یکم بادقتتر به اطرافتون نگاه کنید. کسی که فرستاده میشه برای انجام عملیات پرریسک تو خاک دشمن، از آدمهاییه که برتریهایی نسبت به بقیه داشته. و کسی که فرستاده میشه به مرز تا فقط یکی اونجا باشه نگن مرز رها شده، از آدمهاییه که همه نسبت بش برتریهایی دارند. بنابراین تقابل فیل و فنجون عجیب نیست. و البته این برای حالت نرماله، ولی روسیه نرمال نیست، بنابراین در زمان جنگ هم فنجون میچینه تو مرز.
و اما در مورد فیلهای این عملیات. هرچند عبارت ایمان باکیفیت در موردشون لزوما غلط نیست، اما اون واژهای که دنبالش میگردید لیاقته. لایق بودن یعنی بدست آوردن حداکثر نتایج از تمام حداقلهایی که در اختیار داری. حتی اگه انقدر حداقلی باشند که دیگران دلشون برات بسوزه.
و اما در مورد فیلهای این عملیات. هرچند عبارت ایمان باکیفیت در موردشون لزوما غلط نیست، اما اون واژهای که دنبالش میگردید لیاقته. لایق بودن یعنی بدست آوردن حداکثر نتایج از تمام حداقلهایی که در اختیار داری. حتی اگه انقدر حداقلی باشند که دیگران دلشون برات بسوزه.
اگه یه میکروفون بگیریم دستمون و به صورت رندوم از شهروندان شهرهای مختلف دنیا بپرسیم «مایکل فلپس رو میشناسید؟» یا میگن نه، یا میپرسن «خوانندهست؟». در حالی که همین چندسال پیش اعجوبه شنای المپیک بود. و در حالی که تمام عمرش رو صرف این کرد که همون چند سال اعجوبه شنای المپیک باشه. از خود این اعجوبهها بپرسی نسبت هزینه-پاداش این کار به نظرتون منطقیه؟ جواب میدن بله! ولی از بیرون اصلا منطقی نیست. و این به تنهایی میتونه یک نشانه هشداردهنده، یا به عبارت صحیحتر: بیدارکننده، باشه درباره تفاوت پرپسکتیو فرد و پرسپکتیو ناظر. عدم شناخت این تفاوت، مانع زبانی ایجاد میکنه، حتی اگه از زبان مشترک استفاده بشه. اینکه نمیشه با کسی که با انگیزههای مذهبی خلبازی درمیاره و به خودش و دیگران آسیب میزنه، حرف زد، حتی به زبان خودش، در همین راستا و از همین جنسه.
Anarchonomy
اگه یه میکروفون بگیریم دستمون و به صورت رندوم از شهروندان شهرهای مختلف دنیا بپرسیم «مایکل فلپس رو میشناسید؟» یا میگن نه، یا میپرسن «خوانندهست؟». در حالی که همین چندسال پیش اعجوبه شنای المپیک بود. و در حالی که تمام عمرش رو صرف این کرد که همون چند سال اعجوبه…
از پیامهای وارده اینطور برمیاد که حتی فلپس هم در میان ایرانیان خایهمال داره، که برای من تازگی نداره، چون ما در این کانال با خایهمال وال هم برخورد داشتهایم. بله، وال. همون جانور عظیمالجثهای که در اقیانوسها زندگی میکنه.
سنسور ایرانی کلا به مثالهای آبجکتیو حساسیت داره، جلوشون نباید اسم بیاری. جلوی ایرانیها بگی «قابلمه استیل بهتر از مس است» خایهمال مس رو هم کشف خواهی کرد. بنابراین بهتره اسم نیاری، و مثلا بگی «یکبار نظرسنجی کردن از ورزشکاران المپیکی و پرسیدند حاضری مدال طلا بگیری به این شرط که بعدش فقط دو سال زنده بمونی، اکثریت گفتن بله». پوئینت مطلب پرسپکتیو این جماعت خلوضعه بهرحال. اسمشون هرچی که باشه.
سنسور ایرانی کلا به مثالهای آبجکتیو حساسیت داره، جلوشون نباید اسم بیاری. جلوی ایرانیها بگی «قابلمه استیل بهتر از مس است» خایهمال مس رو هم کشف خواهی کرد. بنابراین بهتره اسم نیاری، و مثلا بگی «یکبار نظرسنجی کردن از ورزشکاران المپیکی و پرسیدند حاضری مدال طلا بگیری به این شرط که بعدش فقط دو سال زنده بمونی، اکثریت گفتن بله». پوئینت مطلب پرسپکتیو این جماعت خلوضعه بهرحال. اسمشون هرچی که باشه.
Anarchonomy
از پیامهای وارده اینطور برمیاد که حتی فلپس هم در میان ایرانیان خایهمال داره، که برای من تازگی نداره، چون ما در این کانال با خایهمال وال هم برخورد داشتهایم. بله، وال. همون جانور عظیمالجثهای که در اقیانوسها زندگی میکنه. سنسور ایرانی کلا به مثالهای آبجکتیو…
خود این سوال پرسیدن منظور پست منه. چون خود این سوال یعنی کلا حرف نمیفهمید، حتی اگه به زبان مادریتون بیان بشه. و به همین ترتیب اونی که از زندگی عیسی و موسی نتیجه میگیره که فاشیسم شر ضروریه، حرف نمیفهمه.
هر مملکتی یه میانگین داره یه ویترین. میانگین تگزاس دموکراته، ولی ویترینش کلاه کابوی و وانت غولپیکره که پشتش پرچم آمریکا چسبونده.
میانگین هر جامعهای هم شبیه میانگین رنگ عکس دیجیتال بدست میاد. یعنی جمع زدن مقادیر همه پیکسلها تقسیم بر تعدادشون. اگه عکس از یه دریاچه باشه احتمالا آبی دربیاد، با اینکه یه اسکله قهوهای رنگ هم توش بوده. میانگین ایران هم یه بچه شونزده سالهست. حالا ممکنه یه تعدادی ازمون نود ساله باشیم، ولی میانگین جامعه ایرانی شونزدهه. طرز خوشحال شدنش، طرز غمگین شدنش، طرز وقتگذرونیش، طرز مبارزه کردنش، طرز مقاومت کردنش، طرز بردنش، طرز باختنش، طرز امیدواریش، طرز مأیوس شدنش، در سطح بچه شونزده سالهست.
ازین به بعد با این دید نگاه کن، یکم شفافتر میشه برات. البته اگه خودت شونزدهسالگیت رو رد کردی.
میانگین هر جامعهای هم شبیه میانگین رنگ عکس دیجیتال بدست میاد. یعنی جمع زدن مقادیر همه پیکسلها تقسیم بر تعدادشون. اگه عکس از یه دریاچه باشه احتمالا آبی دربیاد، با اینکه یه اسکله قهوهای رنگ هم توش بوده. میانگین ایران هم یه بچه شونزده سالهست. حالا ممکنه یه تعدادی ازمون نود ساله باشیم، ولی میانگین جامعه ایرانی شونزدهه. طرز خوشحال شدنش، طرز غمگین شدنش، طرز وقتگذرونیش، طرز مبارزه کردنش، طرز مقاومت کردنش، طرز بردنش، طرز باختنش، طرز امیدواریش، طرز مأیوس شدنش، در سطح بچه شونزده سالهست.
ازین به بعد با این دید نگاه کن، یکم شفافتر میشه برات. البته اگه خودت شونزدهسالگیت رو رد کردی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این وضعیت موقته و زیاد طول نمیکشه، چون روسها مشکل انتقال نیرو رو به زودی حل میکنند و مسئله فیصله پیدا میکنه. ولی اگه سه سال پیش میگفتند شهروندان روسیه سراسیمه شهرشون رو ترک میکنند تا از حمله «زمینی» اوکراینیها در امان باشند، هیچکس باور نمیکرد.
این باید ایرانیها رو بیدار کنه. چون به تخیلشون از بیکفایتی حکومت ایران نباید بسنده کنند. چون وضع از هرچیزی که تخیل کنند هم فراتر خواهد رفت.
این باید ایرانیها رو بیدار کنه. چون به تخیلشون از بیکفایتی حکومت ایران نباید بسنده کنند. چون وضع از هرچیزی که تخیل کنند هم فراتر خواهد رفت.
حکومت مذهبی مذهب رو از فانکشنهای طبیعی خودش تخلیه میکنه و فضای خالی ایجاد شده رو با هویتگرایی پر میکنه. وقتی قرآن میگه نماز جمعهتون رو که خوندید برگردید سر کارتون، یعنی نماز جمعه باید بین کسب و کارتون رخ بده، نه در تایم آزادتون. به این دلیل که میخواد اون نماز یک فانکشن داشته باشه، و فانکشنش کندن از کاره. از کار جدا بشی، انجامش بدی، و دوباره برگردی به کار. وقتی حکومت مذهبی جمعه رو تعطیل رسمی میکنه، کار اون روز رو حذف میکنه. بنابراین کسی که در نماز جمعه شرکت میکنه، خودش رو از کار جدا نمیکنه و فانکشن کنده شدن رخ نمیده. که یعنی این نماز کاملا عقیم شده، و فقط خاصیت هویتی داره، که گفته بشه «ما فرق داریم، ما تعطیلیمون فرق داره».
درسته از کشتی خایهمال حکومت زیاد دراومده، ولی تعداد کشتیگیرهایی که تو رختکن بگن «کیر تو آخوند» و بعد پرچم آخوند رو تو هوا برقصونند، بیشتر از بقیه رشتههاست. و این آفت فرهنگ جوادیهست. فرهنگ لاتپروری که پسرهای عصبانی از همهچیز میسازه، و تنها راه انتقام از جامعه و محیطی که عصبانیش کرده رو سوپراستار شدن برای همون جامعه و محیط میبینه. یکی با چاقو، یکی با باشگاه. برای اینها اون مسیر جنبشها و انقلابها که نیروهای تحولخواه داخلش هستند و یک هدف درازمدت رو دنبال میکنند، کوچکترین اهمیتی نداره. برای اینها فقط «الان» مهمه، و متمایز شدن از دیگران، در هر شرایطی که دارند. بنابراین اگه لازم باشه همونقدر که آلتش رو حواله آخوند میکنه، حواله آخوندستیز هم خواهد کرد. چون هرکس که برنامهش برای متمایز شدن رو بهمبریزه، دشمنشه، فارغ ازینکه کیه و چیه و چی میگه.
همه یه نقطهای دارن که اونجا میگن «دیگه هوش مصنوعی داره منو میترسونه». و معمولا برخلاف ظاهر حرفشون، منظورشون این نیست که از کارهایی که دیگران ممکنه با هوش مصنوعی انجام بدن میترسن، بلکه منظور حقیقیشون اینه که «میترسم ندونم چطور باش مواجه بشم». یعنی وانمود میکنند که نگرانند که «مردم بیاطلاع» فریب بخورند یا آسیبی بشون برسه، اما در واقع نگرانند که خودشون فریب بخورند و آسیبی بشون برسه. این نقطه برای هرکس متفاوته. برای بعضیها الانه، برای بعضیها سه سال بعد.
بنبست اقتصادی یعنی ارزانترین کارگران جهان رو در اختیار داشته باشی، که حکومت تمام تلاشش رو کرده باشه که از لحاظ قانونی هیچ اهرم فشاری روی کارفرما نداشته باشند، و حتی بابت تجمع صنفی بیفتند زندان، اما باز هم نتونی یه دست مبل تولید کنی که تو آمریکا دارن میفروشن ۳۶ میلیون تومن، و تو شش قسط شش میلیون تومنی میفروشن، که اگه با همین شرایط میاومد ایران ملت دیگه به مبل تولید داخل نگاه هم نمیکردن.
مطمئنید این سوالها رو میپرسید چون سواله براتون؟ چون به نظر میرسه سوال نیست، درد دله!
سوال اینجوریه که «برم آهنگسازی بخونم یا با هوش مصنوعی دیگه موضوعیتی نداره؟». که البته همونشم نیاز به پرسیدن نداره اگه کسی یه نگاهی به اخبار بندازه. ولی «رویاهام رو ول کنم یا نکنم؟» سوال نیست. چون قرار نیست بشه هرچیزی رو پرسید. قراره هرکس تصمیماتی بگیره و بعد چوبش رو بخوره. نمیتونی با استفاده از علامت سوال در انتهای جملات، این قرار رو تغییر بدی.
سوال اینجوریه که «برم آهنگسازی بخونم یا با هوش مصنوعی دیگه موضوعیتی نداره؟». که البته همونشم نیاز به پرسیدن نداره اگه کسی یه نگاهی به اخبار بندازه. ولی «رویاهام رو ول کنم یا نکنم؟» سوال نیست. چون قرار نیست بشه هرچیزی رو پرسید. قراره هرکس تصمیماتی بگیره و بعد چوبش رو بخوره. نمیتونی با استفاده از علامت سوال در انتهای جملات، این قرار رو تغییر بدی.
بدردبخورترین دیتا درباره بنگلادش رو نه جامعهشناسان، و نه تحلیلگران سیاسی، بلکه یک سلبریتی اینستاگرامی قبل از همه اتفاقات اخیر به همه دنیا تحویل داد، و اون ویدئویی بود که از خودش گرفته بود که با بیکینی در ساحل دراز کشیده و بنگلادشیها، که همه مرد و همه کمسن هستند دورش رو گرفتن و دارن به بدنش نگاه میکنند. این دیتا به تنهایی نشون میداد اگه مشت آهنین نباشه، همون چند متر فاصله رو هم حفظ نخواهند کرد و به زن نیمهبرهنه حملهور میشن. و چیزی که اتفاق افتاد همین بود. با این فرق که به زنان هموطن خودشون هم رحم نکردند. کسی که حواسش به دیتاهای پراکنده است، وقتی در یک شتهول اسلامی اعتراضات برپا شد، سریع برای انقلابیون هورا نمیکشه. مخصوصا وقتی تجربه انقلاب ۵۷ وجود داره. اما چپها موفق شدهاند کاری بکنند که دیگه دیتا و فکت مورد استفاده قرار نگیره. وقتی که یک دیکتاتور فضا رو امن و استیبل نگه داشته، رادیکالترین مواضع رو علیهش میگیرند. وقتی سقوط کرد و اسلامگرایان به قدرت رسیدند، دیگه روشهای رادیکال و حتی ادبیات رادیکال رو استفاده نمیکنند و ناگهان روی «اصلاحات تدریجی» تأکید میکنند. با اینکه حکومت اسلامگرایان هزار برابر بیشتر از دیکتاتوری قبلی ضد ارزشهای چپ درمیاد. و این جز کشتن این کشورها معنی دیگهای نداره. همونطور که قبلا در مورد حزب دموکرات آمریکا نوشتم، انگار ارادهای وجود داره تا کشورهایی که دین در اونها خیلی پررنگه، به شکست مطلق برسند.
حالا روی اینکه این اراده واقعا وجود داره، یا به نظر میرسه که وجود داره، میشه بحث کرد. اما نباید فراموش کرد که برداشتها از واقعیات، خودشون بخشی از واقعیات هستند. این صحنه کارتونی رو تجسم کنید که یکی بهترین کتشلوارش رو پوشیده و از ماشین پیاده میشه تا وارد لابی هتل بشه و همون لحظه ریغ کفتر میریزه رو کتش، و همه بش میخندن و فکر میکنند حتما یه کار بدی کرده بوده که حالا کارما به این شکل حسابش رو رسیده. در حالی که یه اتفاق کاملا رندومه. یه روز دیگه و یه نفر دیگه، حتی با اینکه میدونه یه اتفاق رندومه، قبل از کامل پیاده شدن از ماشین سرش رو بالا میگیره و آسمون رو چک میکنه تا کبوتری نباشه و بعد به سمت لابی حرکت میکنه. چون نمیخواد بقیه اینطور فکر کنند که کارما یقه اون رو هم گرفته. و این یعنی یک رفتار اضافه ایجاد شد، فقط به خاطر برداشت غلط مردم از یک واقعیت. و این رفتار اضافه حالا دیگه بخشی از واقعیته. اینکه به نظر بیاد ارادهای در کاره تا این کشورهای مدعی دینداری شکست بخورند و به فاک برن، دیگه بخشی از واقعیته.
حالا روی اینکه این اراده واقعا وجود داره، یا به نظر میرسه که وجود داره، میشه بحث کرد. اما نباید فراموش کرد که برداشتها از واقعیات، خودشون بخشی از واقعیات هستند. این صحنه کارتونی رو تجسم کنید که یکی بهترین کتشلوارش رو پوشیده و از ماشین پیاده میشه تا وارد لابی هتل بشه و همون لحظه ریغ کفتر میریزه رو کتش، و همه بش میخندن و فکر میکنند حتما یه کار بدی کرده بوده که حالا کارما به این شکل حسابش رو رسیده. در حالی که یه اتفاق کاملا رندومه. یه روز دیگه و یه نفر دیگه، حتی با اینکه میدونه یه اتفاق رندومه، قبل از کامل پیاده شدن از ماشین سرش رو بالا میگیره و آسمون رو چک میکنه تا کبوتری نباشه و بعد به سمت لابی حرکت میکنه. چون نمیخواد بقیه اینطور فکر کنند که کارما یقه اون رو هم گرفته. و این یعنی یک رفتار اضافه ایجاد شد، فقط به خاطر برداشت غلط مردم از یک واقعیت. و این رفتار اضافه حالا دیگه بخشی از واقعیته. اینکه به نظر بیاد ارادهای در کاره تا این کشورهای مدعی دینداری شکست بخورند و به فاک برن، دیگه بخشی از واقعیته.
نتانیاهو آدمیه که دیپلماسی رو با آدمیزاد قبول داره، نه با اهالی خاورمیانه که آدمیزاد حسابشون نمیکنه. اینکه همون رابطهای که با اروپا و آمریکا و حتی چین دارند رو با وحوش خاورمیانه هم داشته باشند براش خندهداره. ایده نتانیاهو اینه که در خاورمیانه باید با ایجاد ترس، از خود دفاع کرد. و در تمام دوران عمر حرفهای خودش همین ایده رو دنبال کرده، و تا الان جواب گرفته. نتانیاهو به این حرفها که تو روزنامهها مینویسند که وای اسراییل تضعیف شد و فلان اهمیت نمیده. نتانیاهو میپرسه «میتونیم ترس ایجاد کنیم یا نمیتونیم؟ اگه میتونیم یعنی وضعمون خوبه». حالا هی بشینند قصه ببافند که نتانیاهو جنایتکار است یا فاسد است یا بهمان است. حتی اینکه در تئوری باش اختلاف نظر هم داشته باشیم اهمیتی نداره. توی وضعیت جنگی مهم اینه که کی موفقیت بیشتری داشته در مانور دادن و خود رو به جای مشرفتری به میدان رساندن. و نتانیاهو از همه بیشتر داشته. اون تو خاورمیانهای تونسته ترس ایجاد کنه که همه گندهگوزهای شجاعت هستند. و این دستاورد کمی نیست. و همه این کارها رو در حالتی انجام داده که انگار همیشه ده دقیقه پیش از خواب پا شده، و نه چیزی ناراحتش کرده، و نه چیزی هیجانزدهش کرده، و نه چیزی دستپاچهش کرده.
آمریکاییها زیادی سون تزو رو جدی گرفتهاند، که نصف مطالب منتسب بش جعلیاند. وقتشه یکم نتانیاهو رو مطالعه کنند، که حی و حاضر جلوشونه. شخصیتهای این شکلی فلهای تولید نمیشن.
آمریکاییها زیادی سون تزو رو جدی گرفتهاند، که نصف مطالب منتسب بش جعلیاند. وقتشه یکم نتانیاهو رو مطالعه کنند، که حی و حاضر جلوشونه. شخصیتهای این شکلی فلهای تولید نمیشن.
Anarchonomy
این تصویر رو خوب یادمه. ژانویه ۲۰۰۶. حماس تو انتخابات برنده شده بود. یه سری از دانشجوهای علوم سیاسی میگفتن این آغاز یه دوران جدید برای فلسطینه! که یعنی اوضاع نرمال و آدمیزادی میشه. اگه میگفتن هجده سال بعد این بابا تو تهران کشته میشه، غزه هم تبدیل میشه به…
دنبال کردن مسیرها و سپس ترسیم تصویری از آینده، فقط در سیاست کاربرد نداره. در حیطه فرهنگ هم میشه ازش استفاده کرد. یه زمانی در ایران وقتی فردی از یک خانواده فوت میکرد، اهالی روستا چند نفر رو میفرستادن خونه اون خانواده عزادار تا چند روزی که مشغول مراسم کفن و دفن هستند، براشون آشپزی کنند. یا حتی هرکس به وسع خودش مواد غذایی بشون اهدا میکرد. این به نفع جمع بود، چون بقیه هم وقتی نوبت عزاشون میشد، ازین کمک بهرهمند میشدند. اما طی فرآیندی که هیچوقت روش مطالعهای صورت نگرفت، این سنت معکوس شد، و حالا دیگران هستند که خودشون رو طلبکار از خانواده داغدار میدونند، و یکبار مراسم پذیرایی در روز دفن رو ازشون انتظار دارند، یکبار پذیرایی در شام غریبان، و یکبار در مراسم ختم!
این تغییر فاز صد و هشتاد درجهای باید در همه بُهت ایجاد میکرد. اما خیلی نرم و بیمقاومت به راه خودش ادامه داد. و تا همین الانش، فقط شدت گرفتن تورم و فقر ناشی ازون تونسته اصلاحاتی رو بش تحمیل کنه.
کسی که میخواد تصویری از آینده رو ترسیم کنه باید اینجوری سوال رو مطرح کنه: «جامعهای که در مسئلهای که به منافع جمعی مربوط بود خیلی راحت خودش رو از بدهکار به طلبکار تبدیل کرد، در پاییندست این مسیر چه کارهایی خواهد کرد؟».
این تغییر فاز صد و هشتاد درجهای باید در همه بُهت ایجاد میکرد. اما خیلی نرم و بیمقاومت به راه خودش ادامه داد. و تا همین الانش، فقط شدت گرفتن تورم و فقر ناشی ازون تونسته اصلاحاتی رو بش تحمیل کنه.
کسی که میخواد تصویری از آینده رو ترسیم کنه باید اینجوری سوال رو مطرح کنه: «جامعهای که در مسئلهای که به منافع جمعی مربوط بود خیلی راحت خودش رو از بدهکار به طلبکار تبدیل کرد، در پاییندست این مسیر چه کارهایی خواهد کرد؟».
المپیک درباره درخشش جوانها، و اخیرا نوجوانهاست. اما ده کشور برتری که مدالهای المپیک رو جارو کردند، همه یا رشد جمعیت نزدیک به صفر دارند، و یا رشد منفی، و بیشترشون کشورهای پیر محسوب میشن. چون میل به بچهدار شدن در این کشورها، در حداقل سطح ممکنه. برای کسب امتیاز در سطح جهانی، نیاز نیست از سر و کول مملکت بچه بالا بره. کارهای اصلی رو همیشه یک اقلیت که از میانگین جامعه بالاترند انجام میدن. در هنر و علم و صنعت هم همینطوره.
همچنین این ده کشور، نصف و حتی بیشتر از نصف مدالهایی که گرفتن رو مدیون زنانشون هستند. کشورهایی که از بدن زن وحشت دارند، از قبل بازندهاند.
غیر از چین، بقیه این مجموعه برنامه سیستماتیکی برای تربیت اقلیت مدالآور ندارند و دولت عملا هیچکارهست. فقط فرصت و امکانات فراهم میکنند. مستعدها خودشون راهش رو طی خواهند کرد. مجموعا هشتصدمیلیون جمعیت دارند اما از چین یک و نیم میلیاردنفری با عظیمترین برنامه سیستماتیک دولتی نخبهپروری، بیشتر مدال کسب کردهاند. با اینکه خیلی هم خودشون رو به زحمت نینداختهاند.
حالا کشورهای مسلمان دقیقا معکوس این سه واقعیت حرکت میکنند. تولید فلهای بچه که اکثرا بیخاصیتند، هراسافکنی از بدن زن، و اعتیاد به دولت.
همچنین این ده کشور، نصف و حتی بیشتر از نصف مدالهایی که گرفتن رو مدیون زنانشون هستند. کشورهایی که از بدن زن وحشت دارند، از قبل بازندهاند.
غیر از چین، بقیه این مجموعه برنامه سیستماتیکی برای تربیت اقلیت مدالآور ندارند و دولت عملا هیچکارهست. فقط فرصت و امکانات فراهم میکنند. مستعدها خودشون راهش رو طی خواهند کرد. مجموعا هشتصدمیلیون جمعیت دارند اما از چین یک و نیم میلیاردنفری با عظیمترین برنامه سیستماتیک دولتی نخبهپروری، بیشتر مدال کسب کردهاند. با اینکه خیلی هم خودشون رو به زحمت نینداختهاند.
حالا کشورهای مسلمان دقیقا معکوس این سه واقعیت حرکت میکنند. تولید فلهای بچه که اکثرا بیخاصیتند، هراسافکنی از بدن زن، و اعتیاد به دولت.
قبل از ورود به رقابت المپیک هم میدونستی در گور دخمه تمرین میکنی. قبلش هم میدونستی این میدان پوله. قبلش هم میدونستی هزینه دلاری چندصدم ثانیه جلوتر بودن، لگاریتمی افزایش پیدا میکنه. قبلش هم میدونستی اینجا هم ابرقدرتها برندهاند. اما چرا باز شرکت کردی؟ این جملات، شعر نیستند. معانی مهمی دارند و تکلیف ایجاد میکنند. «من بیپولم و این میدان، میدان پولدارهاست» تکلیف ایجاد میکنه، و اون تکلیف اینه: «من نباید خودم رو قاطی پولدارها کنم. من باید از بدنم در میدانی استفاده کنم که بم امتیازات بیشتری تعلق میگیره». پس چرا به این تکلیف بیاعتنا بودی؟ چون اسیر اسطورهها هستی. میخواستی با بدنت قمار کنی. اگه میرفتی روی سکو، اسطوره رستم محقق میشد، و میگفتی دست خالی من، دست پر پولدارها رو خوابوند! و اگه نمیرفتی روی سکو، اسطوره سیاوش محقق میشد، و میگفتی من فراتر از قهرمانم، اما دنیا علیه من بود!
منم تو همون سرزمین اسطورهزده که تو توش به دنیا اومدی به دنیا اومدم. تو چیزهایی که گرفتارشیم، بچهمحلیم. ورزشکار خارجی شاید گول ویترین پر از مانکنهای سیاوش رو بخوره و جلوت تعظیم کنه، ولی من میدونم که این یه بیماریه. ما همهمون بیماریم. به دور و برمون نگاه کن. همه میخوان سیاوش باشند. دلشون میخواد اونی باشند که «دنیا نذاشت» آب خوش از گلوش پایین بره. و همه رو قاتلان سیاوش میبینند، از جغرافیای مملکتشون گرفته، تا ارتش یک ابرقدرت، تا فدراسیون جهانی یک رشته ورزشی، تا حتی خود علم رو. آره، حتی علم. وقتی بیماریشون درمان نمیشه خودشون رو سیاوشی که «پزشکی مدرن» به قتلش رسوند میبینند.
منم تو همین سرزمین بزرگ شدم، اما مثل یک تیغِ آمادهی کشتن، با خودم رک بودم. که از آویزان شدن از یک قلاب با یک انگشت، خیلی بیشتر زور میخواد، و هیچکس نمیفهمه درونت چه خبر بوده تا تشویقت کنه. اگه مردی از صخره عقل صعود کن.
منم تو همون سرزمین اسطورهزده که تو توش به دنیا اومدی به دنیا اومدم. تو چیزهایی که گرفتارشیم، بچهمحلیم. ورزشکار خارجی شاید گول ویترین پر از مانکنهای سیاوش رو بخوره و جلوت تعظیم کنه، ولی من میدونم که این یه بیماریه. ما همهمون بیماریم. به دور و برمون نگاه کن. همه میخوان سیاوش باشند. دلشون میخواد اونی باشند که «دنیا نذاشت» آب خوش از گلوش پایین بره. و همه رو قاتلان سیاوش میبینند، از جغرافیای مملکتشون گرفته، تا ارتش یک ابرقدرت، تا فدراسیون جهانی یک رشته ورزشی، تا حتی خود علم رو. آره، حتی علم. وقتی بیماریشون درمان نمیشه خودشون رو سیاوشی که «پزشکی مدرن» به قتلش رسوند میبینند.
منم تو همین سرزمین بزرگ شدم، اما مثل یک تیغِ آمادهی کشتن، با خودم رک بودم. که از آویزان شدن از یک قلاب با یک انگشت، خیلی بیشتر زور میخواد، و هیچکس نمیفهمه درونت چه خبر بوده تا تشویقت کنه. اگه مردی از صخره عقل صعود کن.
1
نیمقرن پیش، که کامپیوترها به اندازه یک گاراژ جا میگرفتند، یک جوان علاقمند به کدنویسی یه کد نوشت که کامپیوتر قطعهای از آثار باخ رو با صدای بوق تولید کنه. این تنها صدایی بود که کامپیوترهای اون زمان میتونستند تولید کنند. در حالی که این برای خودش خیلی هیجانانگیز بود، چون یه ماشین کاری انجام داده بود که ازش انتظار نمیرفت انجام بده، دوستان و ناظران اصلا خوششون نیومد. چون صدای اون بوقها مسخره بود و کل این کار اتلاف توان محاسباتی کامپیوتر به نظر میرسید.
امروز در دهه سوم قرن بیست و یکم، استفاده نکردن از کامپیوتر برای تولید آهنگ مسخرهست؛ و در مواردی، مثل کارهایی که هانس زیمر انجام میده، غیرممکن.
همون کوتهبینی نیمقرن پیش دوباره داره تکرار میشه، و اینبار درباره هوش مصنوعی، و مخصوصا مدلهای زبانی هوش مصنوعی. الان هم دارند میگن «این پردازشها، تفکر نیست»، یا «حیف برق نیست صرف این سرورها کنیم که بعد یه عکس فیک درست کنه؟».
بین اون آهنگ بوقی، و هوش مصنوعی، یک نقطه اشتراک وجود داره. در هر دو آدمهایی سعی میکنند با ماشین حرف بزنند، که بش بگن چیکار کنه، که دنیا رو به شکل مقادیر عددی میبینند. اون بچه که کار باخ رو به شکل یک ملودی بوقی درآورد، اون اثر رو به شکل یک موج فرکانسی میدید که قابل فشرده شدنه. از نظر دوستانش، این بد نگاه کردن به دنیا بود، چون جنبه زیباییشناختیش و انسانیش رو نادیده میگرفت. اما نتیجه اون نگاه عددی به دنیا، آثار هانس زیمر شد که امروز به خاطره و نوستالژی صوتی میلیونها انسان تبدیل شدهاند. حالا دیگه کسی میتونه بگه کار کامپیوتر زیبا نیست؟ ازین واقعیت فقط یک برداشت کلی میشه داشت: اونهایی که دنیا رو به شکل مقادیر عددی میبینند، در نهایت برندهاند. اگه یه روز یه ربات حرفی بت بزنه که حس خاصی بت دست بده که قبلا تجربهش نکردی، یا حس کنی چیزی فهمیدی که قبلا نمیفهمیدی، یعنی اونی که میگفت زبان انسان رو میشه به شکل یک دستگاه آماری درآورد، برنده شده. دیگه اون موقع اهمیت نمیدی که اون ربات تفکر داره یا نداره. دیگه نمیگی حیف برق که صرف شارژ کردن باتریش شد. اون موقع میگی کاش این ربات رو زودتر خریده بودم.
امروز در دهه سوم قرن بیست و یکم، استفاده نکردن از کامپیوتر برای تولید آهنگ مسخرهست؛ و در مواردی، مثل کارهایی که هانس زیمر انجام میده، غیرممکن.
همون کوتهبینی نیمقرن پیش دوباره داره تکرار میشه، و اینبار درباره هوش مصنوعی، و مخصوصا مدلهای زبانی هوش مصنوعی. الان هم دارند میگن «این پردازشها، تفکر نیست»، یا «حیف برق نیست صرف این سرورها کنیم که بعد یه عکس فیک درست کنه؟».
بین اون آهنگ بوقی، و هوش مصنوعی، یک نقطه اشتراک وجود داره. در هر دو آدمهایی سعی میکنند با ماشین حرف بزنند، که بش بگن چیکار کنه، که دنیا رو به شکل مقادیر عددی میبینند. اون بچه که کار باخ رو به شکل یک ملودی بوقی درآورد، اون اثر رو به شکل یک موج فرکانسی میدید که قابل فشرده شدنه. از نظر دوستانش، این بد نگاه کردن به دنیا بود، چون جنبه زیباییشناختیش و انسانیش رو نادیده میگرفت. اما نتیجه اون نگاه عددی به دنیا، آثار هانس زیمر شد که امروز به خاطره و نوستالژی صوتی میلیونها انسان تبدیل شدهاند. حالا دیگه کسی میتونه بگه کار کامپیوتر زیبا نیست؟ ازین واقعیت فقط یک برداشت کلی میشه داشت: اونهایی که دنیا رو به شکل مقادیر عددی میبینند، در نهایت برندهاند. اگه یه روز یه ربات حرفی بت بزنه که حس خاصی بت دست بده که قبلا تجربهش نکردی، یا حس کنی چیزی فهمیدی که قبلا نمیفهمیدی، یعنی اونی که میگفت زبان انسان رو میشه به شکل یک دستگاه آماری درآورد، برنده شده. دیگه اون موقع اهمیت نمیدی که اون ربات تفکر داره یا نداره. دیگه نمیگی حیف برق که صرف شارژ کردن باتریش شد. اون موقع میگی کاش این ربات رو زودتر خریده بودم.
Anarchonomy
نیمقرن پیش، که کامپیوترها به اندازه یک گاراژ جا میگرفتند، یک جوان علاقمند به کدنویسی یه کد نوشت که کامپیوتر قطعهای از آثار باخ رو با صدای بوق تولید کنه. این تنها صدایی بود که کامپیوترهای اون زمان میتونستند تولید کنند. در حالی که این برای خودش خیلی هیجانانگیز…
یک اوپن سکرت درباره زبان وجود داره. که یعنی از دید عموم مخفیه، ولی اونهایی که کارشون با زبانه ازش خبر دارند.
وقتی مدلهای زبانی هوش مصنوعی اولین متنهای طولانی خودشون رو تولید کردند، اولین کسانی که مسخرهش کردند نویسندهها و رماننویسها بودند. هسته همه استدلالهاشون هم این بود که «کسی میتونه درباره تجربیات انسانی بنویسه، که خودش تجربیات انسانی رو داشته باشه». که این به دو شعبه تقسیم میشد. یک، توصیف فیزیک دنیا که با احساسات انسان درگیره. مثل وقتی که یک نویسنده خوابیدن زیر تکدرختی بالای یک تپه در یک بعدازظهر داغ در وسط ماه جولای رو طوری توصیف میکنه که به فراتر از تماس بدنش با علفهای زیر درخت و تابیدن اشعههای نور خورشید که از لای برگها عبور کردهاند، به چشمش، تبدیل میشه (ارزش مجموعه اجزاء حسی بیشتر از جمع ارزش هر جزء حسی میشه. این هنر رو در صنعت هم به کار میبرند. ارزش یک دستگاه پورشه ۹۱۱ بیشتر از جمع ارزش تمام قطعاتش روی همدیگهست). و دو، بیرون کشیدن احساسات درونی انسانها و تحلیل لابراتواری اونها روی میز نقد. یعنی کاری که مثلا داستایوفسکی میکرد، طوری که خواننده احساس میکنه یکی برهنهش کرده و داره آسیبهای روانشناختیش رو برملا میکنه.
روی اولی زیاد مانور نمیدن، شاید چون خودشون هم احتمال میدن خیلی دور نباشه که هوش مصنوعی بش مسلط بشه، چون به اطلاعات بصری وابستهست و سرعت پیشرفت در تجزیه تحلیل اطلاعات بصری خیلی بالاست. عمدهی تمسخر روی قسمت داستایوفسکی نبودن هوش مصنوعی متمرکز شده. (که جالبه که از خودشون انتظار ندارن آثاری در حد داستایوفسکی تولید کنند، اما از هوش مصنوعی انتظار دارند. فرض کنید به جای اینکه ما ناظر ماشین بودیم، ماشین ناظر ما بود. آیا ماشین حق نداشت بگه چرا بعد از دویست سال نتونستید یکی مثل داستایوفسکی تربیت کنید؟)
اون مسئله سکرتی که دربارهش صحبت نمیکنند اینه: در نویسندگی یک سوپرپاور خوابیده، که باید پرهیزکار باشی تا ازش استفاده نکنی، مگر اینکه کاملا مسئولانه باشه، و اون سوپرپاور اینه که با درست چیدن کلمات در کنار هم میشه فکر ساخت! در حالت پیشفرض، یعنی همون تصوری که عموم مردم از نوشتن دارند، ابتدا یک فکر در ذهن شکل میگیره، و سپس به زبان قابل فهم برای دیگر انسانها ترجمه میشه. اما میتونه اینطور نباشه. میتونه اینطور باشه که در همون لحظه ساختن جملات، فکر تولید بشه، که میتونه هر فکری باشه، که از نظر عدهای درست و از نظر عدهای نادرست تلقی بشه. اما وقتی ساخته شد، دیگه مهم نیست چطور ساخته شده، چون باعث تولید دومینویی از تلقیهای مثبت و منفی میشه. اگه دومینویی که ایجاد میکنه واقعیاند، دیگه مهم نیست ساختش یک ساخت واقعی بوده یا نبوده. این یک مثال پرخطاست، ولی میشه ازش استفاده کرد: اگه یکی بتونه صدای پارس کردن سگ رو با حنجره خودش دربیاره، برای ترسوندن کسی که از پشتسر این صدا رو توی گوشش بفرستند کافیه. و وقتی ترسید دیگه فرقی نداره یک سگ ایجادش کرده یا یک انسان. چون رویداد ترسیدن، رخ داده، که یک رویداد واقعیه.
اشتباه این نویسندگان مسخرهکننده، که در واقع چون گول زدن خودشونه یک اشتباهه، اینه که فکر میکنند مسیر پیشرو، مسیر کپی ساختن از داستایوفسکیه، که بعد روزها رو بشمارند که «امروز هم نتوانست کپیاش کند». اما مسیر، یک مسیر دیگهست. مسیر پیشرو، مسیر ساختن فکر با ساختن جملهست، تا جایی که از جمله این بربیاد یک داستایوفسکی جدید بیانش کرده. و وقتی فکر حاصل ازون جمله اثرش رو گذاشت، دیگه اهمیت نداره که داستایوفسکی جدیدی وجود داره یا نداره.
به عبارت دیگه «ممکن خواهد شد جملههایی ساخت، که از خواندن آن مو به تنتان سیخ شود، و متوجه جنبههایی از درونیات خود شوید که تا قبل از آن به آن مشرف نبودهاید».
دیگه کلیرتر ازین نمیتونستم توضیح بدم.
وقتی مدلهای زبانی هوش مصنوعی اولین متنهای طولانی خودشون رو تولید کردند، اولین کسانی که مسخرهش کردند نویسندهها و رماننویسها بودند. هسته همه استدلالهاشون هم این بود که «کسی میتونه درباره تجربیات انسانی بنویسه، که خودش تجربیات انسانی رو داشته باشه». که این به دو شعبه تقسیم میشد. یک، توصیف فیزیک دنیا که با احساسات انسان درگیره. مثل وقتی که یک نویسنده خوابیدن زیر تکدرختی بالای یک تپه در یک بعدازظهر داغ در وسط ماه جولای رو طوری توصیف میکنه که به فراتر از تماس بدنش با علفهای زیر درخت و تابیدن اشعههای نور خورشید که از لای برگها عبور کردهاند، به چشمش، تبدیل میشه (ارزش مجموعه اجزاء حسی بیشتر از جمع ارزش هر جزء حسی میشه. این هنر رو در صنعت هم به کار میبرند. ارزش یک دستگاه پورشه ۹۱۱ بیشتر از جمع ارزش تمام قطعاتش روی همدیگهست). و دو، بیرون کشیدن احساسات درونی انسانها و تحلیل لابراتواری اونها روی میز نقد. یعنی کاری که مثلا داستایوفسکی میکرد، طوری که خواننده احساس میکنه یکی برهنهش کرده و داره آسیبهای روانشناختیش رو برملا میکنه.
روی اولی زیاد مانور نمیدن، شاید چون خودشون هم احتمال میدن خیلی دور نباشه که هوش مصنوعی بش مسلط بشه، چون به اطلاعات بصری وابستهست و سرعت پیشرفت در تجزیه تحلیل اطلاعات بصری خیلی بالاست. عمدهی تمسخر روی قسمت داستایوفسکی نبودن هوش مصنوعی متمرکز شده. (که جالبه که از خودشون انتظار ندارن آثاری در حد داستایوفسکی تولید کنند، اما از هوش مصنوعی انتظار دارند. فرض کنید به جای اینکه ما ناظر ماشین بودیم، ماشین ناظر ما بود. آیا ماشین حق نداشت بگه چرا بعد از دویست سال نتونستید یکی مثل داستایوفسکی تربیت کنید؟)
اون مسئله سکرتی که دربارهش صحبت نمیکنند اینه: در نویسندگی یک سوپرپاور خوابیده، که باید پرهیزکار باشی تا ازش استفاده نکنی، مگر اینکه کاملا مسئولانه باشه، و اون سوپرپاور اینه که با درست چیدن کلمات در کنار هم میشه فکر ساخت! در حالت پیشفرض، یعنی همون تصوری که عموم مردم از نوشتن دارند، ابتدا یک فکر در ذهن شکل میگیره، و سپس به زبان قابل فهم برای دیگر انسانها ترجمه میشه. اما میتونه اینطور نباشه. میتونه اینطور باشه که در همون لحظه ساختن جملات، فکر تولید بشه، که میتونه هر فکری باشه، که از نظر عدهای درست و از نظر عدهای نادرست تلقی بشه. اما وقتی ساخته شد، دیگه مهم نیست چطور ساخته شده، چون باعث تولید دومینویی از تلقیهای مثبت و منفی میشه. اگه دومینویی که ایجاد میکنه واقعیاند، دیگه مهم نیست ساختش یک ساخت واقعی بوده یا نبوده. این یک مثال پرخطاست، ولی میشه ازش استفاده کرد: اگه یکی بتونه صدای پارس کردن سگ رو با حنجره خودش دربیاره، برای ترسوندن کسی که از پشتسر این صدا رو توی گوشش بفرستند کافیه. و وقتی ترسید دیگه فرقی نداره یک سگ ایجادش کرده یا یک انسان. چون رویداد ترسیدن، رخ داده، که یک رویداد واقعیه.
اشتباه این نویسندگان مسخرهکننده، که در واقع چون گول زدن خودشونه یک اشتباهه، اینه که فکر میکنند مسیر پیشرو، مسیر کپی ساختن از داستایوفسکیه، که بعد روزها رو بشمارند که «امروز هم نتوانست کپیاش کند». اما مسیر، یک مسیر دیگهست. مسیر پیشرو، مسیر ساختن فکر با ساختن جملهست، تا جایی که از جمله این بربیاد یک داستایوفسکی جدید بیانش کرده. و وقتی فکر حاصل ازون جمله اثرش رو گذاشت، دیگه اهمیت نداره که داستایوفسکی جدیدی وجود داره یا نداره.
به عبارت دیگه «ممکن خواهد شد جملههایی ساخت، که از خواندن آن مو به تنتان سیخ شود، و متوجه جنبههایی از درونیات خود شوید که تا قبل از آن به آن مشرف نبودهاید».
دیگه کلیرتر ازین نمیتونستم توضیح بدم.
Anarchonomy
مردم ما یا خبر ندارند، یا باور ندارند، یا دوست ندارند دربارهش فکر کنند، که سرنوشتشون تا حد زیادی تحت تأثیر بیماریهای روانی شخص خلیفه بوده. این داستان رو خیلیها یادشونه: «نظام با آوردن خاتمی ریسک کرد تا مشارکت رو بالا ببره، اما در محاسباتش اشتباه داشت و…
کوهی از تحلیل و مقاله تولید کردند تو این سه ماهه. جفنگ روی جفنگ. پای ارسطو تا هگل، خواجهنصیر تا محمدعلی فروغی، رو کشیدند وسط تا سیرک صندوق رو جدی جلوه بدن. الان همهشون تو ذهنشون دارند میپرسند «میخواست اینجوری کنه چرا نذاشت جلیلی بشه؟». سیکل تکراری فضای سیاسی فارسی، که هزار چرخ میخوره ولی نهایتا به سوال یک راننده تاکسی ختم میشه. و هربار هم جوابی برای سوال راننده تاکسی ندارند. چون دلشون نمیخواد باور کنند گرفتار یک حاکم سایکوپت هستند.
Anarchonomy
کوهی از تحلیل و مقاله تولید کردند تو این سه ماهه. جفنگ روی جفنگ. پای ارسطو تا هگل، خواجهنصیر تا محمدعلی فروغی، رو کشیدند وسط تا سیرک صندوق رو جدی جلوه بدن. الان همهشون تو ذهنشون دارند میپرسند «میخواست اینجوری کنه چرا نذاشت جلیلی بشه؟». سیکل تکراری فضای…
آنسوی آبها هم جفنگ روی جفنگ تولید میشه. ولی از نوع خیلی پیشرفتهتر. چون هرچه جامعه توسعهیافتهتر باشه، خباثتهاش هم پیشرفتهتره. سه ساله دارند میگن پوتین الانه که به پیروزی برسه. الان هم نشد، دیگه فردا حتمیه. اما همونطور که قبلا نوشتم، دقیقا در شرایطی که اوضاع خوب نیست این مطالب منتشر میشه. به محض اینکه تصاویر تحقیرآمیز از ورود نیروهای منتسب به اوکراین به داخل روسیه پخش میشه تو اینترنت، یه مطلب اینجوری میاد بیرون تا نقش «اون طرف الاکلنگ» رو ایفا کنه.
مخاطب این نشریات میخوان این رو. حتی اگه خوششون نیاد از متن. چون دلشون میخواد پوتین یک روباه مکار باشه و هی تحلیلهای مختلف درباره طرز کارش بخونند. اگه قرار باشه فرض بگیرند یک ابله دیوانهست که نمیدونه داره چیکار میکنه، دیگه چیزی برای خوندن و دنبال کردن باقی نمیمونه.
مخاطب این نشریات میخوان این رو. حتی اگه خوششون نیاد از متن. چون دلشون میخواد پوتین یک روباه مکار باشه و هی تحلیلهای مختلف درباره طرز کارش بخونند. اگه قرار باشه فرض بگیرند یک ابله دیوانهست که نمیدونه داره چیکار میکنه، دیگه چیزی برای خوندن و دنبال کردن باقی نمیمونه.