Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Anarchonomy
میگه درسته غزه پر از اسلامگرایان آدم‌کش شده که اگه من چپ آتئیست گیرشون بیفتم با تخمام اسموتی درست می‌کنند، اما در اینکه همه‌چیز رو بهم بریزند تا اشغالگر رو شکست بدن «ذی‌حق» هستند، اما ایرانی‌ها چون از جنایتکار حمایت می‌کنند دیگه «ذی‌حق» نیستند که همه‌چیز رو…
حالا که سالگرد فخری‌زاده‌ست بد نیست یادآوری بشه جاکشینی که حماس رو در دفاع از مدعیات فلسطین «ذی‌حق» می‌دونند، در مورد ترورهایی که در ایران انجام می‌شد، حق تلافی و انتقام رو برای جمهوری اسلامی قائل نبودند. بهرحال با پوتین راه رفتن پلیس اسراییل روی فرش مسجدالاقصی، بدتر از قتل مدیران و متخصصان یک کشور نیست. ولی نه تنها رژیم ایران رو در اقدام متقابل برای این تجاوز آشکار به امنیت کشور، «ذی‌حق» نمی‌دونستند، بلکه شل و ول بودن وضع حفاظتی نظام رو هم به سوژه تمسخر تبدیل کرده بودند. حتی در موارد دیگه که رژیم پاسخ خودش رو با موشک‌باران کردستان عراق انجام می‌داد، نگفتند «درسته که عده‌ای غیرنظامی کشته شدند، ولی این موشک‌باران در خلاء انجام نشده و باید اتفاقات تاریخی قبلش رو هم نگاه کنیم». بلکه گفتند «رژیم بزدلانه تلاش می‌کند ضعف تحقیرآمیز خود رو با کشتار کردها جبران نماید».
دلیل این فرق گذاشتن بین اسلامگرایان آدمخوار چیه؟
بهتره از خودشون بپرسید.
Anarchonomy
حالا که سالگرد فخری‌زاده‌ست بد نیست یادآوری بشه جاکشینی که حماس رو در دفاع از مدعیات فلسطین «ذی‌حق» می‌دونند، در مورد ترورهایی که در ایران انجام می‌شد، حق تلافی و انتقام رو برای جمهوری اسلامی قائل نبودند. بهرحال با پوتین راه رفتن پلیس اسراییل روی فرش مسجدالاقصی،…
چپ ایرانی هیچ‌وقت همراه ایرانی‌ها نبود. نه در گذشته، نه الان. و در آینده هم نخواهد بود. در دوره پهلوی چشم‌شون به هر حیوانی در خارج بود، غیر از مردم ایران. تا جایی که حاضر بودند برای اینکه با ایران چه کنند از استالین کسب تکلیف کنند. در دوره پهلوی دوم با بی‌وطن‌ترین آخوندها متحد شدند (و به بقیه آخوندها گفتند «مرتجع»!) تا باز هم برای مردم ایران تکلیف تعیین کنند. بعد انقلاب توسط همون آخوندها قلع و قمع شدند، اما از همین موقعیت قربانی هم استفاده کردند تا خودشون رو تنها اپوزیسیون معتبر جا بزنند، و باز هم برای مردم ایران تکلیف تعیین کنند. کلا جماعت ایرانی، برای چپ ایرانی، موجوداتی هستند که باید آدم‌شون کرد، ولی به اون شکلی که ایدئولوژی وارداتی میگه. و گرنه در اصل اینکه ایرانی رو باید آدم کرد نه با رضاخان اختلافی داشتند، نه با پسرش، و نه با آخوندها. مشکل‌شون این بود که «آدم کردن ایرانی‌ها را باید به ما بسپارید». هرجا دو راهی پیش بیاد که یک سمت مردم ایران باشند، و یک سمت چپ خارج ایران، اون‌ها طرف خارج رو می‌گیرند، نه ایرانی‌ها رو. برای همینه که در مورد فلسطین با مردم ایران همراه نیستند و نخواهند بود. چون نظر چپ جهانی درباره فلسطین یه چیز دیگه‌ست. و ایرانی رو باید آدم کرد، تا این اختلافش با چپ جهانی رو برطرف کنه. و اگه نکنه مرتجعه! چپ آمریکایی و عرب‌تبار، و ایرلندی و برزیلی و آفریقایی‌تبار، با همدیگه به یک بلوجاب مشترک رسیده‌اند که برای حماس انجام بدن. چپ ایرانی ترجیح میده به اون بلوجاب ملحق بشه، تا طرف ایران رو بگیره.
ما تو ایران راست نداریم. چون اساسا چپ و راست متداول کشورهای نرمال رو نداریم. چون باوجود اینکه سیاست را تا خرخره در زندگی ما فرو کرده‌اند، امر سیاسی به طور کامل پلمپ شده‌‌. ما فقط سنت‌گرا داریم. و میمون‌هایی در مقابل‌شون که مقلد مراجع چپ خارجی هستند. و سنت‌گراها ببو هستند. چه اون‌هایی که زیر بال حکومتند، و چه اون‌هایی که در مقابل حکومت قرار می‌گیرند. ببو بودن سنت‌گرایان حامی حکومت رو در خل‌بازی‌هایی که علیه بی‌حجابی انجام دادند می‌بینید. بدون درک فضای جدیدی که توش هستند، فقط پروسه‌ای که ازش وحشت دارند رو تسریع می‌کنند. ببو بودن سنت‌گرای مخالف حکومت هم در شعار «مرد، میهن، آبادی» دیدید، که جزء اولین کسانی بودم که نوشتم با این شعار بی‌معنی به خودتون نرینید، و ازونجایی که هیچ‌کس به من گوش نمیده اون‌ها هم گوش ندادند و به خودشون ریدند. کما اینکه حکومت در تریبون‌های رسمی از مرد به عنوان «موجود نر» اسم میبره، و هیچ خبری از واکنش نیست.
اما میمون‌های چپ، ببو نیستند. هر تحرک و تحول و اعتراضی صورت می‌گیره هایجکش می‌کنند. تجمعات بازنشستگان رو به طور کامل به نام خودشون زده‌اند. وقتی ملت برای حقوق عقب‌افتاده‌شون شعار میدن، میگن «جنبش کارگری». وقتی دختری برای حجاب شعار میده، میگن «جنبش فمنیسم». وقتی چهار نفر میرن آتش جنگل رو خاموش کنند میگن «جنبش گرین». طوری که به نظر برسه تو ایران یه حکومت مذهبی داریم، و یک ملت چپگرا! تا چپ‌ جهانی رو خرسند کنند.

اون‌ها هیچ‌وقت عقاید مارکسیستی خودشون رو برای توی ایرانی خم نمی‌کنند. اون‌ها صبر می‌کنند تا تو خودت رو برای عقاید مارکسیستی‌شون خم کنی. و صبرشون هم زیاده.
تو بی‌هنر نیستی. فقط رفیق پولدار که رفیق پولدار داشته باشه نداری‌.

#لبخند_شبانه
یه جوری زندگی کن که وقتی مردی نگن «بالاخره» مرد.
اگه مدیر شرکتت ناچار میشه به این خفت بیفته یعنی «فاک یو مانی» نداری‌. حتی اگه جلوی صدها خبرنگار و سرمایه‌گذار، به کسانی که حاضر نیستند بت تبلیغ بدن بگی فاک یو!
اما این یک مثال نقض درباره نظریه فاک یو مانی نیست؟ اگه ثروتمندترین مرد جهان، با ثروتی که معادل تاریخی ندارد، هم، فاک یو مانی ندارد، یعنی چیزی به عنوان فاک یو مانی وجود ندارد و یک انتزاعه.
Anarchonomy
چپ ایرانی هیچ‌وقت همراه ایرانی‌ها نبود. نه در گذشته، نه الان. و در آینده هم نخواهد بود. در دوره پهلوی چشم‌شون به هر حیوانی در خارج بود، غیر از مردم ایران. تا جایی که حاضر بودند برای اینکه با ایران چه کنند از استالین کسب تکلیف کنند. در دوره پهلوی دوم با بی‌وطن‌ترین…
گفتم که در ایران راست نداریم. سنت‌گرایان ببو داریم. که خلیفه رو در سرکوب ارز دیجیتال حکومتی «ذی‌حق» میدونه!
حالا اگه میمون مقلد چپ، حماس رو در دفاع از فلسطین «ذی‌حق» میدونه در کنارش معترفه که حماس کار زیادی نمیتونه بکنه و باید با هوچی‌گری و کار خیابانی به اسراییل فشار وارد کرد. اما ببوی سنت‌گرا همونقدر هم بینش نداره و خلیفه رو علاوه بر «ذی‌حق» بودن، قادر و توانا هم می‌بینه.
حالا درباره کدوم خلیفه صحبت می‌کنیم؟ همونی که در راستای حداکثری کردن کنترل، عبارت بی‌معنی «امنیت ذهنی» رو اختراع کرد، که یعنی حرفی که باعث بشه اتفاقی در ذهن مخاطب بیفته هم باید سانسور بشه! بله، بریم به چنین خلیفه فاشیستی بگیم بذار پول نقد همچنان در اقتصاد در جریان باشه تا دست و پای خودت بسته بشه تا به کنترل حداکثری که آرزوش رو داری نرسی!

این‌ها موقع وضع حمل مادرشون یه بار از دست ماما افتادن شاید. کف زایشگاه هم که سفت.
اگه قرار باشه داستان امروز رو برای نسل‌های هفتاد سال بعد توضیح بدیم، در توضیح بعضی از قضایا خیلی دشواری نداریم، حتی اگه فکاهی باشند. مثلا اینکه «اگه کسی می‌گفت زندانیان شکنجه می‌شوند، شکنجه می‌شد تا حرفش درباره اینکه زندانیان شکنجه می‌شوند رو پس بگیره» خیلی تازگی نداره، چون نمونه‌های مشابه دیگه در شوروی و چین مائوئیستی وجود داشته. یا اینکه «می‌گفتند بهشت زیر پای مادران است ولی مادران برای رسیدن به بهشت شوهرشون رو ترغیب می‌کردند تا دخترشون که بدون اجازه با پسری دوست شده رو به قتل برسونه» خیلی تازگی نداره، چون نمونه‌های مشابه دیگه در کامبوج و روآندا وجود داشته.
اما در توضیح یک سری دیگه از قضایا کمی دشواری وجود داره، مثلا اینکه «لیبرال کالیفرنیایی داشت می‌گفت از بحر تا نهر فلسطین است، که یعنی یهودی‌ها را باید ریخت در دریا، ولی خلیفه شیعه می‌گفت نظر ما اصلا این نیست که یهودی‌ها به دریا ریخته بشن». چون این وضع تخماتیک هیچ نمونه مشابه دیگه‌ای نداشته و نمیشه به زمانی دیگر و مکانی دیگه رفرنس داد، تا اون آدم هفتاد سال بعد بفهمه که دقیقا چه خبر بوده.

ولی میشه یه جوری همه‌شون رو خلاصه کرد که شاید فهمش برای آیندگان آسونتر باشه: «در مجموع همه‌چیز در دوران ما از درون تهی بود».
بین سخنرانی درباره مرزهای اخلاقی، و عبور ازشون، به اندازه اجاره یک ماه خونه فاصله‌ست. تا وقتی پس‌انداز دارند، با اشرار فاصله‌ای می‌گیرند که انگار در یک جزیره دیگه هستند. به محض اینکه پشتوانه مالی از بین میره، خیلی نزدیک‌تر میشن، طوری که انگار کنار اومدن با اشرار مثل کنار اومدن با سرماخوردگی در زمستان، بخشی از زندگیه. سپس نتیجه می‌گیرند «خانه از پای‌بست ویران است» تا غلبه اشرار رو انقدر بنیادی جلوه‌ بدن که به نظر بیاد فاصله گرفتن از اشرار، یک کار بیهوده‌ست.
تمام قوای ذهنی انسان، و نه فقط بخشی ازون، بلکه تمام قوای ذهنی انسان، قابلیت این رو داره که مشغول موجه کردن نزدیکی به اشرار بشه. تمام قابلیت‌هاش در تکلم، تمام قابلیت‌هاش در مانور، تمام قابلیت‌هاش در پنهان‌کاری، در خلق موقعیت‌ها، در خلق مغلطه‌ها، در خلق احساسات، در خلق دروغ، در خلق داستان، در تمام ترفندهای نظریه بازی، در تمام ترفندهای فرار، و‌ در تمام ترفندهای تجارت؛ میتونه در خدمت فقط یک هدف باشه: اثبات اینکه فاصله گرفتن از اشرار ممکن نیست، و اگه ممکن باشه بیفایده‌ست.
فقط برای اینکه بتونه اجاره رو بده.
سخنرانی‌ها معمولا درباره حال افرادند. نه درباره چیزی که ازش حرف می‌زنند. حال یک روزشون حال یک شیره، و حال یک روزشون حال یک حمال. بسته به مقدار بدهی که دارند‌.
Anarchonomy
بین سخنرانی درباره مرزهای اخلاقی، و عبور ازشون، به اندازه اجاره یک ماه خونه فاصله‌ست. تا وقتی پس‌انداز دارند، با اشرار فاصله‌ای می‌گیرند که انگار در یک جزیره دیگه هستند. به محض اینکه پشتوانه مالی از بین میره، خیلی نزدیک‌تر میشن، طوری که انگار کنار اومدن با…
اگه ازمون بخوان به یک سخنرانی از موسی ارجاع بدیم، چیزی پیدا نمی‌کنیم. این کاراکتر کلا پنج دقیقه حرف زده، و همون هم چون لکنت داشت به خدا پیشنهاد داد که بذار داداشم حرف بزنه! و حرف اون پنج دقیقه هم این نبود که «ما خوبیم، شما بد». این بود که «شما کار خودت رو بکن، ما باید بریم». که یعنی یک عملیات، نه یک بیانیه.
مردم برعکسند. به جای شرح عملیات، بیانیه صادر می‌کنند. درباره هرچیزی. پدر به دختر مریضش میگه «کاش زودتر بمیری، خرج بستری رو زیاد کردن». ملت به این فکر می‌کنند که چطور یک آدم میتونه انقدر عوضی باشه که به دخترش این رو بگه، که بعد اون دختر هم خودکشی کنه. ولی حتی اون حرف هم یک بیانیه‌ست. چون یا باید دخترت رو بکشی، یا خرجش رو بدی. خود قتل، یک عملیاته. درسته قتل زیاد داریم، ولی به طور عموم بیشتر بیانیه صادر میشه.
«آخوندها دزدن» یک بیانیه‌ست. عملیات اینه که یا دزد رو از کارش پشیمون کنی، یا کاری کنی نتونه ازت بدزده. کل بیانیه محمد این بود که «بگویید خدایی جز الله نیست، و رستگار شوید»، بعد ازون فقط طرح عملیات بود: «از شهر میریم بیرون»، «کاروان‌تون رو غارت می‌کنیم»، «محاصره کنید، محاصره می‌کنیم»، «آدمت رو کشتیم که کشتیم، تو هم بیا بکش»، «اومدی بکشی؟ بین‌تون تفرقه میندازیم»، «ما برنده شدیم، حالا زن و بچه‌تون مال ماست». آیات بیانیه هم که نازل می‌شد درباره کارنامه عملیات بود: «کفار در رفتند؟ چه خوبیم ما». اول انجام میدی، بعد حرف میزنی.

اگه اهل عملیات نباشی، تمام چیزی که داری بگی، بیانیه‌ست. پس اگه قرار باشه بیانیه هم صادر نکنی، باید حرفی نزنی. و مردم دوست ندارند حرفی برای گفتن نداشته باشند. به دخترشون، به زن‌شون، به همکارشون، به دشمن‌شون، به حکومت.
پرسیده بود «چطور موساد تا شکم ایران آدم داره، ولی از برنامه حماس خبر نداشت؟».
گفتم کمی صبر پیشه کن بذار سونامی اخبار بیاد و بره.
کمی صبر پیشه کرد و حالا متوجه شد که خبر داشته‌اند ولی کاری نکرده‌اند. و این دو خیلی فرق دارند، که ندونی، و بدونی اما کاری نکنی.
در مواجهه با طرز کار دولت‌ها، مردم به دو دسته تقسیم میشن. یک دسته چشم‌بسته می‌پرند روی نظریات توطئه. چون جواب‌های ساده‌تری تولید می‌کنه، حتی اگه سادگی بیش از حد به مسخرگی منجر بشه: «نتانیاهو عمدا اینجوری کرد که بهانه جور بشه برای تصرف غزه». و دسته دوم بی‌کفایتی‌های اشتباهی به دولت نسبت میدن، حتی اگه به فلج‌پنداری دولت منجر بشه: «موساد حواسش پرت ایران بود یادش رفت حماس هم وجود داره».
در دولت واقعی اسراییل نه کسی اونقدر مسخره‌ست، نه کسی انقدر فلجه‌. در دنیای واقعی ضعف‌ها و خطاها و خرابکاری‌ها، بیشتر به ذهنیت‌ها ربط دارند، نه به توطئه‌ها و نه به ناتوانی‌های فنی. مگه اطلاعات درباره جمهوری اسلامی کافی نبود؟ چرا در ساعت‌های اولیه خیلی‌ها باور نمی‌کردند که هواپیمای مسافری رو خودشون زده باشن؟ چون ذهنیت اینه که «بعیده این خریت رو مرتکب بشن».
کسی که میخواد نسل‌کشی کنه چرا اینجوری میزنه؟
یکی از این سه غول نفتی در دوره‌ای که این نمودار پوشش میده رییس‌جمهورش عوض شد و یه دولت کمپلت متفاوت اومد. تو دوتای دیگه دولت و رئیس دولت تکون نخوردن.
تو سینمای هالیوود، مرد قدیم، یعنی کسی که ماهی میگیره، گوزن شکار می‌کنه، نعل اسب رو عوض می‌کنه، و وقتی وحشی‌ها حمله کردند از دهکده دفاع می‌کنه؛ و مرد جدید یعنی کسی که ماشین زنش رو تعمیر می‌کنه، دماغ اونی که دخترش رو تو مدرسه مسخره کرده میشکنه، و وقتی زامبی‌ها حمله کردند و همه مردند میدونه از کجا بنزین گیر بیاره.
تو هیچ کدوم این‌ها مردها با چیزی که در ایران در برابرش وجود داره، مواجه نیستند. اینجا حکومت مردسالاری داریم، که سعی می‌کنه به مرد ثابت کنه نمیتونه از زنش در برابر سرکوب دفاع کنه، تا تحقیرش کنه. تا نشه در ایران مرد بود.
برای همین تمام اداهای مردانه که در این کشور درمیارند خنده‌داره. اینجا تنها راه مرد بودن اینه که جلوی حکومت بایستی. و اگه نایستادی، هیچ امتیاز مردانه دیگه‌ای به حسابت نوشته نمیشه.
Anarchonomy
تو سینمای هالیوود، مرد قدیم، یعنی کسی که ماهی میگیره، گوزن شکار می‌کنه، نعل اسب رو عوض می‌کنه، و وقتی وحشی‌ها حمله کردند از دهکده دفاع می‌کنه؛ و مرد جدید یعنی کسی که ماشین زنش رو تعمیر می‌کنه، دماغ اونی که دخترش رو تو مدرسه مسخره کرده میشکنه، و وقتی زامبی‌ها…
در هر ۱۰۰ حادثه آتش‌سوزی عمدی، شاید ۹۹ موردش رو یک مرد انجام میده. مثل مرد ساکن میبد، که به تلافی یک قتل، میره خونه بقیه افغان‌ها رو آتش میزنه که تا حالا به کسی مشت هم نزده‌اند. همین مرد میبدی جرئت نکرد چیزهایی رو آتش بزنه که حکومت ضرر کنه. حتی نه به این دلیل که حکومت با آزادی شهروندان ستیز داره. بلکه حتی به این دلیل که همین حکومت افغان‌ها رو راه داده هم جرئت نکرد این کار رو بکنه. چون حتی نژادپرستیش هم فیکه.
وقتی تنها کاری که برای مرد بودن لازمه رو انجام نمیدی، هر ادای مردانه و غیرتمندانه دیگه‌ای که انجام بدی خنده‌دار و بزدلانه‌ست.
Anarchonomy
در هر ۱۰۰ حادثه آتش‌سوزی عمدی، شاید ۹۹ موردش رو یک مرد انجام میده. مثل مرد ساکن میبد، که به تلافی یک قتل، میره خونه بقیه افغان‌ها رو آتش میزنه که تا حالا به کسی مشت هم نزده‌اند. همین مرد میبدی جرئت نکرد چیزهایی رو آتش بزنه که حکومت ضرر کنه. حتی نه به این دلیل…
به طور جنرال، انسان ازینکه مجبور باشه هزینه بیشتری نسبت به بقیه بده، بدش میاد. سال‌های گذشته به مناسبت‌های مختلف نوشتم که مردم ما در یک انکار جمعی قرار دارند، چون نمیخوان بپذیرند که برای رسوندن ایران به همون حداقل‌هایی که در یک کشور نرمال وجود داره، باید چندین برابر جسورتر، چندین برابر هشیارتر، چندین برابر محکم‌تر، چندین برابر موذی‌تر، و چندین برابر صبورتر باشند؛ چون ما با یک شرارت ویژه طرفیم.

چیزی که معمولا این انکار جمعی رو تقویت می‌کنه خرده‌انگاری گناهان و خطاهاست. چون اگه کاری که انجام دادی رو کوچک فرض کنی، انگیزه خیلی بیشتری داری که انکار کنی لازمه هزینه بیشتری نسبت به بقیه بدی، تا تازه برسی به جایگاه بقیه. اگه کسی در یک نزاع خیابانی، که منجر به لت و پار شدن طرف مقابلش شده، دچار آسیب در دیسک کمر بشه، و شش ماه مجبور بشه فعالیت‌های عادیش رو کنار بگذاره، اون شش ماه رو راحت‌تر می‌گذرونه، چون به زعم خودش کار بزرگ و خطرناکی انجام داده و با اینکه بزرگ و خطرناک بوده، موفقیت‌آمیز هم بوده و طرف مقابل لت و پار شده. اما اگه همون آدم به این دلیل که بد پریده تو استخر، دچار آسیب مشابه بشه، اون شش ماه خیلی سخت بش میگذره، چون با خودش میگه «من فقط خواستم یه شیرجه معمولی بزنم». ایرانی هم کارهایی که در صدسال گذشته انجام داده رو صرفا یک شیرجه بد تصور می‌کنه. یعنی همون آویزان شدن از عبای آخوندهای بی‌وطن و پوچگرا، یعنی همون عربده‌کشی‌های سیاسی در خیابان با شعارهایی که معنیش رو نمی‌دونستن، یعنی همون طرف قلدر رو گرفتن هرکس که باشه. و چون تصور می‌کنند صرفا یک شیرجه ساده بوده، می‌پرسند «مگه چیکار کردیم که این بلا باید سرمون بیاد؟». وقتی فکر می‌کنی کار خاصی نکردی، قبول نمی‌کنی که باید کار خاصی انجام بدی تا جبران بشه.‌
رستوران‌ها در دوره کرونا بیشترین آسیب رو دیدند. بعد ازون دوره دست به هرکاری زدند تا آمار مراجعه رو بالا ببرند. این رستوران غذاهای دریایی هم یه سینی ۲۰ دلاری میگو به منو اضافه کرده بود، که محدودیت نداشت. ۲۰ دلار میدادی هرچقدر میخواستی میخوردی. حالا اعلام کرده که جواب نداد. مراجعه ۴ درصد بیشتر شد، اما ۱۱ میلیون دلار ضرر کردیم!
گاهی باید با پولی که از جیب خودت ضرر میدی بفهمی که دنیای فیزیکی چطور کار می‌کنه. مثل این واقعیت که «احتمال اینکه مشتریان سابق، با یک مشوق بیشتر غذا بخورند، بیشتر از احتمال اینه که به خاطر اون مشوق مشتری جدید ایجاد بشه»، و این واقعیت که «کسی که پرغذاست، میتونه از استاندارد خودش هم بیشتر بخوره».
این تو دنیای بیزینس خجالت نداره. حتی میشه با افتخار گفت یه پولی ازم رفت، ولی خیلی چیزها فهمیدم. ولی مدیران این رستوران باید خجالت بکشند. چون چندسال پیش هم همین کار رو کردند، و اون دفعه هم به همین دلیل ضرر کردند.
پریدن تجربه از داخل شرکت، خیلی سنگین‌تر از پریدن پوله.
فرق علم با شبه‌علم اینه که فیزیکدان میاد یوتیوب و خطاب به میلیون‌ها نفر از مخاطبانش میگه: «اوکی رفقا، یه مبحثی هست که در دویست سال گذشته مخ نابغه‌ها گوزیده تا حلش کنند، اما من میخوام خلاصه‌ش کنم و با انیمیشن براتون توضیح بدم». و جامعه‌شناس میاد میگه «حالا این پدیده که ذکر کردم اینجا نمیشه بازش کرد، باید کتاب‌های جولز و جولی و مایکل و دیوید و اندرو و ریچارد و تیم و تام و توماس رو بخونید برای مقدمه».
عمر کوتاهه.. دو دستی تقدیم جانوران آکادمیک نکنید.
یه سری دو قلو انتخاب کردن و به یکی‌شون غذای حاوی گوشت دادن و اون یکی بدون گوشت. نتیجه گرفتند اونی که گوشت نمیخورده وضع سلامتش بهتر شده.
میری مقاله رو میخونی چیزهای دیگه‌ای میفهمی ولی. رژیم رو فقط برای مدت کوتاهی کنترل می‌کردند، و ازون تایم به بعد سپردن به خود طرف که غذا رو درست کنه و فقط گزارش بده که چی ریخته. که یعنی دقیق نیست. و خیلی‌هاشون احساس تنگنا کردن در پیدا کردن دستور غذای مناسب که با مواد گیاهی جور باشه، که یعنی روی حجم خوردن‌شون اثر داشته. همچنین مجموع کالری دریافتی تیم گیاهی کمتر بوده، و وزن کم کردن. که یعنی در نهایت اگه کمتر بخوری، تو جواب آزمایشت عددهای نرمال‌تری دیده خواهد شد. چیزی که یک بچه هم میدونه. گوشت این وسط فقط تیتر خبری ساخت.
Anarchonomy
یه سری دو قلو انتخاب کردن و به یکی‌شون غذای حاوی گوشت دادن و اون یکی بدون گوشت. نتیجه گرفتند اونی که گوشت نمیخورده وضع سلامتش بهتر شده. میری مقاله رو میخونی چیزهای دیگه‌ای میفهمی ولی. رژیم رو فقط برای مدت کوتاهی کنترل می‌کردند، و ازون تایم به بعد سپردن به…
در دنیای مدرن با دو تضاد مضحک طرفیم.

۱- برعکس تمام تاریخ، فقرا چاقند، و ثروتمندان لاغر! چون سرمایه‌داری کالری غذایی رو به شدت ارزان و در دسترس کرده، بنابراین فقرای امروز از پادشاهان قدیم هم بیشتر کالری مصرف می‌کنند، و بیشتر ازون‌ها روی صندلی لم میدن. اما ثروتمند پولش رو برای غذاهای مفیدتر و با کالری کمتر خرج می‌کنه، و برای فعالیت‌های ورزشی، که همون کالری مصرفی محدود رو هم بسوزونه.
۲- در هیچ دوره‌ای در تاریخ این تنوع از مواد غذایی، و این کیفیت و بهداشت در مواد غذایی، و این قیمت برای مواد غذایی، و این دسترسی دوازده ماهه به مواد غذایی، که الان وجود داره، وجود خارجی نداشته. و همزمان در هیچ دوره‌ای در تاریخ به اندازه الان انسان‌ها دچار این گرفتاری که «شام چی درست کنم؟» نبوده‌اند. تا جایی که شغل پولساز میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا اینه که به بقیه بگن چی درست کنند و چی رو با چی قاطی کنند. تا جایی که شرکت‌هایی تأسیس شد که مواد لازم برای هر دستور غذا رو به صورت پیمانه شده داخل کارتن بذارند و با پیک بفرستند درب منازل!

اگه بخوای فوکوس کنی روی کبد، شاید تا دویست سال بعد هم جا برای مطالعه و تحقیق داشته باشه. ولی عوارضی که اون بیرون مردم باش مواجهند، به خاطر این نیست که هنوز دقیقا نمی‌دونیم کبد داره چه می‌کنه‌. بیشتر اون عوارض به خاطر ذهنیت آدم‌هاست. اگه ترجیح بدی تمام روز بشینی، مفیدترین و سالم‌ترین غذاها رو هم مصرف کنی، خیلی زود در سراشیبی میفتی. و اگه حجمی از مواد غذایی رو بخوری که بدنت نمیدونه چطور هندلش کنه، تمام روز هم در حال تحرک باشی، باز هم در سراشیبی میفتی. ترجیحات آدم‌ها رو نمیشه با رژیم و برنامه ورزشی تغییر داد. همه راه‌ها در نهایت به فلسفه ختم میشه.
آیا رابطه‌ای بین رزیدنت بیمارستان که خودکشی می‌کنه، و پیک موتوری وجود داره؟

بله. وقتی موتورش رو که با تکنولوژی شصت سال پیش ساخته شده، چون اینجوری ارزونتره، و به اندازه یک ماشین سواری سوخت مصرف می‌کنه، و به اندازه دو ماشین سواری آلودگی ایجاد می‌کنه رو میاره بیرون و در روزی ازش استفاده می‌کنه که شدت آلودگی هوا رو در فاصله بین ابتدا تا انتهای خیابون هم میشه با چشم غیرمسلح دید، یعنی داره یک عده رو روانه بیمارستان می‌کنه، و اون یک عده سر اون دانشجو یا دکتر یا پرستاری آوار میشن که در حالت عادی هم فراتر از حد معقول کار انجام میدن.
اگه حکومت پول مملکت رو خرج اوباش محور مقاومت نمی‌کرد، بودجه کافی برای بهبود وضع کارکنان بخش درمان تأمین نمی‌شد؟ چرا. البته که می‌شد. با پولی که به اون شکل خرج خونریزی میشه، می‌شد حتی داروی مصرفی کل ایران رو به رایگان تحویل مردم داد. اما فعلا که این در حد یک اگره. اگه کسی بدونه صابون در کار نیست، سعی می‌کنه تا جایی که میشه دست خودش رو روغنی نکنه. یک جامعه نرمال هم اگه بدونه که فعلا سرم نیست و دارو نیست و پرستار نیست و دکتر نیست و امکانات نیست و مملکت در هرج و مرجه، سعی می‌کنه مراقب سلامت خودش و بقیه همشهریانش باشه، تا هم دست خودش روغنی نشه هم دست اون‌ها. اما در جامعه‌ای که جامعه بودن خودش رو از دست داده و همه در سلول‌های فردی خودشون پناه گرفته‌اند، این محاسبات انجام نمیشه. اینکه حکومت کسی رو از خونه‌ش بندازه بیرون، یک موضوعه، اینکه مردم اونی که حکومت انداخته بیرون و تو پارک میخوابه رو با چوب بزنند، یک موضوع دیگه‌ست.
اگه ازون موتوری شرح حال بگیری، اصلا قبول نداره که داره کادر درمان رو با چوب میزنه. با اینکه داره ماهی ۳۰ تومن درمیاره، و فعلا مالیات هم نمیده (و نباید هم بده، چون با ۶۰۰ دلار در ماه همچنان فقیره، و از فقیر نباید مالیات گرفت، ولی در مقایسه با بقیه، داره نمیده. پزشکی که فرستادنش شهرستان، داره میده) میگه «حاجی کون‌مون پاره میشه تا یه لقمه نون در بیاریم». و دروغ نمیگه. اما به اون پزشک و پرستاری که داره با آلوده‌تر کردن اتاق گاز، ترافیک کاری‌شون رو بیشتر می‌کنه، دارند ۷ الی ۱۰ تومن میدن.
در ترازوی اخلاقی، کون‌پارگی وزنی به طرفین اضافه نمیکنه و معیار هیچ‌چیز نیست. میشه محروم بود و همزمان در محروم‌سازی سهیم بود. میشه مظلوم بود و همزمان با اشرار شراکت کرد. میشه قربانی خرابکاری‌ها بود، و همزمان خرابکاری رو گسترش داد.
Anarchonomy
آیا رابطه‌ای بین رزیدنت بیمارستان که خودکشی می‌کنه، و پیک موتوری وجود داره؟ بله. وقتی موتورش رو که با تکنولوژی شصت سال پیش ساخته شده، چون اینجوری ارزونتره، و به اندازه یک ماشین سواری سوخت مصرف می‌کنه، و به اندازه دو ماشین سواری آلودگی ایجاد می‌کنه رو میاره…
ازونجایی که تعداد محسوسی از خوانندگان اینجا هم دانشجوی پزشکی و در حال خدمت در بخش دولتی هستند، لازمه درباره خودکشی چیزی بشون بگم که از هیچ‌کس دیگه نخواهند شنید.

با وجود اینکه برنامه دولت برده‌داری شماست، و مردم هم با این توجیه که خودشون هم بدبختند به بیگاری کشیدن حکومت از شما اهمیتی نمیدن، در نهایت این خود شمایید که تصمیم‌گیرنده‌اید. چون هیچ موقعیتی نیست که تصمیم با خود ما نباشه. خودتون دیدید سرباز اسیر اوکراینی رو که وقتی میخواستن تیر خلاص بش بزنند، داد و بیداد کرد، و اون یکی گفت «زنده باد اوکراین». یکی‌شون میشه قهرمان ملی، و حتی مجسمه‌ش رو در شهر نصب می‌کنند، و اون یکی فراموش میشه، با اینکه کار اشتباهی نکرده، چون وحشت از مرگ گناه نیست. دیگه موقعیتی جبری‌تر از لحظات آخر قبل از اعدام نیست، ولی حتی در اون جبری‌ترین لحظات هم تصمیم اینکه چه چیزی از دهان‌ ما خارج بشه، با خودمونه. و برای شما، هنوز خیلی چیزها دست خودتونه.

شما در موقعیت یک ژاپنی که از شدت کار زیاد، خودش رو میندازه روی ریل قطار نیستید. اون این کار رو می‌کنه چون خسته‌ست. چون در یک ماراتن قرار داره و یک جا دیگه بدنش جواب نمیده. و گرنه بعد از آمریکا بالاترین دست‌مزد دنیا رو داره می‌گیره، و با پاداش بازنشستگی و سرمایه‌گذاری که انجام داده، کل خاندان شما رو میتونه بخره و آزاد کنه. برای همینه که با راهکارهای فیزیکی مثل تغییر رنگ نور ال‌ئی‌دی ایستگاه مترو میشه میلش به خودکشی رو کاهش داد. چون با بدنش طرفند، و بدنش به راهکارهای فیزیکی پاسخ میده. پس در واقع اون ژاپنی داره به خاطر غرور خودکشی می‌کنه. و غرور تعریف بدبختی و شکست رو تغییر میده. و اونجا غرور تعیین کرده که خارج شدن از لاین، یعنی شکست. و لاین یعنی همون چیزی که پدرانش داخلش بودند: کار و کار و کار. بنابراین کم آوردن بدنش در کار زیاد، یعنی مأیوس کردن اجداد، مأیوس کردن ژاپن، مأیوس کردن مافوق، و‌ حتی عجیب‌تر از همه، مأیوس کردن مشتریان! برای همین این غرور اینطور تعریف کرده که مُردن آبرومندانه‌تر از خارج شدن از لاینه‌. برای همینه که نمی‌بینید یک ژاپنی بگه «فاک دیس شت، من رفتم».

تو نباید به غرورت اجازه بدی شکست رو برات تعریف کنه، چون تو در کشور نرمال نیستی. تو در یک اردوگاه زندگی می‌کنی. و در اردوگاه در لاین باقی ماندن معنی نداره. تو باید خر باشی. بله، دقیقا باید خر باشی. چون خر به راحتی از لاین خارج میشه و میره تو خاکی.‌ «چهار سال روابطم با دوستانم رو قطع کردم تا بتونم کنکور پزشکی قبول بشم» یا «بابام کلی خرج کرد تا خرج دانشگاهم رو بده» یا «داداشم سه سال هرروز تو سرما و گرما من رو تا دانشگاه آورد و برگردوند» همه لاین تو هستند، و ازت میخوان داخلش بمونی، ولی باید خر باشی و ازش بیرون بیای.
این خریت از روی ناآگاهی نیست، بلکه یک استراتژیه. تو دقیقا باید بگی فاک دیس شت، و بزنی تو خاکی. نمیشه و نباید برای همه یک نسخه صادر کرد و گفت به جای خودکشی کار ایکس و ایگرگ را انجام بده. چون دروازه خروج برای هرکس متفاوته. مهم اینه که اون کار کاری باشه که فقط یک خر ممکنه انجام بده. همون کار نجات‌تون خواهد داد.