Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
پارت تو

پت بچه‌مسلمون بود. همیشه دلش می‌خواست بره حوزه درس دین بخونه. اما وقت نمی‌کرد، چون باید خرج مادرش و دوتا خواهرش رو می‌داد. و ازینکه مجبور بود یک واجب رو به واجب دیگه‌ای ترجیح بده، غصه میخورد. و برای همین به اونایی که فرصتش رو دارند که برن غبطه می‌خورد. اما از همون‌هایی که بشون غبطه می‌خورد می‌خواست یکم از چیزهایی که یاد گرفتن بش یاد بدن. طوری که انگار می‌خواست زرنگی کنه و بدون درس خوندن درس خونده باشه. وقتی می‌گفتن امام باقر گفته این کار رو بکنید، گوشاش رو تیز می‌کرد تا حفظش کنه، تا همون رو دقیق انجام بده.
مت بچه یک خانواده بودایی بود، که تو یکی از شهرهای کوچک هند به دنیا اومد که اطرافش خانواده‌های مسلمان زیادی زندگی می‌کرد. باباش همیشه تو خونه می‌گفت مسلمون‌ها همیشه عصبانی هستند، و بعدها خودش هم وقتی مجبور شد در هفده سالگی بره بیرون کار کنه فهمید که باباش درست می‌گفته. تو رویاهاش یک روزی در آینده یک مبلغ مشهور و محبوب بودایی می‌شد که میلیون‌ها مخاطب داره. اما فعلا وقتی برای این کار نداشت. بعد ازینکه تونست یه گوشی هوشمند بخره و به اینترنت وصل بشه، فهمید درسته که با رسیدن به رویاش فاصله زیادی داره، ولی تا اون موقع، میتونه جاهای مختلف کامنت بذاره و به مسلمون‌ها بگه اگه دنبال آرامش هستند باید اون رو از بودا بخوان، نه از کسی که از ابتدا شمشیر دستش بوده. دوستان آنلاین زیادی هم پیدا کرد که جملات پرمغزی از بزرگان بودایی رو براش میفرستادن، تا توی کامنت‌ها استفاده کنه. وقتی میخوندشون مطمئن‌تر می‌شد که جای محکمی ایستاده.
پت و مت هیچوقت نفهمیدند که بعضی از حرف‌های امام باقر، حرف امام باقر نبوده. حرف یک هندی بوده. و بعضی از حرف‌هایی که از بودایی‌ها شنیدن، حرف عرب مسلمان بوده. هر دو باید صبح تا شب کار می‌کردند و فرصت نداشتند بفهمند اون‌هایی که نیاز نداشتند اینطور کار کنند، چطور قصه‌ها رو‌ شکل دادند. پت و مت فقط می‌خواستند مطمئن باشند که درست‌ترین آدم دنیا هستند، و به هرچیزی که دم‌دست‌شون بود چنگ زدند تا به این اطمینان برسند. درست‌ترین آدم دنیا بودن بشون انگیزه میداد که فردا صبح دوباره بیدار بشن و برن کاری رو انجام بدن که دوست ندارند.
پارت تیری

پت دختری بود که آرزو داشت پدر بهتری می‌‌داشت تا بتونه براش دختر بهتری باشه. اما پدرش بلد نبود پدر باشه.‌ فقط بلد بود نگران باشه. کسی که فقط بلده نگران باشه میخواد همه فقط ازش حس رو دریافت کنند، نه اینکه خودش از کسی حس دریافت کنه. مرد یک طرفه پت رو دلزده می‌کرد. وقتی با مت آشنا شد پسری رو می‌دید که می‌تونه همونقدر نگران باشه، اما پدر بودن هم بلده. میشه بش نشون داد پرستیدن یه آدم میتونه واقعی باشه. خودش رو زاغه‌ی عاطفه می‌دید که حیفه خرج نشه، و خوشبختانه اونجور که می‌‌گفتند دنیا قحطی کسی که بشه خرجش کرد نبوده. چون اگه قرار بوده خرج نشه، پس برای چی دپو شده؟
مت ثروت لازم برای هر تجربه‌ای رو نداشت، اما حدس میزد اگه داشت هم نمی‌تونست تنهایی ازشون حداکثر لذت رو ببره. اگه ثروتت رو خرج کنی ولی حداکثر لذت ممکن رو ازش نگیری، معنیش اینه که قسمتی از ثروتت رو دور ریختی. برای همین می‌دونست باید دنبال کسی باشه که در کنارش، همه‌چیز حداکثری بشن‌. لذت‌های حداکثری، شیطنت‌های حداکثری، خاطره‌های حداکثری. پت این خاصیت رو داشت، و حس می‌کرد با داشتنش میشه به کد تقلب زندگی روزمره دست پیدا کرد، چون همه چیزهای کسل‌کننده رو به حاشیه میبره، و خودش جای اصل می‌نشینه. وقتی چیزهای تلخ روزانه در حاشیه باشند، میشه از کنارشون عبور کرد بدون اینکه متوجه وجودشون شد.
پت و مت زندگی‌شون رو صرف محبوب‌پردازی کردند بدون اینکه بفهمند مغزشون بشون کلک زده. مغزشون یه افسانه براشون ساخت که «یک او لازم است تا به سقف خود برسی»، در حالی که برای باز کردن قفل قسمت‌های کشف نشده خودش نیازی به هیچ‌کس نبود. مغزشون این پیش‌نیاز جعلی رو خلق کرد، تا دنبال باز کردنش بیفتند و صرفا در مسیرش باشند. چون اگه قرار باشه خودت همه قفل‌ها رو باز کنی، و واقعا انجامش بدی، ممکنه زندگی رو طور دیگه‌ای ببینی که دیگه ازش خوشت نیاد.
پت و مت فکر می‌کردند عشق، دور زدن برنامه‌های مغزه. نمی‌دونستند که درست وسط برنامه‌هاشند.
فیلمبرداری با سرعت ۵۰۰ فریم در ثانیه نشون داده که شاپرک‌ها به سمت لامپ «هدایت» نمیشن. بلکه سیستم مسیربابی‌شون مختل میشه (چون با آسمان اشتباهش می‌گیرن). و این اختلال طوریه که داخل یک لوپ میفتند و اون منبع نوری براشون به یک تله تبدیل میشه.
شاعرانی که درباره شمع و پروانه تحلیل ارائه دادند، یکم عجله کردند.‌
نه الان، بلکه ده سال پیش، و پانزده سال پیش، به روده‌درازان داخلی و خارجی، گفتم چه روش دفاعی و جنگی رو به اسراییل پیشنهاد می‌دهید؟
چون می‌دونستم جوابی براش ندارند. اگه مرز رو ببنده که فلسطینی‌ها وارد خاکش نشن، که پسیوترین حالت دفاعه، میگن زندان روباز درست کردی! اگه بمباران کنه، میگن نسل‌کشی کردی، اگه موشک هدایت‌شونده بزنه که فقط یک واحد تخریب بشه، میگن از کجا معلوم اطلاعات درست درباره اون واحد بتون دادن؟ و اگه کلا جایی رو تخریب نکنه و نفر بفرسته که روی جون‌شون ریسک کنند و هدف رو تو اتاق بیمارستان از بین ببرند، میگن خلاف قوانین بین‌المللی بود.‌
در مورد اسراییل هیچ حالتی، و مطلقا هیچ حالتی از عملیات وجود نداره، که بگن «آها.. این شد روش درست جنگیدن». که یعنی نظریه جنایت‌کار بودن اسراییل «ابطال‌ناپذیر» است. که خودشون هم نمیفهمن معنی این چیه.
قبل از جنگ، ناسیونالیست‌های داغ روسیه تأکید داشتند که میارزه بابت گرفتن اوکراین قفقاز رو از دست بدیم (مشابه ترکیب ۴۰ میلیون کسکش و ۴۰ میلیون کسخل، در روسیه هم وجود داره. شارلاتان‌ها دنبال تصاحب ثروت و فرصت‌های فیزیکی اوکراین هستند، و پخمه‌ها فکر می‌کنند داره اقدامی در جهت منافع استراتژیک صورت می‌گیره). اما اینکه این رو به عنوان یک معامله استراتژیک نشون بدن، یک ماسک بود‌. پشت اون ماسک حرف دارک‌تری وجود داشت: داره جمعیت ما اسلاوها کم میشه، و این غربتی‌های غیراسلاو کشورمون‌، که به صورت تخمی بزرگه و هر جک و جونوری رو در بر گرفته، هستند که دارند زاد و ولد می‌کنند و نسبت به ما بیشتر میشن. پس درسته که اوکراینی‌ها چموشند و لات‌بازی درمیارن واسه ما، اما هرچی باشه اسلاوند، و با اضافه شدن اون‌ها به جمعیت‌مون، کاهش جمعیتی اسلاو جبران میشه.
کار عکاس اینجا فوق‌العاده‌ست و یکی از مواردیه که نقش پاهاش بیشتر از نقش دوربینشه. تصویب کمک ۵۰ میلیارد یورویی به اوکراین، که مجارستان مخالفش بود، در این عکس به شکل تسلیم گروهبان گارسیای اروپا به گادفادر، ترسیم شده‌. و اگه جاگیری مناسبی در اون لحظه نداشت نمی‌تونست انقدر خوب ثبتش کنه.
دهه فجر یه مناسبت تقویمی در «ریچوال افسوس» ایرانی‌هاست، که در اون هم روضه‌ای برای گذشته می‌خونند، هم برای آینده موازی که می‌تونستن داشته باشن.
اگه پنجاه و هفت خبری نمی‌شد، ایران فعلی خیلی بهتر ازینی که هست می‌شد، اما بعیده اون چیزی که در ذهن ایرانی‌هاست می‌شد. اگه نشانه می‌خواهید به طرز صحبت مردم و حتی اون‌هایی که در تخصصی مشغولند نگاه کنید. همه‌ش درباره شکافتن آسمان، شکافتن زمین، شکافتن آب، یا شکافتن اتمه. اینی که میاد جلوی خلیفه درباره حفاری افقی قصه میگه، جلو شاه هم می‌تونست بگه. بله شاه باسواد بود و نمیشد هر چرندی رو بش تحویل داد، اما موضوع خود سوژه نیست. موضوع گنده‌گوزی، حرافی، تملق، شارلاتانیسم، و هدف بودن به وجدآوردن سلطانه. این فرهنگ، توی بازار جهانی بهرحال به بن‌بست میخورد. همین الان نمایشگاه آی‌اس‌ئی در بارسلونا در حال برگزاریه. تعداد شرکت‌هایی که دارند در قسمت کوچکی از اقتصاد، کارهای کوچکی می‌کنند، نجومیه. یکی داره برای اتاق اداری میکرفون سقفی فاز آرایه‌ای برای کنفرانس میسازه، یکی داره نمایشگر صدور کارت ورود به جلسه میسازه، یکی داره صفحه نمایش ال‌ئی‌دی که میشه روش راه رفت برای برنامه‌های تبلیغاتی میسازه، یکی داره داک تبدیل اچ‌دی‌ام‌آی به ناموس همه پورت‌های دیگه میسازه، یکی دیگه میز معلم مجهز به صفحه تاچ میسازه. چند هفته قبل‌تر نمایشگاه تجهیزات شو بود. اگه بخوای یه شو بزرگ برگزار کنی، از مراسم دعا در یک مگاکلیسا گرفته، تا یه دنس‌کلاب، شرکت‌هایی که دم و تشکیلاتش رو میسازند نجومی‌اند. یکی داره دستبند نوری الی‌ئی‌دی میسازه که حاضرین بندازن دست‌شون و تو تاریکی بدرخشه، و رنگش قابل کنترله. یکی داره داربستی که ازش پروژکتور آویزونه رو میسازه، که رباتیک شده. یکی داره یه کنسول میسازه که میلیون‌تا کابل صوتی میاد توش، میلیون‌‌تا میاد بیرون و همش با اپ گوشی قابل کنترله. یکی داره دیوار ال‌ئی‌دی خدامتر در خدامتر میسازه که ماژول‌هاش رو یه بچه هم می‌تونه جا بزنه، یکی داره وسیله دودزا درست میکنه که مقدارش و سرعتش و جهتش ‌از دور تنطیم میشه، یکی داره میکروفون بی‌سیم میسازه که تو شلوغی صحرای قیامت هم سیگنالش قطع نمیشه، یکی داره نرم‌افزار کنترل خداتعداد از وسایلی که قراره تو سالن خاموش روشن بشن رو میسازه. یکی داره اسپیکری میسازه که با پا میرن روش پاره نمیشه. تو سالن رقص همه عرق دارند و بالاخره دستشویی هم باید برن. یکی داره هواکش اون دستشوییه رو میسازه که روحت هم میتونه بکشه ببره بیرون‌ ولی اندازه یه سشوار صدا نداره.
ایرانی دنبال چیه؟ شیشه برای ایستگاه فضایی ساختیم!
Anarchonomy
نوشته یک جوان را کشتند چون باور نداشت یک مرد عرب با خر به آسمان پرواز کرد! شیعیان استالین‌پرست پوچگرا که برای کشتن دلیل لازم ندارند. مگه استالین برای اعدام ۷۰۰ هزارنفر دلیل داشت؟ این‌ها شاگردان همون بیمار روانی هستند. اگه قتل تفریحی بلوچ‌ها از دیدتون دور…
یک قتل تفریحی دیگه. تا مردمی که فکر می‌کنند بدون قرار گرفتن مقابل شر می‌تونند زندگی نرمال داشته باشند، هیچ حرفی برای دفاع نداشته باشند. بدبخت‌ترین آدم‌ها اون‌هایی هستند که هیچ‌جوری نمی‌تونند حرفی در دفاع از خودشون بزنند.
تو دوره پول‌های فیات، رابطه فیزیکی انسان با پول مختل شده، و با فاینانشیالایز شدن اقتصاد این اختلال تشدید شده. نمیشه حس قابل فهمی داشت که مثلا ده میلیون دلار یعنی چقدر. اگه تا سی سال آینده، به ازای هر دقیقه ۱۰ دلار بت بدن، تازه میشه ۱۵۰ میلیون دلار، که الان پول خرد خیلی‌هاست.
این پدیده در کنار پروپاگاندای رایج علیه نظامی‌گری قرار گرفته که چند دهه‌ست مخارج نظامی رو نجومی معرفی کرده، در حالی که در واقعیت بخش کوچکی از کل اقتصاد بوده و اخیرا کوچکتر هم شده. که بیشتر به یک فرافکنی مربوط میشه. وقتی در سطح اجتماع کارهایی که میخوان انجام بدن رو نمی‌تونند به سرانجام برسونند، به جای پرداختن به دلایل اصلیش که ریشه‌ای هستند، مسئله رو تقلیل میدن به اینکه «داریم جاهای دیگه پول‌مون رو هدر میدیم و اگه هدر نمی‌دادیم همه اون کارها انجام می‌شد».
هنرمند باهوش‌تر از عوامه، پس چطور ممکنه کودن باشه؟
اگه هربرت فون کارایان می‌تونست باشه، بقیه هم می‌تونند باشن. که کارت عضویت حزب نازی تو جیبش باشه، و ارکسترهایی رو رهبری کنه که قرار بود به جماعت جنون‌زده آلمانی وایب «چقدر خوبیم ما» رو بده، و بعد مدت کوتاهی به خاطر یهودی بودن فامیل‌های زنش حس کنه باید چمدون‌هاش رو جمع کنه و بره.
آدم باهوش اینجوری کودن میشه که به خودش میگه «من حیفم»، و «من کلی پتانسیل دارم»، و «فعلا دور دور ایناست.‌. دلیل نمیشه چون دور دور ایناست خودم رو به هرز بدم و به آینده‌م لگد بزنم».

وجدان، مقابل عقل نیست. تکامل عقله. چون وادارت می‌کنه خودت رو خرج خودت کنی. حتی پتانسیل خودت رو بدی بره، تا ارزشت بالا بره. بعضی‌ها به اندازه‌ای باهوشند که چیزهای زیادی از بیرون خودشون رو خرج خودشون کنند، اما انقدر باهوش نیستند که خودشون رو خرج خودشون کنند.
اگه بقیه بد تربیتت کردند، خودت خودتو بد تربیت نکن. و یکی از راه‌های بد تربیت شدن اینه که به خودت وعده جایزه‌های بی‌پایه بدی. جایزه‌ها وجود دارند، ولی همشون پایه دارند‌. «آخ چه حال میده بعد از پارو کردن برف برم تو چای بخورم» جایزه بی‌پایه‌ست. چای خودش نمیاد روی میز. باید دمش کرد. و اگه اومدی دیدی دم شده، یعنی پایه‌ این جایزه رو دوش یکی دیگه‌ بوده. و ممکنه بش عادت کنی. باید بگی «آخ چه حال میده برم تو چای دم کنم برای خودم بخورم». این به جذابیت قبلی نیست، ولی عوضش درست تربیت میشی.‌
اون موقع که تریتا پارسی کسی نبود (که البته الان هم نیست) و ما هم فکر می‌کردیم میشه با این‌ها حرف زد، بش می‌گفتم اگه جنگ نباشه، تحریم هم نباشه، پس چطور باید جلوی آتش‌پراکنی آخوند رو گرفت؟ و می‌گفت این‌ها که بهرحال کار خودشون رو می‌کنند (و ایموجی چشمک زدن رو آخرش اضافه می‌کرد) پس تحریم فقط مردم رو آزار میده.
که البته بدیهیه که ککش نمیگزید مردم آزار ببینند یا نبینند. مسئله «توسعه در کنار داعش‌بازی» بود، تا طبقه متوسط شهری و غالبا مرکزنشین به واسطه نرمال شدن اقتصاد، که از جاکش بودن‌شون خبر داشت، همینطور به رأی دادن ادامه داده و گنگ رفسنجانی رو در پست‌های دولتی حفظ کنند.‌
اما مغلطه جالب در این بود که قوی بودن اقتصاد یا فلج بودن اقتصاد در شرپراکنی شیعه رو علی‌السویه می‌دونستند، و هنوز هم می‌دونند. طوری که انگار قدرت شیعه مستقل از دنیای فیزیکی است و خودکار شارژ میشه.
اون قسمت خر کردن ملت برای آویزان نگه‌داشتن‌شون به طلبه‌های تکنوکرات، شارلاتانیسم بود. ولی اون قسمت شارژ خودکار شیعه جزء عقایدشونه.

همین. خواستم بازم به اطلاعات‌تون اضافه کنم.
مرتضی مردیها تأکید داره، و نصیحت داره، که پنجاه و هفتی‌ها عذرخواهی کنند، ضمن اذعان به این واقعیت که این کار شجاعت میخواد و خیلی از پشیمان‌ها هم این شجاعت رو ندارند.

بومرها روی بعضی چیزها قفل می‌کنند، چون در دوران جوانی‌شون یا قحطیش بوده، یا غیر ازون چیزی نبوده. ظاهرا این خصلت جهانی و مربوط به قرن بیستم میشه. وقتی یک وسیله الکترونیکی میخرن، تهش رو وارسی می‌کنند و می‌بینند پلاستیکه، و غر می‌زنند که اگه فلزی بود بهتر بود.‌ در حالی که اون پلاستیک، پلاستیک پنجاه سال پیش نیست و یه جاهایی بهتر از فلز عمل می‌کنه، و روی خود شکسته شدن و ترک خوردنش هم محاسبات انجام دادن تا اگه ضربه خورد خوب بشکنه. اما در دوران جوانیش چنین چیزهایی نبود، و هرچه بود فلزی بود. توی ذهنش فلز مساوی است با بادوام! (و متوجه نمیشه چرا بچه هفده ساله تیتانیوم استفاده شده در آیفون رو مسخره می‌کنه، و اون بچه هم نمیفهمه تیتانیوم چرا انقدر برای این‌ها محترمه!).
توی دوران جوانیش در بعضی چیزها هم قحطی بود. مثل عذرخواهی. بنابراین انقدر جدی می‌گیردش که حس می‌کنه تعیین‌کننده سرنوشت ملت‌هاست. از بومر ایرانی تا بومر آمریکایی، وقتی تا کمر خم شدن مدیران ژاپنی رو جهت عذرخواهی از شهروندان می‌بینند، به ارگاسم روحانی می‌رسند. در حالی که اونقدرها که فکر می‌کنند کار شاقی نیست، چندان تعیین‌کننده هم نیست، و خیلی راحت هم میتونه لوث بشه. اینکه از کسی عذرخواهی طلب داشته باشیم، معنیش این نیست که صاف شدن یا نشدن طلب‌مون حتما اتفاق خیلی مهمیه. باید صاف بشه، اما نباید درباره‌ش دچار خیالات شد.

اما ورای خلقیات و قفلیات کلی بومرها، یک سوء تفاهم هم درباره مورد خاص پنجاه و هفت وجود داره.‌
۱- پشیمانی تایم داره. نه به این معنی که در برابر یک الهه قرار گرفته‌ایم که تایمر گذاشته ببینه آیا در موعد مقرر پشیمان میشیم از شورشی که کردیم یا نه. بلکه به این معنی که از تایمش بگذره، موضوعیتش رو هم از دست میده. مثل کسی که در نود سالگی بیاد بگه در بیست سالگی با جعل سند اموال یه بابایی رو بالا کشیدم و پشیمونم. که حتی وراثی هم ازون بابا باقی نمونده که بشه باشون تسویه کرد.
۲- پشیمانی باید با اکت همراه باشه تا بتونه نفعی برای نسل بعد داشته باشه. جوان امروزی آمریکایی، شاید نتونه چین رو روی نقشه پیدا کنه، اما درباره موج فمنیسم دهه هفتاد آمریکا حرف زیاد داره بزنه. علتش این نیست که اون قسمت جغرافیا یا تاریخ که مربوط به آسیا بوده رو نخونده، و اون قسمت که مربوط به شیکاگو بوده رو خوب خونده. علتش اینه که فمنیست‌های دهه هفتاد مدام فعالیت داشتند، و به بقیه یاد میدادند چطور فعالیت کنند، و مردم نسل پشت نسل در معرض این فعالیت‌ها قرار گرفتند.
مردم ما حتی نمی‌دونند تریتا پارسی کیست، و تعداد اسف‌باری از خوانندگان کانال من، که تازه چند واگن جلوتر از جامعه هستند به صورت دیفالت، رفتند سرچ کردن تا ببیند کیه این یارو. و این کاراکتر درباره دوره خاتمی تا روحانیه. نه هفتاد سال پیش. چون ما در مرداب سیاست قرار داریم و هیچ فعالیتی وجود نداره. و بدون فعالیت هیچ چیزی به نسل بعد منتقل نمیشه. برفرض که عده‌ای زه‌وار دررفته هم شجاعت خاصی که برای عذرخواهی لازمه رو کسب کردند و روی پیشونی‌شون هم تتو کردند «گه خوردیم». نسل‌های جدید اصلا در جریان قرار نمی‌گیرند که چنین تتویی انجام شده، چون در فقدان فعالیت، گپ عمیق وجود داره، و از همدیگه ایزوله هستند. و اگه هم تصادفا در جریان قرار بگیرند متوجه نمیشن دارن چی میگن.
Anarchonomy
مرتضی مردیها تأکید داره، و نصیحت داره، که پنجاه و هفتی‌ها عذرخواهی کنند، ضمن اذعان به این واقعیت که این کار شجاعت میخواد و خیلی از پشیمان‌ها هم این شجاعت رو ندارند. بومرها روی بعضی چیزها قفل می‌کنند، چون در دوران جوانی‌شون یا قحطیش بوده، یا غیر ازون چیزی…
ترکیب «قلدر پخمه» برای یک خارجی خیلی غریب و متناقضه. ولی اینجا میشه راحت درکش کرد. جامعه ما صرفا یک جامعه پخمه‌پرور نیست. بلکه قلدرمأبی و پخمگی رو همزمان با هم، و موازی با هم، تحمیل می‌کنه. و چون فعالیت سیاسی و فرهنگی وجود نداره، در بهترین حالت میتونی با پنس یک نفر رو از توی جمع جدا کنی، و متوجهش کنی، و بذاری سرجاش. نه خیلی بیشتر.
قلدر پخمه، دست چپ و راستش رو تشخیص نمیده، و حتی نمیفهمه نباید در فلان تجمع حکومتی شرکت کنه، یا دانشگاه داعش، دانشگاه نیست؛ اما همزمان فکر می‌کنه قدرت فیزیکی آمریکا در ذهن‌ها شکل گرفته و اگه این ذهنیت رو زیر سوال ببره، قدرت آمریکا هم فرو میریزه. یعنی «قدرت آمریکا بسته به این است که منی که چپ و راستم را تشخیص نمی‌دهم، چه تصوری از آن دارم. اگه امروز تصمیم بگیرم تصورم رو تغییر بدم، واقعیات فیزیکی هم تغییر می‌کنند، چون واقعیات در برابر من سر خم می‌کنند». پوزیشن‌ها میتونند تغییر کنند، اما تربیت در همه یکیه، و خروجی مشابه میده. اگه پوزیشن ضدحکومتی باشه، اینکه تصوراتش از حکومت رو تغییریافته میابه، اون رو محکوم به سقوط می‌دونه. ژانر «اینا حداکثر تا عید هستن» یکی ازون خروجی‌هاست. عدم درک این مکانیزم اجتماعی، باعث شده مجبور باشم درباره هر رویدادی توضیح بدم که آقا، خانوم، این رویداد، این معنی که فکر می‌کنی نمی‌دهد. یک معنی دیگه می‌دهد. حتی باید توضیح داد که شعار مرگ بر دیکتاتور از پشت پنجره‌ها، اون چیزی که در ذهن داری نیست. خیلی ازین‌ها در حد یک رقابت محلی و نفرت شخصی هستند، و یکی مرگ بر دیکتاتور رو انتخاب می‌کنه، و اون یکی مرگ بر ضد ولایت فقیه. چون قوه‌ی قلدری در اون محله، به تعادل نرسیده و یکی غالب بر اون یکی نیست. واقعیت اون دو همسایه اینه که الان هر دو نمی‌تونند در پمپ بنزین، هر مقداری که مایلند بنزین بزنند، چون ذخیره کارت‌شون یک‌شبه حذف شده‌، و در پخمگی محض تحملش می‌کنند.
Anarchonomy
ترکیب «قلدر پخمه» برای یک خارجی خیلی غریب و متناقضه. ولی اینجا میشه راحت درکش کرد. جامعه ما صرفا یک جامعه پخمه‌پرور نیست. بلکه قلدرمأبی و پخمگی رو همزمان با هم، و موازی با هم، تحمیل می‌کنه. و چون فعالیت سیاسی و فرهنگی وجود نداره، در بهترین حالت میتونی با پنس…
شواهد اینکه میگم جامعه ایرانی رو نباید صرفا به عنوان «یکی از ملت‌های جهان»، بلکه به عنوان یک فسیل تاریخی زنده، مطالعه کرد؛ همه جا دیده میشه. نه تنها ژن این ملت در طول هزاران سال تغییرات زیادی نکرده، بلکه کل استراکچر فکری، یک رسوب هزاران ساله‌ست. در این استراکچر، قدرت سیاسی، اصل حقیقته، و حقیقتی جز قدرت سیاسی وجود نداره. خدا، دین، اخلاق، عرف، هویت، همه جان‌فدای قدرت سیاسی هستند. در چارچوب مدرن، «استیت» ایران (با محدوده جغرافیایی ارومیه چابهار) است که به عنوان گنجینه این حقیقت دراومده، و همه‌چیز فانی معرفی می‌شه، غیر از استیت ایران که ایمورتاله! چون این استیت، «ظرف حقیقت» و مافوق هرچیز دیگریست، پس هر دعوایی و هر ستیزی، در ذیل اون تعریف میشه، نه در مافوق اون. حتی دعوای مهمی مثل این که سمت درست تاریخ چیست؟ در برابر فاشیست‌ها چه وظیفه‌ای داریم؟ درباره آیکون‌های اشرار چه وظایفی داریم؟ درباره خوارج و دواعش چه وظیفه‌ای داریم؟ در ذیل حقیقت استیت، همه این‌ها مثل کتی هستند که وقتی وارد اتاق ایران شدی، باید درش بیاری آویزون کنی، و بعد بیای داخل.
Anarchonomy
هوبرمان تجسمی ازین واقعیته که صدای خوب و فیزیک خوب، میتونه مخاطب رو دور آدم جمع کنه، که بشه بشون مهمل تحویل داد. این دارایی‌ها اختیاراتی به آدم میده که در سایه اون اختیارات میشه با دست بازتری با ذهن مردم بازی کرد. که یعنی این فرمول هزاران ساله که داره جواب…
اگه به دندانپزشکی که دندون‌های خودش سالم نیست مراجعه نکنی، با این استدلال که «تو اگر طبیب بودی...»، و اگه اونی که می‌تونسته دندونت رو بهتر از بقیه ترمیم کنه، دقیقا همون دندانپزشک بوده، یعنی پخمه بودی، نه زرنگ. چون نتیجه این انتخاب سلیقه‌ایت آسیب دیدن خودت بوده. ترمیم دندان یک فنه، و ارتباطی بین این فن و دیسیپلین شخصی و ژن وجود نداره. دانشمند اگه قرار باشه کار روابط عمومی رو به نمایندگی از همکارانش انجام بده، باید فیزیکی هم داشته باشه که به درد روابط عمومی بخوره. اما اگه نخورد، یعنی در روابط عمومی خوب نیست، نه اینکه در پژوهش خوب نیست. نصف میراث علمی‌‌مون رو مدیون کسانی هستیم که لنگ ظهر از خواب بیدار می‌شدند.
حالا باز به پادکست‌های نادانی گوش بدید که این روابط ساده رو هم درک نمی‌کنه.
یکی از کارهایی که شرکت‌های آمریکایی بهتر از همه در دنیا انجام میدن، اخراج کارمندان‌شونه. اما افکار عمومی به جای اینکه تشخیص بده همین یکی از علت‌های پیشرو بودن صنعت آمریکا نسبت به رقبای خارجیشونه، که باعث شده اقتصاد کشور با وجود قدرت‌های نوظهور، همچنان قوی و جلو باشه، اون رو به عنوان یکی از بی‌رحمی‌های بازار کار آمریکا می‌بینه. که نظرات اینچنینی خبرنگارانی که تمام زندگی‌شون رو در محیط چپ‌آلود آکادمیک بودند، شعله‌ورترش می‌کنه.
وقتی به مدیر شرکت ۷۰۰ میلیون دلار میدن، یعنی صاحبان شرکت، که میتونند هزاران نفر باشند، «میخوان» که این پول رو بگیره. اگه فکر می‌کردند نمیارزه، نمی‌دادند. پس عملا ربطی به بقیه نداره.
اما فرض کنیم مدیرخواهر ترزاست، و تمام پاداش دریافتی خودش رو میخواد صدقه بده. در اون صورت به هر کارمند اخراجی فقط ۳ هزار دلار می‌رسید. که بیشترشون با این حقوق حاضر نبودن بمونند. که نشون میده چقدر استخدام زیادی صورت گرفته بوده قبلا، که با عظیم‌ترین صدقه‌ها هم نمیشه پایدار نگهش داشت. که یعنی اگه اخراج نمی‌شدند هزینه‌هاش شرکت رو یا فلج می‌کرد، یا غرق.
Anarchonomy
یکی از کارهایی که شرکت‌های آمریکایی بهتر از همه در دنیا انجام میدن، اخراج کارمندان‌شونه. اما افکار عمومی به جای اینکه تشخیص بده همین یکی از علت‌های پیشرو بودن صنعت آمریکا نسبت به رقبای خارجیشونه، که باعث شده اقتصاد کشور با وجود قدرت‌های نوظهور، همچنان قوی…
سر گزارش‌های سه ماهه و سالانه شرکت‌ها که دستمزد و پاداش مدیر عامل مشخص میشه، و معمولا عددهای بزرگیه، خیلی متداوله که میپرسند «مگه این بابا داره چیکار می‌کنه که انقدر میدن بش؟».
جواب درست به این‌ها این نیست که توضیح بدید کار مدیر عامل چیست. جواب درست اینه که گوگل و مایکروسافت رو مثال بزنید. هر دو شرکت روی کوهی از پول نشسته‌اند، هر دو شرکت مگنت نخبه‌های جهانی هستند، هر دو شرکت بهترین نیروی انسانی که برای هر پروژه‌ای لازمه رو در اختیار دارند، هر دو شرکت سهم بزرگی در بازار خودشون دارند، هر دو شرکت با سرعت پرینتر دارن ثبت اختراع به نام خودشون کسب می‌کنند، هر دو شرکت تیم‌های تحقیق و توسعه مفصل با بودجه‌های نجومی دارند. یعنی در بضاعت، مشابه هم هستند. هر دو شرکت مدیر عامل هندی‌تبار دارند. اونی که مدیر مایکروسافت شد، شرکت رو از حالت خمودی و بی‌هدفی بیرون کشید، فرهنگ حاکم به شرکت رو عوض کرد، اهداف جدید تعریف کرد، یه انرژی نو بش تزریق کرد، و حالا با اینکه یک شرکت قدیمی محسوب میشه، اما کاملا مدرن شده و قرن بیست و یکمی کار می‌کنه. اونی که مدیر گوگل شد، از وقتی اومد شرکت درست مسیر برعکس مایکروسافت رو طی کرد، پروژه‌های پراکنده شروع شدند، و نیمه رها شدند، که حتی روی اسم‌شون هم قطعیت وجود نداشت، در هوش مصنوعی جا موند، خروجی آر‌اند‌دی به محصول درآمدزا منجر نشد، درآمد شرکت به جای متنوع شدن بیشتر از قبل به تبلیغات موتور جستجو وابسته شد، که همون هم امروز وابسته به باج چندمیلیارد دلاریه که به اپل میدن (تا موتور دیفالت آیفون رو تغییر نده)، و بخش سخت‌افزار هم معلوم نیست به کدام سمت و سو رهسپاره.
وقتی نقش مدیر انقدر کلیدیه که میتونه تفاوتی چنین فاحش ایجاد کنه، باید هرروز که میاد سر کار، یه گاو جلوی پاش قربانی کنی.
ما اوتیستی‌ها پز تنهایی‌مون رو نمی‌دیم، چون کسی پز چیزی رو میده که داشتنش براش خیلی بولد بوده. تنهایی برای ما برجستگی خاصی نداره. تنظیم فابریک‌مونه. ولی گاهی باید شفاف‌سازی کرد. شمایی که از خوشحالی اطرافت برای تیم فوتبال داعش حس تنهایی می‌کنی، تنها نیستی‌. میلیون‌ها نفر دیگه مثل شما هستند. فیزیک حالات نگاتیو و پوزیتیو اینه که بسته به موقعیت صدا نداشته باشه. نگاتیو خوشحالی، صدا نداره، حتی اگه میلیونی باشه. و همچنین پوزیتیو عزا. همین تقابل هم، واسه الانه. بیست سال پیش فقط کومله می‌گفت این تیم ما نیست. «تنها» من بودم که زمانی که بین خوشحال‌ها راه می‌رفتم، شما هم جزئشون بودید. و باش اوکی‌ام.
دوره خاتمی هم این کارها انجام می‌شد. ولی اون موقع کمتر به چشم می‌اومد. حتی عکس تست راکت و اصابتش به هدف، که یک کشور دیگه تست رو انجام داده بود رو به عنوان محصول تولیدی معرفی کردند. قبلا درباره مستعان نوشتم که قشر مهندسان حکومت، دید بالا به پایینی نسبت به مافوق‌شون دارند و اون‌ها رو میمون‌هایی که نباید همه موزها رو جلوشون گذاشت می‌بینند، که در تضاد با سیستم‌های دیکتاتوریه.