Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
42.3K subscribers
6.75K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
ژیائومی با این همه سرمایه‌گذاری در سال‌های اخیر هنوز داره با ۳ درصد سود کار می‌کنه!
چینی‌ها همچنان در تولید ارزش افزوده بالا، لنگ می‌زنند؛ چون به مهارت‌هایی فراتر از انبوه‌سازی و ارزان‌سازی نیاز داره.
ولی قبلش باید از عادت عددبازی دست بردارند. میگه ۴۸ درصد کل کارمندانش در بخش تحقیق و توسعه هستند! هیچکس ندونه فکر می‌کنه دارند اتم میشکافند! ریختن فله‌ای مهندسان به شرکت، لزوما منجر به نتیجه نمیشه. وقتی داشت بخش لوازم خانگی رو راه مینداخت، ازین عددهای بزرگ زیاد استفاده می‌کرد. مثلا گفت تعداد مهندسینی که در بخش جاروبرقی داریم از مجموع تمام مهندسان برندهای دیگه که قدیمی‌ترند، بیشتره! و گس وات؟جاروبرقی شارژی‌شون مدار بالانس شارژ نداشت و سر یک‌سال باتری رو تخریب می‌کرد! کاری که یه دانشجوی آماتور الکترونیک هم انجام نمیده‌.
کسانی که در زمان مسمومیت و فوت صدها نفر بر اثر مصرف مشروبات تقلبی، به جای اشاره به نقش مخرب فقیه شیعه در مصرف الکل در جامعه از یک‌طرف، و همزمان کسب درآمد سپاه از توزیعش از طرف دیگه؛ به مردم نصیحت می‌کردند که «خب نخورید تا کور نشید»، بالاخره در یک مسیر از قبل مشخص، می‌رسیدند به جایی که درباره حداقل چهارصد دختر و پسر جوانی که با گلوله‌های ساچمه سرکوبگران حکومتی بینایی خودشون رو از دست داده‌اند بگن «خب نمی‌رفتید بیرون تا کور نشید».
یکی از چیزهایی که باید در بین آدم‌ها خیلی سریع یاد گرفت، مهارت تشخیص مسیر افراده. ازونجایی که درصد کسانی که از مسیر خودشون بیرون می‌پرند، به طرز تأسف‌باری پایینه، اگه تشخیص اولیه درست باشه میشه سلسله‌ای طولانی از رفتارها رو از قبل پیش‌بینی و یا حداقل براشون جاگذاری کرد. از حرف امروزشون و حرکت امروزشون باید فهمید حرف فرداشون و حرکت فرداشون چطور خواهد بود، و وقتی این مسیرشناسی تعمیم داده بشه به کل جمعیت، یک نمای کلی نسبتا دقیق به دست میاد که تکلیف خیلی از چیزها رو مشخص، و طراحی استراتژی رو راحت‌تر می‌کنه.
روسیه یه منطقه رو اشغال می‌کنه.
یه خایه‌مال پوتین رو میذارن استاندار اونجا.
آقای استاندار ویدئو ضبط می‌کنه میگه ما خیلی شاخیم.
دو سه ماه میگذره. تو اخبار میاد که ماشینش منفجر شده آلتش معلوم نیست کجا افتاده.
کیلومترها عقب‌تر از خط مقدم.

اوکراین یه کلاس آموزشیه.
Anarchonomy
یادتونه می‌گفتن اینترنت باشه، پرسرعت باشه، بدون فیلتر هم باشه، آگاهی جامعه مثل موشک میره بالا؟ خب، چرت می‌گفتن. وسیله ارتباطی فقط وسیله‌ست. از دست دادن بکارت ذهنی، بضاعت نفسانی میخواد. الان اینترنت هست، کوهی از دیتا و محتوا هم هست، دسترسی به انواع روایت‌ها…
یکی از چیزهایی که آدم رو خسته می‌کنه دقیقا همینه که یک مهملی رو چندسال قبل شستی گذاشتی کنار، اما می‌بینی همچنان به عنوان یک مفهوم تازه بش میپردازند و درباره‌ش حرف می‌زنند، و حتی جملات هم تکراریه.
Anarchonomy
بعد از کتلت‌پزان در فرودگاه بغداد، یک ابزار روشنایی به دست آماتورها افتاد که بدون نیاز به تجربه‌ای که امثال من داریم، نخاله را از غیر تشخیص بدهند، و اسمش را گذاشتند قاسم‌چک. طرز کار این است که وقتی فردی حرفی زد که به نظر به حق نزدیک بود، یا خودش را به مردم…
حواس‌تون نیست که تقریبا همه کسانی که تا الان در اعتراضات جان خودشون رو از دست دادند فوتبال رو دنبال می‌کردند؟ همونایی که الان چشم‌شون با ساچمه کور شده، با همون چشم‌ها زل میزدند به تلویزیون تا ببینند تیم نظام چه افتخاری براشون کسب می‌کنه. ترحم‌برانگیز بودن آدم‌ها رو تماشا کنید، و خیلی ریلکس از کنارش عبور کنید. کارهای خیلی مهم‌تری داریم.
حالت سنگ رو ولش کنید، اون برای هرکسی پیش نمیاد، برای هرکسی هم نسخه مناسبی نیست.
شما زیادی به نویزها توجه می‌کنید. هی باید بتون گفت جلوتو نگاه کن! و خب همیشه کسی نیست که اینو بتون بگه. باید متکی به خودتون باشید.
در ممالک عقب‌افتاده، خود عقب‌افتادگی هم به درستی فهم نشده. تا قبل ازینکه توسعه اقتصادی صورت بگیره، فاصله با غرب رو در نمودهای عمرانی تمدن می‌دیدند. اینکه خیابان‌‌ها آسفالت ندارند، اینکه زباله به موقع جمع نمیشه، اینکه بیمارستان تخت کافی نداره یا تمیز نیست، یا ساختمون‌ها بلند نیستند، یا اتوبوس و مترو برقرار نیست، و ازین قبیل. با جهانی‌سازی تجارت از یک‌طرف و منابع‌فروشی کشورها از طرف دیگه، فرصتی بوجود اومد که زیر سایه سرمایه‌داری، بیشتر این نیست‌ها به هست تبدیل بشه. خیابان‌ها و اتوبان‌ها و بیمارستان‌ها و برج‌ها و پل‌ها و تونل‌ها و پاساژها و فرودگاه‌ها ساخته بشه، و حتی در ابعاد و تنوع، جلوتر از معادل‌های غربی. و این باعث ایجاد یک وهم شیرین شد که «تمام! حالا دیگه پول هست، و فاصله‌ای با غرب نداریم!». که ناشی ازین بود که کلا متوجه نبودند موضوع چیه.
در قطر وقتی از ورود افرادی با لباس‌هایی با پیام‌های حاوی حمایت از جامعه همجنسگرایان به ورزشگاه، جلوگیری می‌کنند؛ از توجیه اینکه «این فرهنگ ماست و شما در کشور ما باید به فرهنگ ما احترام بگذارید» استفاده می‌کنند. که اگه می‌دونستند موضوع چیه، متوجه مسخره بودن این توجیه می‌شدند. اما اون رو نمی‌دونند، و در نتیجه متوجه این هم نمیشن. اون وهم شیرین باعث شده فکر کنند دیگه هم سطح غرب هستیم، و «بلکه» جلوتر هم هستیم، چون کجا آمستردام اینجور استادیوم‌ها و اینجور فرودگاه‌ها داره؟ فقط مونده مسائل فرهنگی، که اونم هرجا متفاوته!
تصور می‌کنه این اختلاف، یه چیزی در سطح تفاوت نوع غذاهای بومی با غذاهاییه که توریست‌ها در کشور خودشون عادت دارند بخورند! هنوز به این فهم نرسیده کشوری که همه آزادند هرچیزی که میخوان باشند و هرچیزی که هستند رو جار بزنند، جلوتر است از کشوری که این اجازه به همه داده نشده. نه اینکه تفاوت کنند.

با پول نفت، یا صادرات هرچیز دیگه‌ای، نمیشه فاصله با جامعه آزاد رو خرید. باید استبداد رو دفع کرد، و اگه زیاد طول کشیده باشه و به یبوست تبدیل شده باشه، ممکنه باعث زخم مقعدی بشه. اینکه با یک توهم شیرین، به خودت تلقین کنی که «دستشویی ندارم»، فقط اوضاع رو بدتر خواهد کرد.
شمشیری که رو طاقچه‌ست، نگهداری میخواد. باید هر از گاهی بیاریش پایین روغن بزنی، تا زنگ نزنه. انگار تو نگهبان اونی، تا اون نگهبان تو. و این حس فقر بت میده. چون این فقیره که نیاز داره مواظب داراییش باشه. ولی توی جنگ، یه جوری ازش استفاده می‌کنی که انگار اصلا مهم نیست چه اتفاقی ممکنه برای لبه حساسش بیفته. درست اونجایی که میتونی هرجوری که مایلی مصرفش کنی، حس ثروتمندی بت میده، چون مجازی هرچقدر که خواستی از داراییت خرج کنی.
ما در بدترین دوران‌ها هستیم، و اگه کسی بخواد این رو بهانه کنه تا عدالت خدا رو زیر سوال ببره، باید بش حق داد. اما همزمان در بهترین دورانیم، چون دوره فرو ریختن بت‌های کهنه‌ست، و در صحنه‌ای که این فروریختن بزرگ رخ میده، ایستادن در قسمت درست تاریخ، حس ثروتمندی به آدم خواهد داد. چون انگار میتونی هرچقدر که خواستی زمان رو خرج کنی، چون بهرحال ساعت به نفع تو می‌چرخه.
به سامورایی بگی پاشو بریم دهن فلانی رو گچی کنیم، وسط سکس هم باشه دختره رو پرت می‌کنه کنار میگه اوکی بریم، کجاست؟
به کسی که میخواد برنجش رو بکاره و سر وقت مالیاتش رو به ارباب بده بگی پاشو بریم دهن فلانی رو گچی کنیم، یهو میشه فیلسوف!
کره‌ای‌ها در بازار خودروی آمریکا دارند به سرعت پیشروی می‌کنند، اما سرعت زیاد گاهی با سوتی‌هایی هم همراهه. لوگوی جدید کیا انقدر مدرنه که خیلی خوانا نیست، و روزی هزار نفر در گوگل سرچ می‌کنند کا اِن! چون فکر می‌کنند یه برند جدید اومده.‌
Anarchonomy
حالت سنگ رو ولش کنید، اون برای هرکسی پیش نمیاد، برای هرکسی هم نسخه مناسبی نیست. شما زیادی به نویزها توجه می‌کنید. هی باید بتون گفت جلوتو نگاه کن! و خب همیشه کسی نیست که اینو بتون بگه. باید متکی به خودتون باشید.
اتفاقا بهترین اتفاق اینه که صعود کنند، و شهرها وضعیت اون چیزی که خودشون بش میگن «حماسه» ملبورن پیش اومد رو پیدا نکنند. چون یک نشانه دیگه خواهد بود ازینکه هرچقدر در خارج از ایران بخت باشون یار باشه، اثری در مخمصه‌ای که در داخل گرفتارشند نخواهد داشت. البته اهمیتی نداره، و این شمایید که زیادی به این نویزها توجه می‌کنید. و گرنه این واقعیت که مخمصه داخلی دیگه قابل درمان نیست، نیاز به نشانه‌های بیشتر نداره. موقع تشییع کتلت هم بتون گفتم به نویز توجه نکنید، و گوش نکردید.
نخست‌وزیر راست‌گرای ایتالیا که مطابق با پکیج کلی مواضع راست‌گرایان اروپایی، با پذیرش مهاجران مخالفه؛ در یک نمایش شارلاتان‌بازانه اسکناس‌هایی که فرانسه برای کشورهای آفریقایی چاپ می‌کنه رو به مخاطبان برنامه تلویزیونی نشون داد، و گفت فرانسوی‌ها نصف عواید معادن این کشور آفریقایی رو می‌برند، و عوضش این کاغذ اصطلاحا پول رو بشون میدن، که ارزشی نداره. یه عکس هم نشون داد که یه بچه سیاهپوست داره تو یه چاله‌ای تو گل و شل دست و پا میزنه که یعنی کودکان کار هم در این معادن مشغولند! سپس مدعی شد راه کمک کردن به آفریقا اینه که استثمارشون نکنیم، نه اینکه استثمار کنیم، بعد فقیر بشن، بعد بذاریم پاشن بیان اروپا!
بعد تعدادی ابله راستگرا هم ازین نمایش خوششون اومده و گریبان پاره کرده و فریاد زدند «حق گفتی زن».

تغییرات فرهنگی اجازه نمیده بیان صراحتا بگن که با تغییر ترکیب نژادی کشورمون مخالفیم، چون ایتالیایی که در آن همه سیاه باشند دیگر ایتالیا نیست (حالا بگذریم که پشتوانه تاریخی هم نداره. چندقرن پیش در سیسیل و ونیز تیره‌پوستان بیشتری می‌شد تو خیابون دید تا الان)، بنابراین دور مهاجرستیزی‌شون یک کادوی انسان‌دوستی می‌پیچند که دیگه نیاز به اخذ مجوز نداشته باشه. که میشه گفت یک جور قاچاق سیاسی ایده‌های ممنوعه‌ست.

اگر ایکس مقدار درآمد معدنی باشه که با اتکا به اون معدن نمیشه مشکلات سیستماتیک یک کشور رو حل کرد، با دو ایکس شدن درآمد اون معدن هم حل نخواهد شد. همونطور که مردم ایران دیدند نفت ۱۴۰ دلاری نسبت به نفت ۷۰ دلاری، تغییری در وضعیت «هیچ‌چیز در این خراب‌شده درست کار نمی‌کند» که بر کشورشون حاکمه ایجاد نکرد. بنابراین اگه همین فردا شرکت‌های استخراج غربی به شکل صلواتی و نذری برای آفریقایی‌ها کار کنند هم، میزان مهاجران به سمت اروپا یک درصد هم کاهش پیدا نخواهد کرد (اتفاقا ممکنه باعث افزایش هم بشه. چون بالا رفتن درآمد در سیستمی که همچنان فاسد است، باعث رشد نوکیسه‌هایی میشه که ثروت بدست اومده رو به جای سرمایه‌گذاری در توسعه کشورشون، خرج باز کردن کانال‌های جدیدی برای مهاجرت به اروپا و سپس پولشویی می‌کنند).

این کادوی انسان‌دوستی رو از دباغی پوست تعدادی گاو قرن بیستمی بدست آوردن، که مخالفت با استعمار رو تا مرز بلاهت پیش برده بودند. طوری که می‌دیدی یک پروفسور خیلی باسواد داره وانمود می‌کنه اگه کشورهای آفریقایی رو انگولک نکنیم بلافاصله به فنلاند تبدیل میشن!
برای پیش‌بینی روندها باید به کارهایی که انجام نخواهد شد دقت کرد، تا کاری که انجام خواهد شد در بین مجموعه‌ای از احتمالات، خودش رو نشون بده. مثلا تشکیلاتی که از تقویت جامعه مدنی وحشت داره، هیچ اقدامی که به این تقویت کمکی بکنه، انجام نخواهد داد. پس قطار روی اون ریل خاصی حرکت خواهد کرد که در مسیرش جامعه مدنی کنار گذاشته شده.
وقتی نیروی نظامی و امنیتی نظام از معدن مس تا استودیو انیمیشن‌سازی، از قطعه‌ساز خودرو تا تاکسی آنلاین، از بندر تا پاساژ، و از ماست تا هاست رو در اختیار گرفت، باید این پیش‌بینی صورت می‌گرفت که در ادامه این مسیر ناچار خواهد شد گریه‌کن و رقاص و کمدین و بازیگر و خواننده و مداح و زائر و روسپی و فوتبال‌دوست خودش رو هم تأمین کنه. چون غارت کشور به شکلی که کشور رو از حالت کشور بودن خارج کنه، یک ضایعه بزرگ بوجود میاره. پس ناچار خواهند بود ایرانی مصنوعی و کوچکتر، در داخل ایران بسازند، که علائم کشوری داشته باشه. این ایران مصنوعی، یک سری شهروند مصنوعی هم داره، که البته چون تعدادش کمه گاهی لازم میشه نیروهای یونیفرم‌پوش هم بشون اضافه بشن. ریختن سربازان وظیفه در نماز جمعه برای پر کردن صف‌ها، حرکت‌های اولیه طراحی دکور این ایران مصنوعی و مینیاتوری بود، که چاره‌ای نداشتند جز اینکه بسطش بدن. مردم ایران اصلی باید اون روز به خودشون می‌گفتند وقتی امروز برای نماز باید آدم از پادگان آورد، فردا برای جوشش احساسات ملی بابت موفقیت فوتبالی هم باید از پادگان آدم آورد! ولی مردم به روندها دقت نمی‌کنند. مردم داخل روندها زندگی می‌کنند. اینکه صحنه‌های امروز سورئال‌تر به نظر میرسه تعجب نداره، چون اثر طبیعی بسط‌یافتگی همون فرموله. نماز یک اکت از قبل برنامه‌ریزی شده‌ست، اما جوزدگی از یک هیجان ورزشی، بدون برنامه و گاهی ناخودآگاهه. درسته که این دو با هم تضاد دارند، اما نیاز به دومی در ادامه نیاز به اولی است. چون نیاز به اجرای نمایش، وابستگی اعتیادگونه ایجاد می‌کنه. معتاد به مُسکن، دارویی رو که الان برای تحمل یک سردرد ساده میخوره، در ابتدا برای تحمل جراحی مهره گردنش خورده بود. نیاز به تأمین حرکت‌های برنامه‌دار و ارادی، در ادامه میرسه به نیاز به تأمین حرکت‌های بی‌برنامه و حتی غیرارادی. در دهه شصت کافی بود پدری تولید کنند که فرزند همسایه که در میتینگ‌های مجاهدین شرکت می‌کرده رو لو بده، در دهه نود لازم است پدری تولید کنند که از سوختن جهیزیه دخترش در آشوب‌های خیابانی بغض کند! غارتگر، زندگی رو از ایران اصلی تخلیه کرد، پس مجبور شد برای ایران مصنوعی و کوچک خودش مانکنی از تمام نمودهای یک زندگی رو نصب کنه. از عزا تا خشم، از سوگ تا ذوق، از تلاش تا بغض. باید از خود برداشت هندوانه هم گزارش تهیه کنه تا بگه در ایران مصنوعی، کشاورز هم داریم. باید از غذا پختن برای سیل‌زدگان تیزر بسازه تا بگه در ایران مصنوعی کمک به همنوع هم داریم، و همه علائم زندگی وجود دارند.‌

طبقه متوسط تا مدت‌ها با پذیرفتن این ایران مصنوعی، به جای ایرانی که وطنش بود و واقعی بود، تصور کرد میتونه داخلش جا بگیره. چون هرچه که می‌تونست مجاز باشه در ایران مصنوعی مجاز بود. اول خواننده مجاز ساخته شد، اما به مداح مجاز هم رسید. اول آخوند مجاز ساخته شد، اما به دختر شهید مجاز هم رسید. اول کشتی‌گیر مجاز ساخته شد، اما بعد به روسپی مجاز هم رسید. تا اینکه تا امروز، از هر چیزی و هرکسی، یک مانکن مجاز دارند. اما مشکل برای طبقه متوسط این بود، که همزمان با افزایش تنوع مانکن‌ها، سایز این ایران هم آب می‌رفت! وقتی استالین حداقل مهندسینی که برای ساخت موشک لازم بود رو بدست آورد، بقیه مهندسین مکانیک بالستیک رو یا به بیابان‌های یخی فرستاد، یا به اردوگاه‌های کار اجباری، یا به تبعید خانگی. ایران مصنوعی و کوچک برای همه مداحان جا نداشت، حتی اگه همه آماده بودند که مانکن باشند. برای نمایش زندگی مذهبی، تعداد محدودی از مداحان هم کافیه. برای نمایش شیعه‌گری چند موکب اربعین که فضا رو حکومتی کنند کافیه، به بقیه زوار هتل کارتن در کنار زباله میرسه. برای نمایش خرید و فروش، یک درصد از ثبت‌نام‌کنندگان خودرو هم کافیه، بقیه باید با دلالان گلاویز باشند.

ایران مصنوعی انقدر کوچک خواهد شد که به پادگانی درون پادگانی درون پادگان تبدیل بشه. چیزی مشابه عروسک ماتروشکا روسی. مردم متوجه نبودند که قطار روی کدوم ریله و با کلام هم قانع نمی‌شدند که این ریل به کدوم سمت میره. باید با تجربه شخصی می‌فهمیدند که تنها ایرانی که اجازه هست توش زندگی کرد، انقدر کوچک میشه که امکان نداره بتونند واردش بشن، یا اگه وارد شدند بتونند به طور پایدار داخلش بمونند. پس قبل ازینکه خیلی دیر بشه باید ایران اصلی رو برگردونند، که جا برای همه داره، و در اون همه‌چیز واقعی‌اند. مداحان واقعی، و روسپی‌های واقعی. ذوق‌های واقعی و بغض‌های واقعی. غصه‌های واقعی، و قصه‌های واقعی.
درستش این بود که وقتی میگم بذارید گله گاو تنهایی جشن صعود تیمش رو برگزار کنه و شما خونه بمونید، همه‌جا پخش بشه. درستش این بود که وقتی میگم نرید دانشگاه داعش، حتی اگه باتون خوش‌رفتاری کردند و سلف‌تون هم مختلط کردند، همه‌جا پخش بشه. درستش این بود که وقتی میگم خروس جنگی نباشید و مثل افعی نیش بزنید و فلج کنید، همه‌جا پخش بشه. نه اینکه عبارت‌های من که نیاز به ابداع هم ندارند جایی ببینید و حس آشنایی بتون دست بده.
فقط از ترویج «خلیفه» که اخیرا زیاد شده راضی‌ام، که اون هم معلوم نیست چقدر به من مربوطه.
Anarchonomy
جمعیت کشور اگه هشتاد میلیون نفر باشه، چهل میلیون نفرشون کسخل هستند، و چهل میلیون نفرشون کسکش! ممکنه عده‌ای ازین گروه نشت کنند به اون گروه، و برعکس؛ اما کلیت ترکیب سرجاش میمونه. مثلا در مجارستان نیمی از مردم انقدر کسکشند که ازینکه روسیه زورش میرسه نسل‌کشی…
در مورد پست چهل میلیون کسکش و چهل میلیون کسخل، نظر برخی از عزیزان این بود که «جسارت نشه، ولی اگه بالاترین خروجی روشنفکری دوران ما کسی مثل تو و متنی مثل این باشه، فاتحه‌مون خونده‌ست. مخصوصا وقتی با دوره‌ای مقایسه کنیم که فروغی مطلب می‌نوشت در اولین نشریات ایران».


بیایید فکر کنیم الان سی و پنج تا فروغی داشتیم. در هر استان یکی، و بعضی از استان‌ها دوتا. زنده و سرحال، و با همون آمادگی ذهنی. فکر می‌کنید الان چی می‌نوشتند درباره اوضاع مملکت؟ مثلا فروغی ساکن خوزستان چی می‌نوشت؟ انتظار داشتید چی بنویسه؟ چه چیزی هست که منتظرید اون بتون بگه؟

سال‌ها پیش یکی از دوستان می‌پرسید چرا دیگه مثل اوائل قرن بیستم نوابغ فیزیک نداریم؟
گفتم مشکلی برای هوش نوزادان بوجود نیومده‌. دنیای علم عوض شده. الان هیچ‌کس انیشتین نیست، چون انیشتین بودن جواب نمیده. پنجاه محقق در چین و شصت محقق در آمریکا و دویست محقق دیگه از بقیه کشورها، باید بشینند در حوزه فوق فوق تخصصی خودشون، پنج سانت برن جلو!
تو علوم انسانی هم همینه‌. الان دیگه دوره‌ای نیست که یه ستاره‌ای پیدا بشه و یه رساله بنویسه و بری تا آسمان هفتم. الان پنج سانت پنج سانت میشه رفت جلو، اون هم با مشارکت همگان.

با خودتون رک باشید. یه سامورایی راه رو چطور پیدا می‌کنه؟ با هر خرده اطلاعاتی که گیرش میاد. از رد پای روی زمین، تا پچ پچ عوام در بازار، تا حرف‌هایی که از دهن دست فروش میپره. قطعا دنبال مطلبی که جایزه مقاله برتر سال رو بگیره نیست. شما دنبال چی هستید؟
معترض چینی جلوی یه فروشگاه تو شانگهای روی پلاکاردش نوشته: «خودتون می‌دونید چی می‌خوام بگم».

جایی که استبداد حاکمه، اعتراض فقط حاکم رو هدف قرار نمیده. مردم رو هم هدف قرار میده. اعتراض به استبداد، اگه شامل اعتراض به مردم ساکت نباشه، کامل نیست.
برند لاکشری بالنثیاگا به خاطر وجود محتویات پدوفیلی و سوء استفاده از کودکان در عکس‌های تبلیغاتیش، چنان مورد هجمه کاربران شبکه‌های اجتماعی قرار گرفت که کارکنانش دچار پنیک شدند و اکانت توعیترش هم حذف شد! خسارت مادی حذف اکانت چنین برندی، ازینکه تو همه فروشگاه‌هاش کوکتل مولوتوف مینداختن بیشتره.
آخوند میگه ما نباشیم همه ارزش‌هاتون به باد میره. اما جامعه سکولار و آزاد، در حفاظت از کودکان و دفاع از تابوها، از جامعه‌ای که توسط آخوندها اداره میشه فانکشن‌ خیلی بهتری داره.
خلیفه ضعیف

در کتیبه‌های هخامنشی، پادشاه برای اینکه ثابت کنه شاه لایقی بوده، گزارشی از سرکوب‌های خودش رو هم ثبت کرده. که فلان جا در مرز قلمرو فلان قوم شلوغ کردند، رفتم پوست‌شان را کندم، برگشتم. و به نظرش چنان امتیاز محسوب میشده که چند مورد مشابه رو هم ذکر کرده، و حتی میگه خیلی بیش از این‌ها بود، اما همه رو ننوشتم چون ممکنه فکر کنید اغراق شده و باور نکنید! بی‌توجه به اینکه این تعدد میتونه بعدها این معنی رو بده که مملکت دائم درگیر شورش بوده!
شاه نیاز به تأیید داشت، و تأیید با اثبات اینکه میتونه مدعیان قدرت رو سرکوب کنه، به دست می‌اومد. شاه قوی شاهیه که اجازه نده دیگران جرئت کنند عصیان کنند، و این برنامه اصلی حکومته؛ اداره سرزمین یک هدف ثانویه محسوب میشد.
در اروپای سلطنتی، سرکوب یک تاکتیک بود. اما در ایران سلطنتی، یک ارزش! هرچند با گذشت قرن‌ها، تحولات زیادی در چیزی که بش میگیم «ملت ایرانی» ایجاد شده، اما هنوز رسوبات ارزشی بودن سرکوب باقیست. هنوز بزرگترین نقدی که مردم به آخرین شاه پهلوی دارند اینه که به اندازه کافی آدم نکشت تا مملکت دست اوباش شیعه نیفته! فاجعه‌ای که با اصلاحات ارضی رقم زد، و تنزل دادن مقام شاه به مدیر اداری که در ساخت سد و پایگاه و ساحل تفریحی هم دخالت می‌کرد، در حد نقدهای آکادمیک باقی مونده.
آخوند شیعه با رسیدن به قدرت این فرصت رو داشت که این رسوب رو از بین ببره، اما خودش بدتر از هرکسی گرفتارش شد. وحشت ازینکه مردم امام امت رو ضعیف بپندارند، وادارش کرد مرتکب خونین‌ترین سرکوب‌ها بشه. ناکامی در جنگ با عراق، رویای «امام قوی» رو نابود کرد، اما محبوبیت در داخل که هنوز انرژی زیادی داشت، اجازه نمیداد شورش فضایی برای تنفس داشته باشه. غیر از کردستان، که بلافاصله با خشونت برخورد شد تا به بقیه ایران سرایت نکنه. خلیفه دوم اما همین شانس رو هم نداشت. خمینی به زعم مردم نظام ۲۵۰۰ ساله رو ساقط کرده بود، اما دومی هیچ پشتوانه و دستاوردی نداشت و باید همه‌چیز رو ذره ذره اثبات می‌کرد. موفقیت سرکوب ازونجایی اثبات میشه که روندش رو کاهشی کنه، اما در دوره خلیفه دوم نه تنها افزایشی شد، بلکه سیر تصاعدی پیدا کرد. بنابراین اثبات قدرت، به جای عمل، به دستگاه تبلیغات سپرده شد. نه تنها کلمه «قوی» به در و دیوار و پوستر و بنر و بیلبورد چسبانده شده، بلکه خود خلیفه هم باید هر هفته در جمع مخاطبان دکوری خودش توضیح بده که هیچ عقب‌نشینی در کار نیست، و قدرت افزایش هم داشته و داریم میریم بالاتر!
قیام ۱۴۰۱ یک وضعیت کاملا جدید ایجاد کرد که در اون حتی کند شدن اعتراضات هم منوط به تصمیمات مردمه، و نه نیروی سرکوبگر! یعنی وقتی خیابان خبری نیست، که خود مردم نخواهند خبری باشد. و وقتی خبری هست، که می‌خواهند باشد.

ارزش بودن سرکوب در ایران، مثل شمشیری بوده که هم خود مردم رو زخمی کرده، هم حاکمان رو از پا درآورده‌. از ترس اینکه مردم ضعیف حساب‌شون کنند دست به سرکوب می‌زنند، اما بالاخره ناکام میشن، و ضعیف پنداشته میشن، و دور انداخته میشن. انگار مردم، حاکم مستبد رو می‌پسندند، و همزمان براش تله میذارن.