صهیونیستهایی وجود دارند که از روی خیرخواهی برای اسراییل نگران دموکراسیش هستند، که تفکیک قوا از بین بره، که فضای تکحزبی پیش بیاد، و فاشیسم جولان بده. فعلا جرقهزن همه این نگرانیها پرونده قضایی شخص نتانیاهو است، ولی به یک فرد خلاصه نمیشه. نتانیاهو اگه پروندهای نداشت هم اوضاع فرق چندانی نمیکرد.
اما این خیرخواهان باید متوجه باشند که سرنوشت اسراییل نباید اینطور رقم بخوره که بعدها در تاریخ بگن انقدر در مورد دموکراسی ابسولوتیست بودند که خودشون اسباب نابودی خودشون رو فراهم کردند. همانطور که نباید اینطور رقم بخوره که بگن انقدر به فاشیسم آزادی عمل دادند که اسباب نابودی خودشون رو فراهم کردند. تنها چیزی که یک صهیونیست باید دربارهش مطلقگرا باشه، خود بقای اسراییله. چون این با بقای بقیه کشورها فرق داره. اگه همین فردا همه ایرانیها از ایران اخراج بشن و به جاهای دیگهای کوچ داده بشن، اتفاق ناگواری براشون نمیفته. چون میتونند در کشورهای میزبان به زندگیشون ادامه بدن. اما اسراییل یک سنگر در برابر جهان یهودستیزه. این سنگر نه فقط برای زنده نگه داشتن یک هویت، بلکه برای زنده نگه داشتن فیزیکی یهودیهاست. اگر دنیا انقدر یهودستیز نبود که هست و خواهد بود، همه این حرفها تغییر میکرد.
صهیونیست خیرخواه باید از عملکرد حزب دموکرات آمریکا درس بگیره. اونها میخواستن از اقلیتها دفاع کنند. اما سر و صدای این دفاعشون بزرگتر از نتیجهش بود، و خود اون سر و صدا، اقبال عوام، که اون سر و صدا اذیتشون میکنه، به راستگراها و افراطیها رو بیشتر کرد. هدف دفاع از یک زن ترنس ورزشکار در ایالتی بود که فقط همون یک ترنس ورزشکار رو به مسابقات راه نمیداد، اما کل جامعه طوری به سمت راست خیز برداشت که حالا حقوق مدنی میلیونها نفر در معرض تهدید قرار گرفته. مبارزات مدنی درباره حقوق برابر در آمریکا باعث شد کسی جرئت نکنه علیه سیاهپوستان فحش نژادی به زبان بیاره، اما سفیدها تا همین الانِ الان محلههای خودشون رو حفظ کردهاند و حتی در نقشههای GIS با رزولوشن بالا میشه تشخیص داد محله سیاهها از کجا شروع میشه و تا کجا ادامه پیدا میکنه. و بچه سیاه محکوم شد به اینکه در مدرسه سطح پایینتری درس بخونه، و موقعیت شغلی پایینتری داشته باشه. اگه به من بود ترجیح میدادم فحش نژادی بشنوم اما مدرسه خوبی درس بخونم. چون وقتی بزرگ شدم تحقیرهایی که شدم یادم میرفت، اما شغل بهتر زندگیم رو عوض میکرد. من هم معتقدم میارزه برای دفاع از اقلیت در برابر شرارت اکثریت هر هزینهای داد، ولی ترجیح میدم این هزینه صرف نتیجه ملموس باشه، نه صرف تغییر دکور. از ۱۹۴۵ به اینطرف دکور دنیا رو طوری تنظیم کردند که فحش به یهودی تابو بشه، اما بعد از هفتاد سال دکور فرو ریخته و همه جا علنا سلام نازیها رو میدن و سخیفترین نظریات توطئه درباره یهودیها رو همه جا با افتخار جار میزنند.
بنابراین صهیونیست لیبرال هم باید حواسش باشه چیزی که دنبالشه قراره دکور رو سامان بده یا قراره نتیجه ملموس بسازه، و نسبت فایده و هزینهش چقدره. هزینه بعضی از سر و صدا بپا کردنها، محبوبتر شدن ارتودوکسها و افراطیها در اسراییله، و اونها برنامههای عجیب و غریبی برای آینده دارند.
مشابه این مسئله رو در ایران هم داریم، و خواهیم داشت. وقتی در مورد گزینه فدرالیسم در ایران مینوشتم، و اینکه باید اجازه داد بلوچستان خودش تصمیم بگیره که مثلا سن ازدواج قانونی چند سال باشه، میگفتند پس با الان چه فرقی خواهد داشت؟ بیتوجه به اینکه اگه اوضاع اقتصادی درست بشه، خود سنیها یه حدیث کشف میکنند که گفته باشه عایشه موقع ازدواج ۲۳ سال سن داشت. قطعا میشه یکشبه دکور بلوچستان رو عوض کرد، ولی نتیجه ملموس هم برای زنان همونی خواهد بود که دنبالش هستیم؟
و تازه همه اینها با فرض اینه که مطلقگرایان در چیزی که هستند صادقند. که همیشه اینطور نیست. دیدید که ایلان ماسک چطور از آزادی بیان مطلق حرف میزد، اما توعیتر رو به استخر روباز نازیها تبدیل کرد.
اما این خیرخواهان باید متوجه باشند که سرنوشت اسراییل نباید اینطور رقم بخوره که بعدها در تاریخ بگن انقدر در مورد دموکراسی ابسولوتیست بودند که خودشون اسباب نابودی خودشون رو فراهم کردند. همانطور که نباید اینطور رقم بخوره که بگن انقدر به فاشیسم آزادی عمل دادند که اسباب نابودی خودشون رو فراهم کردند. تنها چیزی که یک صهیونیست باید دربارهش مطلقگرا باشه، خود بقای اسراییله. چون این با بقای بقیه کشورها فرق داره. اگه همین فردا همه ایرانیها از ایران اخراج بشن و به جاهای دیگهای کوچ داده بشن، اتفاق ناگواری براشون نمیفته. چون میتونند در کشورهای میزبان به زندگیشون ادامه بدن. اما اسراییل یک سنگر در برابر جهان یهودستیزه. این سنگر نه فقط برای زنده نگه داشتن یک هویت، بلکه برای زنده نگه داشتن فیزیکی یهودیهاست. اگر دنیا انقدر یهودستیز نبود که هست و خواهد بود، همه این حرفها تغییر میکرد.
صهیونیست خیرخواه باید از عملکرد حزب دموکرات آمریکا درس بگیره. اونها میخواستن از اقلیتها دفاع کنند. اما سر و صدای این دفاعشون بزرگتر از نتیجهش بود، و خود اون سر و صدا، اقبال عوام، که اون سر و صدا اذیتشون میکنه، به راستگراها و افراطیها رو بیشتر کرد. هدف دفاع از یک زن ترنس ورزشکار در ایالتی بود که فقط همون یک ترنس ورزشکار رو به مسابقات راه نمیداد، اما کل جامعه طوری به سمت راست خیز برداشت که حالا حقوق مدنی میلیونها نفر در معرض تهدید قرار گرفته. مبارزات مدنی درباره حقوق برابر در آمریکا باعث شد کسی جرئت نکنه علیه سیاهپوستان فحش نژادی به زبان بیاره، اما سفیدها تا همین الانِ الان محلههای خودشون رو حفظ کردهاند و حتی در نقشههای GIS با رزولوشن بالا میشه تشخیص داد محله سیاهها از کجا شروع میشه و تا کجا ادامه پیدا میکنه. و بچه سیاه محکوم شد به اینکه در مدرسه سطح پایینتری درس بخونه، و موقعیت شغلی پایینتری داشته باشه. اگه به من بود ترجیح میدادم فحش نژادی بشنوم اما مدرسه خوبی درس بخونم. چون وقتی بزرگ شدم تحقیرهایی که شدم یادم میرفت، اما شغل بهتر زندگیم رو عوض میکرد. من هم معتقدم میارزه برای دفاع از اقلیت در برابر شرارت اکثریت هر هزینهای داد، ولی ترجیح میدم این هزینه صرف نتیجه ملموس باشه، نه صرف تغییر دکور. از ۱۹۴۵ به اینطرف دکور دنیا رو طوری تنظیم کردند که فحش به یهودی تابو بشه، اما بعد از هفتاد سال دکور فرو ریخته و همه جا علنا سلام نازیها رو میدن و سخیفترین نظریات توطئه درباره یهودیها رو همه جا با افتخار جار میزنند.
بنابراین صهیونیست لیبرال هم باید حواسش باشه چیزی که دنبالشه قراره دکور رو سامان بده یا قراره نتیجه ملموس بسازه، و نسبت فایده و هزینهش چقدره. هزینه بعضی از سر و صدا بپا کردنها، محبوبتر شدن ارتودوکسها و افراطیها در اسراییله، و اونها برنامههای عجیب و غریبی برای آینده دارند.
مشابه این مسئله رو در ایران هم داریم، و خواهیم داشت. وقتی در مورد گزینه فدرالیسم در ایران مینوشتم، و اینکه باید اجازه داد بلوچستان خودش تصمیم بگیره که مثلا سن ازدواج قانونی چند سال باشه، میگفتند پس با الان چه فرقی خواهد داشت؟ بیتوجه به اینکه اگه اوضاع اقتصادی درست بشه، خود سنیها یه حدیث کشف میکنند که گفته باشه عایشه موقع ازدواج ۲۳ سال سن داشت. قطعا میشه یکشبه دکور بلوچستان رو عوض کرد، ولی نتیجه ملموس هم برای زنان همونی خواهد بود که دنبالش هستیم؟
و تازه همه اینها با فرض اینه که مطلقگرایان در چیزی که هستند صادقند. که همیشه اینطور نیست. دیدید که ایلان ماسک چطور از آزادی بیان مطلق حرف میزد، اما توعیتر رو به استخر روباز نازیها تبدیل کرد.
16
نوعی از شجاعت وجود داره که هورمونی نیست. شجاعت عرفی، مثل پریدن از ارتفاع، مثل درگیر شدن با کسی که میدونی ممکنه ازش کتک بخوری، مثل پیشقدم شدن در پاکسازی سنگر دشمن، مثل در جمعی که قراره همه شنونده باشند بلند شدن و حرفی زدن، تا حد زیادی به هورمونها مربوطند، و در بدن بعضیها بستر بهتری براش فراهمه تا دیگران. اما این نوع دیگه از شجاعت، به نوع نگاه به حیات مربوط میشه و اسمش رو باید شجاعتِ بودن گذاشت.
یکی از مربیان مدیتیشن که سعی داشت بم یاد بده انجامش بدم، و موفق نمیشد، میگفت به بعضی از شاگردانم میگم حالت ایدهآل تسلط اینه که حتی اگه داخل یه تابوت زنده به گور شدید، با آرامش بمیرید، نه مثل یک بیچاره؛ اما درست متوجه نمیشن. بش گفتم باید اینجوری بگی: «شما صاحب خودتون نیستید. بدنتون رو سپردهاید به یکسری از واکنشهای از قبل تعریفشده. هدف از صاحب خود بودن این نیست که هنگام زنده به گور شدن هم آرام باشید. هدف اینه که بدنتون به خودتون سپرده شده باشه، و اگه شده باشه یکی از علامتهاش اینه که حتی موقع زنده به گور شدن هم آرامید». ضمن تشکر گفت ازین به بعد از تعبیر تو استفاده خواهم کرد. اما ادامهش ندادم، با اینکه ادامه داشت. چون قطعا شاگردانش اندفعه «صاحب خود شدن» رو به عنوان یک ورزش خواهند دید، چون ترجیح میدن که ورزش ببینند، و برای همین به یک مربی دستمزد میدن. اینجوری حس میکنند دارند فعالیت مفیدی برای بهبود کیفیت زندگی خودشون انجام میدن.
ادامهش اینه که نمیتونی صاحب خودت بشی، اگه نگاهت این نباشه که صاحب کلیت حیاتی. ما طوری تربیت میشیم که خودمون رو مثل یک وسیله تخصصی ببینیم. اگه خودمون رو مثل یک ماشین آفرود ببینیم، فکر میکنیم برای درنوردیدن سطوح ناهموار آمادهایم و میپذیریم که در سرعت به همه ماشینهای دیگه میبازیم. و اگه خودمون رو یک ماشین مسابقه ببینیم، فکر میکنیم برای سبقت گرفتن از همه آمادهایم، و میپذیریم که در کمعمقتریم چالهها گیر خواهیم کرد. کسی که میگه «من ازون مدلهام که تنها باشم دق میکنم»، داره نوع ماشینی که از خودش تصویر کرده رو توصیف میکنه. و این یعنی حیات رو یه مجموعه بزرگ میبینیم که فقط یه قاچ کوچک ازش مربوط به ماست. شجاعتِ بودن یعنی نگاهت اینطور باشه که همهش مربوط به تو، و همهش سهم تو، و همهش داخل وجودته.
این رو بعضیها نه از ادراک بالاتر، بلکه از روی اتفاقات تصادفی میفهمند. مثل صخرهنوردهایی که یه زمانی اصلا اهلش نبودند، اما با دعوت یک دوست واردش شدند و دیگه ازش بیرون نیومدند. این صخرهنوردان وقتی اون بالا هستند، در یک فلاکت بدنی محض قرار میگیرند. پوست دست و پاشون طوری خراش برمیداره که انگار از روی موتور افتادن. در موقعیتهایی عضلاتشون طوری منقبض میشه که ممکنه دردی شبیه درد سنگ کلیه ایجاد کنه. و گاهی از خستگی فریاد میزنند. اما فهمیدن که اون فلاکت هم بخشی از بودنه. اون قسمت که پنجه پاشون سر میخوره اما دستپاچه نمیشن مربوط به شجاعت هورمونیشونه، اما اون قسمت که پاشون بارها سر خورده اما هفته بعد دوباره میان پای یه صخره دیگه تا بش حمله کنند، مربوط به اینه که دامنه حیاتشون بسط پیدا کرده. به اون آدمها بگی تا همینجا بسه و ازین به بعد به زندگی قبلیتون ادامه بدید، حس میکنند به حبس ابد محکوم شدهاند. چون برای کسی که دامنه حیاتش بسط پیدا کرده سخته که برگرده به یک قاچ کوچکتر از حیات.
به همین ترتیب کسی که هم روزی حالش خوب بوده، و یک روز دیگه افسرده بوده، سهم بیشتری از حیات رو زندگی کرده، تا کسی که هیچوقت افسرده نبوده. به همین ترتیب، فارغ ازینکه تنهایی یک فلاکت تعریف شده باشه یا نشده باشه، نباید ازش دق کرد چون باید سهم از حیات رو بیشتر کرد. شجاعت بودن، یعنی نه فقط پذیرفتن اینکه همه این حالات، جزء حیاتند، بلکه خواستن همهشون. شجاعت بودن یعنی «حالا که وجود دارم، هر جوری از وجود داشتن رو در بر میگیرم». و مسلمه کسی که چنین شجاعه، صاحب خودش خواهد بود، و صاحب مکان خواهد بود، و صاحب زمان خواهد بود. برای کسی که چنین شجاعه، «فردا» هیچ خبر جدیدی نخواهد داشت که جزء برنامهی بودن نباشه. بنابراین بش فکر هم نخواهد کرد که چه خبری خواهد بود.
یکی از مربیان مدیتیشن که سعی داشت بم یاد بده انجامش بدم، و موفق نمیشد، میگفت به بعضی از شاگردانم میگم حالت ایدهآل تسلط اینه که حتی اگه داخل یه تابوت زنده به گور شدید، با آرامش بمیرید، نه مثل یک بیچاره؛ اما درست متوجه نمیشن. بش گفتم باید اینجوری بگی: «شما صاحب خودتون نیستید. بدنتون رو سپردهاید به یکسری از واکنشهای از قبل تعریفشده. هدف از صاحب خود بودن این نیست که هنگام زنده به گور شدن هم آرام باشید. هدف اینه که بدنتون به خودتون سپرده شده باشه، و اگه شده باشه یکی از علامتهاش اینه که حتی موقع زنده به گور شدن هم آرامید». ضمن تشکر گفت ازین به بعد از تعبیر تو استفاده خواهم کرد. اما ادامهش ندادم، با اینکه ادامه داشت. چون قطعا شاگردانش اندفعه «صاحب خود شدن» رو به عنوان یک ورزش خواهند دید، چون ترجیح میدن که ورزش ببینند، و برای همین به یک مربی دستمزد میدن. اینجوری حس میکنند دارند فعالیت مفیدی برای بهبود کیفیت زندگی خودشون انجام میدن.
ادامهش اینه که نمیتونی صاحب خودت بشی، اگه نگاهت این نباشه که صاحب کلیت حیاتی. ما طوری تربیت میشیم که خودمون رو مثل یک وسیله تخصصی ببینیم. اگه خودمون رو مثل یک ماشین آفرود ببینیم، فکر میکنیم برای درنوردیدن سطوح ناهموار آمادهایم و میپذیریم که در سرعت به همه ماشینهای دیگه میبازیم. و اگه خودمون رو یک ماشین مسابقه ببینیم، فکر میکنیم برای سبقت گرفتن از همه آمادهایم، و میپذیریم که در کمعمقتریم چالهها گیر خواهیم کرد. کسی که میگه «من ازون مدلهام که تنها باشم دق میکنم»، داره نوع ماشینی که از خودش تصویر کرده رو توصیف میکنه. و این یعنی حیات رو یه مجموعه بزرگ میبینیم که فقط یه قاچ کوچک ازش مربوط به ماست. شجاعتِ بودن یعنی نگاهت اینطور باشه که همهش مربوط به تو، و همهش سهم تو، و همهش داخل وجودته.
این رو بعضیها نه از ادراک بالاتر، بلکه از روی اتفاقات تصادفی میفهمند. مثل صخرهنوردهایی که یه زمانی اصلا اهلش نبودند، اما با دعوت یک دوست واردش شدند و دیگه ازش بیرون نیومدند. این صخرهنوردان وقتی اون بالا هستند، در یک فلاکت بدنی محض قرار میگیرند. پوست دست و پاشون طوری خراش برمیداره که انگار از روی موتور افتادن. در موقعیتهایی عضلاتشون طوری منقبض میشه که ممکنه دردی شبیه درد سنگ کلیه ایجاد کنه. و گاهی از خستگی فریاد میزنند. اما فهمیدن که اون فلاکت هم بخشی از بودنه. اون قسمت که پنجه پاشون سر میخوره اما دستپاچه نمیشن مربوط به شجاعت هورمونیشونه، اما اون قسمت که پاشون بارها سر خورده اما هفته بعد دوباره میان پای یه صخره دیگه تا بش حمله کنند، مربوط به اینه که دامنه حیاتشون بسط پیدا کرده. به اون آدمها بگی تا همینجا بسه و ازین به بعد به زندگی قبلیتون ادامه بدید، حس میکنند به حبس ابد محکوم شدهاند. چون برای کسی که دامنه حیاتش بسط پیدا کرده سخته که برگرده به یک قاچ کوچکتر از حیات.
به همین ترتیب کسی که هم روزی حالش خوب بوده، و یک روز دیگه افسرده بوده، سهم بیشتری از حیات رو زندگی کرده، تا کسی که هیچوقت افسرده نبوده. به همین ترتیب، فارغ ازینکه تنهایی یک فلاکت تعریف شده باشه یا نشده باشه، نباید ازش دق کرد چون باید سهم از حیات رو بیشتر کرد. شجاعت بودن، یعنی نه فقط پذیرفتن اینکه همه این حالات، جزء حیاتند، بلکه خواستن همهشون. شجاعت بودن یعنی «حالا که وجود دارم، هر جوری از وجود داشتن رو در بر میگیرم». و مسلمه کسی که چنین شجاعه، صاحب خودش خواهد بود، و صاحب مکان خواهد بود، و صاحب زمان خواهد بود. برای کسی که چنین شجاعه، «فردا» هیچ خبر جدیدی نخواهد داشت که جزء برنامهی بودن نباشه. بنابراین بش فکر هم نخواهد کرد که چه خبری خواهد بود.
56
اتفاقاتی به مراتب بدتر از اون چیزی که در غزه رخ داد، داره در سودان رخ میده، اما نه تنها یک هزارم پوشش رسانهای غزه نصیبش نمیشه، بلکه اگه پوشش داده بشه هم مردم دنیا اهمیتی بش نمیدن.
و این کافیه برای اینکه کسی رو رادیکال کنه. و من از قبل، به دلیل چنین واقعیتهایی رادیکالم. رادیکالیسم من متفاوت با رادیکالیسم متعارفه که صرفا علیه دولتها و قدرتهاست. من علیه آدمهای عادی رادیکالم. نه به این دلیل که از اون جنایتهایی که من شنیع میپندارم، متأثر نیستند. که تأثر عاطفی کوچکترین اهمیتی برام نداره. به این دلیل که اولویتبندیهاشون حال بهمزنه. برای این اولویتبندیها دلایل زیادی دارند. اما دلیلسازیهاشون هم مثل اولویتبندیهاشون حالبهمزنه. و ازین نوع از مردمستیزی نباید خجالت کشید. من که تا الان نکشیدم.
و این کافیه برای اینکه کسی رو رادیکال کنه. و من از قبل، به دلیل چنین واقعیتهایی رادیکالم. رادیکالیسم من متفاوت با رادیکالیسم متعارفه که صرفا علیه دولتها و قدرتهاست. من علیه آدمهای عادی رادیکالم. نه به این دلیل که از اون جنایتهایی که من شنیع میپندارم، متأثر نیستند. که تأثر عاطفی کوچکترین اهمیتی برام نداره. به این دلیل که اولویتبندیهاشون حال بهمزنه. برای این اولویتبندیها دلایل زیادی دارند. اما دلیلسازیهاشون هم مثل اولویتبندیهاشون حالبهمزنه. و ازین نوع از مردمستیزی نباید خجالت کشید. من که تا الان نکشیدم.
63
یه لیبرتارین برام نام ببرید که نهایتا کشف نشده باشه که ۱. بیمار روانیه یا ۲. یک کودن محضه یا ۳. یک شارلاتانه. چون چسبوندن برچسب «جنگطلب» به اوکراینیها که با شجاعت از مملکتشون دفاع کردهاند، فقط یکی ازین سه دلیل رو میتونه داشته باشه.
ولی فقط این مثال نیست. در مورد سیستم درمان و بهداشت هم همینطورند. در مورد طرز اداره اقتصاد هم همینطورند. در مورد توسعه عمرانی هم همینطورند. در همه این موارد دولتستیزی رو به یک مذهب تبدیل کردهاند، و همه خصوصیات یک مذهب بدوی رو داخلش میبینیم. از تعصب کور گرفته تا لجبازی قبیلهای، تا قصهبافی، تا عوامفریبی، تا خونخواهی، تا معکوس جلوه دادن واقعیت، تا هوچیگری، تا عطش برای تخریب چیزهایی که دیگران ساختهاند، و نهایتا پوچگرایی.
ولی فقط این مثال نیست. در مورد سیستم درمان و بهداشت هم همینطورند. در مورد طرز اداره اقتصاد هم همینطورند. در مورد توسعه عمرانی هم همینطورند. در همه این موارد دولتستیزی رو به یک مذهب تبدیل کردهاند، و همه خصوصیات یک مذهب بدوی رو داخلش میبینیم. از تعصب کور گرفته تا لجبازی قبیلهای، تا قصهبافی، تا عوامفریبی، تا خونخواهی، تا معکوس جلوه دادن واقعیت، تا هوچیگری، تا عطش برای تخریب چیزهایی که دیگران ساختهاند، و نهایتا پوچگرایی.
15
اینکه این دختر وجود نداره و توسط AI ساخته شده افسردهکنندهست. و همیشه این سوال رو از خودم داشتهام که چرا اگه یک نقاشی بود افسردهکننده نبود؟ شاید چون وقتی به نقاشی نگاه میکنیم میدونیم که نقاشیه، و میدونیم که یک نفر از تخیل خودش یک چهره رو بیرون آورده. اون نقاش، بین ما و چیزی که از اثر هنریش میبینیم، یک واسطهست. حتی اگه نقاش دیگه زنده نباشه، وقتی به کارش نگاه میکنیم انگار یک نفر وجود داره که داره اون کار رو بمون معرفی میکنه، و میگه این رو من ساختم. اما با تصویر ساخته شده توسط کامپیوتر، اون واسطه وجود نداره و مستقیم در دل اثر فرو میریم و فکر میکنیم با خودش طرفیم. در نقاشی میدونیم که چیزی به عنوان «تخیل یک هنرمند» به واقعیت جهانمون اضافه شده، اما وقتی هوش مصنوعی چیزی خلق میکنه، که در واقع یک اضافه شدنه، حالتی معکوس میده، و انگار چیزی از جهانمون کم شده. چون جهان میتونست این دختر رو در خودش داشته باشه، اما نداره، و برای همین چیزی کم داره.
12
ما دچار یک حسرت پوچگرایانه هستیم که بقیه ملتها درکی ازش ندارند. حسرت عادی درباره اینه که چیزهای خوبی که دیگران دارند رو برای خودت میخوای. که یعنی با اینکه حسرت خوردن یک حس منفیه، اما انگیزهش خیرخواهی برای خوده. اما در این حسرت پوچگرایانه، چیز بدتری که برای دیگران رخ داده رو برای خودت میخوای. ما حسرت این رو داریم که کاش ایران نابود میشد، ولی این نابودی در داخل یک جنگ واقعی با اهریمنان میبود. اگه همگی زیر پتک فقر خرد میشدیم اما میدونستیم که خرج یک هدف والا شده، نمیگفتیم «چه حیف». اما به مدت نیم قرن همه ابعاد زندگیمون به قعر فلاکت و بیچارگی سقوط کرد، به خاطر جنگ یک مشت خیالباف متوهم با دشمنی فرضی، که در برابر همون دشمن فرضی هم بیعرضه بودند. به خاطر رجزخوانی سلطان حاکم بر ما، معیشت ما از اون چیزی که بود هم بدتر میشه، اما دنیای بیرون حتی اهمیت نمیده که این سلطان چی بلغور کرده. ما به خاطر رجزی تیر میخوریم که بقیه حتی نمیشنوندش! هیچ ملتی چنین بیچاره نیست، و برای همین نمیفهمند که چرا حسرت میخوریم کاش کسی از سلطان ما میترسید، تا به اینهمه رنج بیارزه.
18
سه سال پیش به زبانهای مختلف، و با واسطههای مختلف، به امثال کنستانتین میگفتیم خودتون رو با این واژه «رئالپولیتیک» خر نکنید. این یه تلهست که ماکیاولیسم خلافکارانه رو برای آدمهای منطقی «ناگزیر» جلوه بدن.
اما گوش نکردند، و حالا که آش انقدر شور شده که مجبورند به مهملات پاسخ بدن، توسط خلافکارها سرزنش میشن که «اعتبارتون رو از دست دادید».
همچنان معتقدم بیشتر معضلات غربیها به سادهدلی و فرهنگ «لابد همه مثل من و خانوادهم آدمهای سالمی هستند» مربوط میشه.
اما گوش نکردند، و حالا که آش انقدر شور شده که مجبورند به مهملات پاسخ بدن، توسط خلافکارها سرزنش میشن که «اعتبارتون رو از دست دادید».
همچنان معتقدم بیشتر معضلات غربیها به سادهدلی و فرهنگ «لابد همه مثل من و خانوادهم آدمهای سالمی هستند» مربوط میشه.
12
دموکراتها میگن «خیلی خجالتآوره که دولت ما مثل گنگهای مافیایی عمل میکنه که میفرستادن شیشه مغازهها رو بشکنن بعد میرفتن به مغازهدار میگفتن اگه میخوای شیشهت نشکنه به ما باج بده، از روسیه حمایت میکنه بعد به اوکراین میگه اگه میخوای نذاریم روسیه نابودت کنه باید فلزات معدنی گرانبهات رو بدی به ما».
تکلیفشون معلوم نیست. یکبار میگن نازیها در کشور ما به قدرت رسیدهاند، یکبار میگن دولت ما یک دولت استعماری شده و علنا دنبال غارت کشورهاست! بالاخره آمریکا به ۱۹۳۵ برگشته یا به ۱۸۳۵؟ اختلاف شرایط این دو سال زمین تا آسمونه.
دموکراتها با خودشون و ما صادق نیستند. تو این حرفشون دو فرض وجود داره. فرض اول اینه که قبلا کسی از روسیه حمایت نمیکرد و یهو اینجوری شده. مگه اوباما و مرکل نبودند که حتی بعد از تجاوز ۲۰۱۴ به اوکراین با پوتین بگو بخند داشتند؟ مگه بایدن نبود که قطرهچکانی سلاح فرستاد و همونی که فرستاد رو اجازه نداد برای زدن خاک روسیه استفاده کنند؟ اگه هرچیزی که اوکراین میخواست رو بش میدادند و میذاشتن خودش تصمیم بگیره کجا رو بزنه، پوتین خیلی وقت پیش به غلط کردم افتاده بود. در فربه کردن پوتین و جری کردنش همه دولتهای آمریکایی و اروپایی نقش داشتهاند و هیچ نوعی از قصهبافی نمیتونه این حقیقت رو پاک کنه. فرض دوم اینه که اگه دولت دیگهای در آمریکا حاکم بود، پولی که خرج اوکراین کرده بود رو پس نمیگرفت! مگه بوده حالتی که پس نگرفته باشند؟ کلا دو حالت بیشتر وجود نداره. یا اونی که به آمریکا بدهکاره تا قرون آخرش رو میپردازه، یا قطع ارتباط میکنه و بنا رو بر دشمنی میذاره، که هزینه اون کارها از بدهیای که داشت بیشتر خواهد شد. اگه قراره بهرحال بدهیت رو پس بدی، چه فرقی داره یه لات جمهوریخواه وصولش کنه یا یه دموکرات که با پنبه سر میبره؟
اما دموکراتها در سطح کلانتری با ما صادق نیستند. مگه ماهیت مافیاگونه سیاستخارجی آمریکا، که شامل گاوبندی با اشغالگر و نادیده گرفتن مردم کشور ضعیفه، این هفته ایجاد شده؟ شاید اوکراینی همین هفته باش آشنا شده باشند، اما ما ایرانیها پنجاه ساله که باش طرفیم. و اگه ۲۸ مرداد هم در نظر بگیریم، خیلی وقته که ما ایرانیها رو آدم حساب نمیکنند و خودشون میبرند و میدوزند (این جدا از واقعیت خریتهای جامعه ماست). اما لازم نیست کل تاریخ معاصر رو شخم بزنیم، سیاست خارجی آمریکاییها در همین دو سه دهه اخیر هم پدر ما رو درآورده. وقتی به جمهوری اسلامی میرسه، هر کاری کردهاند جز کاری که آسیب مهلک بش وارد کنه (و در مواردی میخواستن بشون سلاح هم بفروشند که با بدشانسی لو رفت). صدها میلیون دلار خرج اپوزیسیون فیک و وقتتلفکن کردند، از میرزا بنویسهای اینترنتی تا مجاهدین خلق که همون بسیجیهای بدون چفیه هستند، تا بمون بگن خشونت راه حل نیست، شما باید سرانه مطالعه رو بالا ببرید، باید نافرمانی مدنی بکنید، باید ژورنالیسم یاد بگیرید! اما همزمان به فلسطینی پول دادند و بش گفتند فرمول تو باید «هیهات منالذله!» باشه. تا جایی که امروز فیلمبردار بیبیسی در غزه هم یک جهادی عضو حماس دراومده. تمام اینهایی که در فلسطین یک دستشون کلاشینکفه و یک دستشون دوربین، مستقیم یا غیرمستقیم توسط آمریکا و متحدانش خورانده شدهاند (خود اینکه قطر، اسپانسر واضح تروریسم، متحد آمریکاست، شاهد کافی برای مافیاگونه بودن سیاستخارجی آمریکا نیست؟). همزمان به اسراییل گفتن برای مقابله با این وحشیها که خودمون چاق و گستاخشون کردیم بمب فلان و بهمان لازم داری، ولی باید کار ایکس و ایگرگ رو انجام بدی تا بت تحویل بدیم! بدترین محلههای شهرهای ایتالیا هم این وضعیت از اذیت کردن و باجگیری رو ندیدهاند.
موضوع درستی و غلطی سیاستها نیست. موضوع متفاوت جلوه دادن وضعیته. برای من ناظر خاورمیانهای، یک استکان هم جابجا نشده تا الان (بگذریم که در سیاست داخلیشون هم، که به ما مربوط نیست، استکان زیادی جابجا نشده. پنجاه سال پیش دولت آمریکا سه و نیم میلیون کارمند داشت، الان یک و نیم میلیون نفره. هر دولتی اومده یه تعداد زیادی رو قیچی کرده. اما این ده هزارنفر رو میخواد بازخرید کنه سیرک و آتشبازی راه انداخته). ما چنان بیاهمیتیم که حتی اینکه چیزی رو از خیلی وقت پیش تا الان تجربه کردهایم رو انکار میکنند. انکار تجربه انسانی، انکار خود انسانهاست. دارند خود ما رو انکار میکنند.
تکلیفشون معلوم نیست. یکبار میگن نازیها در کشور ما به قدرت رسیدهاند، یکبار میگن دولت ما یک دولت استعماری شده و علنا دنبال غارت کشورهاست! بالاخره آمریکا به ۱۹۳۵ برگشته یا به ۱۸۳۵؟ اختلاف شرایط این دو سال زمین تا آسمونه.
دموکراتها با خودشون و ما صادق نیستند. تو این حرفشون دو فرض وجود داره. فرض اول اینه که قبلا کسی از روسیه حمایت نمیکرد و یهو اینجوری شده. مگه اوباما و مرکل نبودند که حتی بعد از تجاوز ۲۰۱۴ به اوکراین با پوتین بگو بخند داشتند؟ مگه بایدن نبود که قطرهچکانی سلاح فرستاد و همونی که فرستاد رو اجازه نداد برای زدن خاک روسیه استفاده کنند؟ اگه هرچیزی که اوکراین میخواست رو بش میدادند و میذاشتن خودش تصمیم بگیره کجا رو بزنه، پوتین خیلی وقت پیش به غلط کردم افتاده بود. در فربه کردن پوتین و جری کردنش همه دولتهای آمریکایی و اروپایی نقش داشتهاند و هیچ نوعی از قصهبافی نمیتونه این حقیقت رو پاک کنه. فرض دوم اینه که اگه دولت دیگهای در آمریکا حاکم بود، پولی که خرج اوکراین کرده بود رو پس نمیگرفت! مگه بوده حالتی که پس نگرفته باشند؟ کلا دو حالت بیشتر وجود نداره. یا اونی که به آمریکا بدهکاره تا قرون آخرش رو میپردازه، یا قطع ارتباط میکنه و بنا رو بر دشمنی میذاره، که هزینه اون کارها از بدهیای که داشت بیشتر خواهد شد. اگه قراره بهرحال بدهیت رو پس بدی، چه فرقی داره یه لات جمهوریخواه وصولش کنه یا یه دموکرات که با پنبه سر میبره؟
اما دموکراتها در سطح کلانتری با ما صادق نیستند. مگه ماهیت مافیاگونه سیاستخارجی آمریکا، که شامل گاوبندی با اشغالگر و نادیده گرفتن مردم کشور ضعیفه، این هفته ایجاد شده؟ شاید اوکراینی همین هفته باش آشنا شده باشند، اما ما ایرانیها پنجاه ساله که باش طرفیم. و اگه ۲۸ مرداد هم در نظر بگیریم، خیلی وقته که ما ایرانیها رو آدم حساب نمیکنند و خودشون میبرند و میدوزند (این جدا از واقعیت خریتهای جامعه ماست). اما لازم نیست کل تاریخ معاصر رو شخم بزنیم، سیاست خارجی آمریکاییها در همین دو سه دهه اخیر هم پدر ما رو درآورده. وقتی به جمهوری اسلامی میرسه، هر کاری کردهاند جز کاری که آسیب مهلک بش وارد کنه (و در مواردی میخواستن بشون سلاح هم بفروشند که با بدشانسی لو رفت). صدها میلیون دلار خرج اپوزیسیون فیک و وقتتلفکن کردند، از میرزا بنویسهای اینترنتی تا مجاهدین خلق که همون بسیجیهای بدون چفیه هستند، تا بمون بگن خشونت راه حل نیست، شما باید سرانه مطالعه رو بالا ببرید، باید نافرمانی مدنی بکنید، باید ژورنالیسم یاد بگیرید! اما همزمان به فلسطینی پول دادند و بش گفتند فرمول تو باید «هیهات منالذله!» باشه. تا جایی که امروز فیلمبردار بیبیسی در غزه هم یک جهادی عضو حماس دراومده. تمام اینهایی که در فلسطین یک دستشون کلاشینکفه و یک دستشون دوربین، مستقیم یا غیرمستقیم توسط آمریکا و متحدانش خورانده شدهاند (خود اینکه قطر، اسپانسر واضح تروریسم، متحد آمریکاست، شاهد کافی برای مافیاگونه بودن سیاستخارجی آمریکا نیست؟). همزمان به اسراییل گفتن برای مقابله با این وحشیها که خودمون چاق و گستاخشون کردیم بمب فلان و بهمان لازم داری، ولی باید کار ایکس و ایگرگ رو انجام بدی تا بت تحویل بدیم! بدترین محلههای شهرهای ایتالیا هم این وضعیت از اذیت کردن و باجگیری رو ندیدهاند.
موضوع درستی و غلطی سیاستها نیست. موضوع متفاوت جلوه دادن وضعیته. برای من ناظر خاورمیانهای، یک استکان هم جابجا نشده تا الان (بگذریم که در سیاست داخلیشون هم، که به ما مربوط نیست، استکان زیادی جابجا نشده. پنجاه سال پیش دولت آمریکا سه و نیم میلیون کارمند داشت، الان یک و نیم میلیون نفره. هر دولتی اومده یه تعداد زیادی رو قیچی کرده. اما این ده هزارنفر رو میخواد بازخرید کنه سیرک و آتشبازی راه انداخته). ما چنان بیاهمیتیم که حتی اینکه چیزی رو از خیلی وقت پیش تا الان تجربه کردهایم رو انکار میکنند. انکار تجربه انسانی، انکار خود انسانهاست. دارند خود ما رو انکار میکنند.
69
مشکل این معیارسازیها این نیست که ایدهآلگرایانه هستند. زنی که تتو نداشته باشه، فمنیست نباشه، بچهدوست باشه، مذهبی باشه، اهل پسربازی نباشه و غیره، کم نیست.
مشکل این معیارسازیها اینه که اون مسیحیان حزباللهی که این معیارها رو میسازند معمولا به زنشون خیانت میکنند، و اون دختری که به زنشون ترجیح میدن درست نقطه مقابل این معیارهاست. پیش نمیاد زنی ببینه شوهرش رفته یه دوستدختر مومنتر پیدا کرده.
مشکل این معیارسازیها اینه که اون مسیحیان حزباللهی که این معیارها رو میسازند معمولا به زنشون خیانت میکنند، و اون دختری که به زنشون ترجیح میدن درست نقطه مقابل این معیارهاست. پیش نمیاد زنی ببینه شوهرش رفته یه دوستدختر مومنتر پیدا کرده.
13
جوری میگن آمریکا به اوکراین خیانت کرد که انگار همه راهحلها قفل شده. اگه آمریکا به اوکراین خیانت کرد، شما اروپاییها همین هفته صدهزار نفر سرباز بفرستید به جبهه، اجازه بدید موشکهای کروز ساخت آلمان رو به هرجای خاک روسیه که خواست بزنه، وضعیت اضطراری در صنعت اعلام و تولید گلوله توپ رو چند برابر کنید، و تمام داراییهای بلوکه شده روسیه رو بدید به دولت اوکراین. آمریکا هیچجوری نمیتونه مانع این اقدامات بشه. اما انجام نمیدید. سه ساله که انجام ندادید. همونجور که وقتی خون فریدون فرخزاد رو در خاک شما ریختند، هیچکاری نکردید و گذاشتید حکومت آخوندهای شرور به جایی برسه که امروز رسیده. ما ایرانیها دلایل زیادی داریم که غر زدنهای شما رو جدی نگیریم.
83
Anarchonomy
جوری میگن آمریکا به اوکراین خیانت کرد که انگار همه راهحلها قفل شده. اگه آمریکا به اوکراین خیانت کرد، شما اروپاییها همین هفته صدهزار نفر سرباز بفرستید به جبهه، اجازه بدید موشکهای کروز ساخت آلمان رو به هرجای خاک روسیه که خواست بزنه، وضعیت اضطراری در صنعت…
وقتی به اوکراین حمله کردن بهانهشون نجات استانهای شرقی روسزبان تجزیهطلبش بود. اما کنتراست بین اون استانهای روسزبان با بقیه استانهای اوکراین در انتخابات به اندازه کنتراست شرق و غرب آلمان در انتخابات نبود. تو اوکراین اینجوری نبود که بیست درصد جمعیت، در سی درصد مساحت، به نازیها رأی بدن.
حالا دونتسک به کنار، حتی در خمینیشهر هم آخوند بیست درصد رأی نمیاره اگه انتخابات شفاف و آزاد برگزار بشه.
حالا دونتسک به کنار، حتی در خمینیشهر هم آخوند بیست درصد رأی نمیاره اگه انتخابات شفاف و آزاد برگزار بشه.
14
عجیبه که کسی درباره این صحبت نمیکنه که هنوز زنان ایرانی با گردنبندی که برای دیگران قابل دیدنه از خانه خارج میشن. تا کی قراره با «بهرحال مالباخته مقصر نیست و دزد مجرم است و بهرحال همه اینها تقصیر حکومته» این پدیده عجیب که بسیاری از مردم جان خودشون رو به خاطر یک عادت بیمعنی به خطر میاندازند، نادیده گرفت؟
پرداختن به این موضوع ازین جهت اهمیت داره که به شاخههای دیگهای متصله. از جمله همه موارد دیگهای که در اون رتوریک به یک هدف تبدیل شده. اینکه بگیم حکومت مقصر است، با اینکه یک حقیقته، هدف نیست. این یک وسیلهست برای اینکه آدرس غلط داده نشه، برای اینکه تبلیغات حکومتی به کاهدون بخوره، برای اینکه دروغبافیها جواب نده، برای اینکه از اصل قضیه انحراف ایجاد نشه. اگه این موارد حاصل شد، به کارکرد خودش رسیده و تمامه. نمونهای ازین در صدر اسلام هم وجود داشت و وقتی مسلمانان اولیه شکنجه میشدند تا شهادتینی که گفته بودند رو انکار کنند، حتی تحت فشار هم اینکار رو نمیکردند، تا جایی که پیامبر ناچار شد بگه مهم نیست بابا، هدف گفتن اون جملات نیست. صحت تاریخی این روایات اهمیتی نداره، مهم اینه که حتی اون زمان هم چنین کجفهمی وجود داشته که مجبور شدهاند مکتوبش کنند تا به آیندگان بگن که ما درگیر چنین جماعتی بودیم.
فهمیدن اینکه «بله، تقصیر حکومت است، اما تو هم باید مواظب خودت باشی» برای بیسوادترین افراد هم سخت نیست. اما مشکل در این نیست که این منطق رو نمیفهمند. مشکل در اینه که رتوریک ضدحکومتی، روی منطق سایه انداخته. (همونطور که رتوریک حکومتی روی منطق سایه انداخته و باعث شد به تحقیر شدن در جنگ بگن پیروزی!). یعنی منطق بیسیک سرجاش هست، اما تمرکز روی خود اینکه همهچیز تقصیر حکومت است انقدر قوی و نافذ شده که جای تنفس برای اون منطق باقی نگذاشته.
این مسئله تراژیکتر میشه اگه ببینی مردم متوجه نیستند که اتفاقا وقتی همهچیز تقصیر حکومت است باید بیشتر مواظب خودت باشی، چون بدتر شدن زندگیت فقط در راستای اهداف یک حکومت تماما مقصره.
پرداختن به این موضوع ازین جهت اهمیت داره که به شاخههای دیگهای متصله. از جمله همه موارد دیگهای که در اون رتوریک به یک هدف تبدیل شده. اینکه بگیم حکومت مقصر است، با اینکه یک حقیقته، هدف نیست. این یک وسیلهست برای اینکه آدرس غلط داده نشه، برای اینکه تبلیغات حکومتی به کاهدون بخوره، برای اینکه دروغبافیها جواب نده، برای اینکه از اصل قضیه انحراف ایجاد نشه. اگه این موارد حاصل شد، به کارکرد خودش رسیده و تمامه. نمونهای ازین در صدر اسلام هم وجود داشت و وقتی مسلمانان اولیه شکنجه میشدند تا شهادتینی که گفته بودند رو انکار کنند، حتی تحت فشار هم اینکار رو نمیکردند، تا جایی که پیامبر ناچار شد بگه مهم نیست بابا، هدف گفتن اون جملات نیست. صحت تاریخی این روایات اهمیتی نداره، مهم اینه که حتی اون زمان هم چنین کجفهمی وجود داشته که مجبور شدهاند مکتوبش کنند تا به آیندگان بگن که ما درگیر چنین جماعتی بودیم.
فهمیدن اینکه «بله، تقصیر حکومت است، اما تو هم باید مواظب خودت باشی» برای بیسوادترین افراد هم سخت نیست. اما مشکل در این نیست که این منطق رو نمیفهمند. مشکل در اینه که رتوریک ضدحکومتی، روی منطق سایه انداخته. (همونطور که رتوریک حکومتی روی منطق سایه انداخته و باعث شد به تحقیر شدن در جنگ بگن پیروزی!). یعنی منطق بیسیک سرجاش هست، اما تمرکز روی خود اینکه همهچیز تقصیر حکومت است انقدر قوی و نافذ شده که جای تنفس برای اون منطق باقی نگذاشته.
این مسئله تراژیکتر میشه اگه ببینی مردم متوجه نیستند که اتفاقا وقتی همهچیز تقصیر حکومت است باید بیشتر مواظب خودت باشی، چون بدتر شدن زندگیت فقط در راستای اهداف یک حکومت تماما مقصره.
22
در غرب تگزاس سرخک شیوع پیدا کرده، چیزی که حتی کشورهای بدبخت هم خیلی وقته که دیگه نگرانش نیستند، چون عدهای آمریکایی تصمیم گرفتند بچهشون رو واکسینه نکنند، چون اعتقاد پیدا کردهاند که واکسن ضرر داره! که خود این به تنهایی ثابت میکنه فرقی نداره یک کشور غرق در پول و امکانات باشه یا نباشه، آدم جاهل در ایدهآلترین محیط هم پرورش پیدا خواهد کرد.
گهگاه که دوستان و دنبالکنندگان کانال مهاجرت کرده و ساکن یک کشور دیگه میشن، اولین پیامی که میدن با این مضمونه که «پسر اینها چقدر خرافاتیاند، تو خبر داشتی؟ من که شوکهام». فرقی نداره ارمنستان باشه یا ایتالیا، چین باشه یا ایرلند. و باید یادشون بندازم که «چرا شوکهای؟ مگه ندیدی همه دنیا به چینیها گفتند انقدر کوسه نکشید، بالهش قوای جنسی رو تقویت نمیکنه» و گوش نمیکنند؟ همهجا همین بساطه. حالا این رو برای مثال بهشون میگم، ولی در همین مثال هم خلاصهای از منطقستیزی عوام دیده میشه. اون ضعف در سکس که نگرانشند، بیشتر به خاطر ضعف عضلات لگنشون و گودی کمر و بقیه عوارض کمتحرکی و نشستن زیاده، نه به خاطر خونرسانی ناکافی به آلت تناسلیشون. اما چون ساختن عضلات مرکزی سخت و زمانبره، دنبال میانبر معجزهآسا میگردند. مرد ضعیف در سکس هم ضعیفه، واقعیت همینقدر سادهست.
در ستیز با پزشکی، اشتراکاتی بین همه جاهلان در سراسر دنیا وجود داره، و یه سری خصوصیات مختص جغرافیاست. اون چیزی که بینشون مشترکه اینه که همه اینها در محیطی بزرگ شدهاند که مجموعه اون محیط ضرباتی از مدرنیسم و پیشرفت خورده. مثل روستایی که با کشاورزی مکانیزه، رونق خودش رو از دست داده. یا شهری که ثروتش مدیون منابع خام بوده و با شیفت اقتصاد به سمت خدمات با ارزش افزوده، اون ثروت ازون شهر کوچ کرده. این ضربات یه سری ترومای جمعی ایجاد کرده و پاسخ اون جمع به این تروما، انواعی از لجبازی با مظاهر دیگه مدرنیسم و پیشرفته. طوری که به زعم خودشون دارند حداقلی از انتقام رو ازش میگیرند. برای همینه که اگه بشون خبر بدی که در یک حوزه پیشرفتی رخ داده که میشه با فقط پنجاه دلار هزینه، رنجی که قبلا پدر آدمها رو درمیآورد برطرف کرد، به جای اینکه ذوق کنند، در برابرش گارد میگیرند. چون معنیش اینه که همون نیرویی که بشون ضرباتی زده بود، برندهتر از قبل شده.
و اما اون چیزی که مختص جغرافیای خاصه، در هر مکان میتونه کمی متفاوت باشه. در ایران، علاوه بر اون نقطه اشتراک جهانی که ترومای حاصل از ضربات مدرنیسمه، سیطره فرهنگ زندگیستیز، که حیات رو به دو بخش پست و معنوی تقسیم کرده (که متأثر از قرنها سیستم اجتماعی طبقاتی بوده)، کار رو به شدت خرابتر کرده. پزشکی یک سفر به ظاهر بیانتها در کشف مادیات بدنی، و سپس زانو زدن در برابر عظمتشه. فارغ از اینکه مسافر، که یک پزشکه، چه اعتقاداتی داشته باشه، نهایتا به این جمعبندی میرسه که این مجموعه مادی، که بش بدن گفته میشه، خیلی بزرگتر از خودشه. یعنی با اینکه انسان خودش رو صاحب بدنش میدونه، اما اگه دربارهش به آگاهی برسه حس میکنه ازش کوچکتره! و همه این دریافتها درست در تضاد با اون فرهنگه که این قسمت از عالم وجود رو پست در نظر میگیره. بنابراین افرادی که زیر سایه این فرهنگ زیستهاند، پزشکی رو یک نیروی مهاجم فرهنگی میبینند، و پاسخشون به این تهاجم اینه که روی اون تقسیمبندی پست/معنوی تأکید بیشتری نشون بدن. همونطور که یک رهبر از پیروانش انتظار داره در هنگامی که مورد تهاجم قرار دارند، وفاداری بیشتری نشون بدن. به اون راهحل ضدعلمی که پشتوانهش معنویات و دریافتهای ماوراییه، وفاداری بیشتری نشون میدن، تا ثابت کنند که اون فرهنگ بازی رو نباخته. و بله در این راه خودشون رو هم از طریق آسیب به سلامتی شون، قربانی میکنند.
راه مقابله با اینها انکار مفهومی مبهم به نام معنویات نیست؛ که وقت تلفکردنه. راهش نرمالایز کردن این باوره که طبقه پستی از وجود، وجود نداره؛ و همه هستی از یک جنسه، و همهجای این جنس متعالیه.
گهگاه که دوستان و دنبالکنندگان کانال مهاجرت کرده و ساکن یک کشور دیگه میشن، اولین پیامی که میدن با این مضمونه که «پسر اینها چقدر خرافاتیاند، تو خبر داشتی؟ من که شوکهام». فرقی نداره ارمنستان باشه یا ایتالیا، چین باشه یا ایرلند. و باید یادشون بندازم که «چرا شوکهای؟ مگه ندیدی همه دنیا به چینیها گفتند انقدر کوسه نکشید، بالهش قوای جنسی رو تقویت نمیکنه» و گوش نمیکنند؟ همهجا همین بساطه. حالا این رو برای مثال بهشون میگم، ولی در همین مثال هم خلاصهای از منطقستیزی عوام دیده میشه. اون ضعف در سکس که نگرانشند، بیشتر به خاطر ضعف عضلات لگنشون و گودی کمر و بقیه عوارض کمتحرکی و نشستن زیاده، نه به خاطر خونرسانی ناکافی به آلت تناسلیشون. اما چون ساختن عضلات مرکزی سخت و زمانبره، دنبال میانبر معجزهآسا میگردند. مرد ضعیف در سکس هم ضعیفه، واقعیت همینقدر سادهست.
در ستیز با پزشکی، اشتراکاتی بین همه جاهلان در سراسر دنیا وجود داره، و یه سری خصوصیات مختص جغرافیاست. اون چیزی که بینشون مشترکه اینه که همه اینها در محیطی بزرگ شدهاند که مجموعه اون محیط ضرباتی از مدرنیسم و پیشرفت خورده. مثل روستایی که با کشاورزی مکانیزه، رونق خودش رو از دست داده. یا شهری که ثروتش مدیون منابع خام بوده و با شیفت اقتصاد به سمت خدمات با ارزش افزوده، اون ثروت ازون شهر کوچ کرده. این ضربات یه سری ترومای جمعی ایجاد کرده و پاسخ اون جمع به این تروما، انواعی از لجبازی با مظاهر دیگه مدرنیسم و پیشرفته. طوری که به زعم خودشون دارند حداقلی از انتقام رو ازش میگیرند. برای همینه که اگه بشون خبر بدی که در یک حوزه پیشرفتی رخ داده که میشه با فقط پنجاه دلار هزینه، رنجی که قبلا پدر آدمها رو درمیآورد برطرف کرد، به جای اینکه ذوق کنند، در برابرش گارد میگیرند. چون معنیش اینه که همون نیرویی که بشون ضرباتی زده بود، برندهتر از قبل شده.
و اما اون چیزی که مختص جغرافیای خاصه، در هر مکان میتونه کمی متفاوت باشه. در ایران، علاوه بر اون نقطه اشتراک جهانی که ترومای حاصل از ضربات مدرنیسمه، سیطره فرهنگ زندگیستیز، که حیات رو به دو بخش پست و معنوی تقسیم کرده (که متأثر از قرنها سیستم اجتماعی طبقاتی بوده)، کار رو به شدت خرابتر کرده. پزشکی یک سفر به ظاهر بیانتها در کشف مادیات بدنی، و سپس زانو زدن در برابر عظمتشه. فارغ از اینکه مسافر، که یک پزشکه، چه اعتقاداتی داشته باشه، نهایتا به این جمعبندی میرسه که این مجموعه مادی، که بش بدن گفته میشه، خیلی بزرگتر از خودشه. یعنی با اینکه انسان خودش رو صاحب بدنش میدونه، اما اگه دربارهش به آگاهی برسه حس میکنه ازش کوچکتره! و همه این دریافتها درست در تضاد با اون فرهنگه که این قسمت از عالم وجود رو پست در نظر میگیره. بنابراین افرادی که زیر سایه این فرهنگ زیستهاند، پزشکی رو یک نیروی مهاجم فرهنگی میبینند، و پاسخشون به این تهاجم اینه که روی اون تقسیمبندی پست/معنوی تأکید بیشتری نشون بدن. همونطور که یک رهبر از پیروانش انتظار داره در هنگامی که مورد تهاجم قرار دارند، وفاداری بیشتری نشون بدن. به اون راهحل ضدعلمی که پشتوانهش معنویات و دریافتهای ماوراییه، وفاداری بیشتری نشون میدن، تا ثابت کنند که اون فرهنگ بازی رو نباخته. و بله در این راه خودشون رو هم از طریق آسیب به سلامتی شون، قربانی میکنند.
راه مقابله با اینها انکار مفهومی مبهم به نام معنویات نیست؛ که وقت تلفکردنه. راهش نرمالایز کردن این باوره که طبقه پستی از وجود، وجود نداره؛ و همه هستی از یک جنسه، و همهجای این جنس متعالیه.
24
از الزام طلافروشیها به استفاده از شیشه ضدگلوله این برداشت رو کرده که حکومت منتظر یک شورش خیابانی دیگهست!
این حکومت از بدو تولد منتظر شورشهای خیابونی بوده. هیچوقت هم دلش برای صاحبان کسب و کار نسوخته. احتمال اینکه یک آقازاده وارد تجارت شیشه ضدگلوله شده باشه و بخوان ازین طریقی راه نونخوردنی براش باز کنند از هر سناریو دیگهای بیشتره.
اما مسدود شدن شورشهای خیابانی به دلیل گرسنگی در ایران، که همه منتظرند رخ بده ولی نمیده، علاوه بر آگاهی مردم از خط قرمز نداشتن حکومت در خونریزی، از روی این واقعیته که هنوز الاکلنگ فقیر/غنی که وزن سمت فقیر چند برابر وزن سمت غنی شده باشه، وجود نداره. بلکه حالت سه طبقهای شکل گرفته که یک قشر دیگه بین این دو قرار گرفتهاند و نمیذارن یک سمت الاکلنگ بخوابه. اون قشر، طبقه متوسط نیست، چون خیلی وقته که از بین رفته. اون قشر فقیرانی هستند که گردش مالی دارند. هرسال مقدار قابل توجهی میاد تو حسابشون و میره بیرون، بدون اینکه پیشرفتی داشته باشند، اما چون گردش برقراره، با تزلزل وضع موجود مخالفت میکنند. اینها پول درمیارن و پول هم خرج میکنند، اما همچنان فقیر باقی میمونند. گردش بالاست اما یک دندان سالم تو دهانشون ندارند (اینکه سفر خارجی که تنها هدف و فلسفهش خلاصی موقت از محیطیه که آخوند ساخته رو باید جزء خسارات مالی به حساب آورد، نه یک امتیاز در بهروزی؛ چیزیه که هنوز خیلی مونده ایرانی حتی بش فکر کنه، چه برسه به این که هضمش کنه).
اگه مایلید در مورد شورش بعدی برآوردی داشته باشید باید وضعیت این فقرایی که گردش مالی دارند رو رصد کنید. نه اینکه اداره اماکن چه خواب جدیدی برای اصناف دیده.
این حکومت از بدو تولد منتظر شورشهای خیابونی بوده. هیچوقت هم دلش برای صاحبان کسب و کار نسوخته. احتمال اینکه یک آقازاده وارد تجارت شیشه ضدگلوله شده باشه و بخوان ازین طریقی راه نونخوردنی براش باز کنند از هر سناریو دیگهای بیشتره.
اما مسدود شدن شورشهای خیابانی به دلیل گرسنگی در ایران، که همه منتظرند رخ بده ولی نمیده، علاوه بر آگاهی مردم از خط قرمز نداشتن حکومت در خونریزی، از روی این واقعیته که هنوز الاکلنگ فقیر/غنی که وزن سمت فقیر چند برابر وزن سمت غنی شده باشه، وجود نداره. بلکه حالت سه طبقهای شکل گرفته که یک قشر دیگه بین این دو قرار گرفتهاند و نمیذارن یک سمت الاکلنگ بخوابه. اون قشر، طبقه متوسط نیست، چون خیلی وقته که از بین رفته. اون قشر فقیرانی هستند که گردش مالی دارند. هرسال مقدار قابل توجهی میاد تو حسابشون و میره بیرون، بدون اینکه پیشرفتی داشته باشند، اما چون گردش برقراره، با تزلزل وضع موجود مخالفت میکنند. اینها پول درمیارن و پول هم خرج میکنند، اما همچنان فقیر باقی میمونند. گردش بالاست اما یک دندان سالم تو دهانشون ندارند (اینکه سفر خارجی که تنها هدف و فلسفهش خلاصی موقت از محیطیه که آخوند ساخته رو باید جزء خسارات مالی به حساب آورد، نه یک امتیاز در بهروزی؛ چیزیه که هنوز خیلی مونده ایرانی حتی بش فکر کنه، چه برسه به این که هضمش کنه).
اگه مایلید در مورد شورش بعدی برآوردی داشته باشید باید وضعیت این فقرایی که گردش مالی دارند رو رصد کنید. نه اینکه اداره اماکن چه خواب جدیدی برای اصناف دیده.
20
اگه میشد یه آدم رو از سال ۱۸۰۰ میلادی بیاری به امروز و ببریش تو اتاق سرور و اجازه بدی وارسی کنه، دریافتی که خواهد داشت اینه که اون کابینتهای مشکی یه جور کمد هستند که از چندتا کشو تشکیل شده که مثل ستارهها چشمک میزنند. بعد لمسشون میکنه و میفهمه به راحتی خش نمیفته، و نتیجه میگیره این آدمهای جدید تونستن روغن سیاه خاصی اختراع کنند که از روغنی که خودشون به چوب کمدها میزدند خیلی بهتره و دوام کار رو بیشتر میکنه. البته ممکن بود از صدای فنهای خنککننده هم نتیجه بگیره داخل اون کمدها جنهای دستگیر شده رو نگه میدارن.
وقتی فاصله زمانی زیاد باشه، اونی که عقبتره، اون بخشی از چیزهای جدید رو فهم میکنه که به چیزهای موجود دوران خودش نزدیکه. از کل یک سرور کامپیوتری، با اون بدنه بیرونیش، که هیچ نقشی تو عملکردش و معجزهآسا بود اون عملکرد، نداره، ارتباط برقرار میکنه.
این اختلاف زمانی بین دو تا آدم هم میتونه وجود داشته باشه. بعضیها بدنشون در سال ۲۰۲۵ زیست میکنه، اما متعلق به سال ۱۸۰۰ هستند. چیزهایی که براش هوس و طمع دارند، چیزهاییه که در ۱۸۰۰ براشون هوس و طمع وجود داشت. زن گرفتن و شوهر کردن و بچهدارشدنشون هم همینطور. چیزهایی که سرحالشون میکنه و چیزهایی که دلسردشون میکنه هم همینطور. حتی سوژههایی که سرش با همدیگه دعوا میکنند هم متعلق به اون موقعست.
اینها وقتی با آدمی که متعلق به ۲۰۲۵ است برخورد میکنند، هیچی از چیزی که در سرش میگذره نمیفهمند، و بنابراین با بروزهای بیرونی رفتارش ارتباط برقرار میکنند، و تصور میکنند بشون نزدیکه.
مثل یک سرور که هم میتونه برای حملات سایبری و دزدی اموال مردم استفاده بشه و هم برای کشف داروهای جدید، آدمهای متعلق به زمان اکنون هم میتونند نیات مختلفی داشته باشند. یه سری از نیات میتونه درباره خر کردن آدمهایی باشه که متعلق به ۱۸۰۰ هستند. و اینطور میشه که آدمهای متعلق به ۱۸۰۰ آدمی که متعلق به ۲۰۲۵ است رو میبینند که داره حرفهایی میزنه که به مذاقشون خوش میاد، و فکر میکنند اون هم جزیی از خودشونه. اینطور میشه که مثلا فریب کسی رو میخورن که به هیچ کدوم از استانداردهای یک خانواده مذهبی پایبند نیست، و تمام زندگیش نشون داده که پایبند نیست، اما خودش رو دغدغهمند خانواده کلاسیک! جا میزنه.
اخیرا مد شده که زندگی آنالوگ رو یک تصمیم کبری در جهت سلامت جسم و روان معرفی میکنند. این هم یک مانور ظاهرا مدرنه، برای بازگشت به ۱۸۰۰ با ژانر «قدیم هیچکدوم این چیزهای جدید نبود و خیلی راحتتر بودیم». اما اگه متوجه مسئله اتاق سرور بودند، حتی حرفش رو نمیزدند. اگه متعلق به زمانه خودت، و مجهز به قابلیتهای زمانه خودت نباشی، اونایی که بش متعلقند و بش مجهزند، لختت خواهند کرد، جوری که حتی نفهمی کی و چگونه برات اتفاق افتاد. مهم نیست که به خودت بگی من یک بزغاله نیستم و کاملا باهوشم. اونهایی که مال ۲۰۲۵ هستند بزغاله حسابت خواهند کرد و میدوشندت.
وقتی فاصله زمانی زیاد باشه، اونی که عقبتره، اون بخشی از چیزهای جدید رو فهم میکنه که به چیزهای موجود دوران خودش نزدیکه. از کل یک سرور کامپیوتری، با اون بدنه بیرونیش، که هیچ نقشی تو عملکردش و معجزهآسا بود اون عملکرد، نداره، ارتباط برقرار میکنه.
این اختلاف زمانی بین دو تا آدم هم میتونه وجود داشته باشه. بعضیها بدنشون در سال ۲۰۲۵ زیست میکنه، اما متعلق به سال ۱۸۰۰ هستند. چیزهایی که براش هوس و طمع دارند، چیزهاییه که در ۱۸۰۰ براشون هوس و طمع وجود داشت. زن گرفتن و شوهر کردن و بچهدارشدنشون هم همینطور. چیزهایی که سرحالشون میکنه و چیزهایی که دلسردشون میکنه هم همینطور. حتی سوژههایی که سرش با همدیگه دعوا میکنند هم متعلق به اون موقعست.
اینها وقتی با آدمی که متعلق به ۲۰۲۵ است برخورد میکنند، هیچی از چیزی که در سرش میگذره نمیفهمند، و بنابراین با بروزهای بیرونی رفتارش ارتباط برقرار میکنند، و تصور میکنند بشون نزدیکه.
مثل یک سرور که هم میتونه برای حملات سایبری و دزدی اموال مردم استفاده بشه و هم برای کشف داروهای جدید، آدمهای متعلق به زمان اکنون هم میتونند نیات مختلفی داشته باشند. یه سری از نیات میتونه درباره خر کردن آدمهایی باشه که متعلق به ۱۸۰۰ هستند. و اینطور میشه که آدمهای متعلق به ۱۸۰۰ آدمی که متعلق به ۲۰۲۵ است رو میبینند که داره حرفهایی میزنه که به مذاقشون خوش میاد، و فکر میکنند اون هم جزیی از خودشونه. اینطور میشه که مثلا فریب کسی رو میخورن که به هیچ کدوم از استانداردهای یک خانواده مذهبی پایبند نیست، و تمام زندگیش نشون داده که پایبند نیست، اما خودش رو دغدغهمند خانواده کلاسیک! جا میزنه.
اخیرا مد شده که زندگی آنالوگ رو یک تصمیم کبری در جهت سلامت جسم و روان معرفی میکنند. این هم یک مانور ظاهرا مدرنه، برای بازگشت به ۱۸۰۰ با ژانر «قدیم هیچکدوم این چیزهای جدید نبود و خیلی راحتتر بودیم». اما اگه متوجه مسئله اتاق سرور بودند، حتی حرفش رو نمیزدند. اگه متعلق به زمانه خودت، و مجهز به قابلیتهای زمانه خودت نباشی، اونایی که بش متعلقند و بش مجهزند، لختت خواهند کرد، جوری که حتی نفهمی کی و چگونه برات اتفاق افتاد. مهم نیست که به خودت بگی من یک بزغاله نیستم و کاملا باهوشم. اونهایی که مال ۲۰۲۵ هستند بزغاله حسابت خواهند کرد و میدوشندت.
23
این نمودار که وال استریت ژورنال منتشر کرده توجه خیلیها رو به خودش جلب کرده. وقتی مردم آمریکا بابت تعطیلیهای کرونا از دولت کمکهای نقدی گرفتند، پس اندازشون داشت با همون شیبی بالا میرفت که پسانداز پولدارها داشت بالا میرفت، اما وقتی اثرات تورمی اون کمکهای نقدی ظاهر شد، پسانداز و توان خرید مردم سقوط کرد، در حالی که پولدارها شاهد ادامه رشد ثروتشون بودند. چون مردم عادی پولشون رو صرف کالاهای مصرفی میکنند، اما پولدارها خونه و زمین و سهام میخرند که قیمت همهشون بالا رفته.
ممکنه گفته بشه «تا بوده همین بوده» چون ثروتمندان در همیشهی تاریخ از طریق ارزش املاک فاصلهشون رو با بقیه مردم زیاد میکردهاند. اما این فاصله نجومی هیچوقت در تاریخ وجود نداشته. بازار سهام و املاک، داره مثل کازینویی عمل میکنه که ده درصد جامعه رو سوپربرخوردار، و مابقی جامعه رو به بازنده تبدیل میکنه.
ممکنه گفته بشه «تا بوده همین بوده» چون ثروتمندان در همیشهی تاریخ از طریق ارزش املاک فاصلهشون رو با بقیه مردم زیاد میکردهاند. اما این فاصله نجومی هیچوقت در تاریخ وجود نداشته. بازار سهام و املاک، داره مثل کازینویی عمل میکنه که ده درصد جامعه رو سوپربرخوردار، و مابقی جامعه رو به بازنده تبدیل میکنه.
13
Anarchonomy
تعدادی سوال تکراری وجود دارند که زیاد پرسیده میشن و جوابم به همهشون نه است. همه رو اینجا جمع میکنم چون حوصله هزاربار تایپ کردن نه رو ندارم. کمکهای تسلیحاتی به اوکراین ادامه پیدا میکنه؟ نه. اوکراین میتونه مناطق اشغالی رو پس بگیره و به مرزهای قبلی خودش…
غیر از پست دو سال پیشم درباره جوابهایی که همگی «نه» هستند، خوانندگان قدیمیتر کانال یادشونه که میگفتم رابطه غرب و روسیه از قبل هم بهتر خواهد شد.
کیست که قدر این بچه را بداند.
کیست که قدر این بچه را بداند.
27
یه سری خلوضع در بین جمهوریخواهان آمریکا هستند که الان به واسطه ترامپ پستهای مهمی در دولت گرفتن، و تو اینها دو چیز مشترکه: عشق به روسیه و عشق به اسراییل. اینها قضیه شون جداست از اونایی که سالهاست اهل سیاستند و باسواد و باتجربه هستند و عاشق روسیه و اسراییل هم هستند.
برای بعضیها این یکم مبهمه که دلیلش چیه.
دلیلش خیلی سادهست، و اگه بدونید دلیلش چیه متوجه میشید که مختص صرفا این خلوضعها نیست، و شامل خیلی از عوام میشه، و همینطور بخشی از دموکراتها.
دلیلش تصویریه که ازین دو کشور دارند، نه واقعیت این دو کشور. تصویری که از روسیه دارند یک بهشت مسیحی-سفیدپوستیه، یعنی زنها خوشگلند ولی کتکزدنشون مجازه، هیچ کلهسیاهی تو خیابون وجود نداره، لیبرالبازی هم در کار نیست. تصویری که از اسراییل دارند هم اینه که یه تونی استارکه که جلوی زامبیهای مسلمان رو سد کرده تا به غرب حمله نکنند.
هر دو تصویر یک فانتزی و کاملا دور از واقعیتند. اما فعلا مهم نیست. چون کلا خیلی از اتفاقات دنیا بر مبنای قصهها و تصویرها رخ میده.
برای بعضیها این یکم مبهمه که دلیلش چیه.
دلیلش خیلی سادهست، و اگه بدونید دلیلش چیه متوجه میشید که مختص صرفا این خلوضعها نیست، و شامل خیلی از عوام میشه، و همینطور بخشی از دموکراتها.
دلیلش تصویریه که ازین دو کشور دارند، نه واقعیت این دو کشور. تصویری که از روسیه دارند یک بهشت مسیحی-سفیدپوستیه، یعنی زنها خوشگلند ولی کتکزدنشون مجازه، هیچ کلهسیاهی تو خیابون وجود نداره، لیبرالبازی هم در کار نیست. تصویری که از اسراییل دارند هم اینه که یه تونی استارکه که جلوی زامبیهای مسلمان رو سد کرده تا به غرب حمله نکنند.
هر دو تصویر یک فانتزی و کاملا دور از واقعیتند. اما فعلا مهم نیست. چون کلا خیلی از اتفاقات دنیا بر مبنای قصهها و تصویرها رخ میده.
22
دختره برزیلیه یهو اومد استوری گذاشت که بابام فوت کرد و خیلی بابای خوبی بود و قهرمانم بود. در کمتر از بیست و چهار ساعت پست بعدی رو گذاشت که طبق روال صفحهش تبلیغ یه ماده آرایشی بود، که طبق توقع شرکت باید با خنده و بامزهبازی اجراش میکرد. اومدن نوشتن مگه تو بابای قهرمانت نمرده بود؟
این نگاه قضاوتگر مشمئزکننده بسیار رایج شده. البته اصل قضاوت، ناگزیره. وقتی یکی خودش رو در معرض دید میلیونها نفر قرار میده، باید توقع هر بازخوردی رو داشته باشه. به اشتراکگذاری قسمتهای خصوصی زندگی هم به شدت قضاوتپذیره. چون عقل سلیم ردش میکنه. اما اینکه بخوابی رو تخت و از زیر پتو از اینکه یه دختر بیزینس خودش رو به خاطر باباش فقط یک روز تعطیل میکنه، و نه بیشتر، ایراد بگیری، نشانه کیفیت تربیت توعه، نه کیفیت تربیت اون. مسئله این نیست که اگه من هم پدر بودم ترجیح میدادم دخترم تا وقتی جوونه پول دربیاره تا به خاطر لنگ پول بودن تو تله پسری که تنها مزیتش پول درآوردنه نیفته، نیست. که واضحه چنین ترجیحی چقدر منطقیه. بلکه مسئله اینه که همواره اونی که داره فعالیت میکنه، به اونی که داره فعالیت نمیکنه، برتری اخلاقی داره. مگر اینکه فعالیتش یک کار غیراخلاقی باشه که بحثش جداست. این برتری اخلاقی یعنی در موقعیتی که تو روی تختت دراز کشیدی، و اون دراز نکشیده و داره یه چیزی به زندگیش اضافه میکنه، حتی اگه به نظرت زحمت زیادی لازم نداره، اونه که آدم بهتریه.
این نگاه قضاوتگر مشمئزکننده بسیار رایج شده. البته اصل قضاوت، ناگزیره. وقتی یکی خودش رو در معرض دید میلیونها نفر قرار میده، باید توقع هر بازخوردی رو داشته باشه. به اشتراکگذاری قسمتهای خصوصی زندگی هم به شدت قضاوتپذیره. چون عقل سلیم ردش میکنه. اما اینکه بخوابی رو تخت و از زیر پتو از اینکه یه دختر بیزینس خودش رو به خاطر باباش فقط یک روز تعطیل میکنه، و نه بیشتر، ایراد بگیری، نشانه کیفیت تربیت توعه، نه کیفیت تربیت اون. مسئله این نیست که اگه من هم پدر بودم ترجیح میدادم دخترم تا وقتی جوونه پول دربیاره تا به خاطر لنگ پول بودن تو تله پسری که تنها مزیتش پول درآوردنه نیفته، نیست. که واضحه چنین ترجیحی چقدر منطقیه. بلکه مسئله اینه که همواره اونی که داره فعالیت میکنه، به اونی که داره فعالیت نمیکنه، برتری اخلاقی داره. مگر اینکه فعالیتش یک کار غیراخلاقی باشه که بحثش جداست. این برتری اخلاقی یعنی در موقعیتی که تو روی تختت دراز کشیدی، و اون دراز نکشیده و داره یه چیزی به زندگیش اضافه میکنه، حتی اگه به نظرت زحمت زیادی لازم نداره، اونه که آدم بهتریه.
36
مردم هم فراموشی خودشون رو جدی نمیگیرند هم فراموشی جامعه رو. درسته آلزایمر برای همه ترسناکه، ولی سهم کمی از هراس رو تشکیل میده. خیلی بیشتر پیش میاد که اونی که داره فکرهای مأیوسکننده درباره آینده خودش میکنه، به شکستن لگن یا یه تومور در مغز یا عمل بایپس، فکر کنه؛ تا اینکه دیگه هیچ چیز یادش نیاد. درسته که میدونند که حتی یادت نیاد توالت خونه کجاست ترسناکه، اما به اینکه یه روز ندونند توالت خونه کجاست فکر نمیکنند. به این فکر میکنند که با ویلچر چجوری میشه تا توالت رفت و برگشت. عین همین به حاشیه سپردن این وحشت رو در مورد فراموشی جامعه دارند، و مثلا اصلا در نظر نمیگیرند که مردم یه چیزهایی رو یادشون بره. مخصوصا اون چیزهایی که فعلا خیلی بش میپردازند. ولی زیاد پیش میاد، و لازم نیست هفتاد سال بگذره. گاهی مردم به کسی که هشت سال پیش بش فحش میدادند، رأی میدن. نه لزوما برای اینکه فهمیده باشن چه خدابیامرزی بوده. بلکه فقط ازین جهت که یادشون رفته چه لعنتاللهی بود.
علت این فراموشی جمعی، درست همون علت فکر نکردن به آلزایمره. ذهن آدم میدونه از پس زیاد فکر کردن به این موضوع دهشتناک برنمیاد. پس میذاردش کنار. ممکنه این انگ رو به خودت بزنی که «من مرض دارم و به این چیزها زیاد فکر میکنم»، اما دیفالت ذهنت اینه که چنین مرضی نداره. جامعه هم تاب فکر کردن مدام به چیزهایی که اذیتش کرده رو نداره، که بعد بخواد یادش بمونه. مردم به صورت جنرال کینهای نیستند، اما دلیل اینکه نیستند این نیست که مهربان و خوشقلبند. دلیلش اینه که ظرفیت روانی برای کینهای بودن رو ندارند. چون اگه بخوان همهچی یادشون بمونه، لازمه یه طومار دستشون باشه و اسم آدم بدها رو توش بنویسند. برای همین وقتی با امثال من، که سالهاست تِرک آدم بدها و عوضیها و شارلاتانهای دنیای سیاست رو داریم، برخورد میکنند؛ به نظرشون میاد زیادی سخت می گیریم یا خیلی از نفرت انباشته شدهایم! در حالی که صرفا مجهز به این قابلیت سادهایم که میدونیم کدوم خری چه خری بوده.
و همین باید باعث بشه آدم نسبت به گذشتگان کمی تواضع نشون بده. ظاهر اینکه در کتاب مقدس اومده که اگه گناهی که قوم فلان کردند رو بکنی بعدا تو دوزخ مس مذاب میریزن تو دهنت، مضحکه. اما همینکه یه چارچوب درست کردند که از طریقش به نسلهای بعدشون هشدار بدن، برای این بوده که عقلشون میرسیده که کاملا محتمله که فراموش کنند. یه چیزی دیده بودند و ازش ترسیده بودند. اینکه برداشتشون از چیزی که دیده بودند برای ما مضحکه، اهمیت نداره. مهم اینه که میفهمیدند که نباید گذاشت فراموش بشه که چی دیدن. ما اینکار رو کردیم برای آیندگان؟ داریم میکنیم؟
علت این فراموشی جمعی، درست همون علت فکر نکردن به آلزایمره. ذهن آدم میدونه از پس زیاد فکر کردن به این موضوع دهشتناک برنمیاد. پس میذاردش کنار. ممکنه این انگ رو به خودت بزنی که «من مرض دارم و به این چیزها زیاد فکر میکنم»، اما دیفالت ذهنت اینه که چنین مرضی نداره. جامعه هم تاب فکر کردن مدام به چیزهایی که اذیتش کرده رو نداره، که بعد بخواد یادش بمونه. مردم به صورت جنرال کینهای نیستند، اما دلیل اینکه نیستند این نیست که مهربان و خوشقلبند. دلیلش اینه که ظرفیت روانی برای کینهای بودن رو ندارند. چون اگه بخوان همهچی یادشون بمونه، لازمه یه طومار دستشون باشه و اسم آدم بدها رو توش بنویسند. برای همین وقتی با امثال من، که سالهاست تِرک آدم بدها و عوضیها و شارلاتانهای دنیای سیاست رو داریم، برخورد میکنند؛ به نظرشون میاد زیادی سخت می گیریم یا خیلی از نفرت انباشته شدهایم! در حالی که صرفا مجهز به این قابلیت سادهایم که میدونیم کدوم خری چه خری بوده.
و همین باید باعث بشه آدم نسبت به گذشتگان کمی تواضع نشون بده. ظاهر اینکه در کتاب مقدس اومده که اگه گناهی که قوم فلان کردند رو بکنی بعدا تو دوزخ مس مذاب میریزن تو دهنت، مضحکه. اما همینکه یه چارچوب درست کردند که از طریقش به نسلهای بعدشون هشدار بدن، برای این بوده که عقلشون میرسیده که کاملا محتمله که فراموش کنند. یه چیزی دیده بودند و ازش ترسیده بودند. اینکه برداشتشون از چیزی که دیده بودند برای ما مضحکه، اهمیت نداره. مهم اینه که میفهمیدند که نباید گذاشت فراموش بشه که چی دیدن. ما اینکار رو کردیم برای آیندگان؟ داریم میکنیم؟
19
آمریکا اینجوری بود که به روسیه گفت «بابا شما خیلی مَردید در برابر اروپای پیر و چروک، بعد از ما مجهزترین ارتش دنیا رو دارید، نفت و گاز هم که دارید، برید جلو خودی نشون بدید، حیف نیست دوباره امپراتوری نباشید؟»، و وقتی که روسها افتادن تو مسیرش، و دیگه روسیه برای هرکی که برای خودش ارزشی قائله قابل زندگی کردن نبود، گفتن «عه، بد شده اتمفسر کشورتون؟ ۵ میلیون دلار بدید بیایید آمریکا زندگی کنید».
همونطور که به پدر و مادر ما ایرانیها گفتن «هیچ حواستون هست تو کل جهانسوم چه حرکت خفنی زدید علیه امپرایالیسم؟ اولین باره مردم یه کشور ریختن بیرون میگن مادیات نمیخوایم، سیستم معنوی میخوایم! میدونید این یعنی چی؟ کل معادلات رو بهم ریختید. برید جلو یه الگو بشید برای ملتهای استعمار شده، نفت و گاز هم که دارید. حیف نیست دوباره مثل تمام تاریختون بازیگر جهانی نباشید؟». و وقتی که ایرانیها افتادن تو مسیرش، و ایران دیگه برای هرکس که نگران خودش و خانوادهش بود قابل سکونت نبود، گفتن «عه آخوند همهچیز رو بنبست کرده؟ بیایید ملک بخرید اینجا اقامت بگیرید، یا اگه زیاد پول ندارید بچهتون رو بذارید زیر منگنه تا کرم درس و کتاب بشه و تو تخصص خودش نخبه که شد بفرستیدش اینجا تا ما کمبود نیروی کار ماهرمون رو جبران کنیم».
درست خلاف چیزی که همیشه ناسیونالیستها و وطنپرستها میگن، خودحقیربینی لزوما یک رویکرد منفی نیست، بلکه میتونه نجاتدهنده باشه. گاهی باید دقیقا به خودت بگی «من حقیر و بیهمهچیزم» تا توی چاه نیفتی.
همونطور که به پدر و مادر ما ایرانیها گفتن «هیچ حواستون هست تو کل جهانسوم چه حرکت خفنی زدید علیه امپرایالیسم؟ اولین باره مردم یه کشور ریختن بیرون میگن مادیات نمیخوایم، سیستم معنوی میخوایم! میدونید این یعنی چی؟ کل معادلات رو بهم ریختید. برید جلو یه الگو بشید برای ملتهای استعمار شده، نفت و گاز هم که دارید. حیف نیست دوباره مثل تمام تاریختون بازیگر جهانی نباشید؟». و وقتی که ایرانیها افتادن تو مسیرش، و ایران دیگه برای هرکس که نگران خودش و خانوادهش بود قابل سکونت نبود، گفتن «عه آخوند همهچیز رو بنبست کرده؟ بیایید ملک بخرید اینجا اقامت بگیرید، یا اگه زیاد پول ندارید بچهتون رو بذارید زیر منگنه تا کرم درس و کتاب بشه و تو تخصص خودش نخبه که شد بفرستیدش اینجا تا ما کمبود نیروی کار ماهرمون رو جبران کنیم».
درست خلاف چیزی که همیشه ناسیونالیستها و وطنپرستها میگن، خودحقیربینی لزوما یک رویکرد منفی نیست، بلکه میتونه نجاتدهنده باشه. گاهی باید دقیقا به خودت بگی «من حقیر و بیهمهچیزم» تا توی چاه نیفتی.
29