraq
رستوران هایی که علامت #حلال دارند، حالا دیگر مورد توجه خود اروپایی ها هم قرار گرفته اند. آنها فهمیده اند که این گوشت ها لذیذترند. دلیلش هم این است که بر اساس قواعد ذبح اسلامی همه خون داخل بدن حیوان خارج می شود. همین مسئله باعث می شود گوشت طعم اصلی خود را پیدا کند، نه اینکه مثل گوشت های خودشان طعم خون بدهد!
#مارک_دو_پلو
#منصور_ضابطیان
@aeshraq
#مارک_دو_پلو
#منصور_ضابطیان
@aeshraq
دوستان إشراقی
با توجه به احتمال مسدود شدن تلگرام، علاقهمندان می توانند کانال اشراق را از طریق پیامرسان #ایتا پیگیری کنند👇
eitaa.com/aeshraq
@aeshraq
با توجه به احتمال مسدود شدن تلگرام، علاقهمندان می توانند کانال اشراق را از طریق پیامرسان #ایتا پیگیری کنند👇
eitaa.com/aeshraq
@aeshraq
آن موقعها، مُد بود كه هر كس مذهبی است لباسش نامرتب و چروک باشد؛ موهايش يكی به شرق يكی به غرب… يعنی كه به ظواهر دنيا بیاعتنا هستند، اما حميد نه. خيلی خوش لباس بود؛ خيلی تميز. پوتينهايش واكس زده؛ موها مرتب و شانه كرده؛ قد بلند...
به چشمم #خوشگلترين_پاسدار روی زمين بود. خودم موها و ريشهايش را كوتاه میكردم و هميشه هم خراب میشد، اما موهايش آنقدر چين و شكن داشت كه هرچه من خرابكاری میكردم معلوم نمیشد. خودش هم چيزی نمیگفت. نگاهی توی آيينه میانداخت؛ دستش را میبرد لای موهايش و میگفت تو بهترين آرايشگر دنيايی.
#حمید_باکری_به_روایت_همسر_شهید
#حبیبه_جعفریان
@aeshraq
به چشمم #خوشگلترين_پاسدار روی زمين بود. خودم موها و ريشهايش را كوتاه میكردم و هميشه هم خراب میشد، اما موهايش آنقدر چين و شكن داشت كه هرچه من خرابكاری میكردم معلوم نمیشد. خودش هم چيزی نمیگفت. نگاهی توی آيينه میانداخت؛ دستش را میبرد لای موهايش و میگفت تو بهترين آرايشگر دنيايی.
#حمید_باکری_به_روایت_همسر_شهید
#حبیبه_جعفریان
@aeshraq
خواهرانم گاهی به اتفاق دوستانشان روزه میگرفتند، هرچند که این روزهها نیز طبق استانداردهای فقهی نبود. برای نمونه، برخی از دوستان خواهرانم، کمی پیش از اذان صبح از خواب برمیخاستند و برای تهیهٔ سحری درصدد پخت اوگرمو برمیآمدند. هنوز در حال پوستکندن سیبزمینی بودند که صدای اذان صبح به افق کرمان از رادیو بلند میشد. آنها بدون کمترین تشویشی، پیچ رادیو را روی موج شیراز تنظیم میکردند. اوگرمو هنوز بهجوش نیامده بود که اذان به افق شیراز هم داده میشد. آنها موج رادیو را روی کرمانشاه تنظیم میکردند. خلاصه هنگامی از خوردن اوگرمو فارغ میشدند که آفتاب تا نیمهٔ آسمان بالا آمده بود و صدای اذان صبح آنها از افق #قاهره و شاید هم #کازابلانکا شنیده میشد! آنها در مقابل حرف ما که با این وضع روزهشان باطل است، با خونسردی تمام میگفتند: «عیبی ندارد، به همان افقی که سحری خوردهایم افطار میکنیم!»
#از_سرد_و_گرم_روزگار
#احمد_زیدآبادی
@aeshraq
#از_سرد_و_گرم_روزگار
#احمد_زیدآبادی
@aeshraq
گفت: پدر! خیلی وقتها میبینم به دره نگاه میکنید، انگار منتظر رسیدن کسی هستید!
جواب داد: #منتظر_ماندن از خصوصیات بشر است. آدم درستکار با اعتماد منتظر میماند و نادرست با ترس
#ایتالو_کالوینو
@aeshraq
جواب داد: #منتظر_ماندن از خصوصیات بشر است. آدم درستکار با اعتماد منتظر میماند و نادرست با ترس
#ایتالو_کالوینو
@aeshraq
من نیمه دوم زندگیام را
در شکستن سنگها
نفوذ در دیوارها
و کنار زدن موانعی گذراندهام
که در نیمه اول زندگی
به دستِ خود
میان خویشتن و نور نهادهام!
#اکتاویو_پاز
@aeshraq
در شکستن سنگها
نفوذ در دیوارها
و کنار زدن موانعی گذراندهام
که در نیمه اول زندگی
به دستِ خود
میان خویشتن و نور نهادهام!
#اکتاویو_پاز
@aeshraq
من کاشی ام. اما در قم متولد شده ام. شناسنامه ام درست نیست. مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت دوازده. مادرم صدای اذان را می شنیده است. در قم زیاد نمانده ایم. به گلپایگان و خوانسار رفته ایم. بعد به سرزمین پدری.
من کودکی رنگینی داشته ام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود. میان جهش های پاک و قصه های ترسناک نوسان داشت. با عمو ها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل می زدیم. چیز می کاشتیم. پیوند می زدیم. هرس می کردیم. در این خانه، پدر ها و عمو ها خشت می زدند. بنایی می کردند. به ریخته گری و لحیم کاری می پرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر می کردند. تار می ساختند. به کفاشی دست می زدند. در عکاسی ذوق خود می آزمودند. قاب منبت درست می کردند. نجاری و خراطی یش می گرفتند. کلاه می دوختند. با صدف دکمه و گوشواره می ساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانه ای خیلی چیز ها می توان یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشه های خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادر پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم!
#هنوز_در_سفرم
#سهراب_سپهری
@aeshraq
من کودکی رنگینی داشته ام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود. میان جهش های پاک و قصه های ترسناک نوسان داشت. با عمو ها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل می زدیم. چیز می کاشتیم. پیوند می زدیم. هرس می کردیم. در این خانه، پدر ها و عمو ها خشت می زدند. بنایی می کردند. به ریخته گری و لحیم کاری می پرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر می کردند. تار می ساختند. به کفاشی دست می زدند. در عکاسی ذوق خود می آزمودند. قاب منبت درست می کردند. نجاری و خراطی یش می گرفتند. کلاه می دوختند. با صدف دکمه و گوشواره می ساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانه ای خیلی چیز ها می توان یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشه های خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادر پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم!
#هنوز_در_سفرم
#سهراب_سپهری
@aeshraq
اشراق 🌿
هـــرگز حسـد نبردم بر منصبی و مالی إلّا بر آن کـــــه دارد با دلبــــری وصالی #سعدیا @aeshraq
آفرین بر زبان شیرینت
کاین همه شور در جهان انداخت...
کاین همه شور در جهان انداخت...
خشم و حقارت
در جلسهی نویسندگی خلاق با یک خانم جوان هندی و مرد جوان کانادایی که معلم انگلیسی دبیرستان بود همگروه بودیم. در طول کلاس صحبتهای شخصی هم معمولا رد و بدل میشد. از #جامپا_لاهیری که حرف زدم همگروه هندیام اخمهایش توی هم رفت و مضمون حرفاش این بود که آن قدرها هم نویسندهی شاهکاری نیست و خود هندیها هم جدیاش نمیگیرند. و فهمیدم که کسی را که نباید جدیاش بگیرم حتا در حد گفتگوی کلاسی همین خانم کنار دستیام هست. من نمیدانم هندیها لاهیری را جدی میگیرند یا نه، ولی اصلا مهم نیست که هندیها در موردش چه نظری دارند. چیزی که باعث جدی شدن لاهیری شده کارهای منتشر شدهاش هست نه رد و تایید هموطنهایش.
این مساله را در مورد افغانها هم دیدهام. کسانی که حداکثر کارهای خودشان در حد و اندازهی انشاهای دبیرستانی است، نسبت به #خالد_حسینی چنین واکنشهایی نشان میدادند و میدهند. بعد از انتشار بادبادک باز عدهای میگفتند، که این کار نوشتهی خود آمریکاییهاست تا حملهی آمریکا به افغانستان را توجیه کنند. پس از انتشار چند کار دیگر از این نویسنده و مشخص شدن سیر صعودی کارهایش، ساز دیگری را آغاز کردند. حالا هم کسانی را دیدهام و میبینم که میگویند، حیف که انگلیسی مان خوب نیست و گرنه سطح کارهای ما بالاتر از خالد حسینی است. ولی افغانها باید بدانند هیچ کسی تا به حال به اندازهی خالد حسینی در ایجاد همدلی دیگران حتا ایرانیهای همزبانشان با آنها چنین نقشی را نداشته و ندارند.
کسی را که فکر میکردم باید جزو سرخ پوستهای کانادا باشد، متوجه شدم که اهل کشور پرو است. از پرو صحبت کردیم و بعد از یکی از بزرگترین اساتید داستانگویی این روزگار، #ماریو_وارگاس_یوسا. چهرهاش را درهم کشید و رسما گفت: «خوشم نمیاد ازش.» و ادامه داد که: «یوسا دیگر حتا پرویی نیست. تابعیت هم زمان اسپانیا را دارد و بیشتر اوقاتش را در مادرید و پاریس میگذراند.» خشم شعله ور شدهاش که در چهره و زبانش اشکار شده بود، مرا یاد کوه نشینان خشمگین، با پرچمهای قرمز داس و چکش نشانِ «مرگ در آند» یوسا میانداخت. این آدم نمیدانست که آنچه که به پرو جلوهای بخشیده که کسی از شرق اسم شهرها و منطقههایش را میداند و حتا سعی دارد زبانشان را بفهمد، به خاطر داستانگوی بزرگ است و گرنه پرو با دهها کشور بینام و بیخاصیت دیگر چه فرقی دارد؟
#یادداشت
#هادی_نوری
@Hadi_Noori
@aeshraq
در جلسهی نویسندگی خلاق با یک خانم جوان هندی و مرد جوان کانادایی که معلم انگلیسی دبیرستان بود همگروه بودیم. در طول کلاس صحبتهای شخصی هم معمولا رد و بدل میشد. از #جامپا_لاهیری که حرف زدم همگروه هندیام اخمهایش توی هم رفت و مضمون حرفاش این بود که آن قدرها هم نویسندهی شاهکاری نیست و خود هندیها هم جدیاش نمیگیرند. و فهمیدم که کسی را که نباید جدیاش بگیرم حتا در حد گفتگوی کلاسی همین خانم کنار دستیام هست. من نمیدانم هندیها لاهیری را جدی میگیرند یا نه، ولی اصلا مهم نیست که هندیها در موردش چه نظری دارند. چیزی که باعث جدی شدن لاهیری شده کارهای منتشر شدهاش هست نه رد و تایید هموطنهایش.
این مساله را در مورد افغانها هم دیدهام. کسانی که حداکثر کارهای خودشان در حد و اندازهی انشاهای دبیرستانی است، نسبت به #خالد_حسینی چنین واکنشهایی نشان میدادند و میدهند. بعد از انتشار بادبادک باز عدهای میگفتند، که این کار نوشتهی خود آمریکاییهاست تا حملهی آمریکا به افغانستان را توجیه کنند. پس از انتشار چند کار دیگر از این نویسنده و مشخص شدن سیر صعودی کارهایش، ساز دیگری را آغاز کردند. حالا هم کسانی را دیدهام و میبینم که میگویند، حیف که انگلیسی مان خوب نیست و گرنه سطح کارهای ما بالاتر از خالد حسینی است. ولی افغانها باید بدانند هیچ کسی تا به حال به اندازهی خالد حسینی در ایجاد همدلی دیگران حتا ایرانیهای همزبانشان با آنها چنین نقشی را نداشته و ندارند.
کسی را که فکر میکردم باید جزو سرخ پوستهای کانادا باشد، متوجه شدم که اهل کشور پرو است. از پرو صحبت کردیم و بعد از یکی از بزرگترین اساتید داستانگویی این روزگار، #ماریو_وارگاس_یوسا. چهرهاش را درهم کشید و رسما گفت: «خوشم نمیاد ازش.» و ادامه داد که: «یوسا دیگر حتا پرویی نیست. تابعیت هم زمان اسپانیا را دارد و بیشتر اوقاتش را در مادرید و پاریس میگذراند.» خشم شعله ور شدهاش که در چهره و زبانش اشکار شده بود، مرا یاد کوه نشینان خشمگین، با پرچمهای قرمز داس و چکش نشانِ «مرگ در آند» یوسا میانداخت. این آدم نمیدانست که آنچه که به پرو جلوهای بخشیده که کسی از شرق اسم شهرها و منطقههایش را میداند و حتا سعی دارد زبانشان را بفهمد، به خاطر داستانگوی بزرگ است و گرنه پرو با دهها کشور بینام و بیخاصیت دیگر چه فرقی دارد؟
#یادداشت
#هادی_نوری
@Hadi_Noori
@aeshraq