Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
ما اوتیستی‌ها پز تنهایی‌مون رو نمی‌دیم، چون کسی پز چیزی رو میده که داشتنش براش خیلی بولد بوده. تنهایی برای ما برجستگی خاصی نداره. تنظیم فابریک‌مونه. ولی گاهی باید شفاف‌سازی کرد. شمایی که از خوشحالی اطرافت برای تیم فوتبال داعش حس تنهایی می‌کنی، تنها نیستی‌. میلیون‌ها نفر دیگه مثل شما هستند. فیزیک حالات نگاتیو و پوزیتیو اینه که بسته به موقعیت صدا نداشته باشه. نگاتیو خوشحالی، صدا نداره، حتی اگه میلیونی باشه. و همچنین پوزیتیو عزا. همین تقابل هم، واسه الانه. بیست سال پیش فقط کومله می‌گفت این تیم ما نیست. «تنها» من بودم که زمانی که بین خوشحال‌ها راه می‌رفتم، شما هم جزئشون بودید. و باش اوکی‌ام.
دوره خاتمی هم این کارها انجام می‌شد. ولی اون موقع کمتر به چشم می‌اومد. حتی عکس تست راکت و اصابتش به هدف، که یک کشور دیگه تست رو انجام داده بود رو به عنوان محصول تولیدی معرفی کردند. قبلا درباره مستعان نوشتم که قشر مهندسان حکومت، دید بالا به پایینی نسبت به مافوق‌شون دارند و اون‌ها رو میمون‌هایی که نباید همه موزها رو جلوشون گذاشت می‌بینند، که در تضاد با سیستم‌های دیکتاتوریه.
آخوندها که با اتوبوس وارد ایران نشدند. یه بستری وجود داشت، که این‌ها روش پر و بال گرفتند و بزرگ شدند. اما فرض کن شما رو با اتوبوس ببرند بندازن تو یه جامعه‌ای. امکان نداره بتونی حرفی رو بشون بفروشی که نمی‌پسندند. اگه اینطوری نگاه کنی، متوجه میشی که این فروشنده‌ست که به نوعی اسیر خریداره‌.
تو نمونه‌ای که آوردی وضع بامزه‌تر هم است. نویسنده هیچ فکری نداره (که بخواد پوچگرایانه باشه یا نباشه). اما میدونه تو فضای پر از هجو شبکه اجتماعی، «حدیث» فروش میره. بنابراین با ژانر «حرف سنگین» محتوای رندوم میسازه. اما چون بستر پوچگرایی فراهمه، از اون حرف رندومی که در جهت پوچیه، استقبال میشه. فروشنده متوجه این نبض میشه، و پوچی حرف رندوم بعدی رو غلیظ‌تر می‌کنه. و این زنجیره ادامه پیدا می‌کنه، تا به جملاتی می‌رسیم که مشخصه در چند مرحله استرویید تزریق کرده‌اند.
Anarchonomy
شواهد اینکه میگم جامعه ایرانی رو نباید صرفا به عنوان «یکی از ملت‌های جهان»، بلکه به عنوان یک فسیل تاریخی زنده، مطالعه کرد؛ همه جا دیده میشه. نه تنها ژن این ملت در طول هزاران سال تغییرات زیادی نکرده، بلکه کل استراکچر فکری، یک رسوب هزاران ساله‌ست. در این استراکچر،…
می‌بینید که کلا هیچ دعوایی رو به رسمیت نمی‌شناسند، مگر اینکه در ذیل ایران باشه، و مسائل حقوقی هیچ شأنی براشون نداره. نه فقط دعواهایی درباره اینکه دین رسمی باید از قانون حذف بشه یا نشه، یا زبانی که در مدرسه آموزش داده میشه چی باشه (بعضی از ایالت‌های آمریکا زبان رسمی ندارند!)، یا ارث رو باید با شرع چهارده قرن پیش تقسیم کرد یا چه. بلکه دعواهایی درباره اینکه چرا باید به دولتی مالیات داد که پاسخگوی سقوط ارزش پول خودش نیست؟ هیچ‌کدوم این‌ها براشون مطرح نیست. تنها چیزی که در افق می‌بینند، و میخوان دیده بشه، اینه که پرچم بالا باشه. ترجیحا با شیر و خورشید.
Anarchonomy
فیزیک حرامزادگی خودش رو بت تحمیل می‌کنه، حتی اگه سرمایه‌دارترین شرکت دنیا باشی. وزن عینک اپل مجبورشون کرد یک بند دیگه که روی سر قرار میگیره اضافه کنند تا خبرنگاری که اومده بود تستش کنه، خسته نشه. بدون اون بند فقط بیست دقیقه تونسته بود تحمل کنه. برای همینه…
یه مجموعه از خبرنگاران حوزه تک داشتم و یک‌بار نگاهی انداختم به کل آمار مخاطبینی که دارند. نتیجه این بود که زیاد نیست. که یعنی مثل رسانه هر حوزه دیگه‌ای، خیلی راحت میشه در حباب رسانه تک هم افتاد. اپل خیلی تحویل‌شون می‌گیره، و در عین حال، نادیده‌شون می‌گیره، چون میدونه مشتریان عامش هم اصلا اون‌ها رو نمی‌خونند، و خودشون تصمیم می‌گیرند که از چیزی خوششون بیاد یا نیاد.‌
کار تو مارکتینگ به روشی سخت به آدم شیرفهم می‌کنه که اون بیرون آدم‌های خیلی متفاوتی وجود دارند، و باید زبون‌شون رو یاد بگیری.
وقتی میگن مغول اومد کتابخونه‌هامون رو آتش زد، منظورشون اینجور کتاب‌ها بود.
روش جذب مشتری هم اینطور بود که اول دستورالعمل طلسم رو میداد، بعد درباره استفاده ازش هشدار می‌داد. وقتی میگی کسی که ازین استفاده کند لعن می‌شود، یعنی داری بش القاء می‌کنی که حتما کار می‌کنه، وگرنه خدا مجبور نمی‌شد لعن کنه.
Anarchonomy
وقتی میگن مغول اومد کتابخونه‌هامون رو آتش زد، منظورشون اینجور کتاب‌ها بود. روش جذب مشتری هم اینطور بود که اول دستورالعمل طلسم رو میداد، بعد درباره استفاده ازش هشدار می‌داد. وقتی میگی کسی که ازین استفاده کند لعن می‌شود، یعنی داری بش القاء می‌کنی که حتما کار…
افکت هند روی پرسپشن ایرانی از اسلام، فوق‌العاده‌ست. القینا بینهم العداوه (بین‌شان دشمنی انداختیم)، که در قرآن درباره یه موضوع خیلی جدی‌تر و بزرگتره رو آورده تبدیل کرده به موضوع چیپی مثل جدا افتادن زن از بقیه مردها!
Anarchonomy
افکت هند روی پرسپشن ایرانی از اسلام، فوق‌العاده‌ست. القینا بینهم العداوه (بین‌شان دشمنی انداختیم)، که در قرآن درباره یه موضوع خیلی جدی‌تر و بزرگتره رو آورده تبدیل کرده به موضوع چیپی مثل جدا افتادن زن از بقیه مردها!
وقتی موضوع ایزوله کردن مرد از بقیه زن‌هاست از عبارت قرآنی فهم لایبصرون (نمی‌بینند) استفاده کرده، چون هوس مرد با دیدن فعال میشه.
در شارلاتان بازی خودشون، باهوش بودند.
Anarchonomy
وقتی موضوع ایزوله کردن مرد از بقیه زن‌هاست از عبارت قرآنی فهم لایبصرون (نمی‌بینند) استفاده کرده، چون هوس مرد با دیدن فعال میشه. در شارلاتان بازی خودشون، باهوش بودند.
نیاز بازار رابطه عاطفی نرمال نبوده. نیاز بازار سواری گرفتن از پارتنر بوده. و فروشنده میدونه که مانع زن برای این سواری، مادر اون مرده. و برای همین اون رو هم میاره تو دستورالعمل، تا مشتری حس کنه سازنده این اوراد خوب میدونسته من گرفتار چه چیزی هستم.
Anarchonomy
نیاز بازار رابطه عاطفی نرمال نبوده. نیاز بازار سواری گرفتن از پارتنر بوده. و فروشنده میدونه که مانع زن برای این سواری، مادر اون مرده. و برای همین اون رو هم میاره تو دستورالعمل، تا مشتری حس کنه سازنده این اوراد خوب میدونسته من گرفتار چه چیزی هستم.
جامعه مردسالار، بدون زنانی که تقویتش کرده باشند، وجود نداشته. با اینکه در روی جامعه مرد همه کاره‌ست، اون زیر همه دنبال دور زدن مادر هستند. حتی در مسئله‌ای مثل لانگ دیستنس، که طرف در کف کسی بوده اما نمیذاشتن بیاد پیشش.
Anarchonomy
جامعه مردسالار، بدون زنانی که تقویتش کرده باشند، وجود نداشته. با اینکه در روی جامعه مرد همه کاره‌ست، اون زیر همه دنبال دور زدن مادر هستند. حتی در مسئله‌ای مثل لانگ دیستنس، که طرف در کف کسی بوده اما نمیذاشتن بیاد پیشش.
جایی که «پیشرفت» مطرحه دیگه باید لوگوی سلطنت به عنوان نهادی که کار ازش برمیاد بیاد وسط.
می‌بینید که معجون شیر و خورشید و قرآن واسه الان نیست. درست در همون زمانی که کتاب طمطم هندی نوشته می‌شد و به عنوان هندبوک دست به دست می‌شد، در اروپا وایکینگ‌ها داشتند راه تجارت با کشتی رو یاد می‌گرفتند.
وقتی گزینه‌های دموکرات دیگه‌ای وجود دارند، اما باز بایدن ۹۶ درصد رأی رو جارو می‌کنه، یعنی اون حرف‌ها درباره اینکه دموکرات‌ها میخوان رأی بدن ولی دنبال یکی دیگه هستند، به شدت آلوده به اغراق بوده.
در دنیای وبلاگ‌ها و پادکست‌ها و تیک‌تاک و یوتیوب، خیلی راحت میشه خود رو سخنگوی دیگران معرفی کرد. مثل کسانی که وانمود می‌کنند از ۳۰ درصدی از دموکرات‌ها خبر دارند، و ما بی‌خبریم، که حرف خاصی برای گفتن دارند. بعد معلوم میشه ۳ درصد دموکرات‌ها بوده.
دولت فخیمه ایالات متحده

دیدی وقتی می‌گفتم در دنیا فقط جناب شما ارتش داری، و آن جانوران خفاش‌خور، ان‌ قلت می‌آوردند، و حالا که در نیم ساعت هشتاد و پنج نقطه را کوبیدی، گوشه‌ای از واقعیت دستگیرشان شد؟ حالا نکات آموزشی بیشتری از قوای قهریه شما خواهند دید انشاء‌الله.. ولی جسارتا حرفی در خلوت می‌خواستم عرض کنم خدمت شریف‌تان.
وقتی پس از پیغام و پسغام فراوان دم و دستگاه اوباش عراق و سوریه را میزنی و هدف مدنظر یک ساعت تمام می‌سوزد و فوران آتش همه‌جا را می‌گیرد، یعنی انبار مهمات‌شان مورد عنایت قرار گرفته. و این سوال را ایجاد می‌کند که اگر می‌دانستی انبارشان کجاست چرا زودتر ازین‌ها اقدام ننمودی تا در آتش‌افروزی فلج شوند؟ وقتی جوابی برای این سوال‌ها تحویل خلق‌الله نمی‌دهی اینطور می‌شود که از پشت هر بته‌ای نظریات توطئه بیرون می‌زند و بعد می‌آیند می‌گویند جمهوری اسلامی تخم طلای آمریکاست!
برخلاف شیعیان که مواظبند آسیبی به شما نرسد، من نگران سلامت شما نیستم. ولی خواستم عرض نمایم وقتی خودت لحاف و تشک برای نظریه توطئه پهن می‌کنی، نیا بگو تیک‌تاک را باید داغ زد، فیسبوک را باید فلک کرد، و فلان.
باز هم عارضم جسارت بنده را حمل بر بی‌ادبی نکنید.
کسی که میاد میگه شغل من دیاثت است، به مراتب قابل تحمل‌تر از کسانیه که شغل‌شون بدتر از دیاثت است، اما وانمود می‌کنند که در حال انجام کار خیر هستند. و البته سختی مقابله با شر همینه که همیشه اون‌هایی که صادقند در اقلیتند، و اکثریت از گروه دومند.
یکی از نکات کنکوری قرآن درباره جهنم اینه که گناهکاران از خدا میخوان اون‌ها رو به اندازه شیطان عذاب نکنه چون صرفا فریب خوردند، و بشون اینطور پاسخ داده میشه که شما مثل همونی هستید که مدعی هستید فریبش رو خوردید! به طور کلی تکلیف اسلام با کاراکتر شیطان خیلی شفاف نیست (معلومه واردات زیادی از فرهنگ‌های اون دوره داشته)، ولی در این دیالوگ مشخص می‌کنه که قضیه فریب رو به رسمیت نمیشناسه، و هرکس رو شخصا یک شیطان در نظر می‌گیره.
و این استراتژی درستیه، که متأسفانه به سختی میشه اون رو جا انداخت. وقتی در جهت داعش حرکت می‌کنی، یعنی خود داعشی‌. مهم نیست غر بزنی، مهم نیست زیر خط فقر باشی، مهم نیست از بچگی بت ظلم شده باشه، مهم نیست همه‌جا به بن‌بست خورده باشی، مهم نیست به نظر برسه هیچ چاره‌ای نداری، و مهم نیست گروگان بوده باشی‌.
یک نمونه هم‌جهتی با داعش، آویزان شدن از ناسیونالیسم قلابی‌ایه که حتی ربطی به میهن هم نداره، که در ادامه اون علیه مهاجرپذیری گارد گرفته بشه. چون درست در روزهایی که جوان هجده ساله «هم‌میهن» رو کاملا تفریحی زیر شکنجه به قتل می‌رسونند، و هیچ اتفاقی نمیفته، خودشون رو دلواپس وضعیت دموگرافیک میهن نشون میدن! یا دلواپس بیکار ماندن جوان ایرانی، چون کارگر افغانی استخدام شده! (که حتی استخدام هم نیست، چون هیچ حقوقی در قالب قانون کار نداره). اگه اونی که تفریحی میکشن ایرانی نیست، جوانی که شغل نداره هم نباید ایرانی حساب بشه، که بعد به یک افغانی ترجیح داده بشه.
بنابراین ازین دلواپس بودن، فقط هم‌جهتی با داعش درمیاد، نه هیچ منفعت دیگه‌ایه. و نکته اون دیالوگ هم همینه، که هم‌جهت‌های شیطان دلیل هم‌جهتی‌شون رو یه سری منافع از روی نیاز حیاتی جلوه میدادند: نون نداشتیم، آواره بودم، اعصاب نداشتم، اذیت شدم، و بلا بلا بلا. اما نه نونی دراومده بوده، نه آرامشی ایجاد شده بوده، نه چیزی نسبت به قبل بهتر شده بوده، و فقط هم‌جهتی رخ داده بوده. پس نتیجه اینه که هم‌جهتی خود هدف بوده، و وقتی کسی هدفش هم‌جهتی با شیطانه، خود شیطانه. یک فریب‌خورده نیست.
عقل‌مون درست کار نمی‌کرد. خیلی بچه بودیم. تمام دریافت‌مون از دنیا، از خیابان بود. آزادگی؟ خیابان. تحول؟ خیابان. سیاست؟ خیابان‌. اقتصاد؟ خیابان. و بله حتی اقتصاد. برند خارجی ملک بزرگی رو برای نمایندگی اجاره می‌کرد، فکر می‌کردیم داره «آینده» شکل می‌گیره. انبار اپسون تا سقف پر از پرینتر بود، فکر می‌کردیم وای چقدر پول هست تو بازار. مثل یک قاطر بودیم، در حالی که درباره افلاطون و نیچه صحبت می‌کردیم. یه خیابونی تو شهرمون هست که عمدا راهم رو کج میکردم به سمتش تا از جلوی خونه‌هاش رد بشم. دلم می‌خواست یه روز یکی ازون آپارتمان‌ها رو بخرم. حسی داشت که نمیشه خوب توصیفش کرد. حال اون خیابون یه جوری بود که زمستانش هم گرم بود. یه روز یه دختره از یکی‌شون اومد بیرون، و همونجا وسط خیابون خشکم زد. انگار اونجا رو یکی با لگو ساخته بوده و دختر باکیفیت مناسب هم توشون جاساز کرده بوده. با خودم گفتم کاش این دختر همینجا فیکس بمونه تا من برم یکم مرد موفقی بشم و بیام باش ازدواج کنم. پسر حتی آرزوهامون هم تو خیابون شکل می‌گرفت. آره بچه بودن در جوانی عیب نیست. خیالبافی تو دوران جوانی هم عیب نیست. اما ما خیلی بد بچه بودیم.
روستا چندتا شغل بیشتر نیاز نداره. یکی آهنگر باشه، یکی نجار باشه، یکی پزشک، و یکی معلم، کفایت می‌کنه. جایی که چندتا کار محدود بیشتر نشه انجام داد، روستا میمونه. ما اینو نمی‌فهمیدیم. این رو که جنس سیستم حاکم بر ایران، هیچوقت و هیچوقت اجازه نمیده اقتصاد ایران متنوع بشه، و فرقی نداره اخبار چی بگن، و تو قراردادها چی نوشته شده باشه، و نرخ دلار چقدر باشه، نمی‌فهمیدیم. و وقتی متنوع نمیشه، یعنی یکی آهنگر میشه، یکی نجار، یکی پزشک، و یکی معلم، و ممکنه همون هم نشن، و بقیه ول‌معطل خواهند بود. بنابراین روستاست و همواره روستا خواهد ماند. و روستای صدمیلیون نفری رو هیچ‌جوری نمیشه «درست» اداره کرد. فرقی نداره کی بیاد و کی بره. اینکه آدم در یک اقتصاد متنوع بیکار باشه، بهتره تا اینکه در روستا شاغل باشه رو، نمی‌فهمیدیم. و اگه کسی بمون می‌گفت، عین قاطر بش نگاه می‌کردیم. چون به هیچ چیز نگاه سیستمی نداشتیم، و اصلا بلدش نبودیم، تا بفهمیم چیزها چطور کار می‌کنند، و چطور بهم ربط پیدا می‌کنند، و چه مسیری رو دارند طی می‌کنند، و آپشن‌های پیش‌روشون چیه. قاطر چه میدونه سیستم چیه؟ داشتیم تو رستوران تایتانیک پیانو می‌زدیم، و حواس‌مون جمع این بود که نوت رو درست بزنیم. در حالی که همون روزها، دقیقا همون روزی که جلوی اون دختر خشکم زد، باید فرار می‌کردم. با ماشین، یا چهارپا. از خشکی یا دریا. اگه کشور ایکس راهم نمی‌داد، میرفتم به ایگرگ. باید روی نیمکت‌هاشون می‌خوابیدم. یا زیر پل‌هاشون. یا تو متروهاشون. تا بالاخره یکی ازم میخواست تو شستن توالت‌ها بش کمک کنم. بالاخره یکی پیدا می‌شد. هیچوقت دنبال بهشت نبودم و می‌دونستم وجود نداره. مهم به موقع فهمیدن بودن، که توش باختم. ضربدر نفهمی تو کارنامه‌م پاک نمیشه، و با این کارنامه دیگه حتی مهم نیست اگه بهشتی هم وجود می‌داشت. یو نو وات آی مین؟
تو گواهی فوت سرباز روس نوشتن حمله قلبی. خانواده‌ش گفته تا معلوم نشه علت واقعی چی بوده اجازه نمیدیم دفن بشه.
فکر کردید فکر اینکه چه بلایی سر بچه‌شون اومده اذیت‌شون می‌کنه؟ بیا پایین‌تر اونجایی که دورش کادر کشیده شده رو بخون. ازین اذیتند که به خاطر غیرجنگی بودن علت فوت کمک‌های نقدی که پوتین قول داده رو نگیرن.
به دنیای کوچک روسیه خوش اومدی‌.
یه نظریه غیرعلمی دارم و دارم به شکل یک خرافه بش باور پیدا می‌کنم: نوع نور محیط روی کله‌ی آدم‌ها تأثیر گذاره. نوری که تو ایتالیا روی شهر میتابه، که برای همونش هم پرده می‌زنند که کمتر بشون بخوره، با نور فرانسه فرق داره. برای همین آدم‌هاشون هم فرق دارند. و برای همین آدم تو ایتالیا دیر پیر میشه. و نور فرانسه با نور انگلیس فرق داره. و نور همه این‌ها با نور هند فرق داره. و نور ایران با همه اون‌ها.
نور ایران میپوسونه.
حالا نمیخواد به من درباره طول موج و زاویه تابش و عرض جغرافیایی و پوشش ابری و این‌ها توضیح بدید، خودم اونارو می‌دونم. یه چیز دیگه درباره نور هست که هنوز نمی‌دونیم، و تا همه‌چی معلوم نشه این خرافه شخصی رو به عنوان بک‌آپ نگه می‌دارم.
نژادپرست‌ها معمولا درباره همون چیزهایی که درباره‌ش مهمل می‌بافند هم مطالعه جدی ندارند. یکیش اینکه نژادپرست آمریکایی، در آمریکا که یک کشور یکدست نیست، باید بیشتر نگران به حاشیه رفتن نژاد خودش باشه، تا یک نژادپرست در یک کشور یکدست که با ورود مهاجران مواجه شده، مثل ایران. چون در آمریکا جابجایی مهاجر در طبقات درآمدی خیلی زیاده، تا جایی که یه گپ بزرگ با بومی‌ها پیدا کرده‌اند و ازون‌ها پولدارترند، و این یعنی شانس ۱- ورودشون به مجموعه الیت جامعه و ۲- ازدواج‌های بین‌ نژادی، بالاست. این در کشور فقیر، با جابجایی درآمدی خیلی کمه، که مهاجر در کلونی هم‌نژادی‌های خودش ایزوله میشه، و همونجا میمونه، و روی جامعه افکتی نداره. مثل وضع افغان در ایران.
بعبارتی نژادپرست ایرانی، دغدغه نژادپرست آمریکایی رو به عنوان یک کالای فرهنگی وارد کرده، و فکر می‌کنه ربطی به اینجا داره. همونطور که «تظاهرات خیابانی» به عنوان یک کالای فرهنگی از بلژیک وارد شد، بدون اینکه ربطش به اینجا بررسی بشه.