به دو دلیل:
۱- وقتی تعداد افراد مشارکتکننده در کشف، بیشتر میشه، سهم هر فرد در اکتشاف کمتر میشه، و وقتی سهم کمتری به هرکس اختصاص پیدا میکنه، جایی برای برجستگی خیلی شاخص باقی نمیمونه. داوینچی برجسته میشد چون همه چیز روی دوش خودش بود. ذات دموکراتیزه شدن علم، منجر به انقراض غولها و تکثیر کوتولهها میشه.
۲- هرچه دامنه علم گسترده میشه، اندازه اکتشافات کوچکتر میشه. خود هر کشف کوچک نیست، بلکه نسبت به کل کوچکه. چون هر کشفی یک جزء از کل دانش رو جابجا میکنه، و کل خیلی وسیعتر شده. پس نسبت کل به اون جزء بزرگتر شده، پس اون جزء کوچکتر حساب میشه. بنابراین عمر فرد صرف اجزایی میشه که حتی جمعشون هم اونقدر نیست که از کاشفشون یک غول بسازه.
۱- وقتی تعداد افراد مشارکتکننده در کشف، بیشتر میشه، سهم هر فرد در اکتشاف کمتر میشه، و وقتی سهم کمتری به هرکس اختصاص پیدا میکنه، جایی برای برجستگی خیلی شاخص باقی نمیمونه. داوینچی برجسته میشد چون همه چیز روی دوش خودش بود. ذات دموکراتیزه شدن علم، منجر به انقراض غولها و تکثیر کوتولهها میشه.
۲- هرچه دامنه علم گسترده میشه، اندازه اکتشافات کوچکتر میشه. خود هر کشف کوچک نیست، بلکه نسبت به کل کوچکه. چون هر کشفی یک جزء از کل دانش رو جابجا میکنه، و کل خیلی وسیعتر شده. پس نسبت کل به اون جزء بزرگتر شده، پس اون جزء کوچکتر حساب میشه. بنابراین عمر فرد صرف اجزایی میشه که حتی جمعشون هم اونقدر نیست که از کاشفشون یک غول بسازه.
Anarchonomy
به دو دلیل: ۱- وقتی تعداد افراد مشارکتکننده در کشف، بیشتر میشه، سهم هر فرد در اکتشاف کمتر میشه، و وقتی سهم کمتری به هرکس اختصاص پیدا میکنه، جایی برای برجستگی خیلی شاخص باقی نمیمونه. داوینچی برجسته میشد چون همه چیز روی دوش خودش بود. ذات دموکراتیزه شدن علم،…
این دو دلیل درباره مهارتها هم وجود داره.
پیانو زدن دموکراتیزه شده. پس سهم هرکس در جلو بردن این هنر، کمتر شده. همچنین با حجم زیاد آموزشها، و استعدادیابیها، و پیشرفتها، هر نخبهای فقط یک قدم از جمع جلوتره، نه صد قدم. چون چیزی که به این هنر اضافه میکنه، یک جزء از یک کله که اون کل خیلی بزرگتر شده.
و البته این یک سایدافکت داره. عرضهی بالا، مصرفکننده رو بش عادت میده. همونطور که امروز به موسیقی رایگان عادت کردیم. در حالی که در گذشته، پادشاهان و نجیبزادهها توان پرداخت هزینهش رو داشتند. بنابراین انگیزه برای وقف کل زندگی برای یک مهارت خاص، کاهش پیدا کرده. و البته این بد نیست، چون اون سنت وقف زندگی از روی ضرورت بود، نه انتخاب. آهنگری که به صورت خانوادگی تمام زندگیشون وقف ساختن کاتانا بود، مجبور بودند نسل پشت نسل ادامهش بدن، چون بقای خانوادگیشون وابسته به اون بود (علاوه بر درآمد، جایگاهشون پیش امپراتور رو هم حفظ میکرد). در اون چارچوب، معامله کردن کلی زندگی، با یک مهارت کمالیافته، یک معامله منطقی بود. اما الان دیگه منطقی نیست، و فرصتهایی که سرمایهداری برای بقا و رفاه ایجاد کرد، دریچههایی رو باز کرد که نگاه رو تغییر داد و الان نتیجهگیری اینه که «نه، حیفه زندگی فقط صرف یک چیز بشه، وقتی میشه ابعادش رو انقدر گسترش داد».
و این باعث نشده که دیگه نتونیم کاتانا بسازیم. اگه کسی بخواد، میشه براش ساخت. مخصوصا وقتی دنیایی از دانسته و تجربه صنعتی درباره فولاد اضافه شده. فقط دیگه آهنگر سلبریتی نداریم (غیر ازونایی که علت شهرتشون در حال انقراض بودنشونه).
پیانو زدن دموکراتیزه شده. پس سهم هرکس در جلو بردن این هنر، کمتر شده. همچنین با حجم زیاد آموزشها، و استعدادیابیها، و پیشرفتها، هر نخبهای فقط یک قدم از جمع جلوتره، نه صد قدم. چون چیزی که به این هنر اضافه میکنه، یک جزء از یک کله که اون کل خیلی بزرگتر شده.
و البته این یک سایدافکت داره. عرضهی بالا، مصرفکننده رو بش عادت میده. همونطور که امروز به موسیقی رایگان عادت کردیم. در حالی که در گذشته، پادشاهان و نجیبزادهها توان پرداخت هزینهش رو داشتند. بنابراین انگیزه برای وقف کل زندگی برای یک مهارت خاص، کاهش پیدا کرده. و البته این بد نیست، چون اون سنت وقف زندگی از روی ضرورت بود، نه انتخاب. آهنگری که به صورت خانوادگی تمام زندگیشون وقف ساختن کاتانا بود، مجبور بودند نسل پشت نسل ادامهش بدن، چون بقای خانوادگیشون وابسته به اون بود (علاوه بر درآمد، جایگاهشون پیش امپراتور رو هم حفظ میکرد). در اون چارچوب، معامله کردن کلی زندگی، با یک مهارت کمالیافته، یک معامله منطقی بود. اما الان دیگه منطقی نیست، و فرصتهایی که سرمایهداری برای بقا و رفاه ایجاد کرد، دریچههایی رو باز کرد که نگاه رو تغییر داد و الان نتیجهگیری اینه که «نه، حیفه زندگی فقط صرف یک چیز بشه، وقتی میشه ابعادش رو انقدر گسترش داد».
و این باعث نشده که دیگه نتونیم کاتانا بسازیم. اگه کسی بخواد، میشه براش ساخت. مخصوصا وقتی دنیایی از دانسته و تجربه صنعتی درباره فولاد اضافه شده. فقط دیگه آهنگر سلبریتی نداریم (غیر ازونایی که علت شهرتشون در حال انقراض بودنشونه).
صبحهای پنجشنبه، مسجد، زیارت عاشورا بود. ساعت پنج صبح، سرما، که سگ هم تو خیابون نبود. موقع راه رفتن، که برای زودتر رسیدن نزدیک بود به دویدن شبیه بشه، و دستمون تو جیب کاپشن، به دستور خودکار بدنمون برای گرمموندن، شونههامون بهم نزدیک شده بود، طوری که انگار بالمون رو بریده بودند و هنوز میسوخت. داخل که رفتیم، گرمای بخاریها که مثل نسیم از روبرو بمون میخورد، همه فلاکت توی راه رو در یک لحظه جبران میکرد. اما یه چیزهایی گوشه مسجد چیده بودن که سردترمون کرد. چند دسته از آت و آشغالهای ساخت داخل بود، که اسم برندهاش رو هم نشنیده بودیم، و یه پارچه ازین فسفریها که روش مینویسن ممنون که از عراق زنده برگشتی، بالاشون نصب شده بود و نوشته بود «جهیزیه اهدایی خیرین». یه یخچال بود که اون رو تو گاراژ اونایی که قطعات بدن اونی که کشتن رو توش میذارن هم پیدا نمیشه، چون حتی اون قاتل هم یکم میذاره روش و بهترش رو میخره، و یه فرش بود که موکت دم در مسجد که قاعدتا نباید با کفش اومد روش ولی از سنگریزههای روش میشه فهمید که خیلیها آوردن روش، ازش سرتر بود. و یه پنکه. و یه جارو دستی. از همینها که پیرزنه تو خونه مادربزرگه داشت. و همین.
اونی که مسیر یخی رو باش اومده بودم، گفت یه جوریه اینا که نمیتونم توضیحش بدم. یه حرفی توی گلوش بود که بیانش رو بلد نبود. خیره شده بود به اون گوشه و مغزش به تمنایی که ازش داشت پاسخ درخور نمیداد. گفتم بذار من کمکت کنم. این قراره تعمیم پیدا کنه. این انفجار مسخرگی، و پخمگی، و پوچی، قراره ازین مسجد بره بیرون، و همهجا رو بگیره. قراره همه چیز رو همینجوری اداره کنند. قراره بگن مگه چی لازم دارید برای زنده موندن؟ لباس؟ بیایید، اینم دو تا برند بنجول، که نمیشه دوبار شستش ولی باید سه سال بپوشید. ماشین؟ بیایید، اینم ماشینی که قراره توش له بشید، سه برابر قیمت واقعیش. بچهت مدرسه میخواد؟ بیا یه پادگان کوچولو درست کردیم چندتا روانی هم توش مواظب بچهت هستن. خونه؟ بیا یه واحد تو محوطهای که شغال داره بشین فعلا، ولی کنار دیوارهاش نخواب چون ممکنه با زلزله سه ریشتری بریزه با شورت بیفتی تو خیابون و خوب نیست میت لخت باشه. بیمارستان؟ بیا یه راهروی وحشت درست کردیم که ازینور میری تو تاس میندازن اگه شیش اومد ازونور زنده میای بیرون. لبنیات؟ اون ضرر داره برات. نون لواش بخور. چهارتا کافیه. خب جهازت جور شد. زندگی کن و لذت ببر و شاد باش.
اینارو به زبون لاتیتری بش گفتم البته، ولی کلیتش همین بود. یه جوری بم نگاه میکرد که انگار میخواست بپرسه «حالا باید چیکار کرد؟»، و باز هم جملهش رو نتونست بسازه.
اونی که مسیر یخی رو باش اومده بودم، گفت یه جوریه اینا که نمیتونم توضیحش بدم. یه حرفی توی گلوش بود که بیانش رو بلد نبود. خیره شده بود به اون گوشه و مغزش به تمنایی که ازش داشت پاسخ درخور نمیداد. گفتم بذار من کمکت کنم. این قراره تعمیم پیدا کنه. این انفجار مسخرگی، و پخمگی، و پوچی، قراره ازین مسجد بره بیرون، و همهجا رو بگیره. قراره همه چیز رو همینجوری اداره کنند. قراره بگن مگه چی لازم دارید برای زنده موندن؟ لباس؟ بیایید، اینم دو تا برند بنجول، که نمیشه دوبار شستش ولی باید سه سال بپوشید. ماشین؟ بیایید، اینم ماشینی که قراره توش له بشید، سه برابر قیمت واقعیش. بچهت مدرسه میخواد؟ بیا یه پادگان کوچولو درست کردیم چندتا روانی هم توش مواظب بچهت هستن. خونه؟ بیا یه واحد تو محوطهای که شغال داره بشین فعلا، ولی کنار دیوارهاش نخواب چون ممکنه با زلزله سه ریشتری بریزه با شورت بیفتی تو خیابون و خوب نیست میت لخت باشه. بیمارستان؟ بیا یه راهروی وحشت درست کردیم که ازینور میری تو تاس میندازن اگه شیش اومد ازونور زنده میای بیرون. لبنیات؟ اون ضرر داره برات. نون لواش بخور. چهارتا کافیه. خب جهازت جور شد. زندگی کن و لذت ببر و شاد باش.
اینارو به زبون لاتیتری بش گفتم البته، ولی کلیتش همین بود. یه جوری بم نگاه میکرد که انگار میخواست بپرسه «حالا باید چیکار کرد؟»، و باز هم جملهش رو نتونست بسازه.
این توعیت اثر هنریه. سه تا از توهمات ایرانیان توش گنجانده شده و همین تراکمش رو به شدت بالا برده.
توهم ۱: نظر ما ایرانیها مهم است، و ابرقدرت جهانی باید در تصمیمات استراتژیکش آن را لحاظ کند.
توهم ۲: با اینکه داعش همهچیز وطن را از ما گرفته و هیچ چیز نداریم، اما باز اینجا متعلق به ماست و باید مراقب اسباب وسایلش باشیم.
توهم ۳: در سالهای پیش رو چند گزینه داریم که در بعضی از آنها پاره میشویم، و در بعضی نمیشویم، و میتوانیم گزینهای که در آن پاره نمیشویم را انتخاب کنیم.
تا چشم کار میکند باکره میبینی اسماعیل.
توهم ۱: نظر ما ایرانیها مهم است، و ابرقدرت جهانی باید در تصمیمات استراتژیکش آن را لحاظ کند.
توهم ۲: با اینکه داعش همهچیز وطن را از ما گرفته و هیچ چیز نداریم، اما باز اینجا متعلق به ماست و باید مراقب اسباب وسایلش باشیم.
توهم ۳: در سالهای پیش رو چند گزینه داریم که در بعضی از آنها پاره میشویم، و در بعضی نمیشویم، و میتوانیم گزینهای که در آن پاره نمیشویم را انتخاب کنیم.
تا چشم کار میکند باکره میبینی اسماعیل.
چیزی به عنوان
Mixed apology
هم داریم؟ یعنی یه نوع معذرتخواهی که هم معذرتخواهی است و هم نیست و هر دو با همه؟ اگه نداریم ابداعش میکنم الان.
من نمیدونستم حد نرمال ویتامین دی خون قبلا یک عدد دیگه بوده، و سپس یک پزشک شارلاتان با استناد به یک مطالعه ضعیف اون رو پایین و «خطرناک» معرفی کرده، و بعد ازون همه آزمایشگاهها بالا بردنش، و اینجوری تعداد خیلی بیشتری از مردم زیر محدوده نرمال قرار گرفتهاند، و مشتری برای مکملها بیشتر شده. بنابراین بابت لحاظ نکردن این واقعیت در دوره کرونا، عذرخواهی میکنم.
اما بابت توصیه به ایرانیها در دوره کرونا به مصرف مکمل ویتامین دی، دلیلی برای عذرخواهی وجود نداره، چون ملتی که گوشت نمیخوره و سوء تغذیه داره، با همون استاندارد قبلی هم در محدوده نرمال قرار نمیگرفت و شارلاتانبازی اون دکتر بیشتر در کشورهای ثروتمند موضوعیت داره.
بله، حتی گاد دابل چک هم گاهی از دستش در میره.
Mixed apology
هم داریم؟ یعنی یه نوع معذرتخواهی که هم معذرتخواهی است و هم نیست و هر دو با همه؟ اگه نداریم ابداعش میکنم الان.
من نمیدونستم حد نرمال ویتامین دی خون قبلا یک عدد دیگه بوده، و سپس یک پزشک شارلاتان با استناد به یک مطالعه ضعیف اون رو پایین و «خطرناک» معرفی کرده، و بعد ازون همه آزمایشگاهها بالا بردنش، و اینجوری تعداد خیلی بیشتری از مردم زیر محدوده نرمال قرار گرفتهاند، و مشتری برای مکملها بیشتر شده. بنابراین بابت لحاظ نکردن این واقعیت در دوره کرونا، عذرخواهی میکنم.
اما بابت توصیه به ایرانیها در دوره کرونا به مصرف مکمل ویتامین دی، دلیلی برای عذرخواهی وجود نداره، چون ملتی که گوشت نمیخوره و سوء تغذیه داره، با همون استاندارد قبلی هم در محدوده نرمال قرار نمیگرفت و شارلاتانبازی اون دکتر بیشتر در کشورهای ثروتمند موضوعیت داره.
بله، حتی گاد دابل چک هم گاهی از دستش در میره.
اگه عمدا به بلوچستان فقر و فلاکت رو تحمیل نمیکردند ممکن بود نظام سقوط کنه؟
ترکیب پوچگرایی، خرافه، و آیین آزارمحور هنوز براتون هضم نشده. چون یه چیزی رو مهم جلوه میدن، معنیش این نیست که براشون مهمه. پوچگرایی، هدف رو وقتکشی قرار میده. هرچیزی که وقت رو تلف کنه، جزء مقدساته. خرافه، قصههای نامربوط میسازه (مثل ربط داشتن صندوقبازی به ظهور) تا مفاهیم رو از معانی تهی کنه، و آئین آزار اینکه مخت رو با سوژههای بیاهمیت بخوره رو عبادت تلقی میکنه.
کودتا مربوط به جوامعیه که درگیر هر مشکلی هستند غیر ازین ویروس.
ترکیب پوچگرایی، خرافه، و آیین آزارمحور هنوز براتون هضم نشده. چون یه چیزی رو مهم جلوه میدن، معنیش این نیست که براشون مهمه. پوچگرایی، هدف رو وقتکشی قرار میده. هرچیزی که وقت رو تلف کنه، جزء مقدساته. خرافه، قصههای نامربوط میسازه (مثل ربط داشتن صندوقبازی به ظهور) تا مفاهیم رو از معانی تهی کنه، و آئین آزار اینکه مخت رو با سوژههای بیاهمیت بخوره رو عبادت تلقی میکنه.
کودتا مربوط به جوامعیه که درگیر هر مشکلی هستند غیر ازین ویروس.
پارت وان
پَت بیست و یک سالش بود. برای فرار از دهات یک راه بیشتر نداشت، و اونم این بود که برای مدتی توی همون زمینی که داشت کار کنه. مَت رو بش معرفی کردند که ده سالی ازش بزرگتر بود، و میگفتن میشه ازش وام گرفت و سود بالایی نمیگیره. رفت پیش مت و درخواستش رو مطرح کرد و مت هم بدون اینکه سوالهای زیادی بپرسه موافقت کرد. پت پول رو گرفت و رفت باش یه تراکتور دست دوم خرید. تو سرش نقشههای زیادی کشیده بود که انتهای اون سال چه کارهایی میکنه، و انتهای سال بعد چه کاری. اما آخر هفته که همه اهالی برای عروسی جمع شده بودند، و پت هم توش شرکت کرده بود، یکی با اسلحه تیر هوایی شلیک کرد، و یکیش خورد به پت. و خیلی سریع تموم کرد. مت خیلی ناراحت شد، و مدام سعی میکرد نشون بده ناراحتیش ازین نیست که بدهکارش فوت کرده. مت سی و یک سالش بود و هنوز میتونست مهاجرت کنه. هرچی دارایی داشت جمع کرد و رفت یک کشور سرسبزتر، که مردم تو عروسیهاشون تیراندازی نمیکنند. اونجا با چندنفر آشنا شد که به یک شرکت ساخت و ساز معرفیش کردند و بش پیشنهاد دادند باشون شراکت کنه. و همین کار رو کرد. دیگه با پولدارها میچرخید. باشون به کشورهای توریستی سفر میکرد و جاهایی رو دید که فکر نمیکرد یه روز ببینه. و بالاخره یه روز تو سن هفتاد و هشت سالگی تو ویلایی که همسر خارجیش انتخاب کرده بود و پشتش جنگل بود، فوت کرد.
پت بعد از مت وارد این دنیا شد، و خیلی قبلتر از مت، و بدون اینکه فرصت کنه جایی رو ببینه، ازش رفت. از منظر پتی که خیلی وقت پیش مرده بود، دنیا مثل خونهای بوده که مت و دوستانش توش پارتی گرفتن، و دارند میگن و میخندن، و این مثل سیمکشی بوده که وسط پارتی اومده کاری رو انجام بده و بره، و آخر کار پرسیده: میشه یکم آب بدید؟ و بش گفتن خودت برو آشپزخونه از شیر پر کن. و رفته داخل تا به شیر آشپزخونه برسه و توی مسیر دیده پارتی چه شکلی میتونه باشه، اما یادش میفته که برای پر کردن فلاسکش اومده و زود باید برگرده.
مت هم فکر میکنه باید مواظب باشه مثل پت پارتی رو از دست نده، و فرصتی که براش پیش اومده رو قدر بدونه.
پت و مت هیچوقت متوجه نشدند موضوع این نیست که کی چی گیرش میاد. هرکی بیشتر میمونه پارتی رو گرم نگه میداره و میره. و هرکی اومده سیمکشی رو درست کنه، آبشو میخوره و میره. برای اونی که از دور چراغهای خونه رو میبینه، هردو یکی هستند. هر دو به کار گرفته میشن، تا چراغ روشن بمونه.
پَت بیست و یک سالش بود. برای فرار از دهات یک راه بیشتر نداشت، و اونم این بود که برای مدتی توی همون زمینی که داشت کار کنه. مَت رو بش معرفی کردند که ده سالی ازش بزرگتر بود، و میگفتن میشه ازش وام گرفت و سود بالایی نمیگیره. رفت پیش مت و درخواستش رو مطرح کرد و مت هم بدون اینکه سوالهای زیادی بپرسه موافقت کرد. پت پول رو گرفت و رفت باش یه تراکتور دست دوم خرید. تو سرش نقشههای زیادی کشیده بود که انتهای اون سال چه کارهایی میکنه، و انتهای سال بعد چه کاری. اما آخر هفته که همه اهالی برای عروسی جمع شده بودند، و پت هم توش شرکت کرده بود، یکی با اسلحه تیر هوایی شلیک کرد، و یکیش خورد به پت. و خیلی سریع تموم کرد. مت خیلی ناراحت شد، و مدام سعی میکرد نشون بده ناراحتیش ازین نیست که بدهکارش فوت کرده. مت سی و یک سالش بود و هنوز میتونست مهاجرت کنه. هرچی دارایی داشت جمع کرد و رفت یک کشور سرسبزتر، که مردم تو عروسیهاشون تیراندازی نمیکنند. اونجا با چندنفر آشنا شد که به یک شرکت ساخت و ساز معرفیش کردند و بش پیشنهاد دادند باشون شراکت کنه. و همین کار رو کرد. دیگه با پولدارها میچرخید. باشون به کشورهای توریستی سفر میکرد و جاهایی رو دید که فکر نمیکرد یه روز ببینه. و بالاخره یه روز تو سن هفتاد و هشت سالگی تو ویلایی که همسر خارجیش انتخاب کرده بود و پشتش جنگل بود، فوت کرد.
پت بعد از مت وارد این دنیا شد، و خیلی قبلتر از مت، و بدون اینکه فرصت کنه جایی رو ببینه، ازش رفت. از منظر پتی که خیلی وقت پیش مرده بود، دنیا مثل خونهای بوده که مت و دوستانش توش پارتی گرفتن، و دارند میگن و میخندن، و این مثل سیمکشی بوده که وسط پارتی اومده کاری رو انجام بده و بره، و آخر کار پرسیده: میشه یکم آب بدید؟ و بش گفتن خودت برو آشپزخونه از شیر پر کن. و رفته داخل تا به شیر آشپزخونه برسه و توی مسیر دیده پارتی چه شکلی میتونه باشه، اما یادش میفته که برای پر کردن فلاسکش اومده و زود باید برگرده.
مت هم فکر میکنه باید مواظب باشه مثل پت پارتی رو از دست نده، و فرصتی که براش پیش اومده رو قدر بدونه.
پت و مت هیچوقت متوجه نشدند موضوع این نیست که کی چی گیرش میاد. هرکی بیشتر میمونه پارتی رو گرم نگه میداره و میره. و هرکی اومده سیمکشی رو درست کنه، آبشو میخوره و میره. برای اونی که از دور چراغهای خونه رو میبینه، هردو یکی هستند. هر دو به کار گرفته میشن، تا چراغ روشن بمونه.
پارت تو
پت بچهمسلمون بود. همیشه دلش میخواست بره حوزه درس دین بخونه. اما وقت نمیکرد، چون باید خرج مادرش و دوتا خواهرش رو میداد. و ازینکه مجبور بود یک واجب رو به واجب دیگهای ترجیح بده، غصه میخورد. و برای همین به اونایی که فرصتش رو دارند که برن غبطه میخورد. اما از همونهایی که بشون غبطه میخورد میخواست یکم از چیزهایی که یاد گرفتن بش یاد بدن. طوری که انگار میخواست زرنگی کنه و بدون درس خوندن درس خونده باشه. وقتی میگفتن امام باقر گفته این کار رو بکنید، گوشاش رو تیز میکرد تا حفظش کنه، تا همون رو دقیق انجام بده.
مت بچه یک خانواده بودایی بود، که تو یکی از شهرهای کوچک هند به دنیا اومد که اطرافش خانوادههای مسلمان زیادی زندگی میکرد. باباش همیشه تو خونه میگفت مسلمونها همیشه عصبانی هستند، و بعدها خودش هم وقتی مجبور شد در هفده سالگی بره بیرون کار کنه فهمید که باباش درست میگفته. تو رویاهاش یک روزی در آینده یک مبلغ مشهور و محبوب بودایی میشد که میلیونها مخاطب داره. اما فعلا وقتی برای این کار نداشت. بعد ازینکه تونست یه گوشی هوشمند بخره و به اینترنت وصل بشه، فهمید درسته که با رسیدن به رویاش فاصله زیادی داره، ولی تا اون موقع، میتونه جاهای مختلف کامنت بذاره و به مسلمونها بگه اگه دنبال آرامش هستند باید اون رو از بودا بخوان، نه از کسی که از ابتدا شمشیر دستش بوده. دوستان آنلاین زیادی هم پیدا کرد که جملات پرمغزی از بزرگان بودایی رو براش میفرستادن، تا توی کامنتها استفاده کنه. وقتی میخوندشون مطمئنتر میشد که جای محکمی ایستاده.
پت و مت هیچوقت نفهمیدند که بعضی از حرفهای امام باقر، حرف امام باقر نبوده. حرف یک هندی بوده. و بعضی از حرفهایی که از بوداییها شنیدن، حرف عرب مسلمان بوده. هر دو باید صبح تا شب کار میکردند و فرصت نداشتند بفهمند اونهایی که نیاز نداشتند اینطور کار کنند، چطور قصهها رو شکل دادند. پت و مت فقط میخواستند مطمئن باشند که درستترین آدم دنیا هستند، و به هرچیزی که دمدستشون بود چنگ زدند تا به این اطمینان برسند. درستترین آدم دنیا بودن بشون انگیزه میداد که فردا صبح دوباره بیدار بشن و برن کاری رو انجام بدن که دوست ندارند.
پت بچهمسلمون بود. همیشه دلش میخواست بره حوزه درس دین بخونه. اما وقت نمیکرد، چون باید خرج مادرش و دوتا خواهرش رو میداد. و ازینکه مجبور بود یک واجب رو به واجب دیگهای ترجیح بده، غصه میخورد. و برای همین به اونایی که فرصتش رو دارند که برن غبطه میخورد. اما از همونهایی که بشون غبطه میخورد میخواست یکم از چیزهایی که یاد گرفتن بش یاد بدن. طوری که انگار میخواست زرنگی کنه و بدون درس خوندن درس خونده باشه. وقتی میگفتن امام باقر گفته این کار رو بکنید، گوشاش رو تیز میکرد تا حفظش کنه، تا همون رو دقیق انجام بده.
مت بچه یک خانواده بودایی بود، که تو یکی از شهرهای کوچک هند به دنیا اومد که اطرافش خانوادههای مسلمان زیادی زندگی میکرد. باباش همیشه تو خونه میگفت مسلمونها همیشه عصبانی هستند، و بعدها خودش هم وقتی مجبور شد در هفده سالگی بره بیرون کار کنه فهمید که باباش درست میگفته. تو رویاهاش یک روزی در آینده یک مبلغ مشهور و محبوب بودایی میشد که میلیونها مخاطب داره. اما فعلا وقتی برای این کار نداشت. بعد ازینکه تونست یه گوشی هوشمند بخره و به اینترنت وصل بشه، فهمید درسته که با رسیدن به رویاش فاصله زیادی داره، ولی تا اون موقع، میتونه جاهای مختلف کامنت بذاره و به مسلمونها بگه اگه دنبال آرامش هستند باید اون رو از بودا بخوان، نه از کسی که از ابتدا شمشیر دستش بوده. دوستان آنلاین زیادی هم پیدا کرد که جملات پرمغزی از بزرگان بودایی رو براش میفرستادن، تا توی کامنتها استفاده کنه. وقتی میخوندشون مطمئنتر میشد که جای محکمی ایستاده.
پت و مت هیچوقت نفهمیدند که بعضی از حرفهای امام باقر، حرف امام باقر نبوده. حرف یک هندی بوده. و بعضی از حرفهایی که از بوداییها شنیدن، حرف عرب مسلمان بوده. هر دو باید صبح تا شب کار میکردند و فرصت نداشتند بفهمند اونهایی که نیاز نداشتند اینطور کار کنند، چطور قصهها رو شکل دادند. پت و مت فقط میخواستند مطمئن باشند که درستترین آدم دنیا هستند، و به هرچیزی که دمدستشون بود چنگ زدند تا به این اطمینان برسند. درستترین آدم دنیا بودن بشون انگیزه میداد که فردا صبح دوباره بیدار بشن و برن کاری رو انجام بدن که دوست ندارند.
پارت تیری
پت دختری بود که آرزو داشت پدر بهتری میداشت تا بتونه براش دختر بهتری باشه. اما پدرش بلد نبود پدر باشه. فقط بلد بود نگران باشه. کسی که فقط بلده نگران باشه میخواد همه فقط ازش حس رو دریافت کنند، نه اینکه خودش از کسی حس دریافت کنه. مرد یک طرفه پت رو دلزده میکرد. وقتی با مت آشنا شد پسری رو میدید که میتونه همونقدر نگران باشه، اما پدر بودن هم بلده. میشه بش نشون داد پرستیدن یه آدم میتونه واقعی باشه. خودش رو زاغهی عاطفه میدید که حیفه خرج نشه، و خوشبختانه اونجور که میگفتند دنیا قحطی کسی که بشه خرجش کرد نبوده. چون اگه قرار بوده خرج نشه، پس برای چی دپو شده؟
مت ثروت لازم برای هر تجربهای رو نداشت، اما حدس میزد اگه داشت هم نمیتونست تنهایی ازشون حداکثر لذت رو ببره. اگه ثروتت رو خرج کنی ولی حداکثر لذت ممکن رو ازش نگیری، معنیش اینه که قسمتی از ثروتت رو دور ریختی. برای همین میدونست باید دنبال کسی باشه که در کنارش، همهچیز حداکثری بشن. لذتهای حداکثری، شیطنتهای حداکثری، خاطرههای حداکثری. پت این خاصیت رو داشت، و حس میکرد با داشتنش میشه به کد تقلب زندگی روزمره دست پیدا کرد، چون همه چیزهای کسلکننده رو به حاشیه میبره، و خودش جای اصل مینشینه. وقتی چیزهای تلخ روزانه در حاشیه باشند، میشه از کنارشون عبور کرد بدون اینکه متوجه وجودشون شد.
پت و مت زندگیشون رو صرف محبوبپردازی کردند بدون اینکه بفهمند مغزشون بشون کلک زده. مغزشون یه افسانه براشون ساخت که «یک او لازم است تا به سقف خود برسی»، در حالی که برای باز کردن قفل قسمتهای کشف نشده خودش نیازی به هیچکس نبود. مغزشون این پیشنیاز جعلی رو خلق کرد، تا دنبال باز کردنش بیفتند و صرفا در مسیرش باشند. چون اگه قرار باشه خودت همه قفلها رو باز کنی، و واقعا انجامش بدی، ممکنه زندگی رو طور دیگهای ببینی که دیگه ازش خوشت نیاد.
پت و مت فکر میکردند عشق، دور زدن برنامههای مغزه. نمیدونستند که درست وسط برنامههاشند.
پت دختری بود که آرزو داشت پدر بهتری میداشت تا بتونه براش دختر بهتری باشه. اما پدرش بلد نبود پدر باشه. فقط بلد بود نگران باشه. کسی که فقط بلده نگران باشه میخواد همه فقط ازش حس رو دریافت کنند، نه اینکه خودش از کسی حس دریافت کنه. مرد یک طرفه پت رو دلزده میکرد. وقتی با مت آشنا شد پسری رو میدید که میتونه همونقدر نگران باشه، اما پدر بودن هم بلده. میشه بش نشون داد پرستیدن یه آدم میتونه واقعی باشه. خودش رو زاغهی عاطفه میدید که حیفه خرج نشه، و خوشبختانه اونجور که میگفتند دنیا قحطی کسی که بشه خرجش کرد نبوده. چون اگه قرار بوده خرج نشه، پس برای چی دپو شده؟
مت ثروت لازم برای هر تجربهای رو نداشت، اما حدس میزد اگه داشت هم نمیتونست تنهایی ازشون حداکثر لذت رو ببره. اگه ثروتت رو خرج کنی ولی حداکثر لذت ممکن رو ازش نگیری، معنیش اینه که قسمتی از ثروتت رو دور ریختی. برای همین میدونست باید دنبال کسی باشه که در کنارش، همهچیز حداکثری بشن. لذتهای حداکثری، شیطنتهای حداکثری، خاطرههای حداکثری. پت این خاصیت رو داشت، و حس میکرد با داشتنش میشه به کد تقلب زندگی روزمره دست پیدا کرد، چون همه چیزهای کسلکننده رو به حاشیه میبره، و خودش جای اصل مینشینه. وقتی چیزهای تلخ روزانه در حاشیه باشند، میشه از کنارشون عبور کرد بدون اینکه متوجه وجودشون شد.
پت و مت زندگیشون رو صرف محبوبپردازی کردند بدون اینکه بفهمند مغزشون بشون کلک زده. مغزشون یه افسانه براشون ساخت که «یک او لازم است تا به سقف خود برسی»، در حالی که برای باز کردن قفل قسمتهای کشف نشده خودش نیازی به هیچکس نبود. مغزشون این پیشنیاز جعلی رو خلق کرد، تا دنبال باز کردنش بیفتند و صرفا در مسیرش باشند. چون اگه قرار باشه خودت همه قفلها رو باز کنی، و واقعا انجامش بدی، ممکنه زندگی رو طور دیگهای ببینی که دیگه ازش خوشت نیاد.
پت و مت فکر میکردند عشق، دور زدن برنامههای مغزه. نمیدونستند که درست وسط برنامههاشند.
فیلمبرداری با سرعت ۵۰۰ فریم در ثانیه نشون داده که شاپرکها به سمت لامپ «هدایت» نمیشن. بلکه سیستم مسیربابیشون مختل میشه (چون با آسمان اشتباهش میگیرن). و این اختلال طوریه که داخل یک لوپ میفتند و اون منبع نوری براشون به یک تله تبدیل میشه.
شاعرانی که درباره شمع و پروانه تحلیل ارائه دادند، یکم عجله کردند.
شاعرانی که درباره شمع و پروانه تحلیل ارائه دادند، یکم عجله کردند.
نه الان، بلکه ده سال پیش، و پانزده سال پیش، به رودهدرازان داخلی و خارجی، گفتم چه روش دفاعی و جنگی رو به اسراییل پیشنهاد میدهید؟
چون میدونستم جوابی براش ندارند. اگه مرز رو ببنده که فلسطینیها وارد خاکش نشن، که پسیوترین حالت دفاعه، میگن زندان روباز درست کردی! اگه بمباران کنه، میگن نسلکشی کردی، اگه موشک هدایتشونده بزنه که فقط یک واحد تخریب بشه، میگن از کجا معلوم اطلاعات درست درباره اون واحد بتون دادن؟ و اگه کلا جایی رو تخریب نکنه و نفر بفرسته که روی جونشون ریسک کنند و هدف رو تو اتاق بیمارستان از بین ببرند، میگن خلاف قوانین بینالمللی بود.
در مورد اسراییل هیچ حالتی، و مطلقا هیچ حالتی از عملیات وجود نداره، که بگن «آها.. این شد روش درست جنگیدن». که یعنی نظریه جنایتکار بودن اسراییل «ابطالناپذیر» است. که خودشون هم نمیفهمن معنی این چیه.
چون میدونستم جوابی براش ندارند. اگه مرز رو ببنده که فلسطینیها وارد خاکش نشن، که پسیوترین حالت دفاعه، میگن زندان روباز درست کردی! اگه بمباران کنه، میگن نسلکشی کردی، اگه موشک هدایتشونده بزنه که فقط یک واحد تخریب بشه، میگن از کجا معلوم اطلاعات درست درباره اون واحد بتون دادن؟ و اگه کلا جایی رو تخریب نکنه و نفر بفرسته که روی جونشون ریسک کنند و هدف رو تو اتاق بیمارستان از بین ببرند، میگن خلاف قوانین بینالمللی بود.
در مورد اسراییل هیچ حالتی، و مطلقا هیچ حالتی از عملیات وجود نداره، که بگن «آها.. این شد روش درست جنگیدن». که یعنی نظریه جنایتکار بودن اسراییل «ابطالناپذیر» است. که خودشون هم نمیفهمن معنی این چیه.
قبل از جنگ، ناسیونالیستهای داغ روسیه تأکید داشتند که میارزه بابت گرفتن اوکراین قفقاز رو از دست بدیم (مشابه ترکیب ۴۰ میلیون کسکش و ۴۰ میلیون کسخل، در روسیه هم وجود داره. شارلاتانها دنبال تصاحب ثروت و فرصتهای فیزیکی اوکراین هستند، و پخمهها فکر میکنند داره اقدامی در جهت منافع استراتژیک صورت میگیره). اما اینکه این رو به عنوان یک معامله استراتژیک نشون بدن، یک ماسک بود. پشت اون ماسک حرف دارکتری وجود داشت: داره جمعیت ما اسلاوها کم میشه، و این غربتیهای غیراسلاو کشورمون، که به صورت تخمی بزرگه و هر جک و جونوری رو در بر گرفته، هستند که دارند زاد و ولد میکنند و نسبت به ما بیشتر میشن. پس درسته که اوکراینیها چموشند و لاتبازی درمیارن واسه ما، اما هرچی باشه اسلاوند، و با اضافه شدن اونها به جمعیتمون، کاهش جمعیتی اسلاو جبران میشه.
دهه فجر یه مناسبت تقویمی در «ریچوال افسوس» ایرانیهاست، که در اون هم روضهای برای گذشته میخونند، هم برای آینده موازی که میتونستن داشته باشن.
اگه پنجاه و هفت خبری نمیشد، ایران فعلی خیلی بهتر ازینی که هست میشد، اما بعیده اون چیزی که در ذهن ایرانیهاست میشد. اگه نشانه میخواهید به طرز صحبت مردم و حتی اونهایی که در تخصصی مشغولند نگاه کنید. همهش درباره شکافتن آسمان، شکافتن زمین، شکافتن آب، یا شکافتن اتمه. اینی که میاد جلوی خلیفه درباره حفاری افقی قصه میگه، جلو شاه هم میتونست بگه. بله شاه باسواد بود و نمیشد هر چرندی رو بش تحویل داد، اما موضوع خود سوژه نیست. موضوع گندهگوزی، حرافی، تملق، شارلاتانیسم، و هدف بودن به وجدآوردن سلطانه. این فرهنگ، توی بازار جهانی بهرحال به بنبست میخورد. همین الان نمایشگاه آیاسئی در بارسلونا در حال برگزاریه. تعداد شرکتهایی که دارند در قسمت کوچکی از اقتصاد، کارهای کوچکی میکنند، نجومیه. یکی داره برای اتاق اداری میکرفون سقفی فاز آرایهای برای کنفرانس میسازه، یکی داره نمایشگر صدور کارت ورود به جلسه میسازه، یکی داره صفحه نمایش الئیدی که میشه روش راه رفت برای برنامههای تبلیغاتی میسازه، یکی داره داک تبدیل اچدیامآی به ناموس همه پورتهای دیگه میسازه، یکی دیگه میز معلم مجهز به صفحه تاچ میسازه. چند هفته قبلتر نمایشگاه تجهیزات شو بود. اگه بخوای یه شو بزرگ برگزار کنی، از مراسم دعا در یک مگاکلیسا گرفته، تا یه دنسکلاب، شرکتهایی که دم و تشکیلاتش رو میسازند نجومیاند. یکی داره دستبند نوری الیئیدی میسازه که حاضرین بندازن دستشون و تو تاریکی بدرخشه، و رنگش قابل کنترله. یکی داره داربستی که ازش پروژکتور آویزونه رو میسازه، که رباتیک شده. یکی داره یه کنسول میسازه که میلیونتا کابل صوتی میاد توش، میلیونتا میاد بیرون و همش با اپ گوشی قابل کنترله. یکی داره دیوار الئیدی خدامتر در خدامتر میسازه که ماژولهاش رو یه بچه هم میتونه جا بزنه، یکی داره وسیله دودزا درست میکنه که مقدارش و سرعتش و جهتش از دور تنطیم میشه، یکی داره میکروفون بیسیم میسازه که تو شلوغی صحرای قیامت هم سیگنالش قطع نمیشه، یکی داره نرمافزار کنترل خداتعداد از وسایلی که قراره تو سالن خاموش روشن بشن رو میسازه. یکی داره اسپیکری میسازه که با پا میرن روش پاره نمیشه. تو سالن رقص همه عرق دارند و بالاخره دستشویی هم باید برن. یکی داره هواکش اون دستشوییه رو میسازه که روحت هم میتونه بکشه ببره بیرون ولی اندازه یه سشوار صدا نداره.
ایرانی دنبال چیه؟ شیشه برای ایستگاه فضایی ساختیم!
اگه پنجاه و هفت خبری نمیشد، ایران فعلی خیلی بهتر ازینی که هست میشد، اما بعیده اون چیزی که در ذهن ایرانیهاست میشد. اگه نشانه میخواهید به طرز صحبت مردم و حتی اونهایی که در تخصصی مشغولند نگاه کنید. همهش درباره شکافتن آسمان، شکافتن زمین، شکافتن آب، یا شکافتن اتمه. اینی که میاد جلوی خلیفه درباره حفاری افقی قصه میگه، جلو شاه هم میتونست بگه. بله شاه باسواد بود و نمیشد هر چرندی رو بش تحویل داد، اما موضوع خود سوژه نیست. موضوع گندهگوزی، حرافی، تملق، شارلاتانیسم، و هدف بودن به وجدآوردن سلطانه. این فرهنگ، توی بازار جهانی بهرحال به بنبست میخورد. همین الان نمایشگاه آیاسئی در بارسلونا در حال برگزاریه. تعداد شرکتهایی که دارند در قسمت کوچکی از اقتصاد، کارهای کوچکی میکنند، نجومیه. یکی داره برای اتاق اداری میکرفون سقفی فاز آرایهای برای کنفرانس میسازه، یکی داره نمایشگر صدور کارت ورود به جلسه میسازه، یکی داره صفحه نمایش الئیدی که میشه روش راه رفت برای برنامههای تبلیغاتی میسازه، یکی داره داک تبدیل اچدیامآی به ناموس همه پورتهای دیگه میسازه، یکی دیگه میز معلم مجهز به صفحه تاچ میسازه. چند هفته قبلتر نمایشگاه تجهیزات شو بود. اگه بخوای یه شو بزرگ برگزار کنی، از مراسم دعا در یک مگاکلیسا گرفته، تا یه دنسکلاب، شرکتهایی که دم و تشکیلاتش رو میسازند نجومیاند. یکی داره دستبند نوری الیئیدی میسازه که حاضرین بندازن دستشون و تو تاریکی بدرخشه، و رنگش قابل کنترله. یکی داره داربستی که ازش پروژکتور آویزونه رو میسازه، که رباتیک شده. یکی داره یه کنسول میسازه که میلیونتا کابل صوتی میاد توش، میلیونتا میاد بیرون و همش با اپ گوشی قابل کنترله. یکی داره دیوار الئیدی خدامتر در خدامتر میسازه که ماژولهاش رو یه بچه هم میتونه جا بزنه، یکی داره وسیله دودزا درست میکنه که مقدارش و سرعتش و جهتش از دور تنطیم میشه، یکی داره میکروفون بیسیم میسازه که تو شلوغی صحرای قیامت هم سیگنالش قطع نمیشه، یکی داره نرمافزار کنترل خداتعداد از وسایلی که قراره تو سالن خاموش روشن بشن رو میسازه. یکی داره اسپیکری میسازه که با پا میرن روش پاره نمیشه. تو سالن رقص همه عرق دارند و بالاخره دستشویی هم باید برن. یکی داره هواکش اون دستشوییه رو میسازه که روحت هم میتونه بکشه ببره بیرون ولی اندازه یه سشوار صدا نداره.
ایرانی دنبال چیه؟ شیشه برای ایستگاه فضایی ساختیم!
Anarchonomy
نوشته یک جوان را کشتند چون باور نداشت یک مرد عرب با خر به آسمان پرواز کرد! شیعیان استالینپرست پوچگرا که برای کشتن دلیل لازم ندارند. مگه استالین برای اعدام ۷۰۰ هزارنفر دلیل داشت؟ اینها شاگردان همون بیمار روانی هستند. اگه قتل تفریحی بلوچها از دیدتون دور…
یک قتل تفریحی دیگه. تا مردمی که فکر میکنند بدون قرار گرفتن مقابل شر میتونند زندگی نرمال داشته باشند، هیچ حرفی برای دفاع نداشته باشند. بدبختترین آدمها اونهایی هستند که هیچجوری نمیتونند حرفی در دفاع از خودشون بزنند.
تو دوره پولهای فیات، رابطه فیزیکی انسان با پول مختل شده، و با فاینانشیالایز شدن اقتصاد این اختلال تشدید شده. نمیشه حس قابل فهمی داشت که مثلا ده میلیون دلار یعنی چقدر. اگه تا سی سال آینده، به ازای هر دقیقه ۱۰ دلار بت بدن، تازه میشه ۱۵۰ میلیون دلار، که الان پول خرد خیلیهاست.
این پدیده در کنار پروپاگاندای رایج علیه نظامیگری قرار گرفته که چند دههست مخارج نظامی رو نجومی معرفی کرده، در حالی که در واقعیت بخش کوچکی از کل اقتصاد بوده و اخیرا کوچکتر هم شده. که بیشتر به یک فرافکنی مربوط میشه. وقتی در سطح اجتماع کارهایی که میخوان انجام بدن رو نمیتونند به سرانجام برسونند، به جای پرداختن به دلایل اصلیش که ریشهای هستند، مسئله رو تقلیل میدن به اینکه «داریم جاهای دیگه پولمون رو هدر میدیم و اگه هدر نمیدادیم همه اون کارها انجام میشد».
این پدیده در کنار پروپاگاندای رایج علیه نظامیگری قرار گرفته که چند دههست مخارج نظامی رو نجومی معرفی کرده، در حالی که در واقعیت بخش کوچکی از کل اقتصاد بوده و اخیرا کوچکتر هم شده. که بیشتر به یک فرافکنی مربوط میشه. وقتی در سطح اجتماع کارهایی که میخوان انجام بدن رو نمیتونند به سرانجام برسونند، به جای پرداختن به دلایل اصلیش که ریشهای هستند، مسئله رو تقلیل میدن به اینکه «داریم جاهای دیگه پولمون رو هدر میدیم و اگه هدر نمیدادیم همه اون کارها انجام میشد».
هنرمند باهوشتر از عوامه، پس چطور ممکنه کودن باشه؟
اگه هربرت فون کارایان میتونست باشه، بقیه هم میتونند باشن. که کارت عضویت حزب نازی تو جیبش باشه، و ارکسترهایی رو رهبری کنه که قرار بود به جماعت جنونزده آلمانی وایب «چقدر خوبیم ما» رو بده، و بعد مدت کوتاهی به خاطر یهودی بودن فامیلهای زنش حس کنه باید چمدونهاش رو جمع کنه و بره.
آدم باهوش اینجوری کودن میشه که به خودش میگه «من حیفم»، و «من کلی پتانسیل دارم»، و «فعلا دور دور ایناست.. دلیل نمیشه چون دور دور ایناست خودم رو به هرز بدم و به آیندهم لگد بزنم».
وجدان، مقابل عقل نیست. تکامل عقله. چون وادارت میکنه خودت رو خرج خودت کنی. حتی پتانسیل خودت رو بدی بره، تا ارزشت بالا بره. بعضیها به اندازهای باهوشند که چیزهای زیادی از بیرون خودشون رو خرج خودشون کنند، اما انقدر باهوش نیستند که خودشون رو خرج خودشون کنند.
اگه هربرت فون کارایان میتونست باشه، بقیه هم میتونند باشن. که کارت عضویت حزب نازی تو جیبش باشه، و ارکسترهایی رو رهبری کنه که قرار بود به جماعت جنونزده آلمانی وایب «چقدر خوبیم ما» رو بده، و بعد مدت کوتاهی به خاطر یهودی بودن فامیلهای زنش حس کنه باید چمدونهاش رو جمع کنه و بره.
آدم باهوش اینجوری کودن میشه که به خودش میگه «من حیفم»، و «من کلی پتانسیل دارم»، و «فعلا دور دور ایناست.. دلیل نمیشه چون دور دور ایناست خودم رو به هرز بدم و به آیندهم لگد بزنم».
وجدان، مقابل عقل نیست. تکامل عقله. چون وادارت میکنه خودت رو خرج خودت کنی. حتی پتانسیل خودت رو بدی بره، تا ارزشت بالا بره. بعضیها به اندازهای باهوشند که چیزهای زیادی از بیرون خودشون رو خرج خودشون کنند، اما انقدر باهوش نیستند که خودشون رو خرج خودشون کنند.
اگه بقیه بد تربیتت کردند، خودت خودتو بد تربیت نکن. و یکی از راههای بد تربیت شدن اینه که به خودت وعده جایزههای بیپایه بدی. جایزهها وجود دارند، ولی همشون پایه دارند. «آخ چه حال میده بعد از پارو کردن برف برم تو چای بخورم» جایزه بیپایهست. چای خودش نمیاد روی میز. باید دمش کرد. و اگه اومدی دیدی دم شده، یعنی پایه این جایزه رو دوش یکی دیگه بوده. و ممکنه بش عادت کنی. باید بگی «آخ چه حال میده برم تو چای دم کنم برای خودم بخورم». این به جذابیت قبلی نیست، ولی عوضش درست تربیت میشی.
اون موقع که تریتا پارسی کسی نبود (که البته الان هم نیست) و ما هم فکر میکردیم میشه با اینها حرف زد، بش میگفتم اگه جنگ نباشه، تحریم هم نباشه، پس چطور باید جلوی آتشپراکنی آخوند رو گرفت؟ و میگفت اینها که بهرحال کار خودشون رو میکنند (و ایموجی چشمک زدن رو آخرش اضافه میکرد) پس تحریم فقط مردم رو آزار میده.
که البته بدیهیه که ککش نمیگزید مردم آزار ببینند یا نبینند. مسئله «توسعه در کنار داعشبازی» بود، تا طبقه متوسط شهری و غالبا مرکزنشین به واسطه نرمال شدن اقتصاد، که از جاکش بودنشون خبر داشت، همینطور به رأی دادن ادامه داده و گنگ رفسنجانی رو در پستهای دولتی حفظ کنند.
اما مغلطه جالب در این بود که قوی بودن اقتصاد یا فلج بودن اقتصاد در شرپراکنی شیعه رو علیالسویه میدونستند، و هنوز هم میدونند. طوری که انگار قدرت شیعه مستقل از دنیای فیزیکی است و خودکار شارژ میشه.
اون قسمت خر کردن ملت برای آویزان نگهداشتنشون به طلبههای تکنوکرات، شارلاتانیسم بود. ولی اون قسمت شارژ خودکار شیعه جزء عقایدشونه.
همین. خواستم بازم به اطلاعاتتون اضافه کنم.
که البته بدیهیه که ککش نمیگزید مردم آزار ببینند یا نبینند. مسئله «توسعه در کنار داعشبازی» بود، تا طبقه متوسط شهری و غالبا مرکزنشین به واسطه نرمال شدن اقتصاد، که از جاکش بودنشون خبر داشت، همینطور به رأی دادن ادامه داده و گنگ رفسنجانی رو در پستهای دولتی حفظ کنند.
اما مغلطه جالب در این بود که قوی بودن اقتصاد یا فلج بودن اقتصاد در شرپراکنی شیعه رو علیالسویه میدونستند، و هنوز هم میدونند. طوری که انگار قدرت شیعه مستقل از دنیای فیزیکی است و خودکار شارژ میشه.
اون قسمت خر کردن ملت برای آویزان نگهداشتنشون به طلبههای تکنوکرات، شارلاتانیسم بود. ولی اون قسمت شارژ خودکار شیعه جزء عقایدشونه.
همین. خواستم بازم به اطلاعاتتون اضافه کنم.
مرتضی مردیها تأکید داره، و نصیحت داره، که پنجاه و هفتیها عذرخواهی کنند، ضمن اذعان به این واقعیت که این کار شجاعت میخواد و خیلی از پشیمانها هم این شجاعت رو ندارند.
بومرها روی بعضی چیزها قفل میکنند، چون در دوران جوانیشون یا قحطیش بوده، یا غیر ازون چیزی نبوده. ظاهرا این خصلت جهانی و مربوط به قرن بیستم میشه. وقتی یک وسیله الکترونیکی میخرن، تهش رو وارسی میکنند و میبینند پلاستیکه، و غر میزنند که اگه فلزی بود بهتر بود. در حالی که اون پلاستیک، پلاستیک پنجاه سال پیش نیست و یه جاهایی بهتر از فلز عمل میکنه، و روی خود شکسته شدن و ترک خوردنش هم محاسبات انجام دادن تا اگه ضربه خورد خوب بشکنه. اما در دوران جوانیش چنین چیزهایی نبود، و هرچه بود فلزی بود. توی ذهنش فلز مساوی است با بادوام! (و متوجه نمیشه چرا بچه هفده ساله تیتانیوم استفاده شده در آیفون رو مسخره میکنه، و اون بچه هم نمیفهمه تیتانیوم چرا انقدر برای اینها محترمه!).
توی دوران جوانیش در بعضی چیزها هم قحطی بود. مثل عذرخواهی. بنابراین انقدر جدی میگیردش که حس میکنه تعیینکننده سرنوشت ملتهاست. از بومر ایرانی تا بومر آمریکایی، وقتی تا کمر خم شدن مدیران ژاپنی رو جهت عذرخواهی از شهروندان میبینند، به ارگاسم روحانی میرسند. در حالی که اونقدرها که فکر میکنند کار شاقی نیست، چندان تعیینکننده هم نیست، و خیلی راحت هم میتونه لوث بشه. اینکه از کسی عذرخواهی طلب داشته باشیم، معنیش این نیست که صاف شدن یا نشدن طلبمون حتما اتفاق خیلی مهمیه. باید صاف بشه، اما نباید دربارهش دچار خیالات شد.
اما ورای خلقیات و قفلیات کلی بومرها، یک سوء تفاهم هم درباره مورد خاص پنجاه و هفت وجود داره.
۱- پشیمانی تایم داره. نه به این معنی که در برابر یک الهه قرار گرفتهایم که تایمر گذاشته ببینه آیا در موعد مقرر پشیمان میشیم از شورشی که کردیم یا نه. بلکه به این معنی که از تایمش بگذره، موضوعیتش رو هم از دست میده. مثل کسی که در نود سالگی بیاد بگه در بیست سالگی با جعل سند اموال یه بابایی رو بالا کشیدم و پشیمونم. که حتی وراثی هم ازون بابا باقی نمونده که بشه باشون تسویه کرد.
۲- پشیمانی باید با اکت همراه باشه تا بتونه نفعی برای نسل بعد داشته باشه. جوان امروزی آمریکایی، شاید نتونه چین رو روی نقشه پیدا کنه، اما درباره موج فمنیسم دهه هفتاد آمریکا حرف زیاد داره بزنه. علتش این نیست که اون قسمت جغرافیا یا تاریخ که مربوط به آسیا بوده رو نخونده، و اون قسمت که مربوط به شیکاگو بوده رو خوب خونده. علتش اینه که فمنیستهای دهه هفتاد مدام فعالیت داشتند، و به بقیه یاد میدادند چطور فعالیت کنند، و مردم نسل پشت نسل در معرض این فعالیتها قرار گرفتند.
مردم ما حتی نمیدونند تریتا پارسی کیست، و تعداد اسفباری از خوانندگان کانال من، که تازه چند واگن جلوتر از جامعه هستند به صورت دیفالت، رفتند سرچ کردن تا ببیند کیه این یارو. و این کاراکتر درباره دوره خاتمی تا روحانیه. نه هفتاد سال پیش. چون ما در مرداب سیاست قرار داریم و هیچ فعالیتی وجود نداره. و بدون فعالیت هیچ چیزی به نسل بعد منتقل نمیشه. برفرض که عدهای زهوار دررفته هم شجاعت خاصی که برای عذرخواهی لازمه رو کسب کردند و روی پیشونیشون هم تتو کردند «گه خوردیم». نسلهای جدید اصلا در جریان قرار نمیگیرند که چنین تتویی انجام شده، چون در فقدان فعالیت، گپ عمیق وجود داره، و از همدیگه ایزوله هستند. و اگه هم تصادفا در جریان قرار بگیرند متوجه نمیشن دارن چی میگن.
بومرها روی بعضی چیزها قفل میکنند، چون در دوران جوانیشون یا قحطیش بوده، یا غیر ازون چیزی نبوده. ظاهرا این خصلت جهانی و مربوط به قرن بیستم میشه. وقتی یک وسیله الکترونیکی میخرن، تهش رو وارسی میکنند و میبینند پلاستیکه، و غر میزنند که اگه فلزی بود بهتر بود. در حالی که اون پلاستیک، پلاستیک پنجاه سال پیش نیست و یه جاهایی بهتر از فلز عمل میکنه، و روی خود شکسته شدن و ترک خوردنش هم محاسبات انجام دادن تا اگه ضربه خورد خوب بشکنه. اما در دوران جوانیش چنین چیزهایی نبود، و هرچه بود فلزی بود. توی ذهنش فلز مساوی است با بادوام! (و متوجه نمیشه چرا بچه هفده ساله تیتانیوم استفاده شده در آیفون رو مسخره میکنه، و اون بچه هم نمیفهمه تیتانیوم چرا انقدر برای اینها محترمه!).
توی دوران جوانیش در بعضی چیزها هم قحطی بود. مثل عذرخواهی. بنابراین انقدر جدی میگیردش که حس میکنه تعیینکننده سرنوشت ملتهاست. از بومر ایرانی تا بومر آمریکایی، وقتی تا کمر خم شدن مدیران ژاپنی رو جهت عذرخواهی از شهروندان میبینند، به ارگاسم روحانی میرسند. در حالی که اونقدرها که فکر میکنند کار شاقی نیست، چندان تعیینکننده هم نیست، و خیلی راحت هم میتونه لوث بشه. اینکه از کسی عذرخواهی طلب داشته باشیم، معنیش این نیست که صاف شدن یا نشدن طلبمون حتما اتفاق خیلی مهمیه. باید صاف بشه، اما نباید دربارهش دچار خیالات شد.
اما ورای خلقیات و قفلیات کلی بومرها، یک سوء تفاهم هم درباره مورد خاص پنجاه و هفت وجود داره.
۱- پشیمانی تایم داره. نه به این معنی که در برابر یک الهه قرار گرفتهایم که تایمر گذاشته ببینه آیا در موعد مقرر پشیمان میشیم از شورشی که کردیم یا نه. بلکه به این معنی که از تایمش بگذره، موضوعیتش رو هم از دست میده. مثل کسی که در نود سالگی بیاد بگه در بیست سالگی با جعل سند اموال یه بابایی رو بالا کشیدم و پشیمونم. که حتی وراثی هم ازون بابا باقی نمونده که بشه باشون تسویه کرد.
۲- پشیمانی باید با اکت همراه باشه تا بتونه نفعی برای نسل بعد داشته باشه. جوان امروزی آمریکایی، شاید نتونه چین رو روی نقشه پیدا کنه، اما درباره موج فمنیسم دهه هفتاد آمریکا حرف زیاد داره بزنه. علتش این نیست که اون قسمت جغرافیا یا تاریخ که مربوط به آسیا بوده رو نخونده، و اون قسمت که مربوط به شیکاگو بوده رو خوب خونده. علتش اینه که فمنیستهای دهه هفتاد مدام فعالیت داشتند، و به بقیه یاد میدادند چطور فعالیت کنند، و مردم نسل پشت نسل در معرض این فعالیتها قرار گرفتند.
مردم ما حتی نمیدونند تریتا پارسی کیست، و تعداد اسفباری از خوانندگان کانال من، که تازه چند واگن جلوتر از جامعه هستند به صورت دیفالت، رفتند سرچ کردن تا ببیند کیه این یارو. و این کاراکتر درباره دوره خاتمی تا روحانیه. نه هفتاد سال پیش. چون ما در مرداب سیاست قرار داریم و هیچ فعالیتی وجود نداره. و بدون فعالیت هیچ چیزی به نسل بعد منتقل نمیشه. برفرض که عدهای زهوار دررفته هم شجاعت خاصی که برای عذرخواهی لازمه رو کسب کردند و روی پیشونیشون هم تتو کردند «گه خوردیم». نسلهای جدید اصلا در جریان قرار نمیگیرند که چنین تتویی انجام شده، چون در فقدان فعالیت، گپ عمیق وجود داره، و از همدیگه ایزوله هستند. و اگه هم تصادفا در جریان قرار بگیرند متوجه نمیشن دارن چی میگن.