Anarchonomy
اون گور دستهجمعی از همه باحالتره. از اسراییل انتظار دارند طرف مقابل رو کشت بذاردشون تو شیشه الکل! بقیه کشورها تو جنگ چیکار میکنند؟ بگذریم. زمان کرونا یه چیزی نوشتم درباره دولتپرستی ایرانیها به صورت عام. وقتی ملت صف کشیدن واسه واکسن، یهو یه عده شوک شدن…
زهر معمولا دو حالت داره. یکیش اینه که وقتی نیش زد، طعمه همون لحظه میفهمه. اون یکی اینجوریه که همون لحظه فکر نمیکنه اتفاق بدی افتاده. یکم میره جلوتر و بعد میفته. بیشتر چیزهایی که در اینترنت باعث عصبانیت میشن از حالت اولند. نمایش وقاحت، نظرات شاذ رندوم، تخطئه الکی هرچیز عرفی، تف انداختن به چیزهای محترم برای جلب توجه، و ازین قبیل.
حالت دوم عصبانیت وقتیه که جهانبینی طرف رو پاره میکنی. این فکر میکنه چیزیش نشد. ولی یکم میره جلوتر.. و میفته.
حالت دوم عصبانیت وقتیه که جهانبینی طرف رو پاره میکنی. این فکر میکنه چیزیش نشد. ولی یکم میره جلوتر.. و میفته.
تلویزیون مستندی قدیمی درباره بندر لنگه نشون میداد. کل نریشن مثل یک شعر بود. یعنی سعی نویسنده این بوده که شعر بنویسه. «دل به دریا میزنند تا با ناشناختهها...». خلیج فارسه بابا، چه ناشناختهای؟ رمان ژول ورن مینویسی مگه؟ «ملوانان شجاع».. شجاع؟ بدبخت مجبوره. نره ماهیگیری از گرسنگی میمیره. تو جبر که شجاعت نیست. دریغ از ذرهای اطلاعات بدرد بخور، که بعد از دیدن مستند بتونی بگی حالا یه چیزهایی میدونم درباره بندر که قبلا نمیدونستم.
نه زمان روی این شعرنویسی اثر داشته نه سوژه. حتی مستندهای دوره پهلوی هم همینطورند. سوژه میتونه بندر باشه، یا عشایر، یا جنگل! (اگه سوژه جنگل باشه، درباره «مه» دکلمه میسازه).
این فقط میل بیمارگونه ایرانی به «حس» نیست. بلکه بیمیلی شدیدش به دیتاست. ممکنه بگن میل شدید به حسی کردن همهچیز، منجر میشه به بیمیلی به دیتا. ولی لزوما اینطور نیست. در ایران این دو مستقل از هم رشد کردهاند. یعنی فارغ ازینکه چقدر معتادند به حسی کردن همهچیز، به طور ویژه بیزارند از دیتا.
سبک حکمرانی مغولی در ایران، که رسوب چندصدساله داره و تا همین الان باقیست، که دیتا رو خطر جلوه میده، بیتأثیر نبوده. اما زیر این سبک حکمرانی یک واقعیت فرهنگی هم وجود داره. خود این مردم هم دیتا رو خطر میبینند، و ازش دوری میکنند.
نه زمان روی این شعرنویسی اثر داشته نه سوژه. حتی مستندهای دوره پهلوی هم همینطورند. سوژه میتونه بندر باشه، یا عشایر، یا جنگل! (اگه سوژه جنگل باشه، درباره «مه» دکلمه میسازه).
این فقط میل بیمارگونه ایرانی به «حس» نیست. بلکه بیمیلی شدیدش به دیتاست. ممکنه بگن میل شدید به حسی کردن همهچیز، منجر میشه به بیمیلی به دیتا. ولی لزوما اینطور نیست. در ایران این دو مستقل از هم رشد کردهاند. یعنی فارغ ازینکه چقدر معتادند به حسی کردن همهچیز، به طور ویژه بیزارند از دیتا.
سبک حکمرانی مغولی در ایران، که رسوب چندصدساله داره و تا همین الان باقیست، که دیتا رو خطر جلوه میده، بیتأثیر نبوده. اما زیر این سبک حکمرانی یک واقعیت فرهنگی هم وجود داره. خود این مردم هم دیتا رو خطر میبینند، و ازش دوری میکنند.
قطعا تحمیل کردن قوانین چهارده قرن پیش به آدمهای امروزی، خود نوعی توحش و ریشه بسیاری از بدبختیهاست. اما همه بدبختی ما در این تحمیل خلاصه نشده. در حالی که وانمود میکنند خلاصه شده. اینکه زن حق طلاق نداشته باشه، در دوران امروز بیمعنیه. اما برفرض داشت، و میگرفت. با مردانی که بعد از دادگاه با قمه به زنی که دیگه زنشون نیست حمله میکنند میخواهید چه کنید؟ با بازار کاری که جای زن رو تنگ کرده میخواهید چه کنید؟ مشکل اصلی این نیست که شرع کهنه تحمیل شده. مشکل اینه که شرع، به معنی قانون، وجود نداره. شهروند ایرانی در اینکه در یک فضای بیقانون زندگی میکنه، هنوز در مرحله انکاره. هرچند که در لفظ ممکنه از عبارت «مملکت بیصاحاب» استفاده کنه. وقتی مردی زنی رو آزار میده یا حتی به قتل میرسونه، و هزینه خاصی بابتش نمیده، معنیش این نیست که قانون بدی حاکم است. معنیش اینه که قانونی وجود نداره، و نهاد حکومتی هزینهها رو رندوم توزیع میکنه. ممکنه گفته بشه در سطوح بالا رندوم نیست، بلکه برحسب منافع دستچین میشه. اما این هم اشتباهه. اگه دستچینی بود اینطور نمیشد که بابک زنجانی زنده بمونه و سلطان سکه اعدام بشه.
از بوی دود کنده درخت نیمسوز شده بدش میاومد. چون هروقت میرفتن شمال زیاد به مشامش میخورد. چون از سفر به شمال بدش میاومد. چون سفر به شمال رو یک چیز ایرانی میدونست. و از هرچیز ایرانی متنفر بود. از یاس رونده بدش میاومد. چون روی دیوار حیاطها روندگی دارند. چون از خونه حیاطدار متنفر بود. چون خونه حیاطداری که یاس روی دیوارش باشه رو یک چیز ایرانی میدونست. و از هر چیز ایرانی متنفر بود. حتی از در شیشه میرال مغازهها، که روشون با فونت تیتر چیزهایی نوشتند که مسخرهاند. و روزی که دید یکی قفل ایتالیایی برای همون در خریده ناراحت شد. ازینکه ایتالیا چیزی به ایران فروخته ناراحت شد. نمیخواست هیچ چیزی با چیزهای نجس ایرانی مخلوط بشه. اما از هیچچیز ایرانی به اندازه مرد ایرانی متنفر نبود. بدون اینکه میل جنسیش رو از دست بده از دخترها بیزار بود. چون زنها مردان رو در زندگیشون میپذیرفتند، و کسانی که مردان رو بپذیرند، براش به اندازه خود مردان مشمئزکننده بودند. و برای همین از مادرش هم خوشش نمیاومد. چون همسر پدرش بود. چون چیزی سراغ نداشت که از پدرش بدتر باشه. و پدرش با سیگار کشیدنش مخالفت میکرد. و جلوی مخالفتش مقاومت میکرد. طوری که یک جنگ تمامعیار درباره چند نخ سیگار شکل گرفته بود. پدر حاضر بود همه قواعد سنتی رو زیرپا بگذاره و اجازه بده با هردختری که خواست بپره، اما سیگار نکشه. اما برعکس بود، هیچ دختری رو نمیخواست و فقط سیگار میخواست.
وقتی بش گفتم این انقدر اهمیت نداره که انقدر براش بجنگی میگفت اگه این رو ببازم همهش رو میبازم. وقتی میگفتم این برای بدنت هم مضره، میگفت تو هم مثل پیرمردها حرف میزنی. اما خیلی سریع خودش مثل پیرمردها شد. تمام انرژیش رو خرج جنگ سیگار کرد، و اونجایی که باید مقاومت میکرد، یعنی در زمان انتخاب رشته و شغل، نای مقاومت نداشت، و همونی شد که پدر میخواست.
باید چیزی که سبکه رو سبک بگیری، تا بعدا بتونی چیزی که سنگینه رو جدی بگیری. اینکه چه فکری درباره سبک گرفتنهات بکنند اهمیتی نداره. چون بضاعتت محدوده و باید درست خرجش کنی. تو جبهه جنگ اگه مهماتت کم باشه، کار درست شلیک نکردنه. حتی اگه اونطرف خاکریز مسخرهت کنند. اگه مافوقت بگه باید برگردی، کل تمرکزت باید روی عقبنشینی باشه، حتی اگه اونطرفیها به فرار کردنت بخندن. میدونم چرا سبک نمیگیری. چون میترسی با بقیه آدمها که همهچیز رو سبک میگیرند تو یه گروه بیفتی. اما این ترس هم از جنس ترس از مسخره شدنه. ترسی که از هدف منحرفت میکنه. تو اینجوری با اونها تو یه گروه نمیفتی. با اونها تو یه گروه افتادن و از یه قماش شدن، مستلزم پوچگراییه. اما تویی که هدف داری، نمیتونی پوچگرا هم باشی.
اونایی که از ایران خوششون میاد و علیرغم نک و ناله از زندگی توش راضیاند مرجع معتبری نیستند. اونا بت میگن سخت نگیر، ولی پشت این نصیحتشون پوچیه. منی که اینچ به اینچ این سرزمین آزارم میده و دستگاه گوارشم رو به واکنش میندازه بت میگم: ریلکس باش، و فقط روی هدفهای بزرگ تمرکز کن.
وقتی بش گفتم این انقدر اهمیت نداره که انقدر براش بجنگی میگفت اگه این رو ببازم همهش رو میبازم. وقتی میگفتم این برای بدنت هم مضره، میگفت تو هم مثل پیرمردها حرف میزنی. اما خیلی سریع خودش مثل پیرمردها شد. تمام انرژیش رو خرج جنگ سیگار کرد، و اونجایی که باید مقاومت میکرد، یعنی در زمان انتخاب رشته و شغل، نای مقاومت نداشت، و همونی شد که پدر میخواست.
باید چیزی که سبکه رو سبک بگیری، تا بعدا بتونی چیزی که سنگینه رو جدی بگیری. اینکه چه فکری درباره سبک گرفتنهات بکنند اهمیتی نداره. چون بضاعتت محدوده و باید درست خرجش کنی. تو جبهه جنگ اگه مهماتت کم باشه، کار درست شلیک نکردنه. حتی اگه اونطرف خاکریز مسخرهت کنند. اگه مافوقت بگه باید برگردی، کل تمرکزت باید روی عقبنشینی باشه، حتی اگه اونطرفیها به فرار کردنت بخندن. میدونم چرا سبک نمیگیری. چون میترسی با بقیه آدمها که همهچیز رو سبک میگیرند تو یه گروه بیفتی. اما این ترس هم از جنس ترس از مسخره شدنه. ترسی که از هدف منحرفت میکنه. تو اینجوری با اونها تو یه گروه نمیفتی. با اونها تو یه گروه افتادن و از یه قماش شدن، مستلزم پوچگراییه. اما تویی که هدف داری، نمیتونی پوچگرا هم باشی.
اونایی که از ایران خوششون میاد و علیرغم نک و ناله از زندگی توش راضیاند مرجع معتبری نیستند. اونا بت میگن سخت نگیر، ولی پشت این نصیحتشون پوچیه. منی که اینچ به اینچ این سرزمین آزارم میده و دستگاه گوارشم رو به واکنش میندازه بت میگم: ریلکس باش، و فقط روی هدفهای بزرگ تمرکز کن.
فردا یک تمرین روانی انجام بدید. تصور کنید کسی هستید که یک جنس اشتباه رو به یک باند خلافکار فروختید، که یعنی هم پلیس دنبالتونه، چون با خلافکارها معامله کردید، و هم اون باند خلافکار، چون جنس اشتباهی بشون دادید، و هیچ کدوم به اون یکی ترجیح نداره، چون توی پلیسها هم مأموری هست که ازتون کینه شخصی داره و کاملا آمادهست قوانین پلیس رو برای اذیت کردن شما دور بزنه. اما هر دو در کاری که ممکنه باتون بکنند غیرقابل پیشبینیاند. برید بیرون و همون کارهایی که هرروز میکنید رو بکنید، ولی توی این موقعیت فرو برید. طوری که انگار هر دوربین مداربستهای، میتونه به پلیسها یا خلافکارها، گزارش بده. و هر رهگذری، آدم اونها باشه.
آدمهایی اون بیرون هستند که در عین این موقعیت، یا مشابه این موقعیت، و یا بدتر ازین موقعیت هستند. و تمرین و مانوری در کار نیست، و کاملا جدیه، و یک روز و دو روز هم نیست، به زندگیشون تبدیل شده.
از بچگی بتون گفتن باید حال فقرا و گرسنگان را درک کنیم، و حتی گاهی با تحمل گرسنگی خودمون رو جای اونها بذاریم. اما هیچوقت بتون نگفتند باید خودمون رو جای کسی که یک چالش منتال خیلی سنگین روی ذهنشه قرار بدیم. چون نمیخواستن بفهمید که دقیقا چه موجودی هستید.
آدمهایی اون بیرون هستند که در عین این موقعیت، یا مشابه این موقعیت، و یا بدتر ازین موقعیت هستند. و تمرین و مانوری در کار نیست، و کاملا جدیه، و یک روز و دو روز هم نیست، به زندگیشون تبدیل شده.
از بچگی بتون گفتن باید حال فقرا و گرسنگان را درک کنیم، و حتی گاهی با تحمل گرسنگی خودمون رو جای اونها بذاریم. اما هیچوقت بتون نگفتند باید خودمون رو جای کسی که یک چالش منتال خیلی سنگین روی ذهنشه قرار بدیم. چون نمیخواستن بفهمید که دقیقا چه موجودی هستید.
1
سرمایهداری حتی شورش رو هم ارزان کرد. خیال راحت ازینکه ایجاد آشوب حتی خط هم نمیندازه روی بدنه اقتصاد قوی، آدم پشت شیلد و اینور شیلد رو داخل یک پرفرمنس خیابانی قرار داد، که با هم «بازی دوستانه» انجام بدن.
اما برای نسلی که با میم اینترنتی بزرگ میشه، منتقل کردن میم به فضای فیزیکی مهمتر از خود بازیه. «حماسه» خلاصه میشه به عکسهای وایرالشده. بنابراین دفعه بعد که خودش رفت خیابان، دنبال اینه که دوباره اون عکسها رو شبیهسازی کنه. و از شبیهسازیش از عکسهای قبلی، عکس میگیرند، و دوباره وایرالش میکنند. و این چرخه ادامه پیدا میکنه. این مصرفگرایی در بازار دیده شدنهاست.
اما برای نسلی که با میم اینترنتی بزرگ میشه، منتقل کردن میم به فضای فیزیکی مهمتر از خود بازیه. «حماسه» خلاصه میشه به عکسهای وایرالشده. بنابراین دفعه بعد که خودش رفت خیابان، دنبال اینه که دوباره اون عکسها رو شبیهسازی کنه. و از شبیهسازیش از عکسهای قبلی، عکس میگیرند، و دوباره وایرالش میکنند. و این چرخه ادامه پیدا میکنه. این مصرفگرایی در بازار دیده شدنهاست.
بعضی از پولدارهای آمریکایی رو دیدید که برای پولدار متفاوت به نظر رسیدن میگن دولت باید مالیات بیشتری از ما بگیره و خرج جامعه کنه؟ نه تنها نیازی نیست سناتورها رو قانع کنند، بلکه نیازی نیست با مردم دربارهش صحبت کنند. دولت آمریکا، به عنوان ثروتمندترین دولت جهان، یه سایت داره که میتونی بری داخلش و به دولت صدقه بدی. خیلی مستقیم و بدون بروکراسی میتونی پول واریز کنی به خزانه.
بله، اون پولداره دنبال کمک به دولت نیست. میخواد یه برنامه مالیاتی دیگه رو به قانون اضافه کنه، که از طریق اون برنامه بتونه یه سری امتیاز بدست بیاره. هر برنامه مالیاتی غیر از درآمدش برای دولت، یه سری درآمد جانبی برای افراد داره. مثلا در قانون میاد «پنجاه درصد درآمد حاصل از مالیات بر فروشگاههایی که پارکینگشان درخت ندارد، باید صرف خرید کود ارگانیک شود». و فروشنده کود ارگانیک میتونه جشن بگیره.
بله، اون پولداره دنبال کمک به دولت نیست. میخواد یه برنامه مالیاتی دیگه رو به قانون اضافه کنه، که از طریق اون برنامه بتونه یه سری امتیاز بدست بیاره. هر برنامه مالیاتی غیر از درآمدش برای دولت، یه سری درآمد جانبی برای افراد داره. مثلا در قانون میاد «پنجاه درصد درآمد حاصل از مالیات بر فروشگاههایی که پارکینگشان درخت ندارد، باید صرف خرید کود ارگانیک شود». و فروشنده کود ارگانیک میتونه جشن بگیره.
بدون اینکه گوگل کنید فکر میکنید سالی چندبار پرش آزاد با چتر در آمریکا انجام میشه؟ یک ساعت باز میذارم، در طول این یک ساعت هم گوگل نکنید.
Final Results
8%
نزدیک ۴ هزار بار
19%
نزدیک ۴۰ هزار بار
36%
نزدیک ۴۰۰ هزار بار
37%
نزدیک ۴ میلیون بار
Anarchonomy
بدون اینکه گوگل کنید فکر میکنید سالی چندبار پرش آزاد با چتر در آمریکا انجام میشه؟ یک ساعت باز میذارم، در طول این یک ساعت هم گوگل نکنید.
جواب درست نزدیک ۴ میلیون پرش در ساله.
حتی اکثریت خوانندگان این کانال هم تصور دقیقی از بضاعت لجستیکی آمریکا ندارند.
حتی اکثریت خوانندگان این کانال هم تصور دقیقی از بضاعت لجستیکی آمریکا ندارند.
تشخیص اینکه داری گسلایت میشی خیلی سخته، ولی حالت بدتر اینه که انبوهی از آدمها توش دخیل باشند. در اون صورت چطور میشه فهمید کی نرماله؟
هرروز داره تیترهای خبری که میگه بیشتر مردم اختلال روانی دارند، آپدیت میشه، و با هر آپدیت درصد بالاتری اعلام میشه. من که نیازی به این درصدها نداشتم، چون از خیلی قبلتر تخمینهای خودم رو داشتم. اما حالا سوالی که برای خودم ساخته بود، برای دیگران هم باید پیش بیاد: وقتی همه روانیاند، کی تعیین میکنه سالم بودن یعنی چطور بودن؟ چون در حالتی که کافکا میتونست بهتر از من ترسیمش کنه، یه تناقض دارک داره: تنها آدم سالم بین میلیونها روانی بودن، طبعا حالت پیامبرانه ایجاد میکنه، و همزمان حالت پیامبرانه میتونه شیزوفرنیک باشه. یعنی نه اقدام خاصی از جمع روانی، بلکه صرفا زیاد بودنشون، میتونه طوری گسلایتت کنه که مشکوک بشی که اونی که روانیه تویی.
هرروز داره تیترهای خبری که میگه بیشتر مردم اختلال روانی دارند، آپدیت میشه، و با هر آپدیت درصد بالاتری اعلام میشه. من که نیازی به این درصدها نداشتم، چون از خیلی قبلتر تخمینهای خودم رو داشتم. اما حالا سوالی که برای خودم ساخته بود، برای دیگران هم باید پیش بیاد: وقتی همه روانیاند، کی تعیین میکنه سالم بودن یعنی چطور بودن؟ چون در حالتی که کافکا میتونست بهتر از من ترسیمش کنه، یه تناقض دارک داره: تنها آدم سالم بین میلیونها روانی بودن، طبعا حالت پیامبرانه ایجاد میکنه، و همزمان حالت پیامبرانه میتونه شیزوفرنیک باشه. یعنی نه اقدام خاصی از جمع روانی، بلکه صرفا زیاد بودنشون، میتونه طوری گسلایتت کنه که مشکوک بشی که اونی که روانیه تویی.
1
کشورهایی که درباره راهاندازی رمزارز ملی های و هوی راه انداختند، هنوز هیچ کار موثری در راهاندازیش انجام ندادن و هنوز مردمشون از پول نقد استفاده میکنند. اما کشوری مثل اوکراین، که هیچ سر و صدایی درباره رمزارز ملی نداشت، بدون اینکه حتی راهاندازیش کنه، و فقط با صد در صد الکترونیکی کردن همهچیز، داره همون استفادهای رو میکنه که قرار بود اون کشورهایی که درباره رمزارز ملی های و هوی میکردند، اون استفاده رو بکنند، یعنی: محدود کردن برداشت از حساب برای مردانی که در سن اعزام به جبهه هستند. سر و صدا درباره بزرگترین اقتصادهای دنیا بود، اما فقیرترین کشور اروپا، و از روشهای متداول، و نه تکنولوژی جدید، اجراییش کرد.
یک شاهد فیزیکی دیگه برای اینکه «نه سایز اقتصاد و نه سطح تکنولوژی، به اندازه ساختار سیاسی، در محدود کردن آزادیها، و یا برگرداندن آزادیها، تعیینکننده نیستند». که اگه اونطرفی بخونیش میشه اینجوری: با تکنولوژی یا اقتصاد بزرگ، نمیشه جلوی ساختار سیاسی بد رو گرفت. که اگه صریحتر بخونیش میشه اینجوری: اگه لازمه تو کشورت کار سیاسی انجام بدی، تا یه ساختار بهتر بسازی، با هیچچیز دیگه و با هیچکار دیگهای نمیتونی این وظیفه رو دور بزنی، که بعد بتونی بگی چون امکانات ایکس و ایگرگ رو داریم، دیگه لازم نیست اون کار سیاسی سخت و تلخ رو انجام بدیم. چون آش کشک خالته، نخوری پاته، بخوری هم پاته.
یک شاهد فیزیکی دیگه برای اینکه «نه سایز اقتصاد و نه سطح تکنولوژی، به اندازه ساختار سیاسی، در محدود کردن آزادیها، و یا برگرداندن آزادیها، تعیینکننده نیستند». که اگه اونطرفی بخونیش میشه اینجوری: با تکنولوژی یا اقتصاد بزرگ، نمیشه جلوی ساختار سیاسی بد رو گرفت. که اگه صریحتر بخونیش میشه اینجوری: اگه لازمه تو کشورت کار سیاسی انجام بدی، تا یه ساختار بهتر بسازی، با هیچچیز دیگه و با هیچکار دیگهای نمیتونی این وظیفه رو دور بزنی، که بعد بتونی بگی چون امکانات ایکس و ایگرگ رو داریم، دیگه لازم نیست اون کار سیاسی سخت و تلخ رو انجام بدیم. چون آش کشک خالته، نخوری پاته، بخوری هم پاته.
وقتی یه کار عجیب از عدهای سر میزنه، تازه عدهای دیگه میفهمند که عه ذهن انسان اینجوری هم میتونه کار کنه. اما من سعی کردم از قبل بفهمم چجوری کار میکنه، تا بعدا از چیزی تعجب نکنم. در طی کشف اینکه ذهن چجوری کار میکنه، سنگینترین چیزی که باش مواجه خواهی شد حرکت در جهت خلاف منافع به دلیل جابجا شدن اولویتهاست! مثلا ماسک نمیزنه، با اینکه در معرض خطر حجم زیادی از ویروس در فضاست (که حتی یک درصد تغییر در مقدار دریافتی روی سرنوشتش اثر میذاره)، چون اونایی که میگن باید ماسک زد آدمهای بیخودی هستند! که یعنی اولویت، از بیمار نشدن، تغییر پیدا کرده به حرص آدمهای بیخود را درآوردن! وقتی توصیه میکنی درس بخون، میگه خودت چرا نخوندی؟ که یعنی اولویت، از کسب مهارت، که بعدا قراره تعیین کنه تو آپارتمان بخوابه یا رو نیمکت پارک، خارج شده، دو پله رفته پایینتر، و اولویت یک به مسابقه کلامی با توصیهکننده اختصاص پیدا کرده. وقتی میگی خر نباش و برای جراحی پا نشو بیا ایران، اینجا کلیه رو به جای آپاندیس درمیارن و مریض به خاطر عفونت بیمارستانی فوت می کنه، نه به خاطر دراومدن کلیه و آپاندیس، شروع میکنه بد گفتن از سیستم درمان کانادا! که یعنی اولویت، که باید دوری کردن از ریسکهای حیاتی باشه، جاش رو داده به اولویت قیمتی، و در پله دوم هم قیاسهای معالفارق کلیشهای «اینجا و آنجا»، و دوری کردن از ریسک حیاتی رفته پله سوم!
اگه بپذیری که واقعیت شامل این طرز کارکرد ذهن هم میشود، تکالیفت به کلی تغییر میکنه. و میشه حدس زد کسانی که در طول تاریخ تونستند مردم رو اونجور که میخواستند هدایت کنند، چه از خوبها بوده باشند و چه از شیاطین، این رو میدونستند.
اگه بپذیری که واقعیت شامل این طرز کارکرد ذهن هم میشود، تکالیفت به کلی تغییر میکنه. و میشه حدس زد کسانی که در طول تاریخ تونستند مردم رو اونجور که میخواستند هدایت کنند، چه از خوبها بوده باشند و چه از شیاطین، این رو میدونستند.
قرار بود همه ساعت چهار بیدار بشن. من و اون باید ساعت سه و نیم بیدار میشدیم تا بریم آشپزخونه پادگان. سه و بیست و پنج دقیقه رسیدیم اونجا و یابویی که توی آشپزخونه میخوابید هنوز بیدار نشده بود تا در رو باز کنه. دوتایی نشستیم و زانوهامون رو بغل کردیم، که به خاطر سرما عملا زانوهامون دستامون رو بغل کرد، در حالی که نزدیک به دیوار بودیم اما بش تکیه نداده بودیم، چون سیمان از هوا سردتر بود، اما اینکه به چیزی تکیه نداده باشیم هم حس تنهایی در برابر سوز رو میداد.
بدون هیچ مقدمهای سکوت رو شکست و گفت الان هیچ مانعی جلوم نیست که این یابو که هنوز خوابه رو بکشم، و کسی هم نمیفهمه. و دوباره به سکوت اجازه داد حکمفرما بشه. مثل حالتی که انگار صدا بم دیر رسیده باشه، با تأخیری محسوس گفتم هیچ انگیزهای ندارم که بری بکشیش و برگردی و بشینی همینجا و بپرسم این چه کاری بود کردی. و دوباره به سکوت اجازه دادم حکمفرما بشه.
تمام اون روز نمیتونستیم به اون پنج دقیقه فکر نکنیم. چون بدون اینکه کاری کرده باشیم جای یک قاتل بودیم. و تنها چیزی که ما رو جای قاتل قرار داد، «پنج دقیقه کمتر خوابیدنِ هدر رفته» بود. و این آدم رو با هیولا بودن خودش آشنا میکنه، در عین حال که فلاکتش رو یادآوری میکنه. فلاکتِ بدبختِ بدن بودن.
بدون هیچ مقدمهای سکوت رو شکست و گفت الان هیچ مانعی جلوم نیست که این یابو که هنوز خوابه رو بکشم، و کسی هم نمیفهمه. و دوباره به سکوت اجازه داد حکمفرما بشه. مثل حالتی که انگار صدا بم دیر رسیده باشه، با تأخیری محسوس گفتم هیچ انگیزهای ندارم که بری بکشیش و برگردی و بشینی همینجا و بپرسم این چه کاری بود کردی. و دوباره به سکوت اجازه دادم حکمفرما بشه.
تمام اون روز نمیتونستیم به اون پنج دقیقه فکر نکنیم. چون بدون اینکه کاری کرده باشیم جای یک قاتل بودیم. و تنها چیزی که ما رو جای قاتل قرار داد، «پنج دقیقه کمتر خوابیدنِ هدر رفته» بود. و این آدم رو با هیولا بودن خودش آشنا میکنه، در عین حال که فلاکتش رو یادآوری میکنه. فلاکتِ بدبختِ بدن بودن.
Anarchonomy
FilmLight_ColourBook.pdf
لازم نیست سراغ بیماریهای عجیب برید.
همینکه شما دارید میبینید، یک حالت غیرعادیه. خود اینکه چشم میتونه کار بکنه، غیرعادیه.
یه الگوریتم میتونم بتون بدم تا هروقت حس بدبختی داشتید ازش استفاده کنید: چشماتون رو ببندید. دوباره باز کنید. باز دنیا رو میدیدید؟ پس خوشبختید.
پوئینت اینه که خوشبختی رو باید هر لحظه چک کنی، نه در یک پرانتز زمانی که سر و تهش معلوم نیست. اینکه تو متون قدیم نوشتهاند که همه ذرات عالم ذکر میگن، یه فرم ریچواله که در قالب ادبیات برای همین لحظهمحوری ساختن. ذکر یعنی داره هر لحظه چک میکنه که هستم؟ آره، پس ایول!
چرا این ذکر برامون کافی نیست؟ چون ما مغزمون انقدری توسعه پیدا کرد که مثل بقیه موجودات به بودن قانع نیستیم، و دلمون میخواد خدا باشیم.
همینکه شما دارید میبینید، یک حالت غیرعادیه. خود اینکه چشم میتونه کار بکنه، غیرعادیه.
یه الگوریتم میتونم بتون بدم تا هروقت حس بدبختی داشتید ازش استفاده کنید: چشماتون رو ببندید. دوباره باز کنید. باز دنیا رو میدیدید؟ پس خوشبختید.
پوئینت اینه که خوشبختی رو باید هر لحظه چک کنی، نه در یک پرانتز زمانی که سر و تهش معلوم نیست. اینکه تو متون قدیم نوشتهاند که همه ذرات عالم ذکر میگن، یه فرم ریچواله که در قالب ادبیات برای همین لحظهمحوری ساختن. ذکر یعنی داره هر لحظه چک میکنه که هستم؟ آره، پس ایول!
چرا این ذکر برامون کافی نیست؟ چون ما مغزمون انقدری توسعه پیدا کرد که مثل بقیه موجودات به بودن قانع نیستیم، و دلمون میخواد خدا باشیم.
کل رشد تقاضا برای بنزین در سال جاری، ۳۰۰ هزار بشکه در روز پیشبینی میشه. در حالی که بعد از کرونا، رشد ۷۰۰ هزار بشکهای رو دید. کاهش مصرف که خودروهای برقی و هیبرید ایجاد کردهاند، به قدری بزرگه که یه تکون جهانی در حد کرونا فقط یه لگد موقت بش میزنه.
این رشد کم، یعنی پایین اومدن حاشیه سود، و پایین اومدن حاشیه سود یعنی کاهش رغبت برای سرمایهگذاری جدید. اگه همین فردا هم آخوندها برن، کسی حاضر نمیشه بیاد ایران و صنعت نفت رو کنفیکون کنه. اون هم برای کشوری که بیشتر از سایزش داره مصرف میکنه، و نمیتونه به قیمت بفروشه.
این رشد کم، یعنی پایین اومدن حاشیه سود، و پایین اومدن حاشیه سود یعنی کاهش رغبت برای سرمایهگذاری جدید. اگه همین فردا هم آخوندها برن، کسی حاضر نمیشه بیاد ایران و صنعت نفت رو کنفیکون کنه. اون هم برای کشوری که بیشتر از سایزش داره مصرف میکنه، و نمیتونه به قیمت بفروشه.
«اشغال» در ادبیات چپ، و مخصوصا چپ دانشجویی جایگاه ویژهای داره. مثل اشغال سفارت، که در ایران به یادگار گذاشتن. مثل اشغال والاستریت در آمریکا، و الان هم اشغال کتابخانه و پردیس فلان.
در همه موارد، بدون حتی یک استثناء، اشغال چپ شامل لوکیشنهایی میشه که هیچ دفاع فیزیکی ندارند. مثل تالار بورس، مثل تالار شورای شهر، مثل سالن کنفرانس دانشگاه، و مثل سفارت (عراقیها کشف کردن که اگه سفارت قرار باشه واقعا دفاع داشته باشه، چقدر سریع مسئله میتونه خونآلود بشه).
سالهاست که چپ محتوای قابل تأمل تولید نکرده. هرچه که الان دارند میراث کسانیه که در قرن بیستم علیه استعمار مینوشتند. و در محتوای اونها، گناه، با تعریفی که در مسیحیت داشت، با یک گناه سکولار جایگزین شده بود: «ضعیفکشی در جنوب!». جنوب در اینجا یعنی کشورهایی که هنوز مدرن نشدهاند و توسعه پیدا نکردهاند، و ضعیفند، که ممکنه در نیمکره جنوبی قرار گرفته باشند یا نگرفته باشند. در چارچوبی که کل دنیا رو به دو گروه ستمگر و ستمدید تقسیم میکنه، کارنامه ستمگر پر شده از ضعیفکشی جنوبیها. که البته برای لعاب دادن به موضعشون قصهپردازیهای زیادی هم کردند. از جمله همه اغراقها و دروغها و قلب واقعیتهایی که درباره استعمار به خورد خلقالله دادند، تا جایی که چنان در ذهن همه تثبیت شده که اگه زیر سوال ببری، متهمت میکنند به استعمارگرپرستی! (حتی غربپرستی هم نه، بلکه خود استعمارگرپرستی!).
پاسخ به این ضعیفکشی، تبدیل شد به ایجاد انعکاس در خانه! یعنی بگردیم ببینیم چه نهادی، چه مجموعهای، چه ساختمانی، چه لوکیشنی، ضعیفه، و بش حمله کنیم، تا نمایش اعمال قدرت و استیلا بر اون موجودیت ضعیف، اجرا بشه. این یکجور تعزیه زورگوییه.
در زمان جنبش وال استریت نوشتم که اگه اینها جدی بودند باید ساختمانهای فدرالرزرو رو اشغال میکردند، نه والاستریت رو. چون اگه موضع خودت و دوستان لزبینات و استاد راهنمات اینه که آمریکا استیلای اقتصادی داره بر ضعفا، باید بری سراغ اونجایی که دارن دلار رو چاپ میکنند، نه اونجایی که دارن با دلار معامله میکنند. چرا این تفکیک به ذهنشون خطور نمیکرد؟ چون با اینکه ساختمان معاملات رو ضعیف میبینه، خود معاملهگران رو قویترینها میبینه. که یه عده نشستن اونجا گوشی دستشونه و دارن تلفنی میلیاردها دلار پول جابجا میکنند و «خون کودکان» هم براشون مهم نیست. این تصویر رو از کجا آورده؟ از روزنامه، مجله، بورد دانشگاه، قصههایی که پروفسور کمونیست براش تعریف کرده، وبلاگها، و مجموعا: میمهای اینترنتی! توی میم، یکم سخته که توضیح داده بشه دلار چجوری دلار شد، مخصوصا وقتی خود اقتصادخوندهها هم دقیقا نمیدونند و بعضا میساینفورمیشن تحویل ملت میدن. ولی آسونه بگی «دولت آفریقایی ملت رو کشت، فرداش اکسونموبیل با وزارت نفتشون قرارداد بست، و سهامش رفت بالا، پس سهامدارانش نون تو خون مردم زدن».
در همه موارد، بدون حتی یک استثناء، اشغال چپ شامل لوکیشنهایی میشه که هیچ دفاع فیزیکی ندارند. مثل تالار بورس، مثل تالار شورای شهر، مثل سالن کنفرانس دانشگاه، و مثل سفارت (عراقیها کشف کردن که اگه سفارت قرار باشه واقعا دفاع داشته باشه، چقدر سریع مسئله میتونه خونآلود بشه).
سالهاست که چپ محتوای قابل تأمل تولید نکرده. هرچه که الان دارند میراث کسانیه که در قرن بیستم علیه استعمار مینوشتند. و در محتوای اونها، گناه، با تعریفی که در مسیحیت داشت، با یک گناه سکولار جایگزین شده بود: «ضعیفکشی در جنوب!». جنوب در اینجا یعنی کشورهایی که هنوز مدرن نشدهاند و توسعه پیدا نکردهاند، و ضعیفند، که ممکنه در نیمکره جنوبی قرار گرفته باشند یا نگرفته باشند. در چارچوبی که کل دنیا رو به دو گروه ستمگر و ستمدید تقسیم میکنه، کارنامه ستمگر پر شده از ضعیفکشی جنوبیها. که البته برای لعاب دادن به موضعشون قصهپردازیهای زیادی هم کردند. از جمله همه اغراقها و دروغها و قلب واقعیتهایی که درباره استعمار به خورد خلقالله دادند، تا جایی که چنان در ذهن همه تثبیت شده که اگه زیر سوال ببری، متهمت میکنند به استعمارگرپرستی! (حتی غربپرستی هم نه، بلکه خود استعمارگرپرستی!).
پاسخ به این ضعیفکشی، تبدیل شد به ایجاد انعکاس در خانه! یعنی بگردیم ببینیم چه نهادی، چه مجموعهای، چه ساختمانی، چه لوکیشنی، ضعیفه، و بش حمله کنیم، تا نمایش اعمال قدرت و استیلا بر اون موجودیت ضعیف، اجرا بشه. این یکجور تعزیه زورگوییه.
در زمان جنبش وال استریت نوشتم که اگه اینها جدی بودند باید ساختمانهای فدرالرزرو رو اشغال میکردند، نه والاستریت رو. چون اگه موضع خودت و دوستان لزبینات و استاد راهنمات اینه که آمریکا استیلای اقتصادی داره بر ضعفا، باید بری سراغ اونجایی که دارن دلار رو چاپ میکنند، نه اونجایی که دارن با دلار معامله میکنند. چرا این تفکیک به ذهنشون خطور نمیکرد؟ چون با اینکه ساختمان معاملات رو ضعیف میبینه، خود معاملهگران رو قویترینها میبینه. که یه عده نشستن اونجا گوشی دستشونه و دارن تلفنی میلیاردها دلار پول جابجا میکنند و «خون کودکان» هم براشون مهم نیست. این تصویر رو از کجا آورده؟ از روزنامه، مجله، بورد دانشگاه، قصههایی که پروفسور کمونیست براش تعریف کرده، وبلاگها، و مجموعا: میمهای اینترنتی! توی میم، یکم سخته که توضیح داده بشه دلار چجوری دلار شد، مخصوصا وقتی خود اقتصادخوندهها هم دقیقا نمیدونند و بعضا میساینفورمیشن تحویل ملت میدن. ولی آسونه بگی «دولت آفریقایی ملت رو کشت، فرداش اکسونموبیل با وزارت نفتشون قرارداد بست، و سهامش رفت بالا، پس سهامدارانش نون تو خون مردم زدن».
Anarchonomy
«اشغال» در ادبیات چپ، و مخصوصا چپ دانشجویی جایگاه ویژهای داره. مثل اشغال سفارت، که در ایران به یادگار گذاشتن. مثل اشغال والاستریت در آمریکا، و الان هم اشغال کتابخانه و پردیس فلان. در همه موارد، بدون حتی یک استثناء، اشغال چپ شامل لوکیشنهایی میشه که هیچ دفاع…
اگر از چپ دانشگاهی بپرسی «حالا واقعا جنوب چه جور جایی است؟»، در خود میماند.
اما من میتونم بش کمک کنم: جنوب جایی بود که شما خواستید وانمود کنید قدرت سیاسی و اقتصادی کشورتان را مدیون چاپیدن آن هستید، نه مدیون لیبرالیسم، و دموکراسی، و حقوق مالکیت، و روشنگری و اینها. حتی وقتی مهاجر از جنوب وارد کشورتان شد و رشد اقتصادی ایجاد کرد، گفتید داریم جنوب را فرار مغزها میکنیم! نگفتید همینکه میتوانیم اینهمه مهاجر راه بدهیم برای این است که لیبرالیسم باعث شد دیوانهبازی برای پرچم و ملیت و مذهب رسمی و اینها را بگذاریم کنار. و گرنه آپارتمان سی و دو متری در هوای همیشه ابری ارزشش را نداشت که با قایق بادی به اقیانوس بزنند!
حالا چه مرضی بود که نگویید قدرت و توسعه کشورتان را مدیون خودتان هستید، نه چاپیدن جنوبیها؟ چون این دعوا، دعوای خودتان نیست. آن را به ارث بردهاید. این همان دعوای روسها و فاشیستهای اروپا، با انگلیسیهاست، که هم با ایدههایشان مشکل داشتند و هم فکر میکردند در بازی غارت به آنها باختهاند. همین الان هم روسیه فکر میکند هرچقدر از اوکراین را ببلعد مقداری از باختش در غارتگریهای استعماری دویست سال پیش، جبران میشود، و یونان فکر میکند از کشتن هر شهروند غزه، چیزی به انگلیس میماسد، چون یک روزی که داشتند همین رفح را از چنگ ترکها در میآوردند، فرمانده نیروهای مصری، انگلیسی بود.
اما من میتونم بش کمک کنم: جنوب جایی بود که شما خواستید وانمود کنید قدرت سیاسی و اقتصادی کشورتان را مدیون چاپیدن آن هستید، نه مدیون لیبرالیسم، و دموکراسی، و حقوق مالکیت، و روشنگری و اینها. حتی وقتی مهاجر از جنوب وارد کشورتان شد و رشد اقتصادی ایجاد کرد، گفتید داریم جنوب را فرار مغزها میکنیم! نگفتید همینکه میتوانیم اینهمه مهاجر راه بدهیم برای این است که لیبرالیسم باعث شد دیوانهبازی برای پرچم و ملیت و مذهب رسمی و اینها را بگذاریم کنار. و گرنه آپارتمان سی و دو متری در هوای همیشه ابری ارزشش را نداشت که با قایق بادی به اقیانوس بزنند!
حالا چه مرضی بود که نگویید قدرت و توسعه کشورتان را مدیون خودتان هستید، نه چاپیدن جنوبیها؟ چون این دعوا، دعوای خودتان نیست. آن را به ارث بردهاید. این همان دعوای روسها و فاشیستهای اروپا، با انگلیسیهاست، که هم با ایدههایشان مشکل داشتند و هم فکر میکردند در بازی غارت به آنها باختهاند. همین الان هم روسیه فکر میکند هرچقدر از اوکراین را ببلعد مقداری از باختش در غارتگریهای استعماری دویست سال پیش، جبران میشود، و یونان فکر میکند از کشتن هر شهروند غزه، چیزی به انگلیس میماسد، چون یک روزی که داشتند همین رفح را از چنگ ترکها در میآوردند، فرمانده نیروهای مصری، انگلیسی بود.
توی فیلمها، مردمان نادان بچه رو بولی میکنند، و بش میگن ترسو، و بعد معلوم میشه ترسو نبوده و خیلی هم شجاع بوده، و به قهرمان شهرشون تبدیل میشه. یا بش میگن خنگ، و بعد معلوم میشه خنگ نبوده و خیلی هم نابغه بوده، و میره ناسا کار میکنه آخرش.
اما تو دنیای واقعی اینجوری نیست. چون مردم کور نیستند، و نابغه رو خنگ نمیبینند، و با عرضه رو بیعرضه نمیبینند. البته این موارد هم وجود داره، ولی نادره. در اکثر موارد، مردم دید مات دارند. یعنی یه چیزهایی میبینند، اما چون ماته دقیق نمیبینند، و با یه چیز دیگه اشتباهش میگیرند. مثلا به آدمی که باهوشه ولی میترسه خودش رو بروز بده، میگن خنگ. برای همین وقتی مسئله ترسش برطرف شد، باهوش بودنش هم رو میاد.
بنابراین اگه قبلا یا همین الان، چیزی بتون گفتن یا میگن یا چیزی حسابتون کردند یا میکنند، که نیستید، فکر نکنید کاملا برعکسه. به این فکر کنید که دارن چی رو نمیبینند. چون دارند یه چیزی میبینند بهرحال.
اما تو دنیای واقعی اینجوری نیست. چون مردم کور نیستند، و نابغه رو خنگ نمیبینند، و با عرضه رو بیعرضه نمیبینند. البته این موارد هم وجود داره، ولی نادره. در اکثر موارد، مردم دید مات دارند. یعنی یه چیزهایی میبینند، اما چون ماته دقیق نمیبینند، و با یه چیز دیگه اشتباهش میگیرند. مثلا به آدمی که باهوشه ولی میترسه خودش رو بروز بده، میگن خنگ. برای همین وقتی مسئله ترسش برطرف شد، باهوش بودنش هم رو میاد.
بنابراین اگه قبلا یا همین الان، چیزی بتون گفتن یا میگن یا چیزی حسابتون کردند یا میکنند، که نیستید، فکر نکنید کاملا برعکسه. به این فکر کنید که دارن چی رو نمیبینند. چون دارند یه چیزی میبینند بهرحال.
وقتی شوروی یوری گاگارین رو فرستاد فضا، دستگاه پروپاگاندا به عنوان صرفا کسی که یه کار فیزیکی غیرممکن رو انجام داده نشونش نمیداد. به شکل قدیسی که به معراج رفته نشونش میدادند.
با اوباشی که بر ما حاکمند وقتی مقایسه کنیم، باز اونها قابل تحملتر بودند. اونهایی که دین رو چنان عوضی میکنند که ازش یه مترسک مسخره در خدمت قلدرها درمیاد، خیلی خطرناکترند. ولی اونهایی که میگن با موتور و کامپیوتر جای پیامبران رو گرفتیم رو میشه تماشا کرد و لبخند زد.
با اوباشی که بر ما حاکمند وقتی مقایسه کنیم، باز اونها قابل تحملتر بودند. اونهایی که دین رو چنان عوضی میکنند که ازش یه مترسک مسخره در خدمت قلدرها درمیاد، خیلی خطرناکترند. ولی اونهایی که میگن با موتور و کامپیوتر جای پیامبران رو گرفتیم رو میشه تماشا کرد و لبخند زد.
شما سرتون شلوغه، من عوضتون همچنان دارم چک میکنم. هنوز نگفتن چجوری باید با جماعتی که هیچ میلی به زندگی عادی ندارند و هدفشون ریختن یهودیان در دریاست، مذاکره کرد، و چجوری باید باشون جنگید وقتی در مناطق پرتراکم جمعیتی پشت زنها سنگر میگیرند، بدون اینکه تلفات ناخواسته ایجاد بشه.
اگه کسی چیزی گفت حواسم هست من، شما به کارتون برسید.
اگه کسی چیزی گفت حواسم هست من، شما به کارتون برسید.
Anarchonomy
شما سرتون شلوغه، من عوضتون همچنان دارم چک میکنم. هنوز نگفتن چجوری باید با جماعتی که هیچ میلی به زندگی عادی ندارند و هدفشون ریختن یهودیان در دریاست، مذاکره کرد، و چجوری باید باشون جنگید وقتی در مناطق پرتراکم جمعیتی پشت زنها سنگر میگیرند، بدون اینکه تلفات…
کدوم تسلیحات رو فعلا نمیخوان بفرستن اسراییل، که مثلاً توبیخ بشه؟ درسته، بمبهای هدایتشونده رو. که یعنی اگه کم آورد، از بمبهای معمولی استفاده خواهد کرد، که تلفاتش بیشتره.
منطقشون اینجوری کار میکنه.
منطقشون اینجوری کار میکنه.