Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.76K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ایران فعلی در برابر یک ارتش مدرن آموزش‌دیده هیچ شانسی نداره.
خانواده‌هایی که پسرشون رو به سربازی اجباری می‌فرستند، علاوه بر ننگ خدمت به داعش که یک موضوع جداست، قاتل غیرمستقیم فرزندشون هم هستند.
چطور به ذهنت رسید عسیسم؟ من فکر میکردم هزینه نرفتن به سربازی اینه که به جای دلستر استوایی فقط میتونی دلستر کلاسیک انتخاب کنی!

از مغازه‌دار میخوای اعتصاب کنه، خب خودتم اعتصاب زندگی متعارف کن. از کارمند پالایشگاه میخوای خرابکاری شرافتمندانه بکنه، خب اول خودت شرافتمندانه زندگیت رو خراب کن. فکر کرده بودید جلوی اشرار ایستادن چجوریه؟ اصلا ایستادن هیچی.. فکر کرده بودید مثل سگ زندگی نکردن چجوریه؟ فقط باید یه کلید رو زد؟
آه.. ای فرزند خام نازپرورده... هنوز بی‌خبری ازینکه وارد چه مهلکه‌ای شده‌ای.. و گرنه مادرت را لعن می‌کردی که زحمت حمل را به عهده گرفت.
Anarchonomy
چطور به ذهنت رسید عسیسم؟ من فکر میکردم هزینه نرفتن به سربازی اینه که به جای دلستر استوایی فقط میتونی دلستر کلاسیک انتخاب کنی! از مغازه‌دار میخوای اعتصاب کنه، خب خودتم اعتصاب زندگی متعارف کن. از کارمند پالایشگاه میخوای خرابکاری شرافتمندانه بکنه، خب اول خودت…
برای این‌ها آزادی باید با بلیت هواپیمایی ترکیش‌ایرویز بدست بیاد، یعنی حداکثر هزار یورو بدی، و بری استانبول و ازونجا به یک کشور غربی، و بعد تو اون کشور آزادی رو استفاده کنی، و هر هزینه‌ای بیشتر ازین حماقته.
یکی از نظامیان روسیه که به کشتار و شکنجه روستاییان چچنی شهرت داشت و در یک دنیای نرمال باید پنجاه بار حبس ابد می‌گرفت، در گردش قشنگ روزگار، در سوریه افتاده دست داعش. این رو با یک نظامی ارتش سوریه انداخته بودن پشت یه وانت. داعشیه میخواست معرفی‌شون کنه، به اون میگفت روسکی، و به این میگفت خنزیر علوی!
اون روس با اون همه جنایت، فقط روسه. ولی این که برای اسد میجنگه به صورت دیفالت خوک حساب میشه!
زیباست.
امروز سالگرد اون ملوانی بود که سمت راست این عکس نشسته. اما سالگرد رسمیش امروزه، نه سالگرد واقعیش. فردای شبی که این عکس رو گرفتن ژاپن به پرل هاربر حمله کرد، و کشتی‌ای که این و دو نفر دیگه توش بودند از بین رفت. اون سه نفر تو یه اتاقک محبوس شده بودند. بعضی‌ها تو ساحل صدایی می‌شنیدند که انگار کسی داره به بدنه کشتی ضربه میزنه، اما به روی خودشون نیاوردن، چون نمی‌شد هیچ‌کاری براشون کرد. شش ماه بعد که باقیمانده کشتی رو آوردن بیرون، و جنازه‌ها رو جمع کردن، یه تقویم هم تو اون اتاقک پیدا شد، که از روز حمله تا ۱۶ روز بعد ضربدر خورده بود. که یعنی بیش از دو هفته زنده بوده‌اند. بعدها نیروی دریایی به خانواده‌ها اطلاع داد، اما به خواهر و برادرها، نه به والدین. تا خودشون تصمیم بگیرند که به پدر و مادر بگن که ۱۶ روز زنده بودن یا نه. و اون‌ها هم بهمدیگه قول دادند که نگن، و نگفتند.
جامعه‌شناسان، تحلیل‌گران، رشته‌توعیت‌نویسان، «بعدن بیشتر توضیح میدم»ای های تلگرام، «بازی نخورید»ای‌های اینستاگرام، و همه میرزابنویسان آنلاین و آفلاین، هیچ ایده‌ای ندارند که چطور در چهارشنبه شب ۱۶ آذر در اردکان تجمع و شعاردهی خیابانی شکل می‌گیره، و در مهاباد نه! همین‌ها تصور می‌کردند در این سه روزی که گذشت شاید در بانه مغازه‌ها ببندند، ولی در اصفهان؟ هرگز!

Pay attention.
روحانی سریع اینترنت و موبایل و همه‌چی رو قطع کرد، در سکوت خبری تیربار بست به روی مردم، بانک‌ها رو آتش زد، و جو جنگ داخلی درست کرد و شعله رو موقتا خاموش کرد. بعدن با ممنوعیت تردد شبانه خودرو و جریمه‌های سنگینش به بهانه کرونا، تا مدت‌ها راه هر نوع اعتراضات خیابانی رو مسدود کرد. بعد اون موقع جلوی اسمش و داخل پرانتز می‌نوشتم «امنیتی‌ترین رییس جمهور نظام» می‌گفتن دلیلت برای این حرف چیه. دلیلم رو دارید می‌بینید، بدون روحانی فلجند.
همین چند سال پیش هموطن خوشگل من برای پیروزی همین گرگ ملعون در انتصابات، ریخت خیابون و رقصید!
پسر چه چیزهایی که دیدیم.
اول جنگ یکی نوشت سیصد ساله که روسیه نتونسته بدون کمک غربی‌ها توی یک جنگ تمام عیار پیروز بشه.
واقعا تاریخ روح داره و اون روح تاریخی هر ملتی، دائم تعقیبش می‌کنه؟
روسیه رو گنگسترها اداره می‌کنند، اما هنوز مناسبات امپراتوری بش حاکمه. دلیل اینکه هنوز یک کشور واحده به خاطر اینه که مردمش به امپراتوری بودنش باور دارند. اما اگه از پس اوکراین هم برنیاد، یعنی دیگه یه امپراتوری نیست، و اگه امپراتوری نباشه هیچ‌کس نمیدونه چیه. روس‌ها مجبورند که برنده بشن، و گرنه روسیه معنای خودش رو از دست خواهد داد.
اما اینکه پهپاد اوکراینی تا بیخ گوش مسکو میاد و به بمب افکن استراتژیک پارک شده تو پایگاه آسیب میزنه، شبیه برنده شدن نیست زیاد.
دیگه جلوی هیچ‌کس رو برای هیچ‌کاری نمیشه گرفت.
فحش به چپ در مملکت ما رواج داره، اما چپ‌ها در پرو ساختاری ساختند، که وقتی رییس‌جمهور فاسد میگه مجلس رو تعطیل می‌کنم، کابینه‌ش استعفا میده، قوه قضاییه بازداشتش می‌کنه، و معاونش میاد مجلس به عنوان جانشین سوگند میخوره، از بینی کسی هم خون نمیاد. همینقدرش هم برای کشور ما در حد رویاست!
نمیشه جلوی فحش دادن کسی رو گرفت، ولی کاش بدونند دارند به چی فحش میدن، و ما کجاییم.
انتقام اعدام‌شدگان، وعده‌های هیجانی توخالی هستند، نه بیشتر. ملت ما اگر انتقام‌گیر بود انتقام اعدام‌های دهه‌شصت رو می‌گرفت. اگر انتقام‌گیر بود و اعدام خیابانی ندا رو می‌دید، الان قالیباف زنده نبود و افتخار حذف قاسم گروگانگیر نصیب یک آمریکایی بسازبفروش نمی‌شد. اگر انتقام‌گیر بود انتقام کسانی رو می‌گرفت که در ۹۸ فقط به جرم ایستادن جلوی مغازه‌شون کشته شدند. ملت ما اگر انتقام‌گیر بود الان هیچ مأمور معذور دولتی جرئت نمی‌کرد پاش رو بذاره تو ماهشهر. لازم نیست به گذشته رجوع کنیم؛ ملت ما اگر یک ملت انتقام‌گیر بود مأموری که سر ژینا رو به دیوار کوبید الان زنده بود؟
انتقام، حتی در صورت محق بودن نیاز به حداقلی از قساوت قلب داره که در مردم ایران جاری نیست، و ازونجایی که فرقه داعش شیعه که به خون تشنه‌ست، در عطش خودش تنهاست و هیچ نیروی قرینه‌ای در برابر خودش نداره که همونقدر عطش خون داشته باشه، اقلیتی که مجهز به قساوت هستند مثل براده‌های آهن در برابر یک مگنت، جذب همون فرقه میشن، نه اینکه در جبهه مردم قرار بگیرند.
ملت عاطفی توانایی قتل نداره، و مرگ خودش رو به قاتل بودن ترجیح میده. حتی وقتی عمله‌ی داعش زیر دست و پا مورد ضرب و شتم قرار می‌گیره، اگه میگه «بسشه» به خاطر این نیست که محاسبه‌ای حقوقی یا اخلاقی در ذهنش انجام داده. میگه بسشه چون دچار پنیک عاطفی شده. حتی محاسباتش درباره خرابکاری شرافتمندانه، درباره درستی یا نادرستی این استراتژی نیست. بلکه ازینکه مردم به خاطر تبعات اون خرابکاری مجبور بشن برای گرمایش از علاء‌الدین استفاده کنند دچار پنیک عاطفی میشه. ملتی که درباره همه‌چیز درگیر عواطفه نمی‌تونه از خشونت به عنوان یک ابزار قابل اتکا و برنامه‌دار استفاده کنه. اگر هم خشونتی در گوشه اطراف رخ بده، پراکنده، دفعی، هیجانی و رندومه. ملت درگیر عواطف، ترجیح میده به سوگ بشینه تا اینکه شاید احتمالا احیانا بعدها با وجدانش به صحبت بشینه. اگر نصف کسانی که هرسال خودکشی می‌کنند یا با داروهای اعصاب به تدریج خودشون رو از بین میبرند، به جای خودکشی و خودزنی و خودتخریبی، انتحار هدف‌دار می‌کردند، امروز در یک وضعیت کاملا متفاوت بودیم. خودکشی ترجیح داده میشه چون مرگ ترجیح داده میشه. بی‌دلیل نیست که در بین انواع و اقسام مناسک مذهبی، عزاداری بیشترین برجستگی رو در ایران پیدا کرد.
این ملت قرن‌هاست که مرگ و سوگواری بعد از مرگ رو انتخاب و در برابر کشتارهایی فقط تماشا کرده که بقیه ملت‌ها رو میتونست به شورش بکشونه. اگه لهستانی‌ها فجایعی که ما دیدیم رو می‌دیدند تا الان پانزده گردان زیرزمینی فقط برای انتقام تشکیل داده بودند. اون‌ها قبلا این کارو کردن، و نازی‌ها رو حتی اگه زیر سنگ هم پنهان شده بودند پیدا می‌کردند و جمجمه‌شون رو خرد می‌کردند. با اینکه نازی‌ها در پنهان‌کاری خبره بودند. در ژاپن یک جوان فقط چون حس می‌کرد نخست‌وزیر در فلاکت خانواده‌ش نقش داشته، با وسایل الکترونیکی یک شاتگان ساخت و با یک طرح حساب شده نخست‌وزیری که حتی محبوب بود به قتل رسوند، و همه‌چی طوری پیش رفت که به نظر می‌رسید جامعه جهانی عزادارتر از خود ژاپنی‌هاست! در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی ژاپن، حادثه طوری بررسی شده و به بحث گرفته می‌شد که انگار اتفاقی طبیعی رخ داده و باید منتظرش می‌بودند و قاتل در وضعیتی کوانتومی، همزمان که حق نداشت این کارو بکنه، حق داشت این کارو بکنه! که نشون میده چه روحیه خشن و سردی پشت این جامعه آرام و تکنولوژیست قرار گرفته‌. باید با این واقعیت کنار اومد که ملت ما، همان ژاپنی‌هایی با پوست سبزه نیستند، و همان لهستانی‌هایی با موهای تیره نیستند.
روسیه تا حالا نتونسته بدون اتحاد با یک کشور پیشروی غربی، در یک جنگ تمار عیار به موفقیت چشمگیر برسه، و الان هم داره نمیتونه. اوکراینی‌ها قبلا هم در فلاکت‌بارترین وضعیت از پس مهاجمان بی‌رحم براومدن، و الان هم دارند می‌تونند. این نظریه علمی نیست، اما برداشت من اینه که ملت‌ها کارهایی که قبلا تونستن انجام بدن رو بعدها در آینده هم میتونند انجام بدن، حتی اگه شرایط خیلی فرق کرده باشه، و کارهایی که قبلا نتونستن رو بعدا هم نخواهند توانست، حتی اگه شرایط خیلی فرق کرده باشه. ما قبلا تونستیم بارها و بارها شورش کنیم، بعد ازین هم می‌تونیم. اما هیچوقت نتونستیم انتقام‌گیر باشیم، و بعد ازین هم نمی‌تونیم. این صرفا یک برداشت شخصیه، اما بر اساس همین معیار، کاملا اطمینان دارم به این موضوع که هرچقدر من و هرکسی همفکر من، این ملت رو تشویق کنه به کاری که نمیتونند انجام بدن و نمیخوان که بتونند، هیچ تأثیری روشون نخواهد داشت. ارائه استراتژی‌های آلترناتیو، حتی اگه وجود داشته باشه، کاملا بلاموضوعه، چون این ملت کار خودش رو خواهد کرد و کاری به ایده‌ها و حرف‌ها و تحلیل‌های امثال من نخواهد داشت. حتی اگه «کار خودش» فقط خون دادن یا تماشای خون دادن باشه.
در طول یکسال گذشته، صدها و شاید هزار؟ آمارش رو هرگز ندارم، ازم خواسته‌اند که «لطفا کتاب معرفی کن!». این مردم دنبال کتاب خوندن هستند، نه خون ریختن. و من این رو خوب می‌دونم.
ده سال پیش در جمعی از آدم‌های مذهبی گفتم در بلوچستان دارند هرروز یک نفر رو به جرم قاچاق مواد مخدر اعدام می‌کنند، هرروز یک نفر یعنی یک کشتار سیستماتیک. حتی اگه کاری از دست یک فرد مومن برنیاد، حداقلی‌ترین عمل اینه که اعلام برائت کنه.
گفتند مگه کار درستی نیست؟ کسی که مواد مخدر رو میاره داخل کشور و جوان‌های مردم رو از بین میبره، باید ول کنیم بچرخه برای خودش؟

گفتم نیومده به زور بریزه تو حلق‌شون. خودشون رفتن این مواد رو خریدن.

گفتند جوان عقل نداره، نمیدونه داره چه کار می‌کنه. یکبار مصرف میکنه و بعدش گرفتار میشه.

گفتم جوانی که عقل نداره نیاز به سرپرست داره. باید یقه سرپرست رو گرفت، یا اگه سرپرست نداشت براش تأمین کرد.

گفتند همه جای دنیا اگه چاه بکنی وسط خیابون و علامت‌گذاری هم نکنی و درش رو هم نپوشونی و تو تاریکی یه بچه بیفته توش و بمیره، مسئولیتش با توعه و میان بازداشتت می‌کنند.

گفتم جریمه می‌کنند، نه این که اعدام کنند. خودش که نرفته بچه رو بندازه توش. هرچند که باز واردات مواد مخدر ربطی به چاه بدون علامت نداره. هیچ‌کس به مصرف‌کننده نگفته بیا بت ویتامین ب کمپلکس بدم، و به جاش ماده مخدر داده باشه!

گفتند این‌ها رو ول کنی دوباره همین کار رو ادامه میدن. زندان هم که جا نداره.

گفتم باید دقیقا چطور پول دربیارن؟ اگه تو منطقه اون‌ها راهی برای امرار معاش هست که شما بلدید و اون‌ها بلد نیستند، چرا نمیرید برای رضای الهی هم که شده این راه‌های حلال و قانونی رو بشون یاد بدید؟

گفتند هرکس گرفتاری‌های خودشو داره. من کار و زندگیم رو ول کنم برم به اون راه امرار معاش یاد بدم؟

گفتم چطور کسی که مذهبیه به خودش اجازه میده که وقتی می‌بینه در محیطی پروش یافته که امکانش بوده به پول رسید، به کسانی که در محیط زندگی‌شون مطلقا هیچ چیز نیست بگه «برید یه شغل شرافتمندانه پیدا کنید»؟ این چه مذهبیه که به شما اجازه داده اینجوری باشید؟

گفتند مذهب ما به ما گفته برای مال حلال تلاش کنیم.

گفتم یعنی هیچ‌ مشکلی با اینکه اونجا دارند روزی یک نفر رو اعدام می‌کنند ندارید پس؟

گفتند نه!

گفتم به زودی مذهب شما از بین خواهد رفت.

گفتند خیلی‌ها ازین پیش‌بینی‌ها می‌کردند، اما هنوز زنده و پابرجاست.

گفتم اون‌ها عجله داشتند. من ندارم.
Anarchonomy
ده سال پیش در جمعی از آدم‌های مذهبی گفتم در بلوچستان دارند هرروز یک نفر رو به جرم قاچاق مواد مخدر اعدام می‌کنند، هرروز یک نفر یعنی یک کشتار سیستماتیک. حتی اگه کاری از دست یک فرد مومن برنیاد، حداقلی‌ترین عمل اینه که اعلام برائت کنه. گفتند مگه کار درستی نیست؟…
هیچوقت به اون پیرزن به عنوان «مادری که پسرش را کشتیم تا فقط ثابت کنیم زورمان بیشتر است» نگاه نمی‌کنند. به عنوان «زن فاسدی که میخواهد به نظامی ضربه بزند که حضرت فاطمه آرزو داشت روزی شکل بگیرد» نگاه می‌کنند. هیچوقت نمیاد با خودش بگه یه لحظه استاپ کن ببینم، این تعریف دوم از کجا دراومد؟ تقریبا هیچوقت این استاپ رخ نمیده. الان هستند کسانی در همین کانال، که استاپ کردن یه جایی، ولی خیلی خیلی کم و استثنایی هستند.
شما مثل بچگی‌های بودا هستید که هنوز نمی‌دونست در دنیا مرگ وجود داره و وقتی رفت بیرون و مراسم دفن جنازه یک نفر رو دید، شوکه شد. شما هم هنوز خبر ندارید که همیشه و همه‌جا، دم و دستگاه دیفالت اون بیرون، برای تبدیل شدن انسان به حیوان توسعه پیدا کرده، نه برعکس. این آدم شدنه که یک کار خاص و ویژه‌ست. و دچار شوک میشید. در جوامع متمدن، قوانین و ساختار رو طوری بنیانگذاری کردن که انبوه انسان‌هایی که آماده بروز حیوانیت هستند، کمترین آسیب رو بهمدیگه بزنند. در جامعه از تمدن جامانده، ابزار کنترلی وجود نداره، پس نه تنها حیوانیت بسط پیدا می‌کنه، بلکه تحسین میشه. بنابراین بیشتر در معرضش قرار می‌گیرید، و بیشتر شوکه میشید.
هنوز به طور کامل اون روی سگ حزب کمونیست چین رو ندیده‌اید. اما این واقعیت وجود داره که راه چین جداست ازین اراذل. چون اون‌ها حرف دارند در حکمرانی، هرچند که به نتایج غلط و ضدانسانی برسه.
وقتی پوتین و رفقاش داشتند غنائم روسیه رو بین خودشون تقسیم می‌کردند، کارخونه‌هایی که اداره کردن‌شون سخت بود و سواد میخواست، دادن به کسانی که توقع‌شون زیاد نبود و به ته کاسه رضایت داشتند، و نفت و گاز و پتروشیمی که میشد مداوم ازش دلار و یورو دوشید برداشتند برای خودشون. در حالی که کمونیست‌های چینی می‌رفتند سراغ رییس یک کارگاه کوچک تو یه بیغوله‌ای که کسی خبر نداشت اصلا وجود داره، و بش وعده وعید می‌دادند که این قطعه رو تولید کن، انقدر پاداش و مزایا بت میدیم.
فرق هست بین گرگی که فقط میخواد بدره، و گرگی که میخواد مرتع رو اداره کنه.
بتون گفتم که آرشیو کانال من ترسناکه.
هشتاد میلیون نفر دیگه باقی موندن که هنوز نخوندن :-)
آخوند شیعه و مقلدانش سر دقیقا اسلامی بریده شدن گردن مرغ علاوه بر حجم زیادی فتوا و حکم و تبصره و قانون، کلی نهاد و اداره و سازمان و ناظر پرتابل و مأموریت به برزیل اختراع کرد، تا مثلا یک وقت گوشت اون مرغ حرام نشه؛ اما الان در سکوت و آرامش کامل حلال‌خواران مذهبی! غلات دزدیده‌شده از زمین‌های اشغالی اوکراین وارد میشه و هیچ‌کس مشکلی با گندمی که از راه غارتگری وارد سفره‌های مردم شده باشه، نداره.
شرع، از ابتدا یک سرگرمی بود. به خاطر این سرگرمی ممکنه آدم هم بکشند، اما هیچوقت فراتر از سرگرمی نیست.
حجم تناقضات زندگیشون لبخند رو به صورت آدم تحمیل می‌کنه، اما یک حقیقت جدی که اصلا نمیشه بش خندید وجود داره: این‌ها تحت فشار اقتصادی هستند، و این فشار هرروز هم بیشتر میشه، اما این فشار تصاعدی هیچ تأثیری رو محاسبات ذهنی‌شون نداره. متأسفانه همون‌هایی که مشغول پرانتزهای زمانی و مکانی هستند، روی بی‌عرضگی داعش شیعه در اداره اقتصادی کشور هم خیلی حساب باز کرده‌اند. در حالی که انقلاب فرهنگی حقوقی سیاسی، باید چنان متکی به مبانی خودش باشه که حتی اگه فردا در تحولی معجزه‌آسا حکومت قابلیت پیدا کرد که ماهی هزار دلار یارانه بده هم، بشه اون انقلاب رو ادامه داد.
آدم متعهد ممکنه به خاطر گرسنگی تعهدش رو از دست بده، اما آدم جاهل با گرسنگی از جهل خودش کنده نمیشه. اگه جاهل استعداد نجات خودش رو نداشته باشه، که اغلب همینطوره، هیچ‌کس نمیتونه از جهلش جداش کنه. در اون صورت باید با ابزار فیزیکی، یا اعمال قدرت مستقیم یا غیرمستقیم، کاری کرد که آزادی عمل نداشته باشه. شما نباید با گفتگو جاهل رو تست کنید که آیا استعداد نجات دارد یا ندارد. باید تست کنید که در برابر چه چیزی سر خم می‌کند. مثلا در برابر فشار اجتماعی برای مدرک دانشگاهی، خم کرده.
یه معلم خط داشتیم که تکلیف‌مون رو میداد خودمون تصحیح کنیم. یعنی چیزی که نوشته بودیم رو میذاشت جلومون و می‌گفت خودت بگو کجاش درست نیست. یه روز دعوا شد. بچه‌ها گفتند خودمون بنویسیم و خودمون هم غلط بگیریم پس کار شما چیه؟ اونم گفت من بگم چی غلطه چی درسته پس کار شما چیه؟
حالا باید از شما پرسید اون کاری که دقیقا سپرده‌اید به عقل‌تون چیه؟ اطلاعات رو که باید بقیه بدن، تحلیل رو که باید بقیه انجام بدن، درست و غلط هم که باید یکی دیگه براتون تعیین کنه، پس کار خودتون چیه؟ اینکه موقع رد شدن از خیابون باید به دو طرف نگاه کنید رو که گربه‌ها هم بلدند. اون کاری که قراره مغز شما از پسش بربیاد و مغز گربه ازش ناتوانه کدومه؟

نه، در حال تمسخر قدرت تعقل‌تون نیستم اگه یه گوشه‌ای از غرورتون لب‌پر شد. دارم یادآوری میکنم هنوز با چیزی مواجه نشده‌اید که عقل‌ خودتون از پسش برنیاد. شما با ترس مواجه شده‌اید. ترس انتخاب گزینه‌هایی که دل‌تون رو خالی می‌کنه.

ما می‌دونستیم کجای خط‌مون ایراد داره. می‌ترسیدیم نشونش بدیم، چون معنیش این بود که عمدن تا انتهای زحمت لازم برای درست کردنش نرفتیم.
سال‌ها پیش که همه در خواب ناز بودند، یک قرار با دوستان نادیده در یک شبکه اجتماعی داشتم، در یکی از کافه‌های تهران. قرار بود بعد از مدت‌ها ارتباط از طریق آواتارهای بی‌معنی، چهره واقعی همدیگه رو ببینیم. اما این برای من کوچکترین هیجانی نداشت، چون می‌دونستم که همون آواتارهای بی‌معنی جذاب‌ترند، و قراره معلوم بشه چقدر همگی معمولی و ساده و رندوم هستیم. هدف من این بود که برم بگم لطفا بیدار بشید، چون خودم تازه از کما خارج شدم و وحشت کردم و باید وحشتم رو به شما منتقل کنم. می‌خواستم برم بگم شما رو مدت‌هاست میشناسم و باید اول به شما بگم، که این‌ها به زودی بچه‌های پانزده ساله رو هم به قتل می‌رسونند.‌ جواب‌هایی که ممکن بود بدن رو حدس می‌زدم و مکالمه رو طراحی می‌کردم، تا در ادامه بگم پیشگو نیستم، ولی حالا که از قالب بچه‌شیعه بیرون اومدم و از بیرون بش نگاه کردم فهمیدم داره به کدوم سمت میره، و باید بم اعتماد کنید و جدی بگیرید.

وارد کافه که شدم سریع میز خودمون رو پیدا کردم. اون طرف کافه سر و صدا بود، چون یه دختر و پسر از سلبریتی‌های همون شبکه اجتماعی، با همدیگه نامزد کرده بودند و جشن گرفته بودند. کیک و بوق و برف و دست و جیغ. میز ما از دور تبریک میفرستاد، و مشغول بحث خودش بود. و‌ بحث درباره یک دعوای ناموسی چند روز پیش بود، که یک طرفش یک زن متأهل بود که من طرف اون زن رو گرفته بودم، و‌ با کنجکاوی‌ دخترانه که متناسب با ریش و پشم سینه‌هاشون نبود ازم توضیح می‌خواستن که چرا از زن متأهلی که مورد اتهام قرار گرفته بود دفاع کردم. می‌خواستند بدونند از روی روشنفکری بوده یا سر و سری با اون زن دارم.

با این وضع چطور می‌شد چیزهایی رو بشون بگم که خودم رو آماده کرده بودم که بگم؟ هیچ‌کس باور نمی‌کنه، اما یک لحظه گوشیم رو چک کردم تا تاریخ رو چک کنم، نه ساعت رو. انگار این باور بیولوژیک که من و بقیه در یک تاریخ قرار داریم، داشت به مرور محو می‌شد. داشتم نگران ذهنم می‌شدم، چون از دپارتمان تخیل داشت سیگنال‌هایی ارسال می‌شد که مزه تردیدهای شیزوفرنیک می‌داد. به «واقعا خودت در این فضایی یا این یک خیاله؟» که ذهنم میساخت، با خفه‌شو جواب میدادم.

بعد از خداحافظی با همه، عمدن راهی رو انتخاب کردم که هیچ اشتراکی با راه اون‌ها نداشته باشه، با اینکه مسیر بی‌معنی‌ای بود و مجبور شدم در توجیهش کمی دروغبافی کنم. پارکینگ یه مجتمع که با سنگ‌های براق مشکی پوشیده شده بود و هنوز گرمای ظهر رو تو خودش داشت پیدا کردم و نشستم و بش تکیه دادم و همه بدنم رو در خودم مچاله کردم. گرمای سنگ‌ها نجات‌دهنده بود چون مطمئن نبودم میشد بدون اون با سرمایی که داشت درونم رو میخورد، غلبه کرد. به موزاییک قدیمی پیاده‌رو که از زیر آسفالت فرسوده بیرون زده بود و نشون میداد قبلا اینجا سنگ‌فرش بهتری داشته، خیره بودم؛ و به همه درخواست‌های مکرر زانوهام برای برخاستن جواب رد می‌دادم. هنوز هیچ قسمت از وجودم آماده ادامه زندگی در زمانی که به نظر می‌رسید خیلی عقبه و اشتباهی شده رو نداشت. وقتی بلند شدم، روحم نشسته باقی موند، و فقط جسمم ایستاد. می‌دونستم که ازین به بعد یک مرگ‌دیده‌ تنهام.