Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
فرض کنید فقط یک فرصت برای رفراندوم وجود داره و در اون فقط یکی ازین دو سوال امکان به رأی گذاشتن وجود داره که هر دو درباره سلب یکی از اختیارات دولته. ترجیح میدید کدومش برگزار بشه؟
Final Results
57%
دولت حق اعمال محدودیت یا تعرفه روی هیچ کالای وارداتی را ندارد
43%
دولت حق اعمال محدودیت و کنترل روی اینترنت را ندارد
Anarchonomy
فرض کنید فقط یک فرصت برای رفراندوم وجود داره و در اون فقط یکی ازین دو سوال امکان به رأی گذاشتن وجود داره که هر دو درباره سلب یکی از اختیارات دولته. ترجیح میدید کدومش برگزار بشه؟
واردات آزادانه کالا، بدون اینکه کسی تعرفه و محدودیتی روش بذاره، یک حق انسانیه. دسترسی به اینترنت، بدون اینکه کسی کنترل و محدودیتی روش بذاره، یک حق انسانیه. و حق انسانی رو نمیشه به رفراندوم گذاشت. بنابراین هر کدوم ازین دو به رفراندوم گذاشته شد، نباید توش شرکت کرد.
هدف شیعه ازینکه تمام عمر میگه «ما که مثل اولیاء الهی نمیشیم هیچوقت»، هیچوقت تواضع نیست. یه بسترسازی برای موقعیتیه که عمدا مثل اولیاء الهی نباشه. فاطمه رو مادری ترسیم می‌کنه که از مرگ پسرش در برابر اشرار راضیه و بش افتخار هم می‌کنه، نه تنها در برابر اهل زمین، بلکه در جمع اهل آسمان! اما خودش برای نجات پسرش از طناب دار، از اشرار طلب عفو می‌کنه. اون روزی که داشت می‌گفت ما فاطمه نمیشیم، می‌خواست امروز بتونه عامدانه فاطمه نباشه.
روسیه هرروز بمب‌افکن‌های خودش رو بلند می‌کنه، چند موشک گرانقیمت رو به سمت آپارتمان‌های مسکونی اوکراین شلیک می‌کنه، چند خانواده رو عزادار می‌کنه، و فردا دوباره، و پس‌فردا دوباره. طوری که کاملا عادی شده.
شر همینجوری کار می‌کنه. انقدر شرارت رو تکرار می‌کنه، تا هیچ مانعی در برابرش باقی نمونه، و به بخشی از زندگی روزمره تبدیل بشه. بنابراین راه‌حل‌هایی که دردسری برای تکرارش ایجاد نمی‌کنند، در واقع راه حل نیستند. هرکس راه حلی ارائه داد، و شما پرسیدید «چطور جلوی تکرار رو می‌گیره؟» و جوابی نداشت، میخواد وقت‌ قربانی رو تلف کنه.
Anarchonomy
روسیه هرروز بمب‌افکن‌های خودش رو بلند می‌کنه، چند موشک گرانقیمت رو به سمت آپارتمان‌های مسکونی اوکراین شلیک می‌کنه، چند خانواده رو عزادار می‌کنه، و فردا دوباره، و پس‌فردا دوباره. طوری که کاملا عادی شده. شر همینجوری کار می‌کنه. انقدر شرارت رو تکرار می‌کنه، تا…
شب کریسمس ویدئوهایی از خاکریز روس‌ها و اوکراینی منتشر می‌شد، که نشون میداد سرباز در اوج فلاکت، که هم باید برف و سرما رو تحمل کنه، هم موج انفجار رو، بسر میبره. و این باعث شد «بچه‌های تو خونه» تیک‌تاک بپرسن «واقعا چرا؟». که خودشون به خودشون همون جواب کلیشه‌ای «سیاستمداران آتش به پا می‌کنند، و جوانان دو طرف باید هزینه‌ش رو بدهند» تحویل دادند.

آدم کم‌عمق فکر می‌کنه با پرسیدن وقت و بی‌وقت «چرا؟» چند پله در تعمیق، جهش می‌کنه. اما به محض اینکه چراشون رو تجزیه می‌کنی، در گل گیر می‌کنه. مثلا وقتی این سوال رو ازشون می‌پرسی: «اگر فلاکت خاکریز در شب کریسمس، هزینه نامتناسبی است، در چه حالت دیگری متناسب است؟». یعنی اگر چه اتفاق دیگه‌ای بیفته، خواهید گفت «درسته فلاکت در شب کریسمس بد است، ولی میارزد»؟
جنگ با هیچ چیز دیگه‌ای قابل مقایسه نیست. حتی با شکنجه. کسانی که هر دو رو تجربه کرده‌اند، حاضرند شکنجه رو به جنگ ترجیح بدن. چون جنگ فراتر از شکنجه‌‌ست. چون شرایطی فراهم می‌کنه که شکنجه‌گران نمی‌تونند فراهم کنند. اما موقعیت‌هایی هست که باید جنگ رو پذیرفت، که در اون موقعیت‌ها میخوان چیزهایی رو ازت بگیرند. اگه بگی هیچ‌چیز وجود ندارد که اگر خواستند بگیرند، باز هم به جنگ بیارزد، داری تلویحا میگی که هیچ چیز از جمله حیات خودت ارزش نداره. که با جنگ‌هراسی خودت در تناقضه. چون اساس هراس و امتناع از جنگ، ارزشمندی حیاته. و اگه بگی بعضی چیزها وجود دارند که اگر خواستند بگیرند، جنگیدن میارزد، باید بتونی دقیقا تعیین کنی آن چیزها چی هستند. اگه اون چیزها، زندگی مردمت، تمدنت، فرهنگت، هویتت، نیستند، پس چه چیز هستند؟ کسی که می‌پرسه چرا سرباز اوکراینی شب کریسمس در فلاکت بسر می‌برد؟ باید توضیح بده که باید چه اتفاقی بیفته براش که فلاکت در شب کریسمس براش موجه باشه؟ برای توی آمریکایی و هندی و چینی و استرالیایی باید چه اتفاقی بیفته؟ اگه تگزاس رو بخوان از شما بگیرند، در فلاکت بسر بردن در شب کریسمس براتون موجه نمیشه؟ پس چه چیز رو بخوان بگیرن موجه میشه؟ هر چیزی که اسمش رو بیاری، ثابت می‌کنه اون موقع که داشتی درباره اوکراین «چرا؟» می‌پرسیدی، داشتی زر میزدی.
Anarchonomy
شب کریسمس ویدئوهایی از خاکریز روس‌ها و اوکراینی منتشر می‌شد، که نشون میداد سرباز در اوج فلاکت، که هم باید برف و سرما رو تحمل کنه، هم موج انفجار رو، بسر میبره. و این باعث شد «بچه‌های تو خونه» تیک‌تاک بپرسن «واقعا چرا؟». که خودشون به خودشون همون جواب کلیشه‌ای…
اینکه مسیر صعود اورست، پر از جنازه‌ست، غیر از همه توضیحات رویدادی که هر کدوم متفاوتند، یک دلیل پایه‌ای کلی داره: شرایط کوه رو نمیشه تو باشگاه شبیه‌سازی کرد. بنابراین حتی برای آماده‌ترین افراد، باز هم سوپرایز وجود داره. و سوپرایز برای این پیش میاد که ازونجایی که نمی‌تونی شبیه‌سازیش کنی، نمی‌تونی حدش رو تخمین بزنی، بنابراین یک حد فرضی از فلاکت رو در ذهنت میسازی، و خودت رو برای حد فرضی آماده می‌کنی. و میری بالا، و می‌بینی حد واقعی مقداری بالاتر از حد ذهنی تو بوده.
در هر جنگی، در هر ابعادی، برای هر هدفی، حد واقعی فلاکت به طور تضمین‌شده، بالاتر از حد ذهنی کسیه که واردش میشه. بنابراین بی‌معنیه که وسط جنگ بپرسی دکمه ایزیش کجاست؟ طبیعت دفاع از داشته‌هات، اینه که حد فلاکتی که تحمیل می‌کنه، بالاتر از حدی باشه که فکر می‌کردی. که اگر غیر ازین بود دیگه دفاع نبود. جنگی که حد فلاکتش هم‌سطح حد ذهنی خودت باشه، جنگ نیست. مانوره.
وقتی اشرار کاری انجام میدن که از اشرار انتظار میره، بیانیه پشت بیانیه صادر میشه. چه از طرف خشمگین‌ها، چه از طرف سگان طرفدار اشرار. و یک بار هم از خودشون نمی‌پرسن هدف ازین بیانیه‌ها چیه. هیچ شروری با خواندن بیانیه دیگران، با خودش نمیگه راست میگن‌ها، جنایتکار بوده‌ایم تا الان! و هیچ‌کس از خشمگین‌ها با خوندن بیانیه سگان طرفدار نمیگه راست میگن‌ها، حق داشته‌اند جنایت کنند!
اما درباره این بیانیه به طور خاص، باید تذکری به بیانیه‌نویس داد: خاصیت عصای موسی این بود که نه تنها مردم، که حتی خودش هم تا قبل از وقوع معجزه‌ش فکر نمی‌کرد عامل تعیین کننده‌ای بشه. اگه شما از قبل می‌دونید چه چیزی عصاست، و قراره چه کاری انجام بده، یعنی اشتباه گرفتید.
فیلسوف چینی، فارغ ازینکه عقاید درستی داشت یا نداشت، اگر نگیم هزارسال، حداقل چندقرن از مردم زمانه خودش جلوتر بود. اما وقتی می‌رفت مغازه سوپ‌فروشی و می‌نشست سوپ می‌خورد، با همون لذتی می‌خورد که بقیه عوام نفهم حاضر در اون مغازه داشتند می‌خوردند. پس نفهمه داره از سوپش لذت میبره، فیلسوفه هم داره لذت میبره. اونی که داره سوپش رو طوری میخوره که انگار مجبورش کردند بخوره، تویی. که یعنی ناراحتی‌هات، بیگانه‌پنداری‌هات، عدم تعلقت، سرد بودنت، از سنگینی فلسفه‌ت نیست. فقط جعبه‌ت بزرگتر از جعبه عوامه. و جابجا کردن جعبه بزرگ، حتی اگه خالی باشه، آدم رو خسته و ملول می‌کنه. با جعبه بزرگ، تو شهری از آدم‌های مهربان، و یا دهکده‌ای با مناظر بهشتی هم، خسته‌ای. جعبه‌ خالی‌ عوام کوچیکه، بنابراین همه‌جا راحتند، حتی در منجلاب. و فیلسوف چون پره، راحته. چون دیگه رو دوشش نیست، سوارشه.
یکی رو انتخاب کن و خودت رو آزار نده.
Anarchonomy
فیلسوف چینی، فارغ ازینکه عقاید درستی داشت یا نداشت، اگر نگیم هزارسال، حداقل چندقرن از مردم زمانه خودش جلوتر بود. اما وقتی می‌رفت مغازه سوپ‌فروشی و می‌نشست سوپ می‌خورد، با همون لذتی می‌خورد که بقیه عوام نفهم حاضر در اون مغازه داشتند می‌خوردند. پس نفهمه داره…
حرف‌های روزمره و محلی محمد، یا منتسب به محمد، رو ابدی تلقی کردند، و حرف‌های بدون زمانش رو بایگانی کردند. یکی ازون حرف‌های بدون زمان این بود که شرک پنهان‌تر از راه رفتن مورچه بر روی تخته سنگی سیاه در دل شبی تاریک است. که یعنی اینطور نیست که بگی مجسمه چوبی رو نمی‌پرستم و تمام شد. چون مجسمه می‌تونی خودت باشی، حتی وقتی فکر می‌کنی حواست به خودت هست.‌ حتی وقتی خودزنی می‌کنی.
تفرعن، که جنبه بیرونی شرکه، میتونه انقدر ظریف زیر پوست شخصیتت جا گرفته باشه، که تا پوستت نسوزه متوجه نشی اون زیر بوده. و لحظه سوختگی خیلی دیره برای فهمیدنش.
تفرعن رو میشه در بازار خرید. میری یه سر و گوشی آب میدی، و می‌بینی با چه ابزارهای موجودی میشه یک فرعون کوچک شد، و میخری‌شون. اگه ببینی داخل یه جمعی، ابزارش درجات دانشگاهیه، همونو میخری. تو یه جمع دیگه، ابزارش میتونه مسلمان بودن باشه، پس مسلمان میشی. دارم تقلب بدی بت می‌رسونم، ولی لازمش داری: فکر می‌کنی شیعه کیست؟ کسی است که پرس و جو کرده اینجا چطور میشه «من» قوی‌تری بود؟ و بش گفتن با شیعه بودن! و همون رو خریده، و همون رو پوشیده، و با همون راه میره، و با همون تردد می‌کنه، بدون اینکه اهمیتی بش بده. من قوی یعنی منی که محقه، منی که باید بش احترام بذارن، منی که مرکز جهانه، منی که باید براش مایه بذارن، منی که باید به حرفش گوش بدن، منی که تکلیف تعیین می‌کنه.
گاهی خرید ابزار تفرعن در بازار، به درازا می‌کشه. سبد خیلی پر میشه، چون هر چیزی رو که برمیداری فکر می‌کنی کافی نیست، و یکی دیگه هم برمیداری. هر دفعه که برمیگردی خونه، خریدهایی که کردی رو میچسبونی به هم دیگه، و این مساحت جعبه‌ای که روی دوشته رو بزرگتر و بزرگتر می‌کنه. اون جعبه چیزی نیست جز منی که دوست داشتی قوی‌تر بود. یعنی منی که محق‌تره، منی که محترم‌تره، منی که مرکزتره، منی که هدف‌تره، منی که شنیده شده‌تره، منی که تعیین‌کننده‌تره.
تو همون دهقان سطحی داخل سوپ‌فروشی هستی، اما ازونجایی که مارکت تفرعن توسعه پیدا کرد، خریدهای تو هم توسعه پیدا کرد. و حالا جعبه خالی توسعه‌یافته‌تری داری.
در اوج اعتراضات ۸۸ تعدادی از امنیتی‌های سابق، که بعدا نقش اپوزیسیون رو بازی می‌کردند، ایده مبارزه مدنی از طریق زدن اتو به برق رو ارائه کردند، که مثلا فشار روی شبکه زیاد بشه و نیروگاه‌ها از کار بیفته (که حالا بگذریم که چرا همین حضرات با خرابکاری که شامل انفجار باشه مخالفند، انگار تنها مشکل‌شون صداش بوده).
ازون ایده‌ها با خنده عبور کردیم، ولی گله گاو قابلیت این رو داره که مسخره‌ترین تهدیدات رو، خودش برداره و به دست خودش عملی کنه، و خیلی بزرگترش کنه! بدون سرمایه‌گذاری روی صنعت گاز، و بدون سرمایه‌گذاری در کاهش مصرف و مدرن‌سازی مصرف، به دست خودشون فشاری به صنعت گاز وارد کردن که اون اتو زدن به برق در برابرش حتی یک کاریکاتور هم نیست.
و این دقیقا در راستای همه حرف‌های قبلی من درباره ۲۰۶۰ است. خرابی و غیرقابل سکونت شدن، بهرحال رخ خواهد داد. تفاوتی که تماشا کردن و فاعل نبودن ایجاد می‌کنه، اینه که فاعلش مردم نخواهند بود، و وقتی فاعلش نیستند هیچ نتیجه‌ای براشون نخواهد داشت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آمریکا میتونه برنامه مفصلی برای مقابله با حملات درون‌های کوچک داشته باشه اگه بخواد، اما این وضعیت برای بقیه چندان جالب نیست. دانشگاه‌های نظامی هیچ محتوایی برای چیزی که در این ویدئو دیده میشه ندارند، که عملا از دست نفر هیچ کاری جز مردن برنمیاد.
و این فساد سیستماتیک اشرار خاورمیانه رو نشون میده. در اوکراین با این پرنده‌های هزار دلاری، تلفاتی در حال رخ دادنه که در خاورمیانه با موشک‌های چند میلیون دلاری بدست میاد. حتی خود حماس با این روش می‌تونست زن و بچه یهودی بیشتری رو بکشه تا با راکت. اما تا الان هیچ کار موثری درباره‌ش انجام ندادند، چون با موشک و راکت بیشتر می‌شد پول به جیب زد.
اینم یکی دیگه از چیزهایی بود که پنجاه و هفتی فاشیست نمی‌فهمید. شیره مذهب در روابط اجتماعی سنتیه، و اگه این روابط قطع بشن، شیره‌ش خشک میشه‌‌. با ایجاد تصلب در فضای بیرونی، خودش افراد رو به فردگرایی هل داد. درست مثل کسانی که برای تنبیه و تحدید، بچه‌شون رو میندازن تو موتورخونه. و اون بچه به جای اینکه ازونجا بترسه، یاد می‌گیره موتور رو خاموش کنه. که اگه نمیفتاد اونجا، هیچوقت یاد نمی‌گرفت، و شاید به ذهنش هم نمی‌رسید.
هرکس دمی داره، که به پشت سرش وصل شده. اونی که الان تو بنگلادش تو کارگاه خیاطی کار می‌کنه، دمش به خانواده‌ای وصل بود که چندسال قبل کمی اونطرف‌تر ازون کارگاه، کشاورز بودند، و در بهترین حالت غذای روزانه‌شون رو تأمین می‌کردند. غیر از موارد خاصی که والت‌دیزنی پوشش میده، به لابراتوارهای استنفورد راه پیدا نخواهد کرد. چون اون‌هایی که راه پیدا می‌کنند هم دمی دارند، و دم‌شون به خانواده‌ای وصل شده که هر کدوم در دهه سی و چهل قرن بیستم، کارهای بزرگی انجام داده بودن.
اون پشت سر فقط خانواده نیست. رویداد و فضا هم هست. دم بچه افغان امروزی، که سیزده سال پیش به دنیا اومده، به جنگ وصل شده. و به بی‌قانونی. و به وجود نداشتن چیزی به نام جامعه، و خیال راحت، و برنامه‌. کسی که پشت سرش اینه، نمیتونه تربیت‌یافته‌ش نباشه. حتی سیم‌کشی مغزی اون بچه طوری تغییر کرده که پاسخش به اعتماد، به محبت، به امنیت، به لذت، به جدی گرفته شدن، فرق داشته باشه با پاسخ یک آدم دیگه، که پشت‌سرش چیز دیگه‌ای بوده.
تو، دمت به ایران وصله. به خانواده‌ای بیمار، که حتی نمی‌دونست چرا باید تو رو داشته باشه. به فرعون‌های کوچک و بی‌عرضه. به خیالباف‌‌های بی‌اراده. به پوچگراهای آرمان‌باز. و به فضایی پر شده از دروغ‌های کارکردی، و بی‌ثباتی، و قلدرمأبی، و خشونت‌های رندوم و بی‌هدف، و رنج‌های بی‌نتیجه، و مشغولیت‌های تهی، و هرج و مرج معنایی، و معنویت‌ قلابی، و ماتریالیسم مازوخیستی. همه این‌ها تو رو ساخته‌اند، حتی اگه نتونی ردشون رو پیدا کنی. حتی اگه با پدربزرگ، مادر زن، رفیق، همکار احمقت، مخالف باشی، جنس مخالفتت محصول همون چیزهاییه که دمت بشون وصله. برای همین دعوای تو و یک نفر دیگه، برای یک ناظر بیرونی، مثل برخورد دو زنبور از یک کلونی، با همدیگه، دیده میشه. برخورد تو، با چیزی که باش برخورد می‌کنی، برخورد خودت با اون چیز نیست. تصادم یک بخش این مجموعه، با بخش دیگه اونه. حتی وقتی که به واسطه این برخورد، حس جداشدگی و تمایز بت دست میده، در حال ایفای یک نقشی، که مجموعه بت محول کرده، یا بت تحمیل کرده.
تنها در صورتی اختیار بیشتری به دست میاری، که نقشت رو خودت طراحی کنی، که اول به چیزی که هستی کافر شده باشی، که اونجوری که خودت می‌بینی، و می‌شنوی، و حس می‌کنی، و می‌فهمی رو نپذیری. و خود اون مجموعه‌ای که دمت بش وصل بوده، طوری تو رو ساخته، که این کار رو نکنی.‌ بنابراین کفر ورزیدن به خود مثل اینه که با یک دستت، اون یکی دستت رو از کتف ببری. همون دستی که باش پشت سرت رو محکم گرفتی. و بله این خشنه. همیشه تولد، صحنه خشنی داره.‌
تحقیق می‌نویسی درباره آئین‌های مذهبی در ایران؟ خسته نباشی. بیا یه مقدمه یک پاراگرافی هم من برات بنویسم:
عرب برای تحسین چیزهای زیبایی که می‌بینه هم میگه الله الله. اما ما هیچ استفاده‌ای ازش نمی‌کنیم، غیر از قسم خوردن، و حتی اونم که والله بود تبدیل کردیم به والا!
هنوز ایران رو نشناختی.
Anarchonomy
تحقیق می‌نویسی درباره آئین‌های مذهبی در ایران؟ خسته نباشی. بیا یه مقدمه یک پاراگرافی هم من برات بنویسم: عرب برای تحسین چیزهای زیبایی که می‌بینه هم میگه الله الله. اما ما هیچ استفاده‌ای ازش نمی‌کنیم، غیر از قسم خوردن، و حتی اونم که والله بود تبدیل کردیم به…
سرزمین سلطان‌خیز ایران، فرهنگی ساخته که در اون «وصل بودن» نشانه موفقیته، چون علامت بقاست: «کسی که وصل است، می‌ماند». که من بش میگم تفرعن توزیعی. سلطان، مرکز ماندگاریه. همه محو میشن، غیر ازون. همه نیستند دربرابر هست او. همون چیزی که فرعون روش اصرار داشت. اما مثل خورشید این تفرعن رو می‌پراکنه، تا سیارک‌های مردنی، به مدد پرتو بقاش، ماندگار بشن.
بنابراین سمت درست تاریخ، یا خیر و شر، بر همین مبنا تعریف میشه. درست/خیر/نیک، یعنی وصل بودن. این‌ها صرفا در حال پز دادن یک امتیاز نیستند. در حال ادعای «حقیقت، ماییم» هستند.
کی داوطلب میشه این خبر رو بش برسونه؟
اگه یه خارجی بام مصاحبه کنه و یه سری سوال بپرسه، و وسطاش بگه تمایل عجیب ایرانی‌ها به خیابان را چطور توضیح میدی؟ بش میگم «سوال بعدی لطفا». چون توضیحش سخته.
اگه یه نظرسنجی انجام بشه و بپرسن با نویسنده این توعیت باید چه کرد، شصت درصد میگن باید انداختش تو اسید. در حالی که در مجموعه بزرگ گله، پخمه‌ای بیش نیست. مثل بقیه پخمه‌هایی که حرف میسازند، و دعوا میسازند، و بنر میسازند، و کلیپ میسازند، و منبر میسازند. در حالی که اونی که روی جنازه مردم می‌رقصه، اون دزدهایی هستند که ماده غذایی فاسد رو صادر می‌کنه، همون رو به عنوان کالای خارجی وارد می‌کنه، و به عنوان کالای اساسی سوبسیددار میفروشه، و در هر کدوم ازین مراحل پول خود مردم رو به عنوان پاداش، به جیب میزنه. این‌ها نه توعیت می‌زنند، نه پروفایل دارند، نه بنر، نه کلیپ، نه منبر، نه دعوا.
به یه خارجی چطور توضیح بدم ایرانی درباره اون دزد جوک میخونه، و برای یک پخمه رندوم، رجز؟
بایاس، و استریوتایپ حاصل از اون، نسبت به مجموعه‌ای وجود داره که عضوش نیستیم، و در نتیجه شناختی ازش نداریم. مثل قضاوت‌هایی که درباره حاشیه‌نشینان داریم وقتی خودمون حاشیه‌نشین نیستیم. اما پیش میاد که انسان درباره خودش بایاس داشته باشه و خودش رو از دریچه استریوتایپ رایج ببینه.
وقتی از شهروند اروپایی می‌پرسیدی چرا همه‌تون هاچ‌بک می‌خرید، می‌گفت خیابون‌هامون تنگه، و کم مصرفه. اما در واقع برای این می‌خریدند که حق ورودی بود. اگه دارندگان یک نوع کالا رو داخل یک باشگاه مجازی فرض کنیم، حق ورودی به اون باشگاه، حداقل هزینه‌ایه که باید برای ارزان‌ترین مدل اون نوع کالا پرداخت کرد. حق ورودی به جمع ماشین‌داران، هاچ‌بک بود. به محض اینکه خودروساز دید نمیتونه با استانداردهای ایمنی سختگیرانه امروزی، ماشین کامپکت بسازه، و سود هم کنه، و رفت سراغ شاسی‌های بزرگ‌تر، تا همونارو ارزونتر دربیاره، مثل این مدل جدید فورد که با این شاسی یه موتور نقلی هزار سی‌سی داره، فروش این ماشین‌های بزرگتر هم افزایش پیدا کرد. طوری که انگار شهروند اروپایی یادش رفت خیابون‌ها تنگه، و حالا ازین راضیه که ماشینش جادارتره.
یکی از عجایب دوران ما این پدیده دو طرفه‌ست که نه مردم رجعت می‌کنند به قاجار، نه نوادگان قاجار ادعای سلطنت دارند. در حالی که اگر واقعا مسئله سلطنت مطرح بود، خانواده قاجار بودند که مشروعیتش رو داشتند، نه پهلوی‌ها. حتی نوه یا نتیجه کسی که در دربار قاجار وزیر بوده، مشروع‌تره برای احیای سلطنت، تا هرکسی در خانواده پهلوی. اما این نوادگان انقدر دور افتاده‌اند از ایران و سلطنت، که بش فکر هم نمی‌کنند.
وقتی که نوشتم رضاخان پدر ماست، چون حتی اسم فامیل‌مون هم مدیون او هستیم (پدری که بمون بد کرد البته)، سلطنت‌طلب‌ها اومدند بم ایراد گرفتند که چرا میگی رضاخان، و نمیگی رضاشاه؟ حتی در نوشته‌ای که درباره پدر بودن قهرمان‌شون بود، حواس‌شون بود که به نفع‌شون نوشته نشده. و جواب من این بود که من این‌ها رو شاه نمی‌دونم، و شما رو هم تا الان اشتباهی سلطنت‌طلب خطاب می‌کردیم. چون اینطور رایجش کرده بودید، وگرنه در اصل پهلویست بودید. چون لفظش رایج بود می‌گفتیم محمدرضاشاه مثلا، ولی در واقع شاه نبود. یه چیزی بود شبیه رئیس‌جمهورهای مادام‌العمر که امروز در کشورهایی مثل جمهوری آذربایجان و ترکمنستان و تاجیکستان و مصر می‌بینیم. همه‌کاره‌ای که اتوماتیک ۹۰ درصد آراء رو بدست میاره. محمدرضا که حتی به نظر می‌رسید از ساختار حکومت خودش هم ناراضیه و ترجیح میداده خودش نخست‌وزیر باشه، تا اینکه شاه باشه و کسانی رو به عنوان نخست‌وزیر منصوب کنه که ازشون خوشش نمیاد. تعجبی نداره که امروز پسرش هم به جای تلاش برای احیای سلطنت، که خودشون نابودش کردند، نقش فیک یک اکتیویست دموکراسی! رو بازی کنه.

مردم ایران از شاه قاجار متنفر بودند، تا جایی که «سردار رشید»شون به کتک زدنش افتخار می‌کرد، چون ایران در برابر قدرت‌های جهانی و همسایه تحقیر شده بود، چون در علم و تکنولوژی و صنعت عقب افتاده بود، چون بی‌قانونی رواج پیدا کرده بود، چون غیر از دزدی راهی برای امرار معاش نمونده بود، چون ملت مریض بودند و دکتر پیدا نمی‌شد، چون نان هم به سختی گیر می‌اومد. و حالا بعد از صدسال، که هیچ اثری از قاجار نیست، دقیقا درگیر همه این مسائل هستند، که بعضی ازون‌ها خیلی بدتر هم شده. ما رسما به یک پکیج از عبرت تبدیل شده‌ایم.
اتفاقا سوء تفاهم در همین جاست که تصور میشه چیزی که چه فقدانش حس میشه سخت‌کوشیه! اما کوشیدن، مرحله بعد از جهت‌یابیه. الان این جهته که در ابهامه. شما نمی‌تونی زیر سایه تسلط کامل داعش، بیای بگی «ملت درسته که اسلام حاکم زندگی‌تون رو تباه کرده، ولی طفلی محمد اینجوری نبود واقعا». چون حتی اگه معنی داشته باشه، کاملا بلاموضوعه. در صورتی پروژه نجات میراث می‌تونست موضوعیت داشته باشه که جهت‌گیری شما این می‌بود که باید به عنوان اولویت اول، خود داعش را به صورت فیزیکی از بین برد. ولی این جهت‌گیری شما نیست، چون یا این جهت رو قبول ندارید، یا اون رو غیرممکن می‌دونید.
بنابراین توصیه من اینه که اصلا در صدد نجات چیزی نباشید.