Anarchonomy
فیزیک حرامزادگی خودش رو بت تحمیل میکنه، حتی اگه سرمایهدارترین شرکت دنیا باشی. وزن عینک اپل مجبورشون کرد یک بند دیگه که روی سر قرار میگیره اضافه کنند تا خبرنگاری که اومده بود تستش کنه، خسته نشه. بدون اون بند فقط بیست دقیقه تونسته بود تحمل کنه. برای همینه…
یه مجموعه از خبرنگاران حوزه تک داشتم و یکبار نگاهی انداختم به کل آمار مخاطبینی که دارند. نتیجه این بود که زیاد نیست. که یعنی مثل رسانه هر حوزه دیگهای، خیلی راحت میشه در حباب رسانه تک هم افتاد. اپل خیلی تحویلشون میگیره، و در عین حال، نادیدهشون میگیره، چون میدونه مشتریان عامش هم اصلا اونها رو نمیخونند، و خودشون تصمیم میگیرند که از چیزی خوششون بیاد یا نیاد.
کار تو مارکتینگ به روشی سخت به آدم شیرفهم میکنه که اون بیرون آدمهای خیلی متفاوتی وجود دارند، و باید زبونشون رو یاد بگیری.
کار تو مارکتینگ به روشی سخت به آدم شیرفهم میکنه که اون بیرون آدمهای خیلی متفاوتی وجود دارند، و باید زبونشون رو یاد بگیری.
Anarchonomy
وقتی میگن مغول اومد کتابخونههامون رو آتش زد، منظورشون اینجور کتابها بود. روش جذب مشتری هم اینطور بود که اول دستورالعمل طلسم رو میداد، بعد درباره استفاده ازش هشدار میداد. وقتی میگی کسی که ازین استفاده کند لعن میشود، یعنی داری بش القاء میکنی که حتما کار…
افکت هند روی پرسپشن ایرانی از اسلام، فوقالعادهست. القینا بینهم العداوه (بینشان دشمنی انداختیم)، که در قرآن درباره یه موضوع خیلی جدیتر و بزرگتره رو آورده تبدیل کرده به موضوع چیپی مثل جدا افتادن زن از بقیه مردها!
Anarchonomy
افکت هند روی پرسپشن ایرانی از اسلام، فوقالعادهست. القینا بینهم العداوه (بینشان دشمنی انداختیم)، که در قرآن درباره یه موضوع خیلی جدیتر و بزرگتره رو آورده تبدیل کرده به موضوع چیپی مثل جدا افتادن زن از بقیه مردها!
وقتی موضوع ایزوله کردن مرد از بقیه زنهاست از عبارت قرآنی فهم لایبصرون (نمیبینند) استفاده کرده، چون هوس مرد با دیدن فعال میشه.
در شارلاتان بازی خودشون، باهوش بودند.
در شارلاتان بازی خودشون، باهوش بودند.
Anarchonomy
وقتی موضوع ایزوله کردن مرد از بقیه زنهاست از عبارت قرآنی فهم لایبصرون (نمیبینند) استفاده کرده، چون هوس مرد با دیدن فعال میشه. در شارلاتان بازی خودشون، باهوش بودند.
نیاز بازار رابطه عاطفی نرمال نبوده. نیاز بازار سواری گرفتن از پارتنر بوده. و فروشنده میدونه که مانع زن برای این سواری، مادر اون مرده. و برای همین اون رو هم میاره تو دستورالعمل، تا مشتری حس کنه سازنده این اوراد خوب میدونسته من گرفتار چه چیزی هستم.
Anarchonomy
نیاز بازار رابطه عاطفی نرمال نبوده. نیاز بازار سواری گرفتن از پارتنر بوده. و فروشنده میدونه که مانع زن برای این سواری، مادر اون مرده. و برای همین اون رو هم میاره تو دستورالعمل، تا مشتری حس کنه سازنده این اوراد خوب میدونسته من گرفتار چه چیزی هستم.
جامعه مردسالار، بدون زنانی که تقویتش کرده باشند، وجود نداشته. با اینکه در روی جامعه مرد همه کارهست، اون زیر همه دنبال دور زدن مادر هستند. حتی در مسئلهای مثل لانگ دیستنس، که طرف در کف کسی بوده اما نمیذاشتن بیاد پیشش.
Anarchonomy
جامعه مردسالار، بدون زنانی که تقویتش کرده باشند، وجود نداشته. با اینکه در روی جامعه مرد همه کارهست، اون زیر همه دنبال دور زدن مادر هستند. حتی در مسئلهای مثل لانگ دیستنس، که طرف در کف کسی بوده اما نمیذاشتن بیاد پیشش.
جایی که «پیشرفت» مطرحه دیگه باید لوگوی سلطنت به عنوان نهادی که کار ازش برمیاد بیاد وسط.
میبینید که معجون شیر و خورشید و قرآن واسه الان نیست. درست در همون زمانی که کتاب طمطم هندی نوشته میشد و به عنوان هندبوک دست به دست میشد، در اروپا وایکینگها داشتند راه تجارت با کشتی رو یاد میگرفتند.
میبینید که معجون شیر و خورشید و قرآن واسه الان نیست. درست در همون زمانی که کتاب طمطم هندی نوشته میشد و به عنوان هندبوک دست به دست میشد، در اروپا وایکینگها داشتند راه تجارت با کشتی رو یاد میگرفتند.
وقتی گزینههای دموکرات دیگهای وجود دارند، اما باز بایدن ۹۶ درصد رأی رو جارو میکنه، یعنی اون حرفها درباره اینکه دموکراتها میخوان رأی بدن ولی دنبال یکی دیگه هستند، به شدت آلوده به اغراق بوده.
در دنیای وبلاگها و پادکستها و تیکتاک و یوتیوب، خیلی راحت میشه خود رو سخنگوی دیگران معرفی کرد. مثل کسانی که وانمود میکنند از ۳۰ درصدی از دموکراتها خبر دارند، و ما بیخبریم، که حرف خاصی برای گفتن دارند. بعد معلوم میشه ۳ درصد دموکراتها بوده.
در دنیای وبلاگها و پادکستها و تیکتاک و یوتیوب، خیلی راحت میشه خود رو سخنگوی دیگران معرفی کرد. مثل کسانی که وانمود میکنند از ۳۰ درصدی از دموکراتها خبر دارند، و ما بیخبریم، که حرف خاصی برای گفتن دارند. بعد معلوم میشه ۳ درصد دموکراتها بوده.
دولت فخیمه ایالات متحده
دیدی وقتی میگفتم در دنیا فقط جناب شما ارتش داری، و آن جانوران خفاشخور، ان قلت میآوردند، و حالا که در نیم ساعت هشتاد و پنج نقطه را کوبیدی، گوشهای از واقعیت دستگیرشان شد؟ حالا نکات آموزشی بیشتری از قوای قهریه شما خواهند دید انشاءالله.. ولی جسارتا حرفی در خلوت میخواستم عرض کنم خدمت شریفتان.
وقتی پس از پیغام و پسغام فراوان دم و دستگاه اوباش عراق و سوریه را میزنی و هدف مدنظر یک ساعت تمام میسوزد و فوران آتش همهجا را میگیرد، یعنی انبار مهماتشان مورد عنایت قرار گرفته. و این سوال را ایجاد میکند که اگر میدانستی انبارشان کجاست چرا زودتر ازینها اقدام ننمودی تا در آتشافروزی فلج شوند؟ وقتی جوابی برای این سوالها تحویل خلقالله نمیدهی اینطور میشود که از پشت هر بتهای نظریات توطئه بیرون میزند و بعد میآیند میگویند جمهوری اسلامی تخم طلای آمریکاست!
برخلاف شیعیان که مواظبند آسیبی به شما نرسد، من نگران سلامت شما نیستم. ولی خواستم عرض نمایم وقتی خودت لحاف و تشک برای نظریه توطئه پهن میکنی، نیا بگو تیکتاک را باید داغ زد، فیسبوک را باید فلک کرد، و فلان.
باز هم عارضم جسارت بنده را حمل بر بیادبی نکنید.
دیدی وقتی میگفتم در دنیا فقط جناب شما ارتش داری، و آن جانوران خفاشخور، ان قلت میآوردند، و حالا که در نیم ساعت هشتاد و پنج نقطه را کوبیدی، گوشهای از واقعیت دستگیرشان شد؟ حالا نکات آموزشی بیشتری از قوای قهریه شما خواهند دید انشاءالله.. ولی جسارتا حرفی در خلوت میخواستم عرض کنم خدمت شریفتان.
وقتی پس از پیغام و پسغام فراوان دم و دستگاه اوباش عراق و سوریه را میزنی و هدف مدنظر یک ساعت تمام میسوزد و فوران آتش همهجا را میگیرد، یعنی انبار مهماتشان مورد عنایت قرار گرفته. و این سوال را ایجاد میکند که اگر میدانستی انبارشان کجاست چرا زودتر ازینها اقدام ننمودی تا در آتشافروزی فلج شوند؟ وقتی جوابی برای این سوالها تحویل خلقالله نمیدهی اینطور میشود که از پشت هر بتهای نظریات توطئه بیرون میزند و بعد میآیند میگویند جمهوری اسلامی تخم طلای آمریکاست!
برخلاف شیعیان که مواظبند آسیبی به شما نرسد، من نگران سلامت شما نیستم. ولی خواستم عرض نمایم وقتی خودت لحاف و تشک برای نظریه توطئه پهن میکنی، نیا بگو تیکتاک را باید داغ زد، فیسبوک را باید فلک کرد، و فلان.
باز هم عارضم جسارت بنده را حمل بر بیادبی نکنید.
کسی که میاد میگه شغل من دیاثت است، به مراتب قابل تحملتر از کسانیه که شغلشون بدتر از دیاثت است، اما وانمود میکنند که در حال انجام کار خیر هستند. و البته سختی مقابله با شر همینه که همیشه اونهایی که صادقند در اقلیتند، و اکثریت از گروه دومند.
یکی از نکات کنکوری قرآن درباره جهنم اینه که گناهکاران از خدا میخوان اونها رو به اندازه شیطان عذاب نکنه چون صرفا فریب خوردند، و بشون اینطور پاسخ داده میشه که شما مثل همونی هستید که مدعی هستید فریبش رو خوردید! به طور کلی تکلیف اسلام با کاراکتر شیطان خیلی شفاف نیست (معلومه واردات زیادی از فرهنگهای اون دوره داشته)، ولی در این دیالوگ مشخص میکنه که قضیه فریب رو به رسمیت نمیشناسه، و هرکس رو شخصا یک شیطان در نظر میگیره.
و این استراتژی درستیه، که متأسفانه به سختی میشه اون رو جا انداخت. وقتی در جهت داعش حرکت میکنی، یعنی خود داعشی. مهم نیست غر بزنی، مهم نیست زیر خط فقر باشی، مهم نیست از بچگی بت ظلم شده باشه، مهم نیست همهجا به بنبست خورده باشی، مهم نیست به نظر برسه هیچ چارهای نداری، و مهم نیست گروگان بوده باشی.
یک نمونه همجهتی با داعش، آویزان شدن از ناسیونالیسم قلابیایه که حتی ربطی به میهن هم نداره، که در ادامه اون علیه مهاجرپذیری گارد گرفته بشه. چون درست در روزهایی که جوان هجده ساله «هممیهن» رو کاملا تفریحی زیر شکنجه به قتل میرسونند، و هیچ اتفاقی نمیفته، خودشون رو دلواپس وضعیت دموگرافیک میهن نشون میدن! یا دلواپس بیکار ماندن جوان ایرانی، چون کارگر افغانی استخدام شده! (که حتی استخدام هم نیست، چون هیچ حقوقی در قالب قانون کار نداره). اگه اونی که تفریحی میکشن ایرانی نیست، جوانی که شغل نداره هم نباید ایرانی حساب بشه، که بعد به یک افغانی ترجیح داده بشه.
بنابراین ازین دلواپس بودن، فقط همجهتی با داعش درمیاد، نه هیچ منفعت دیگهایه. و نکته اون دیالوگ هم همینه، که همجهتهای شیطان دلیل همجهتیشون رو یه سری منافع از روی نیاز حیاتی جلوه میدادند: نون نداشتیم، آواره بودم، اعصاب نداشتم، اذیت شدم، و بلا بلا بلا. اما نه نونی دراومده بوده، نه آرامشی ایجاد شده بوده، نه چیزی نسبت به قبل بهتر شده بوده، و فقط همجهتی رخ داده بوده. پس نتیجه اینه که همجهتی خود هدف بوده، و وقتی کسی هدفش همجهتی با شیطانه، خود شیطانه. یک فریبخورده نیست.
یکی از نکات کنکوری قرآن درباره جهنم اینه که گناهکاران از خدا میخوان اونها رو به اندازه شیطان عذاب نکنه چون صرفا فریب خوردند، و بشون اینطور پاسخ داده میشه که شما مثل همونی هستید که مدعی هستید فریبش رو خوردید! به طور کلی تکلیف اسلام با کاراکتر شیطان خیلی شفاف نیست (معلومه واردات زیادی از فرهنگهای اون دوره داشته)، ولی در این دیالوگ مشخص میکنه که قضیه فریب رو به رسمیت نمیشناسه، و هرکس رو شخصا یک شیطان در نظر میگیره.
و این استراتژی درستیه، که متأسفانه به سختی میشه اون رو جا انداخت. وقتی در جهت داعش حرکت میکنی، یعنی خود داعشی. مهم نیست غر بزنی، مهم نیست زیر خط فقر باشی، مهم نیست از بچگی بت ظلم شده باشه، مهم نیست همهجا به بنبست خورده باشی، مهم نیست به نظر برسه هیچ چارهای نداری، و مهم نیست گروگان بوده باشی.
یک نمونه همجهتی با داعش، آویزان شدن از ناسیونالیسم قلابیایه که حتی ربطی به میهن هم نداره، که در ادامه اون علیه مهاجرپذیری گارد گرفته بشه. چون درست در روزهایی که جوان هجده ساله «هممیهن» رو کاملا تفریحی زیر شکنجه به قتل میرسونند، و هیچ اتفاقی نمیفته، خودشون رو دلواپس وضعیت دموگرافیک میهن نشون میدن! یا دلواپس بیکار ماندن جوان ایرانی، چون کارگر افغانی استخدام شده! (که حتی استخدام هم نیست، چون هیچ حقوقی در قالب قانون کار نداره). اگه اونی که تفریحی میکشن ایرانی نیست، جوانی که شغل نداره هم نباید ایرانی حساب بشه، که بعد به یک افغانی ترجیح داده بشه.
بنابراین ازین دلواپس بودن، فقط همجهتی با داعش درمیاد، نه هیچ منفعت دیگهایه. و نکته اون دیالوگ هم همینه، که همجهتهای شیطان دلیل همجهتیشون رو یه سری منافع از روی نیاز حیاتی جلوه میدادند: نون نداشتیم، آواره بودم، اعصاب نداشتم، اذیت شدم، و بلا بلا بلا. اما نه نونی دراومده بوده، نه آرامشی ایجاد شده بوده، نه چیزی نسبت به قبل بهتر شده بوده، و فقط همجهتی رخ داده بوده. پس نتیجه اینه که همجهتی خود هدف بوده، و وقتی کسی هدفش همجهتی با شیطانه، خود شیطانه. یک فریبخورده نیست.
عقلمون درست کار نمیکرد. خیلی بچه بودیم. تمام دریافتمون از دنیا، از خیابان بود. آزادگی؟ خیابان. تحول؟ خیابان. سیاست؟ خیابان. اقتصاد؟ خیابان. و بله حتی اقتصاد. برند خارجی ملک بزرگی رو برای نمایندگی اجاره میکرد، فکر میکردیم داره «آینده» شکل میگیره. انبار اپسون تا سقف پر از پرینتر بود، فکر میکردیم وای چقدر پول هست تو بازار. مثل یک قاطر بودیم، در حالی که درباره افلاطون و نیچه صحبت میکردیم. یه خیابونی تو شهرمون هست که عمدا راهم رو کج میکردم به سمتش تا از جلوی خونههاش رد بشم. دلم میخواست یه روز یکی ازون آپارتمانها رو بخرم. حسی داشت که نمیشه خوب توصیفش کرد. حال اون خیابون یه جوری بود که زمستانش هم گرم بود. یه روز یه دختره از یکیشون اومد بیرون، و همونجا وسط خیابون خشکم زد. انگار اونجا رو یکی با لگو ساخته بوده و دختر باکیفیت مناسب هم توشون جاساز کرده بوده. با خودم گفتم کاش این دختر همینجا فیکس بمونه تا من برم یکم مرد موفقی بشم و بیام باش ازدواج کنم. پسر حتی آرزوهامون هم تو خیابون شکل میگرفت. آره بچه بودن در جوانی عیب نیست. خیالبافی تو دوران جوانی هم عیب نیست. اما ما خیلی بد بچه بودیم.
روستا چندتا شغل بیشتر نیاز نداره. یکی آهنگر باشه، یکی نجار باشه، یکی پزشک، و یکی معلم، کفایت میکنه. جایی که چندتا کار محدود بیشتر نشه انجام داد، روستا میمونه. ما اینو نمیفهمیدیم. این رو که جنس سیستم حاکم بر ایران، هیچوقت و هیچوقت اجازه نمیده اقتصاد ایران متنوع بشه، و فرقی نداره اخبار چی بگن، و تو قراردادها چی نوشته شده باشه، و نرخ دلار چقدر باشه، نمیفهمیدیم. و وقتی متنوع نمیشه، یعنی یکی آهنگر میشه، یکی نجار، یکی پزشک، و یکی معلم، و ممکنه همون هم نشن، و بقیه ولمعطل خواهند بود. بنابراین روستاست و همواره روستا خواهد ماند. و روستای صدمیلیون نفری رو هیچجوری نمیشه «درست» اداره کرد. فرقی نداره کی بیاد و کی بره. اینکه آدم در یک اقتصاد متنوع بیکار باشه، بهتره تا اینکه در روستا شاغل باشه رو، نمیفهمیدیم. و اگه کسی بمون میگفت، عین قاطر بش نگاه میکردیم. چون به هیچ چیز نگاه سیستمی نداشتیم، و اصلا بلدش نبودیم، تا بفهمیم چیزها چطور کار میکنند، و چطور بهم ربط پیدا میکنند، و چه مسیری رو دارند طی میکنند، و آپشنهای پیشروشون چیه. قاطر چه میدونه سیستم چیه؟ داشتیم تو رستوران تایتانیک پیانو میزدیم، و حواسمون جمع این بود که نوت رو درست بزنیم. در حالی که همون روزها، دقیقا همون روزی که جلوی اون دختر خشکم زد، باید فرار میکردم. با ماشین، یا چهارپا. از خشکی یا دریا. اگه کشور ایکس راهم نمیداد، میرفتم به ایگرگ. باید روی نیمکتهاشون میخوابیدم. یا زیر پلهاشون. یا تو متروهاشون. تا بالاخره یکی ازم میخواست تو شستن توالتها بش کمک کنم. بالاخره یکی پیدا میشد. هیچوقت دنبال بهشت نبودم و میدونستم وجود نداره. مهم به موقع فهمیدن بودن، که توش باختم. ضربدر نفهمی تو کارنامهم پاک نمیشه، و با این کارنامه دیگه حتی مهم نیست اگه بهشتی هم وجود میداشت. یو نو وات آی مین؟
روستا چندتا شغل بیشتر نیاز نداره. یکی آهنگر باشه، یکی نجار باشه، یکی پزشک، و یکی معلم، کفایت میکنه. جایی که چندتا کار محدود بیشتر نشه انجام داد، روستا میمونه. ما اینو نمیفهمیدیم. این رو که جنس سیستم حاکم بر ایران، هیچوقت و هیچوقت اجازه نمیده اقتصاد ایران متنوع بشه، و فرقی نداره اخبار چی بگن، و تو قراردادها چی نوشته شده باشه، و نرخ دلار چقدر باشه، نمیفهمیدیم. و وقتی متنوع نمیشه، یعنی یکی آهنگر میشه، یکی نجار، یکی پزشک، و یکی معلم، و ممکنه همون هم نشن، و بقیه ولمعطل خواهند بود. بنابراین روستاست و همواره روستا خواهد ماند. و روستای صدمیلیون نفری رو هیچجوری نمیشه «درست» اداره کرد. فرقی نداره کی بیاد و کی بره. اینکه آدم در یک اقتصاد متنوع بیکار باشه، بهتره تا اینکه در روستا شاغل باشه رو، نمیفهمیدیم. و اگه کسی بمون میگفت، عین قاطر بش نگاه میکردیم. چون به هیچ چیز نگاه سیستمی نداشتیم، و اصلا بلدش نبودیم، تا بفهمیم چیزها چطور کار میکنند، و چطور بهم ربط پیدا میکنند، و چه مسیری رو دارند طی میکنند، و آپشنهای پیشروشون چیه. قاطر چه میدونه سیستم چیه؟ داشتیم تو رستوران تایتانیک پیانو میزدیم، و حواسمون جمع این بود که نوت رو درست بزنیم. در حالی که همون روزها، دقیقا همون روزی که جلوی اون دختر خشکم زد، باید فرار میکردم. با ماشین، یا چهارپا. از خشکی یا دریا. اگه کشور ایکس راهم نمیداد، میرفتم به ایگرگ. باید روی نیمکتهاشون میخوابیدم. یا زیر پلهاشون. یا تو متروهاشون. تا بالاخره یکی ازم میخواست تو شستن توالتها بش کمک کنم. بالاخره یکی پیدا میشد. هیچوقت دنبال بهشت نبودم و میدونستم وجود نداره. مهم به موقع فهمیدن بودن، که توش باختم. ضربدر نفهمی تو کارنامهم پاک نمیشه، و با این کارنامه دیگه حتی مهم نیست اگه بهشتی هم وجود میداشت. یو نو وات آی مین؟
تو گواهی فوت سرباز روس نوشتن حمله قلبی. خانوادهش گفته تا معلوم نشه علت واقعی چی بوده اجازه نمیدیم دفن بشه.
فکر کردید فکر اینکه چه بلایی سر بچهشون اومده اذیتشون میکنه؟ بیا پایینتر اونجایی که دورش کادر کشیده شده رو بخون. ازین اذیتند که به خاطر غیرجنگی بودن علت فوت کمکهای نقدی که پوتین قول داده رو نگیرن.
به دنیای کوچک روسیه خوش اومدی.
فکر کردید فکر اینکه چه بلایی سر بچهشون اومده اذیتشون میکنه؟ بیا پایینتر اونجایی که دورش کادر کشیده شده رو بخون. ازین اذیتند که به خاطر غیرجنگی بودن علت فوت کمکهای نقدی که پوتین قول داده رو نگیرن.
به دنیای کوچک روسیه خوش اومدی.
یه نظریه غیرعلمی دارم و دارم به شکل یک خرافه بش باور پیدا میکنم: نوع نور محیط روی کلهی آدمها تأثیر گذاره. نوری که تو ایتالیا روی شهر میتابه، که برای همونش هم پرده میزنند که کمتر بشون بخوره، با نور فرانسه فرق داره. برای همین آدمهاشون هم فرق دارند. و برای همین آدم تو ایتالیا دیر پیر میشه. و نور فرانسه با نور انگلیس فرق داره. و نور همه اینها با نور هند فرق داره. و نور ایران با همه اونها.
نور ایران میپوسونه.
حالا نمیخواد به من درباره طول موج و زاویه تابش و عرض جغرافیایی و پوشش ابری و اینها توضیح بدید، خودم اونارو میدونم. یه چیز دیگه درباره نور هست که هنوز نمیدونیم، و تا همهچی معلوم نشه این خرافه شخصی رو به عنوان بکآپ نگه میدارم.
نور ایران میپوسونه.
حالا نمیخواد به من درباره طول موج و زاویه تابش و عرض جغرافیایی و پوشش ابری و اینها توضیح بدید، خودم اونارو میدونم. یه چیز دیگه درباره نور هست که هنوز نمیدونیم، و تا همهچی معلوم نشه این خرافه شخصی رو به عنوان بکآپ نگه میدارم.
Anarchonomy
یه نظریه غیرعلمی دارم و دارم به شکل یک خرافه بش باور پیدا میکنم: نوع نور محیط روی کلهی آدمها تأثیر گذاره. نوری که تو ایتالیا روی شهر میتابه، که برای همونش هم پرده میزنند که کمتر بشون بخوره، با نور فرانسه فرق داره. برای همین آدمهاشون هم فرق دارند. و برای…
بله. ایران بم یاد داد ته فلاکت ذهنی کجا میتونه باشه و چطور کار میکنه. اگه جای دیگه بزرگ میشدم، یا هیچوقت تهش رو نمیفهمیدم، یا خیلی دیر میفهمیدم.
نژادپرستها معمولا درباره همون چیزهایی که دربارهش مهمل میبافند هم مطالعه جدی ندارند. یکیش اینکه نژادپرست آمریکایی، در آمریکا که یک کشور یکدست نیست، باید بیشتر نگران به حاشیه رفتن نژاد خودش باشه، تا یک نژادپرست در یک کشور یکدست که با ورود مهاجران مواجه شده، مثل ایران. چون در آمریکا جابجایی مهاجر در طبقات درآمدی خیلی زیاده، تا جایی که یه گپ بزرگ با بومیها پیدا کردهاند و ازونها پولدارترند، و این یعنی شانس ۱- ورودشون به مجموعه الیت جامعه و ۲- ازدواجهای بین نژادی، بالاست. این در کشور فقیر، با جابجایی درآمدی خیلی کمه، که مهاجر در کلونی همنژادیهای خودش ایزوله میشه، و همونجا میمونه، و روی جامعه افکتی نداره. مثل وضع افغان در ایران.
بعبارتی نژادپرست ایرانی، دغدغه نژادپرست آمریکایی رو به عنوان یک کالای فرهنگی وارد کرده، و فکر میکنه ربطی به اینجا داره. همونطور که «تظاهرات خیابانی» به عنوان یک کالای فرهنگی از بلژیک وارد شد، بدون اینکه ربطش به اینجا بررسی بشه.
بعبارتی نژادپرست ایرانی، دغدغه نژادپرست آمریکایی رو به عنوان یک کالای فرهنگی وارد کرده، و فکر میکنه ربطی به اینجا داره. همونطور که «تظاهرات خیابانی» به عنوان یک کالای فرهنگی از بلژیک وارد شد، بدون اینکه ربطش به اینجا بررسی بشه.
مردم ایران هنوز حکومتی که سال پنجاه و هشت با اشتیاق بش رأی دادند رو به دنیا نیاوردهاند. رسما و قانونا بچهشونه، ولی هنوز تو رحمشونه. یه توده بیمعنی شده، که هرروز بزرگتر میشه، اما به دنیا هم نمیاد. هرروز درباره اینکه «انگلیس اینو گذاشت تو شکمم» یا آمریکا، یا تودهایها، یا روشنفکرها، غر میزنه، اما میدونه که بچه خودشه.
در طبیعت رابطه مادر و فرزند همیشه مهربانانه نیست. بعضی وقتها بچهها مادرشون رو میخورند، و بعضی وقتها مادرها بچهشون رو از بین میبرند. اما همه اینها برای وقتیه که به دنیا اومدن. تا وقتی داخل شکمشونه، صلح و آرامش برقراره. غیر از کفتار، که خشونت فقط در لحظه زایمان رخ میده، و مربوط به آناتومیه و بچه توش نقشی نداره. در بین حیوانات، فقط پستانداران، و در بین پستانداران فقط در میمونها و انسان، بین جنین و مادر یک جنگ برای بقا جریان میگیره. هدف جنین اینه که بدن مادر رو هایجک کنه، و با وارد کردن هورمونهایی به داخل خونش، تعداد رگها رو بیشتر و فشار خون رو بالاتر ببره، تا به منابع غذایی بیشتری دسترسی پیدا کنه، و برای همینه که میتونه مغزی که نسبت به بدنش انقدر بزرگتره رو رشد بده؛ و مادر راهکارهایی داره که در برابر این برنامهها مقاومت کنه، تا بدن خودش از منابع بیبهره نمونه. میشه گفت جنین انسان یک خونآشامه، و ترفندهای شیمیایی زیادی یاد گرفته تا انجامش بده.
هر حمله جنین، با یک ضدحمله از طرف مادر پاسخ داده میشه. اگه توازن قدرت برقرار باشه، هر دو سالم میمونند. اگه یه جایی بدن مادر جا بزنه، یا شبیخون بخوره، یا سیکل حمله و ضدحمله به مرحله غیرقابل بازگشت برسه، بچه زنده میمونه و مادر میمیره. و اگه ضدحملههای مادر به مرحله غیرقابل بازگشت برسه، بچه میمیره و مادر زنده میمونه. اما یه حالت دیگه هم وجود داره که هر دو دیوانهوار بهم پاسخ میدن، که هیچ طرفی غالب نمیشه، اما برنامه هر دو مختل میشه. در این حالت نه بچه زنده میمونه، نه مادر.
بین مردم ایران، و بچهشون، حالت آخری ایجاد شده. یکی در حال مکیدن خون اون یکیه، و اون یکی در حال پس زدنهای دومینویی. زندگی برای هر دو مختله، ولی به تکرار هرچیزی که تا الان انجام دادن ادامه میدن. اختلال در حدیه که نه جنین سیگنالهای خطر رو از بدن مادر دریافت میکنه، و نه مادر سیگنالهای خطر رو از رحمش (واقعا چنین اتفاقی در بدن زن میفته).
وقتی میپرسند نتیجه فلان سیاست حکومت چه شد؟ یا نتیجه فلان مقاومت مردمی چه شد؟ متوجه نیستند که دیگه خیلی برای این سوالها دیره. در فضایی که داخل رحم شکل گرفته، دیگه از مرحله نتیجهگرایی عبور کردهایم. مردم در اعتراض به حذف سوبسید، موفق بودند، و نبودند. موفق بودند چون هزینه حذفش خیلی بالا رفت. و موفق نبودند چون حکومت سرجاشه و منطقش تغییری نکرده. حکومت در سرکوب اعتراض به حذف سوبسید موفق بود، و نبود. موفق بود چون، به قیمت کشتار صدها نفر، اعتراضات رو متوقف کرد. و موفق نبود، چون به رتبه دوم اختصاص سوبسید در دنیا رسیده، که دستش رو در خیلی از کارها بسته. پس مفهوم موفق و ناموفق دیگه اینجا کار نمیکنه. فقط مفهوم اختلال کار میکنه. هر دو طرف برای همدیگه اختلال ایجاد میکنند، تا گرههای کور همینطور بیشتر بشه. در تمام، و تمام برخوردهای حکومت و مردم، این وضعیت برقراره.
اگه یه وسیله فلزی از بیرون وارد رحم نشه و جنین رو چرخ نکنه، و چنین امکانی وجود نداره در دنیای سیاسی امروز، به شکل قطعی مادر و بچه خواهند مُرد. گزینه سومی وجود نداره.
در طبیعت رابطه مادر و فرزند همیشه مهربانانه نیست. بعضی وقتها بچهها مادرشون رو میخورند، و بعضی وقتها مادرها بچهشون رو از بین میبرند. اما همه اینها برای وقتیه که به دنیا اومدن. تا وقتی داخل شکمشونه، صلح و آرامش برقراره. غیر از کفتار، که خشونت فقط در لحظه زایمان رخ میده، و مربوط به آناتومیه و بچه توش نقشی نداره. در بین حیوانات، فقط پستانداران، و در بین پستانداران فقط در میمونها و انسان، بین جنین و مادر یک جنگ برای بقا جریان میگیره. هدف جنین اینه که بدن مادر رو هایجک کنه، و با وارد کردن هورمونهایی به داخل خونش، تعداد رگها رو بیشتر و فشار خون رو بالاتر ببره، تا به منابع غذایی بیشتری دسترسی پیدا کنه، و برای همینه که میتونه مغزی که نسبت به بدنش انقدر بزرگتره رو رشد بده؛ و مادر راهکارهایی داره که در برابر این برنامهها مقاومت کنه، تا بدن خودش از منابع بیبهره نمونه. میشه گفت جنین انسان یک خونآشامه، و ترفندهای شیمیایی زیادی یاد گرفته تا انجامش بده.
هر حمله جنین، با یک ضدحمله از طرف مادر پاسخ داده میشه. اگه توازن قدرت برقرار باشه، هر دو سالم میمونند. اگه یه جایی بدن مادر جا بزنه، یا شبیخون بخوره، یا سیکل حمله و ضدحمله به مرحله غیرقابل بازگشت برسه، بچه زنده میمونه و مادر میمیره. و اگه ضدحملههای مادر به مرحله غیرقابل بازگشت برسه، بچه میمیره و مادر زنده میمونه. اما یه حالت دیگه هم وجود داره که هر دو دیوانهوار بهم پاسخ میدن، که هیچ طرفی غالب نمیشه، اما برنامه هر دو مختل میشه. در این حالت نه بچه زنده میمونه، نه مادر.
بین مردم ایران، و بچهشون، حالت آخری ایجاد شده. یکی در حال مکیدن خون اون یکیه، و اون یکی در حال پس زدنهای دومینویی. زندگی برای هر دو مختله، ولی به تکرار هرچیزی که تا الان انجام دادن ادامه میدن. اختلال در حدیه که نه جنین سیگنالهای خطر رو از بدن مادر دریافت میکنه، و نه مادر سیگنالهای خطر رو از رحمش (واقعا چنین اتفاقی در بدن زن میفته).
وقتی میپرسند نتیجه فلان سیاست حکومت چه شد؟ یا نتیجه فلان مقاومت مردمی چه شد؟ متوجه نیستند که دیگه خیلی برای این سوالها دیره. در فضایی که داخل رحم شکل گرفته، دیگه از مرحله نتیجهگرایی عبور کردهایم. مردم در اعتراض به حذف سوبسید، موفق بودند، و نبودند. موفق بودند چون هزینه حذفش خیلی بالا رفت. و موفق نبودند چون حکومت سرجاشه و منطقش تغییری نکرده. حکومت در سرکوب اعتراض به حذف سوبسید موفق بود، و نبود. موفق بود چون، به قیمت کشتار صدها نفر، اعتراضات رو متوقف کرد. و موفق نبود، چون به رتبه دوم اختصاص سوبسید در دنیا رسیده، که دستش رو در خیلی از کارها بسته. پس مفهوم موفق و ناموفق دیگه اینجا کار نمیکنه. فقط مفهوم اختلال کار میکنه. هر دو طرف برای همدیگه اختلال ایجاد میکنند، تا گرههای کور همینطور بیشتر بشه. در تمام، و تمام برخوردهای حکومت و مردم، این وضعیت برقراره.
اگه یه وسیله فلزی از بیرون وارد رحم نشه و جنین رو چرخ نکنه، و چنین امکانی وجود نداره در دنیای سیاسی امروز، به شکل قطعی مادر و بچه خواهند مُرد. گزینه سومی وجود نداره.
از خواننده هجده ساله تا چهل و هشت ساله کانال، دقیقا با همین دامنه بزرگ، به مناسبتهای مختلف میان با ادبیات مختلف، بم میگن «چرا پدر مادر من هیچی نمیفهمند؟ هنوز فکر میکنند مأمور و معذور داریم و همشون بد نیستند، یا کسی رو اعدام میکنند لابد واقعا کاری کرده.. باید با اینها چه کرد؟».
جواب سادهش اینه: پدر و مادر شما اِشّک هستند، و برای اشک فرق نداره چه اتفاقاتی پیرامونش بیفته. یه جدول ادراکی داره و طبق اون پیش میره. ولی چون نسبت بشون عاطفه دارید، نمیتونید این رو به خودتون بقبولونید، چون نتیجه بعدیش اینه که خودتون یک اشکزاده هستید، و این آدم رو اذیت میکنه، چون تصور پیشفرضتون اینه که اشکزاده بودن، اون پتانسیلی که برای رشد و پیشرفت خودتون در نظر گرفتید، به «زیادی خوشبینانه» تبدیل میکنه. اما فارغ از احساساتتون، استراتژی برخورد با اشک، بحث و گفتگو نیست. ایجاد صداست. مثل هُش.. هومما.. نوست نوست نوست.. و ازین قبیل. که ترجمه انسانی این اصوات میشه: بله، اوهوم، آهان. تنها چیزی که باید با این اصوات به اشک قبولاند اینه که محیطش امنه و لازم نیست نگران باشه.
جواب سختترش اینه: هیچکس اونی که نیست، نخواهد شد. مهم نیست مشاورت چی گفته و استادت چی گفته و پارتنرت چی گفته و تو فیلمها چی دیدی. هیچکس اونی که نیست نخواهد شد. اگه کسی یه جایی در زندگی یه تکون اساسی میخوره، همونی که از قبل بوده رو کشف میکنه. یه آدم دیگه نمیشه. اگه حر تونست در روز آخر به حسین ملحق بشه، برای این بود که از خیلی قبلتر آدمی بود که بش پیوسته بود. روز آخر فقط خودش رو آنلاک کرد.
Hope it helps.
جواب سادهش اینه: پدر و مادر شما اِشّک هستند، و برای اشک فرق نداره چه اتفاقاتی پیرامونش بیفته. یه جدول ادراکی داره و طبق اون پیش میره. ولی چون نسبت بشون عاطفه دارید، نمیتونید این رو به خودتون بقبولونید، چون نتیجه بعدیش اینه که خودتون یک اشکزاده هستید، و این آدم رو اذیت میکنه، چون تصور پیشفرضتون اینه که اشکزاده بودن، اون پتانسیلی که برای رشد و پیشرفت خودتون در نظر گرفتید، به «زیادی خوشبینانه» تبدیل میکنه. اما فارغ از احساساتتون، استراتژی برخورد با اشک، بحث و گفتگو نیست. ایجاد صداست. مثل هُش.. هومما.. نوست نوست نوست.. و ازین قبیل. که ترجمه انسانی این اصوات میشه: بله، اوهوم، آهان. تنها چیزی که باید با این اصوات به اشک قبولاند اینه که محیطش امنه و لازم نیست نگران باشه.
جواب سختترش اینه: هیچکس اونی که نیست، نخواهد شد. مهم نیست مشاورت چی گفته و استادت چی گفته و پارتنرت چی گفته و تو فیلمها چی دیدی. هیچکس اونی که نیست نخواهد شد. اگه کسی یه جایی در زندگی یه تکون اساسی میخوره، همونی که از قبل بوده رو کشف میکنه. یه آدم دیگه نمیشه. اگه حر تونست در روز آخر به حسین ملحق بشه، برای این بود که از خیلی قبلتر آدمی بود که بش پیوسته بود. روز آخر فقط خودش رو آنلاک کرد.
Hope it helps.
یکی ازون روزهایی که بسیجیها پیادهرویشون رو با من همراه میشدند، تو یه خیابون نسبتا تاریک یه مرد میانسال سهتیغه ازینهایی که تو عمرشون یکبار هم ذکر تشهد رو نخوندن ولی حاضر بودند ماهی یکبار به رفسنجانی رأی بدن تا به خیال خودشون بازار ماشین از آشفتگی دربیاد، به یه دختره که حجاب نداشت و از کنارش گذشت تیکه انداخت. همون ژانر «من کاری با آخوندها ندارم ولی زنها هم خیلی بد شدن». همراه بسیجی ما هم پرید جلوش یه چیزی بدتر ازونی که به دختره گفته بود رو بش گفت. دختره کجا بود؟ دور شده بود. یه «آشغال» گفته بود و رفته بود. انواع فحشهای مربوط به ناموس و مادر و اینها بین این دو رد و بدل شد، و با کمی وساطت خاتمه پیدا کرد. اون یکی که همراهمون بود بش گفت مخت تاب داره؟ دختره راهشو کشید رفت، به تخمدانش هم نبود بلایی سرت میاد یا نه. چوب کی رو داری میخوری؟
بچه غیرتی ما بش گفت: «من اینجوری محاسبه نمیکنم. وظیفه من مربوط به خودمه، نه مربوط به همراهی دیگران».
من که هم لای اونها بزرگ شدم، و هم بچههای نسل جدید رو میشناسم، از عقبافتادگی که بقیه نسبت به یه بسیجی دارند، خندهم میگیره. وقتی میبینند دخترهای بیحجاب، برای فوتبالیستهایی خوشحالی میکنند که قبلا برای اونایی که دخترها رو کور میکردند خوش رقصی کردهاند، به خودشون و دیگران میگن «ما رو باش.. نزدیک بود برای آزادی کیا خون بدیم!». این یعنی عقب بودن از بسیجی. چون اون هر فکر بدوی و مرتجعانهای داره، مفهوم وظیفه رو درونیسازی کرده. اینکه هرکاری بکنه برای خودش کرده رو درونیسازی کرده. مهم نیست به پشتوانه چه عقاید مهملی تونسته این کار رو بکنه. و این در دنیای فیزیکی افکت میسازه. اگه همون قابلیت رو نتونی بروز بدی، تو دنیای فیزیکی مغلوبش میشی.
جنگ منطق خودش رو داره. هرچقدر هم یک طرف محق باشه، و هرچقدر انگیزه داشته باشه، و هرچقدر پشت سرش دعا خونده باشند، توی جبهه باید چیزی رو کنه که حداقل همارز چیزی باشه که طرف مقابل رو کرده. بینیاز بودن به پاداش، بینیاز بودن به تأیید دیگران، بینیاز بودن به نتیجه، همه مشخصاتی هستند که بضاعت جنگی ایجاد میکنند. یا باید همین مشخصات رو بتونی ارائه کنی، یا باید بتونی مشخصات دیگهای بدست بیاری که افکتش معادل افکت مشخصات طرف مقابل باشه.
من البته میدونم که جنگی در جریان نیست. صرفا اصطکاک و مختلسازی بیهدف بین همه طرفها در جریانه. ولی برای ثبت در تاریخ هم شده باید این مفاهیم و طرز کارشون رو شفاف کرد.
بچه غیرتی ما بش گفت: «من اینجوری محاسبه نمیکنم. وظیفه من مربوط به خودمه، نه مربوط به همراهی دیگران».
من که هم لای اونها بزرگ شدم، و هم بچههای نسل جدید رو میشناسم، از عقبافتادگی که بقیه نسبت به یه بسیجی دارند، خندهم میگیره. وقتی میبینند دخترهای بیحجاب، برای فوتبالیستهایی خوشحالی میکنند که قبلا برای اونایی که دخترها رو کور میکردند خوش رقصی کردهاند، به خودشون و دیگران میگن «ما رو باش.. نزدیک بود برای آزادی کیا خون بدیم!». این یعنی عقب بودن از بسیجی. چون اون هر فکر بدوی و مرتجعانهای داره، مفهوم وظیفه رو درونیسازی کرده. اینکه هرکاری بکنه برای خودش کرده رو درونیسازی کرده. مهم نیست به پشتوانه چه عقاید مهملی تونسته این کار رو بکنه. و این در دنیای فیزیکی افکت میسازه. اگه همون قابلیت رو نتونی بروز بدی، تو دنیای فیزیکی مغلوبش میشی.
جنگ منطق خودش رو داره. هرچقدر هم یک طرف محق باشه، و هرچقدر انگیزه داشته باشه، و هرچقدر پشت سرش دعا خونده باشند، توی جبهه باید چیزی رو کنه که حداقل همارز چیزی باشه که طرف مقابل رو کرده. بینیاز بودن به پاداش، بینیاز بودن به تأیید دیگران، بینیاز بودن به نتیجه، همه مشخصاتی هستند که بضاعت جنگی ایجاد میکنند. یا باید همین مشخصات رو بتونی ارائه کنی، یا باید بتونی مشخصات دیگهای بدست بیاری که افکتش معادل افکت مشخصات طرف مقابل باشه.
من البته میدونم که جنگی در جریان نیست. صرفا اصطکاک و مختلسازی بیهدف بین همه طرفها در جریانه. ولی برای ثبت در تاریخ هم شده باید این مفاهیم و طرز کارشون رو شفاف کرد.
همون دنیایی که آمار ۲۸ هزار کشته فلسطینی رو از تروریستهای «وزارت بهداشت» حماس میپذیرفت و به همون شکل منتشر میکرد، و روی اون تحلیل مینوشت و روی همون محتوا میساخت و روی همون واکنشهای عاطفی میداد، آمار رشد اقتصادی روسیه رو هم میپذیره و به همون شکل منتشر میکنه و روی همون تحلیل ارائه میکنه و روی همون نتیجهگیری میکنه.
گوشه ذهنتون نگه دارید بعدا لازمتون میشه.
گوشه ذهنتون نگه دارید بعدا لازمتون میشه.