سه سال پیش به زبانهای مختلف، و با واسطههای مختلف، به امثال کنستانتین میگفتیم خودتون رو با این واژه «رئالپولیتیک» خر نکنید. این یه تلهست که ماکیاولیسم خلافکارانه رو برای آدمهای منطقی «ناگزیر» جلوه بدن.
اما گوش نکردند، و حالا که آش انقدر شور شده که مجبورند به مهملات پاسخ بدن، توسط خلافکارها سرزنش میشن که «اعتبارتون رو از دست دادید».
همچنان معتقدم بیشتر معضلات غربیها به سادهدلی و فرهنگ «لابد همه مثل من و خانوادهم آدمهای سالمی هستند» مربوط میشه.
اما گوش نکردند، و حالا که آش انقدر شور شده که مجبورند به مهملات پاسخ بدن، توسط خلافکارها سرزنش میشن که «اعتبارتون رو از دست دادید».
همچنان معتقدم بیشتر معضلات غربیها به سادهدلی و فرهنگ «لابد همه مثل من و خانوادهم آدمهای سالمی هستند» مربوط میشه.
12
دموکراتها میگن «خیلی خجالتآوره که دولت ما مثل گنگهای مافیایی عمل میکنه که میفرستادن شیشه مغازهها رو بشکنن بعد میرفتن به مغازهدار میگفتن اگه میخوای شیشهت نشکنه به ما باج بده، از روسیه حمایت میکنه بعد به اوکراین میگه اگه میخوای نذاریم روسیه نابودت کنه باید فلزات معدنی گرانبهات رو بدی به ما».
تکلیفشون معلوم نیست. یکبار میگن نازیها در کشور ما به قدرت رسیدهاند، یکبار میگن دولت ما یک دولت استعماری شده و علنا دنبال غارت کشورهاست! بالاخره آمریکا به ۱۹۳۵ برگشته یا به ۱۸۳۵؟ اختلاف شرایط این دو سال زمین تا آسمونه.
دموکراتها با خودشون و ما صادق نیستند. تو این حرفشون دو فرض وجود داره. فرض اول اینه که قبلا کسی از روسیه حمایت نمیکرد و یهو اینجوری شده. مگه اوباما و مرکل نبودند که حتی بعد از تجاوز ۲۰۱۴ به اوکراین با پوتین بگو بخند داشتند؟ مگه بایدن نبود که قطرهچکانی سلاح فرستاد و همونی که فرستاد رو اجازه نداد برای زدن خاک روسیه استفاده کنند؟ اگه هرچیزی که اوکراین میخواست رو بش میدادند و میذاشتن خودش تصمیم بگیره کجا رو بزنه، پوتین خیلی وقت پیش به غلط کردم افتاده بود. در فربه کردن پوتین و جری کردنش همه دولتهای آمریکایی و اروپایی نقش داشتهاند و هیچ نوعی از قصهبافی نمیتونه این حقیقت رو پاک کنه. فرض دوم اینه که اگه دولت دیگهای در آمریکا حاکم بود، پولی که خرج اوکراین کرده بود رو پس نمیگرفت! مگه بوده حالتی که پس نگرفته باشند؟ کلا دو حالت بیشتر وجود نداره. یا اونی که به آمریکا بدهکاره تا قرون آخرش رو میپردازه، یا قطع ارتباط میکنه و بنا رو بر دشمنی میذاره، که هزینه اون کارها از بدهیای که داشت بیشتر خواهد شد. اگه قراره بهرحال بدهیت رو پس بدی، چه فرقی داره یه لات جمهوریخواه وصولش کنه یا یه دموکرات که با پنبه سر میبره؟
اما دموکراتها در سطح کلانتری با ما صادق نیستند. مگه ماهیت مافیاگونه سیاستخارجی آمریکا، که شامل گاوبندی با اشغالگر و نادیده گرفتن مردم کشور ضعیفه، این هفته ایجاد شده؟ شاید اوکراینی همین هفته باش آشنا شده باشند، اما ما ایرانیها پنجاه ساله که باش طرفیم. و اگه ۲۸ مرداد هم در نظر بگیریم، خیلی وقته که ما ایرانیها رو آدم حساب نمیکنند و خودشون میبرند و میدوزند (این جدا از واقعیت خریتهای جامعه ماست). اما لازم نیست کل تاریخ معاصر رو شخم بزنیم، سیاست خارجی آمریکاییها در همین دو سه دهه اخیر هم پدر ما رو درآورده. وقتی به جمهوری اسلامی میرسه، هر کاری کردهاند جز کاری که آسیب مهلک بش وارد کنه (و در مواردی میخواستن بشون سلاح هم بفروشند که با بدشانسی لو رفت). صدها میلیون دلار خرج اپوزیسیون فیک و وقتتلفکن کردند، از میرزا بنویسهای اینترنتی تا مجاهدین خلق که همون بسیجیهای بدون چفیه هستند، تا بمون بگن خشونت راه حل نیست، شما باید سرانه مطالعه رو بالا ببرید، باید نافرمانی مدنی بکنید، باید ژورنالیسم یاد بگیرید! اما همزمان به فلسطینی پول دادند و بش گفتند فرمول تو باید «هیهات منالذله!» باشه. تا جایی که امروز فیلمبردار بیبیسی در غزه هم یک جهادی عضو حماس دراومده. تمام اینهایی که در فلسطین یک دستشون کلاشینکفه و یک دستشون دوربین، مستقیم یا غیرمستقیم توسط آمریکا و متحدانش خورانده شدهاند (خود اینکه قطر، اسپانسر واضح تروریسم، متحد آمریکاست، شاهد کافی برای مافیاگونه بودن سیاستخارجی آمریکا نیست؟). همزمان به اسراییل گفتن برای مقابله با این وحشیها که خودمون چاق و گستاخشون کردیم بمب فلان و بهمان لازم داری، ولی باید کار ایکس و ایگرگ رو انجام بدی تا بت تحویل بدیم! بدترین محلههای شهرهای ایتالیا هم این وضعیت از اذیت کردن و باجگیری رو ندیدهاند.
موضوع درستی و غلطی سیاستها نیست. موضوع متفاوت جلوه دادن وضعیته. برای من ناظر خاورمیانهای، یک استکان هم جابجا نشده تا الان (بگذریم که در سیاست داخلیشون هم، که به ما مربوط نیست، استکان زیادی جابجا نشده. پنجاه سال پیش دولت آمریکا سه و نیم میلیون کارمند داشت، الان یک و نیم میلیون نفره. هر دولتی اومده یه تعداد زیادی رو قیچی کرده. اما این ده هزارنفر رو میخواد بازخرید کنه سیرک و آتشبازی راه انداخته). ما چنان بیاهمیتیم که حتی اینکه چیزی رو از خیلی وقت پیش تا الان تجربه کردهایم رو انکار میکنند. انکار تجربه انسانی، انکار خود انسانهاست. دارند خود ما رو انکار میکنند.
تکلیفشون معلوم نیست. یکبار میگن نازیها در کشور ما به قدرت رسیدهاند، یکبار میگن دولت ما یک دولت استعماری شده و علنا دنبال غارت کشورهاست! بالاخره آمریکا به ۱۹۳۵ برگشته یا به ۱۸۳۵؟ اختلاف شرایط این دو سال زمین تا آسمونه.
دموکراتها با خودشون و ما صادق نیستند. تو این حرفشون دو فرض وجود داره. فرض اول اینه که قبلا کسی از روسیه حمایت نمیکرد و یهو اینجوری شده. مگه اوباما و مرکل نبودند که حتی بعد از تجاوز ۲۰۱۴ به اوکراین با پوتین بگو بخند داشتند؟ مگه بایدن نبود که قطرهچکانی سلاح فرستاد و همونی که فرستاد رو اجازه نداد برای زدن خاک روسیه استفاده کنند؟ اگه هرچیزی که اوکراین میخواست رو بش میدادند و میذاشتن خودش تصمیم بگیره کجا رو بزنه، پوتین خیلی وقت پیش به غلط کردم افتاده بود. در فربه کردن پوتین و جری کردنش همه دولتهای آمریکایی و اروپایی نقش داشتهاند و هیچ نوعی از قصهبافی نمیتونه این حقیقت رو پاک کنه. فرض دوم اینه که اگه دولت دیگهای در آمریکا حاکم بود، پولی که خرج اوکراین کرده بود رو پس نمیگرفت! مگه بوده حالتی که پس نگرفته باشند؟ کلا دو حالت بیشتر وجود نداره. یا اونی که به آمریکا بدهکاره تا قرون آخرش رو میپردازه، یا قطع ارتباط میکنه و بنا رو بر دشمنی میذاره، که هزینه اون کارها از بدهیای که داشت بیشتر خواهد شد. اگه قراره بهرحال بدهیت رو پس بدی، چه فرقی داره یه لات جمهوریخواه وصولش کنه یا یه دموکرات که با پنبه سر میبره؟
اما دموکراتها در سطح کلانتری با ما صادق نیستند. مگه ماهیت مافیاگونه سیاستخارجی آمریکا، که شامل گاوبندی با اشغالگر و نادیده گرفتن مردم کشور ضعیفه، این هفته ایجاد شده؟ شاید اوکراینی همین هفته باش آشنا شده باشند، اما ما ایرانیها پنجاه ساله که باش طرفیم. و اگه ۲۸ مرداد هم در نظر بگیریم، خیلی وقته که ما ایرانیها رو آدم حساب نمیکنند و خودشون میبرند و میدوزند (این جدا از واقعیت خریتهای جامعه ماست). اما لازم نیست کل تاریخ معاصر رو شخم بزنیم، سیاست خارجی آمریکاییها در همین دو سه دهه اخیر هم پدر ما رو درآورده. وقتی به جمهوری اسلامی میرسه، هر کاری کردهاند جز کاری که آسیب مهلک بش وارد کنه (و در مواردی میخواستن بشون سلاح هم بفروشند که با بدشانسی لو رفت). صدها میلیون دلار خرج اپوزیسیون فیک و وقتتلفکن کردند، از میرزا بنویسهای اینترنتی تا مجاهدین خلق که همون بسیجیهای بدون چفیه هستند، تا بمون بگن خشونت راه حل نیست، شما باید سرانه مطالعه رو بالا ببرید، باید نافرمانی مدنی بکنید، باید ژورنالیسم یاد بگیرید! اما همزمان به فلسطینی پول دادند و بش گفتند فرمول تو باید «هیهات منالذله!» باشه. تا جایی که امروز فیلمبردار بیبیسی در غزه هم یک جهادی عضو حماس دراومده. تمام اینهایی که در فلسطین یک دستشون کلاشینکفه و یک دستشون دوربین، مستقیم یا غیرمستقیم توسط آمریکا و متحدانش خورانده شدهاند (خود اینکه قطر، اسپانسر واضح تروریسم، متحد آمریکاست، شاهد کافی برای مافیاگونه بودن سیاستخارجی آمریکا نیست؟). همزمان به اسراییل گفتن برای مقابله با این وحشیها که خودمون چاق و گستاخشون کردیم بمب فلان و بهمان لازم داری، ولی باید کار ایکس و ایگرگ رو انجام بدی تا بت تحویل بدیم! بدترین محلههای شهرهای ایتالیا هم این وضعیت از اذیت کردن و باجگیری رو ندیدهاند.
موضوع درستی و غلطی سیاستها نیست. موضوع متفاوت جلوه دادن وضعیته. برای من ناظر خاورمیانهای، یک استکان هم جابجا نشده تا الان (بگذریم که در سیاست داخلیشون هم، که به ما مربوط نیست، استکان زیادی جابجا نشده. پنجاه سال پیش دولت آمریکا سه و نیم میلیون کارمند داشت، الان یک و نیم میلیون نفره. هر دولتی اومده یه تعداد زیادی رو قیچی کرده. اما این ده هزارنفر رو میخواد بازخرید کنه سیرک و آتشبازی راه انداخته). ما چنان بیاهمیتیم که حتی اینکه چیزی رو از خیلی وقت پیش تا الان تجربه کردهایم رو انکار میکنند. انکار تجربه انسانی، انکار خود انسانهاست. دارند خود ما رو انکار میکنند.
69
مشکل این معیارسازیها این نیست که ایدهآلگرایانه هستند. زنی که تتو نداشته باشه، فمنیست نباشه، بچهدوست باشه، مذهبی باشه، اهل پسربازی نباشه و غیره، کم نیست.
مشکل این معیارسازیها اینه که اون مسیحیان حزباللهی که این معیارها رو میسازند معمولا به زنشون خیانت میکنند، و اون دختری که به زنشون ترجیح میدن درست نقطه مقابل این معیارهاست. پیش نمیاد زنی ببینه شوهرش رفته یه دوستدختر مومنتر پیدا کرده.
مشکل این معیارسازیها اینه که اون مسیحیان حزباللهی که این معیارها رو میسازند معمولا به زنشون خیانت میکنند، و اون دختری که به زنشون ترجیح میدن درست نقطه مقابل این معیارهاست. پیش نمیاد زنی ببینه شوهرش رفته یه دوستدختر مومنتر پیدا کرده.
13
جوری میگن آمریکا به اوکراین خیانت کرد که انگار همه راهحلها قفل شده. اگه آمریکا به اوکراین خیانت کرد، شما اروپاییها همین هفته صدهزار نفر سرباز بفرستید به جبهه، اجازه بدید موشکهای کروز ساخت آلمان رو به هرجای خاک روسیه که خواست بزنه، وضعیت اضطراری در صنعت اعلام و تولید گلوله توپ رو چند برابر کنید، و تمام داراییهای بلوکه شده روسیه رو بدید به دولت اوکراین. آمریکا هیچجوری نمیتونه مانع این اقدامات بشه. اما انجام نمیدید. سه ساله که انجام ندادید. همونجور که وقتی خون فریدون فرخزاد رو در خاک شما ریختند، هیچکاری نکردید و گذاشتید حکومت آخوندهای شرور به جایی برسه که امروز رسیده. ما ایرانیها دلایل زیادی داریم که غر زدنهای شما رو جدی نگیریم.
83
Anarchonomy
جوری میگن آمریکا به اوکراین خیانت کرد که انگار همه راهحلها قفل شده. اگه آمریکا به اوکراین خیانت کرد، شما اروپاییها همین هفته صدهزار نفر سرباز بفرستید به جبهه، اجازه بدید موشکهای کروز ساخت آلمان رو به هرجای خاک روسیه که خواست بزنه، وضعیت اضطراری در صنعت…
وقتی به اوکراین حمله کردن بهانهشون نجات استانهای شرقی روسزبان تجزیهطلبش بود. اما کنتراست بین اون استانهای روسزبان با بقیه استانهای اوکراین در انتخابات به اندازه کنتراست شرق و غرب آلمان در انتخابات نبود. تو اوکراین اینجوری نبود که بیست درصد جمعیت، در سی درصد مساحت، به نازیها رأی بدن.
حالا دونتسک به کنار، حتی در خمینیشهر هم آخوند بیست درصد رأی نمیاره اگه انتخابات شفاف و آزاد برگزار بشه.
حالا دونتسک به کنار، حتی در خمینیشهر هم آخوند بیست درصد رأی نمیاره اگه انتخابات شفاف و آزاد برگزار بشه.
14
عجیبه که کسی درباره این صحبت نمیکنه که هنوز زنان ایرانی با گردنبندی که برای دیگران قابل دیدنه از خانه خارج میشن. تا کی قراره با «بهرحال مالباخته مقصر نیست و دزد مجرم است و بهرحال همه اینها تقصیر حکومته» این پدیده عجیب که بسیاری از مردم جان خودشون رو به خاطر یک عادت بیمعنی به خطر میاندازند، نادیده گرفت؟
پرداختن به این موضوع ازین جهت اهمیت داره که به شاخههای دیگهای متصله. از جمله همه موارد دیگهای که در اون رتوریک به یک هدف تبدیل شده. اینکه بگیم حکومت مقصر است، با اینکه یک حقیقته، هدف نیست. این یک وسیلهست برای اینکه آدرس غلط داده نشه، برای اینکه تبلیغات حکومتی به کاهدون بخوره، برای اینکه دروغبافیها جواب نده، برای اینکه از اصل قضیه انحراف ایجاد نشه. اگه این موارد حاصل شد، به کارکرد خودش رسیده و تمامه. نمونهای ازین در صدر اسلام هم وجود داشت و وقتی مسلمانان اولیه شکنجه میشدند تا شهادتینی که گفته بودند رو انکار کنند، حتی تحت فشار هم اینکار رو نمیکردند، تا جایی که پیامبر ناچار شد بگه مهم نیست بابا، هدف گفتن اون جملات نیست. صحت تاریخی این روایات اهمیتی نداره، مهم اینه که حتی اون زمان هم چنین کجفهمی وجود داشته که مجبور شدهاند مکتوبش کنند تا به آیندگان بگن که ما درگیر چنین جماعتی بودیم.
فهمیدن اینکه «بله، تقصیر حکومت است، اما تو هم باید مواظب خودت باشی» برای بیسوادترین افراد هم سخت نیست. اما مشکل در این نیست که این منطق رو نمیفهمند. مشکل در اینه که رتوریک ضدحکومتی، روی منطق سایه انداخته. (همونطور که رتوریک حکومتی روی منطق سایه انداخته و باعث شد به تحقیر شدن در جنگ بگن پیروزی!). یعنی منطق بیسیک سرجاش هست، اما تمرکز روی خود اینکه همهچیز تقصیر حکومت است انقدر قوی و نافذ شده که جای تنفس برای اون منطق باقی نگذاشته.
این مسئله تراژیکتر میشه اگه ببینی مردم متوجه نیستند که اتفاقا وقتی همهچیز تقصیر حکومت است باید بیشتر مواظب خودت باشی، چون بدتر شدن زندگیت فقط در راستای اهداف یک حکومت تماما مقصره.
پرداختن به این موضوع ازین جهت اهمیت داره که به شاخههای دیگهای متصله. از جمله همه موارد دیگهای که در اون رتوریک به یک هدف تبدیل شده. اینکه بگیم حکومت مقصر است، با اینکه یک حقیقته، هدف نیست. این یک وسیلهست برای اینکه آدرس غلط داده نشه، برای اینکه تبلیغات حکومتی به کاهدون بخوره، برای اینکه دروغبافیها جواب نده، برای اینکه از اصل قضیه انحراف ایجاد نشه. اگه این موارد حاصل شد، به کارکرد خودش رسیده و تمامه. نمونهای ازین در صدر اسلام هم وجود داشت و وقتی مسلمانان اولیه شکنجه میشدند تا شهادتینی که گفته بودند رو انکار کنند، حتی تحت فشار هم اینکار رو نمیکردند، تا جایی که پیامبر ناچار شد بگه مهم نیست بابا، هدف گفتن اون جملات نیست. صحت تاریخی این روایات اهمیتی نداره، مهم اینه که حتی اون زمان هم چنین کجفهمی وجود داشته که مجبور شدهاند مکتوبش کنند تا به آیندگان بگن که ما درگیر چنین جماعتی بودیم.
فهمیدن اینکه «بله، تقصیر حکومت است، اما تو هم باید مواظب خودت باشی» برای بیسوادترین افراد هم سخت نیست. اما مشکل در این نیست که این منطق رو نمیفهمند. مشکل در اینه که رتوریک ضدحکومتی، روی منطق سایه انداخته. (همونطور که رتوریک حکومتی روی منطق سایه انداخته و باعث شد به تحقیر شدن در جنگ بگن پیروزی!). یعنی منطق بیسیک سرجاش هست، اما تمرکز روی خود اینکه همهچیز تقصیر حکومت است انقدر قوی و نافذ شده که جای تنفس برای اون منطق باقی نگذاشته.
این مسئله تراژیکتر میشه اگه ببینی مردم متوجه نیستند که اتفاقا وقتی همهچیز تقصیر حکومت است باید بیشتر مواظب خودت باشی، چون بدتر شدن زندگیت فقط در راستای اهداف یک حکومت تماما مقصره.
22
در غرب تگزاس سرخک شیوع پیدا کرده، چیزی که حتی کشورهای بدبخت هم خیلی وقته که دیگه نگرانش نیستند، چون عدهای آمریکایی تصمیم گرفتند بچهشون رو واکسینه نکنند، چون اعتقاد پیدا کردهاند که واکسن ضرر داره! که خود این به تنهایی ثابت میکنه فرقی نداره یک کشور غرق در پول و امکانات باشه یا نباشه، آدم جاهل در ایدهآلترین محیط هم پرورش پیدا خواهد کرد.
گهگاه که دوستان و دنبالکنندگان کانال مهاجرت کرده و ساکن یک کشور دیگه میشن، اولین پیامی که میدن با این مضمونه که «پسر اینها چقدر خرافاتیاند، تو خبر داشتی؟ من که شوکهام». فرقی نداره ارمنستان باشه یا ایتالیا، چین باشه یا ایرلند. و باید یادشون بندازم که «چرا شوکهای؟ مگه ندیدی همه دنیا به چینیها گفتند انقدر کوسه نکشید، بالهش قوای جنسی رو تقویت نمیکنه» و گوش نمیکنند؟ همهجا همین بساطه. حالا این رو برای مثال بهشون میگم، ولی در همین مثال هم خلاصهای از منطقستیزی عوام دیده میشه. اون ضعف در سکس که نگرانشند، بیشتر به خاطر ضعف عضلات لگنشون و گودی کمر و بقیه عوارض کمتحرکی و نشستن زیاده، نه به خاطر خونرسانی ناکافی به آلت تناسلیشون. اما چون ساختن عضلات مرکزی سخت و زمانبره، دنبال میانبر معجزهآسا میگردند. مرد ضعیف در سکس هم ضعیفه، واقعیت همینقدر سادهست.
در ستیز با پزشکی، اشتراکاتی بین همه جاهلان در سراسر دنیا وجود داره، و یه سری خصوصیات مختص جغرافیاست. اون چیزی که بینشون مشترکه اینه که همه اینها در محیطی بزرگ شدهاند که مجموعه اون محیط ضرباتی از مدرنیسم و پیشرفت خورده. مثل روستایی که با کشاورزی مکانیزه، رونق خودش رو از دست داده. یا شهری که ثروتش مدیون منابع خام بوده و با شیفت اقتصاد به سمت خدمات با ارزش افزوده، اون ثروت ازون شهر کوچ کرده. این ضربات یه سری ترومای جمعی ایجاد کرده و پاسخ اون جمع به این تروما، انواعی از لجبازی با مظاهر دیگه مدرنیسم و پیشرفته. طوری که به زعم خودشون دارند حداقلی از انتقام رو ازش میگیرند. برای همینه که اگه بشون خبر بدی که در یک حوزه پیشرفتی رخ داده که میشه با فقط پنجاه دلار هزینه، رنجی که قبلا پدر آدمها رو درمیآورد برطرف کرد، به جای اینکه ذوق کنند، در برابرش گارد میگیرند. چون معنیش اینه که همون نیرویی که بشون ضرباتی زده بود، برندهتر از قبل شده.
و اما اون چیزی که مختص جغرافیای خاصه، در هر مکان میتونه کمی متفاوت باشه. در ایران، علاوه بر اون نقطه اشتراک جهانی که ترومای حاصل از ضربات مدرنیسمه، سیطره فرهنگ زندگیستیز، که حیات رو به دو بخش پست و معنوی تقسیم کرده (که متأثر از قرنها سیستم اجتماعی طبقاتی بوده)، کار رو به شدت خرابتر کرده. پزشکی یک سفر به ظاهر بیانتها در کشف مادیات بدنی، و سپس زانو زدن در برابر عظمتشه. فارغ از اینکه مسافر، که یک پزشکه، چه اعتقاداتی داشته باشه، نهایتا به این جمعبندی میرسه که این مجموعه مادی، که بش بدن گفته میشه، خیلی بزرگتر از خودشه. یعنی با اینکه انسان خودش رو صاحب بدنش میدونه، اما اگه دربارهش به آگاهی برسه حس میکنه ازش کوچکتره! و همه این دریافتها درست در تضاد با اون فرهنگه که این قسمت از عالم وجود رو پست در نظر میگیره. بنابراین افرادی که زیر سایه این فرهنگ زیستهاند، پزشکی رو یک نیروی مهاجم فرهنگی میبینند، و پاسخشون به این تهاجم اینه که روی اون تقسیمبندی پست/معنوی تأکید بیشتری نشون بدن. همونطور که یک رهبر از پیروانش انتظار داره در هنگامی که مورد تهاجم قرار دارند، وفاداری بیشتری نشون بدن. به اون راهحل ضدعلمی که پشتوانهش معنویات و دریافتهای ماوراییه، وفاداری بیشتری نشون میدن، تا ثابت کنند که اون فرهنگ بازی رو نباخته. و بله در این راه خودشون رو هم از طریق آسیب به سلامتی شون، قربانی میکنند.
راه مقابله با اینها انکار مفهومی مبهم به نام معنویات نیست؛ که وقت تلفکردنه. راهش نرمالایز کردن این باوره که طبقه پستی از وجود، وجود نداره؛ و همه هستی از یک جنسه، و همهجای این جنس متعالیه.
گهگاه که دوستان و دنبالکنندگان کانال مهاجرت کرده و ساکن یک کشور دیگه میشن، اولین پیامی که میدن با این مضمونه که «پسر اینها چقدر خرافاتیاند، تو خبر داشتی؟ من که شوکهام». فرقی نداره ارمنستان باشه یا ایتالیا، چین باشه یا ایرلند. و باید یادشون بندازم که «چرا شوکهای؟ مگه ندیدی همه دنیا به چینیها گفتند انقدر کوسه نکشید، بالهش قوای جنسی رو تقویت نمیکنه» و گوش نمیکنند؟ همهجا همین بساطه. حالا این رو برای مثال بهشون میگم، ولی در همین مثال هم خلاصهای از منطقستیزی عوام دیده میشه. اون ضعف در سکس که نگرانشند، بیشتر به خاطر ضعف عضلات لگنشون و گودی کمر و بقیه عوارض کمتحرکی و نشستن زیاده، نه به خاطر خونرسانی ناکافی به آلت تناسلیشون. اما چون ساختن عضلات مرکزی سخت و زمانبره، دنبال میانبر معجزهآسا میگردند. مرد ضعیف در سکس هم ضعیفه، واقعیت همینقدر سادهست.
در ستیز با پزشکی، اشتراکاتی بین همه جاهلان در سراسر دنیا وجود داره، و یه سری خصوصیات مختص جغرافیاست. اون چیزی که بینشون مشترکه اینه که همه اینها در محیطی بزرگ شدهاند که مجموعه اون محیط ضرباتی از مدرنیسم و پیشرفت خورده. مثل روستایی که با کشاورزی مکانیزه، رونق خودش رو از دست داده. یا شهری که ثروتش مدیون منابع خام بوده و با شیفت اقتصاد به سمت خدمات با ارزش افزوده، اون ثروت ازون شهر کوچ کرده. این ضربات یه سری ترومای جمعی ایجاد کرده و پاسخ اون جمع به این تروما، انواعی از لجبازی با مظاهر دیگه مدرنیسم و پیشرفته. طوری که به زعم خودشون دارند حداقلی از انتقام رو ازش میگیرند. برای همینه که اگه بشون خبر بدی که در یک حوزه پیشرفتی رخ داده که میشه با فقط پنجاه دلار هزینه، رنجی که قبلا پدر آدمها رو درمیآورد برطرف کرد، به جای اینکه ذوق کنند، در برابرش گارد میگیرند. چون معنیش اینه که همون نیرویی که بشون ضرباتی زده بود، برندهتر از قبل شده.
و اما اون چیزی که مختص جغرافیای خاصه، در هر مکان میتونه کمی متفاوت باشه. در ایران، علاوه بر اون نقطه اشتراک جهانی که ترومای حاصل از ضربات مدرنیسمه، سیطره فرهنگ زندگیستیز، که حیات رو به دو بخش پست و معنوی تقسیم کرده (که متأثر از قرنها سیستم اجتماعی طبقاتی بوده)، کار رو به شدت خرابتر کرده. پزشکی یک سفر به ظاهر بیانتها در کشف مادیات بدنی، و سپس زانو زدن در برابر عظمتشه. فارغ از اینکه مسافر، که یک پزشکه، چه اعتقاداتی داشته باشه، نهایتا به این جمعبندی میرسه که این مجموعه مادی، که بش بدن گفته میشه، خیلی بزرگتر از خودشه. یعنی با اینکه انسان خودش رو صاحب بدنش میدونه، اما اگه دربارهش به آگاهی برسه حس میکنه ازش کوچکتره! و همه این دریافتها درست در تضاد با اون فرهنگه که این قسمت از عالم وجود رو پست در نظر میگیره. بنابراین افرادی که زیر سایه این فرهنگ زیستهاند، پزشکی رو یک نیروی مهاجم فرهنگی میبینند، و پاسخشون به این تهاجم اینه که روی اون تقسیمبندی پست/معنوی تأکید بیشتری نشون بدن. همونطور که یک رهبر از پیروانش انتظار داره در هنگامی که مورد تهاجم قرار دارند، وفاداری بیشتری نشون بدن. به اون راهحل ضدعلمی که پشتوانهش معنویات و دریافتهای ماوراییه، وفاداری بیشتری نشون میدن، تا ثابت کنند که اون فرهنگ بازی رو نباخته. و بله در این راه خودشون رو هم از طریق آسیب به سلامتی شون، قربانی میکنند.
راه مقابله با اینها انکار مفهومی مبهم به نام معنویات نیست؛ که وقت تلفکردنه. راهش نرمالایز کردن این باوره که طبقه پستی از وجود، وجود نداره؛ و همه هستی از یک جنسه، و همهجای این جنس متعالیه.
24
از الزام طلافروشیها به استفاده از شیشه ضدگلوله این برداشت رو کرده که حکومت منتظر یک شورش خیابانی دیگهست!
این حکومت از بدو تولد منتظر شورشهای خیابونی بوده. هیچوقت هم دلش برای صاحبان کسب و کار نسوخته. احتمال اینکه یک آقازاده وارد تجارت شیشه ضدگلوله شده باشه و بخوان ازین طریقی راه نونخوردنی براش باز کنند از هر سناریو دیگهای بیشتره.
اما مسدود شدن شورشهای خیابانی به دلیل گرسنگی در ایران، که همه منتظرند رخ بده ولی نمیده، علاوه بر آگاهی مردم از خط قرمز نداشتن حکومت در خونریزی، از روی این واقعیته که هنوز الاکلنگ فقیر/غنی که وزن سمت فقیر چند برابر وزن سمت غنی شده باشه، وجود نداره. بلکه حالت سه طبقهای شکل گرفته که یک قشر دیگه بین این دو قرار گرفتهاند و نمیذارن یک سمت الاکلنگ بخوابه. اون قشر، طبقه متوسط نیست، چون خیلی وقته که از بین رفته. اون قشر فقیرانی هستند که گردش مالی دارند. هرسال مقدار قابل توجهی میاد تو حسابشون و میره بیرون، بدون اینکه پیشرفتی داشته باشند، اما چون گردش برقراره، با تزلزل وضع موجود مخالفت میکنند. اینها پول درمیارن و پول هم خرج میکنند، اما همچنان فقیر باقی میمونند. گردش بالاست اما یک دندان سالم تو دهانشون ندارند (اینکه سفر خارجی که تنها هدف و فلسفهش خلاصی موقت از محیطیه که آخوند ساخته رو باید جزء خسارات مالی به حساب آورد، نه یک امتیاز در بهروزی؛ چیزیه که هنوز خیلی مونده ایرانی حتی بش فکر کنه، چه برسه به این که هضمش کنه).
اگه مایلید در مورد شورش بعدی برآوردی داشته باشید باید وضعیت این فقرایی که گردش مالی دارند رو رصد کنید. نه اینکه اداره اماکن چه خواب جدیدی برای اصناف دیده.
این حکومت از بدو تولد منتظر شورشهای خیابونی بوده. هیچوقت هم دلش برای صاحبان کسب و کار نسوخته. احتمال اینکه یک آقازاده وارد تجارت شیشه ضدگلوله شده باشه و بخوان ازین طریقی راه نونخوردنی براش باز کنند از هر سناریو دیگهای بیشتره.
اما مسدود شدن شورشهای خیابانی به دلیل گرسنگی در ایران، که همه منتظرند رخ بده ولی نمیده، علاوه بر آگاهی مردم از خط قرمز نداشتن حکومت در خونریزی، از روی این واقعیته که هنوز الاکلنگ فقیر/غنی که وزن سمت فقیر چند برابر وزن سمت غنی شده باشه، وجود نداره. بلکه حالت سه طبقهای شکل گرفته که یک قشر دیگه بین این دو قرار گرفتهاند و نمیذارن یک سمت الاکلنگ بخوابه. اون قشر، طبقه متوسط نیست، چون خیلی وقته که از بین رفته. اون قشر فقیرانی هستند که گردش مالی دارند. هرسال مقدار قابل توجهی میاد تو حسابشون و میره بیرون، بدون اینکه پیشرفتی داشته باشند، اما چون گردش برقراره، با تزلزل وضع موجود مخالفت میکنند. اینها پول درمیارن و پول هم خرج میکنند، اما همچنان فقیر باقی میمونند. گردش بالاست اما یک دندان سالم تو دهانشون ندارند (اینکه سفر خارجی که تنها هدف و فلسفهش خلاصی موقت از محیطیه که آخوند ساخته رو باید جزء خسارات مالی به حساب آورد، نه یک امتیاز در بهروزی؛ چیزیه که هنوز خیلی مونده ایرانی حتی بش فکر کنه، چه برسه به این که هضمش کنه).
اگه مایلید در مورد شورش بعدی برآوردی داشته باشید باید وضعیت این فقرایی که گردش مالی دارند رو رصد کنید. نه اینکه اداره اماکن چه خواب جدیدی برای اصناف دیده.
20
اگه میشد یه آدم رو از سال ۱۸۰۰ میلادی بیاری به امروز و ببریش تو اتاق سرور و اجازه بدی وارسی کنه، دریافتی که خواهد داشت اینه که اون کابینتهای مشکی یه جور کمد هستند که از چندتا کشو تشکیل شده که مثل ستارهها چشمک میزنند. بعد لمسشون میکنه و میفهمه به راحتی خش نمیفته، و نتیجه میگیره این آدمهای جدید تونستن روغن سیاه خاصی اختراع کنند که از روغنی که خودشون به چوب کمدها میزدند خیلی بهتره و دوام کار رو بیشتر میکنه. البته ممکن بود از صدای فنهای خنککننده هم نتیجه بگیره داخل اون کمدها جنهای دستگیر شده رو نگه میدارن.
وقتی فاصله زمانی زیاد باشه، اونی که عقبتره، اون بخشی از چیزهای جدید رو فهم میکنه که به چیزهای موجود دوران خودش نزدیکه. از کل یک سرور کامپیوتری، با اون بدنه بیرونیش، که هیچ نقشی تو عملکردش و معجزهآسا بود اون عملکرد، نداره، ارتباط برقرار میکنه.
این اختلاف زمانی بین دو تا آدم هم میتونه وجود داشته باشه. بعضیها بدنشون در سال ۲۰۲۵ زیست میکنه، اما متعلق به سال ۱۸۰۰ هستند. چیزهایی که براش هوس و طمع دارند، چیزهاییه که در ۱۸۰۰ براشون هوس و طمع وجود داشت. زن گرفتن و شوهر کردن و بچهدارشدنشون هم همینطور. چیزهایی که سرحالشون میکنه و چیزهایی که دلسردشون میکنه هم همینطور. حتی سوژههایی که سرش با همدیگه دعوا میکنند هم متعلق به اون موقعست.
اینها وقتی با آدمی که متعلق به ۲۰۲۵ است برخورد میکنند، هیچی از چیزی که در سرش میگذره نمیفهمند، و بنابراین با بروزهای بیرونی رفتارش ارتباط برقرار میکنند، و تصور میکنند بشون نزدیکه.
مثل یک سرور که هم میتونه برای حملات سایبری و دزدی اموال مردم استفاده بشه و هم برای کشف داروهای جدید، آدمهای متعلق به زمان اکنون هم میتونند نیات مختلفی داشته باشند. یه سری از نیات میتونه درباره خر کردن آدمهایی باشه که متعلق به ۱۸۰۰ هستند. و اینطور میشه که آدمهای متعلق به ۱۸۰۰ آدمی که متعلق به ۲۰۲۵ است رو میبینند که داره حرفهایی میزنه که به مذاقشون خوش میاد، و فکر میکنند اون هم جزیی از خودشونه. اینطور میشه که مثلا فریب کسی رو میخورن که به هیچ کدوم از استانداردهای یک خانواده مذهبی پایبند نیست، و تمام زندگیش نشون داده که پایبند نیست، اما خودش رو دغدغهمند خانواده کلاسیک! جا میزنه.
اخیرا مد شده که زندگی آنالوگ رو یک تصمیم کبری در جهت سلامت جسم و روان معرفی میکنند. این هم یک مانور ظاهرا مدرنه، برای بازگشت به ۱۸۰۰ با ژانر «قدیم هیچکدوم این چیزهای جدید نبود و خیلی راحتتر بودیم». اما اگه متوجه مسئله اتاق سرور بودند، حتی حرفش رو نمیزدند. اگه متعلق به زمانه خودت، و مجهز به قابلیتهای زمانه خودت نباشی، اونایی که بش متعلقند و بش مجهزند، لختت خواهند کرد، جوری که حتی نفهمی کی و چگونه برات اتفاق افتاد. مهم نیست که به خودت بگی من یک بزغاله نیستم و کاملا باهوشم. اونهایی که مال ۲۰۲۵ هستند بزغاله حسابت خواهند کرد و میدوشندت.
وقتی فاصله زمانی زیاد باشه، اونی که عقبتره، اون بخشی از چیزهای جدید رو فهم میکنه که به چیزهای موجود دوران خودش نزدیکه. از کل یک سرور کامپیوتری، با اون بدنه بیرونیش، که هیچ نقشی تو عملکردش و معجزهآسا بود اون عملکرد، نداره، ارتباط برقرار میکنه.
این اختلاف زمانی بین دو تا آدم هم میتونه وجود داشته باشه. بعضیها بدنشون در سال ۲۰۲۵ زیست میکنه، اما متعلق به سال ۱۸۰۰ هستند. چیزهایی که براش هوس و طمع دارند، چیزهاییه که در ۱۸۰۰ براشون هوس و طمع وجود داشت. زن گرفتن و شوهر کردن و بچهدارشدنشون هم همینطور. چیزهایی که سرحالشون میکنه و چیزهایی که دلسردشون میکنه هم همینطور. حتی سوژههایی که سرش با همدیگه دعوا میکنند هم متعلق به اون موقعست.
اینها وقتی با آدمی که متعلق به ۲۰۲۵ است برخورد میکنند، هیچی از چیزی که در سرش میگذره نمیفهمند، و بنابراین با بروزهای بیرونی رفتارش ارتباط برقرار میکنند، و تصور میکنند بشون نزدیکه.
مثل یک سرور که هم میتونه برای حملات سایبری و دزدی اموال مردم استفاده بشه و هم برای کشف داروهای جدید، آدمهای متعلق به زمان اکنون هم میتونند نیات مختلفی داشته باشند. یه سری از نیات میتونه درباره خر کردن آدمهایی باشه که متعلق به ۱۸۰۰ هستند. و اینطور میشه که آدمهای متعلق به ۱۸۰۰ آدمی که متعلق به ۲۰۲۵ است رو میبینند که داره حرفهایی میزنه که به مذاقشون خوش میاد، و فکر میکنند اون هم جزیی از خودشونه. اینطور میشه که مثلا فریب کسی رو میخورن که به هیچ کدوم از استانداردهای یک خانواده مذهبی پایبند نیست، و تمام زندگیش نشون داده که پایبند نیست، اما خودش رو دغدغهمند خانواده کلاسیک! جا میزنه.
اخیرا مد شده که زندگی آنالوگ رو یک تصمیم کبری در جهت سلامت جسم و روان معرفی میکنند. این هم یک مانور ظاهرا مدرنه، برای بازگشت به ۱۸۰۰ با ژانر «قدیم هیچکدوم این چیزهای جدید نبود و خیلی راحتتر بودیم». اما اگه متوجه مسئله اتاق سرور بودند، حتی حرفش رو نمیزدند. اگه متعلق به زمانه خودت، و مجهز به قابلیتهای زمانه خودت نباشی، اونایی که بش متعلقند و بش مجهزند، لختت خواهند کرد، جوری که حتی نفهمی کی و چگونه برات اتفاق افتاد. مهم نیست که به خودت بگی من یک بزغاله نیستم و کاملا باهوشم. اونهایی که مال ۲۰۲۵ هستند بزغاله حسابت خواهند کرد و میدوشندت.
23
این نمودار که وال استریت ژورنال منتشر کرده توجه خیلیها رو به خودش جلب کرده. وقتی مردم آمریکا بابت تعطیلیهای کرونا از دولت کمکهای نقدی گرفتند، پس اندازشون داشت با همون شیبی بالا میرفت که پسانداز پولدارها داشت بالا میرفت، اما وقتی اثرات تورمی اون کمکهای نقدی ظاهر شد، پسانداز و توان خرید مردم سقوط کرد، در حالی که پولدارها شاهد ادامه رشد ثروتشون بودند. چون مردم عادی پولشون رو صرف کالاهای مصرفی میکنند، اما پولدارها خونه و زمین و سهام میخرند که قیمت همهشون بالا رفته.
ممکنه گفته بشه «تا بوده همین بوده» چون ثروتمندان در همیشهی تاریخ از طریق ارزش املاک فاصلهشون رو با بقیه مردم زیاد میکردهاند. اما این فاصله نجومی هیچوقت در تاریخ وجود نداشته. بازار سهام و املاک، داره مثل کازینویی عمل میکنه که ده درصد جامعه رو سوپربرخوردار، و مابقی جامعه رو به بازنده تبدیل میکنه.
ممکنه گفته بشه «تا بوده همین بوده» چون ثروتمندان در همیشهی تاریخ از طریق ارزش املاک فاصلهشون رو با بقیه مردم زیاد میکردهاند. اما این فاصله نجومی هیچوقت در تاریخ وجود نداشته. بازار سهام و املاک، داره مثل کازینویی عمل میکنه که ده درصد جامعه رو سوپربرخوردار، و مابقی جامعه رو به بازنده تبدیل میکنه.
13
Anarchonomy
تعدادی سوال تکراری وجود دارند که زیاد پرسیده میشن و جوابم به همهشون نه است. همه رو اینجا جمع میکنم چون حوصله هزاربار تایپ کردن نه رو ندارم. کمکهای تسلیحاتی به اوکراین ادامه پیدا میکنه؟ نه. اوکراین میتونه مناطق اشغالی رو پس بگیره و به مرزهای قبلی خودش…
غیر از پست دو سال پیشم درباره جوابهایی که همگی «نه» هستند، خوانندگان قدیمیتر کانال یادشونه که میگفتم رابطه غرب و روسیه از قبل هم بهتر خواهد شد.
کیست که قدر این بچه را بداند.
کیست که قدر این بچه را بداند.
27
یه سری خلوضع در بین جمهوریخواهان آمریکا هستند که الان به واسطه ترامپ پستهای مهمی در دولت گرفتن، و تو اینها دو چیز مشترکه: عشق به روسیه و عشق به اسراییل. اینها قضیه شون جداست از اونایی که سالهاست اهل سیاستند و باسواد و باتجربه هستند و عاشق روسیه و اسراییل هم هستند.
برای بعضیها این یکم مبهمه که دلیلش چیه.
دلیلش خیلی سادهست، و اگه بدونید دلیلش چیه متوجه میشید که مختص صرفا این خلوضعها نیست، و شامل خیلی از عوام میشه، و همینطور بخشی از دموکراتها.
دلیلش تصویریه که ازین دو کشور دارند، نه واقعیت این دو کشور. تصویری که از روسیه دارند یک بهشت مسیحی-سفیدپوستیه، یعنی زنها خوشگلند ولی کتکزدنشون مجازه، هیچ کلهسیاهی تو خیابون وجود نداره، لیبرالبازی هم در کار نیست. تصویری که از اسراییل دارند هم اینه که یه تونی استارکه که جلوی زامبیهای مسلمان رو سد کرده تا به غرب حمله نکنند.
هر دو تصویر یک فانتزی و کاملا دور از واقعیتند. اما فعلا مهم نیست. چون کلا خیلی از اتفاقات دنیا بر مبنای قصهها و تصویرها رخ میده.
برای بعضیها این یکم مبهمه که دلیلش چیه.
دلیلش خیلی سادهست، و اگه بدونید دلیلش چیه متوجه میشید که مختص صرفا این خلوضعها نیست، و شامل خیلی از عوام میشه، و همینطور بخشی از دموکراتها.
دلیلش تصویریه که ازین دو کشور دارند، نه واقعیت این دو کشور. تصویری که از روسیه دارند یک بهشت مسیحی-سفیدپوستیه، یعنی زنها خوشگلند ولی کتکزدنشون مجازه، هیچ کلهسیاهی تو خیابون وجود نداره، لیبرالبازی هم در کار نیست. تصویری که از اسراییل دارند هم اینه که یه تونی استارکه که جلوی زامبیهای مسلمان رو سد کرده تا به غرب حمله نکنند.
هر دو تصویر یک فانتزی و کاملا دور از واقعیتند. اما فعلا مهم نیست. چون کلا خیلی از اتفاقات دنیا بر مبنای قصهها و تصویرها رخ میده.
22
دختره برزیلیه یهو اومد استوری گذاشت که بابام فوت کرد و خیلی بابای خوبی بود و قهرمانم بود. در کمتر از بیست و چهار ساعت پست بعدی رو گذاشت که طبق روال صفحهش تبلیغ یه ماده آرایشی بود، که طبق توقع شرکت باید با خنده و بامزهبازی اجراش میکرد. اومدن نوشتن مگه تو بابای قهرمانت نمرده بود؟
این نگاه قضاوتگر مشمئزکننده بسیار رایج شده. البته اصل قضاوت، ناگزیره. وقتی یکی خودش رو در معرض دید میلیونها نفر قرار میده، باید توقع هر بازخوردی رو داشته باشه. به اشتراکگذاری قسمتهای خصوصی زندگی هم به شدت قضاوتپذیره. چون عقل سلیم ردش میکنه. اما اینکه بخوابی رو تخت و از زیر پتو از اینکه یه دختر بیزینس خودش رو به خاطر باباش فقط یک روز تعطیل میکنه، و نه بیشتر، ایراد بگیری، نشانه کیفیت تربیت توعه، نه کیفیت تربیت اون. مسئله این نیست که اگه من هم پدر بودم ترجیح میدادم دخترم تا وقتی جوونه پول دربیاره تا به خاطر لنگ پول بودن تو تله پسری که تنها مزیتش پول درآوردنه نیفته، نیست. که واضحه چنین ترجیحی چقدر منطقیه. بلکه مسئله اینه که همواره اونی که داره فعالیت میکنه، به اونی که داره فعالیت نمیکنه، برتری اخلاقی داره. مگر اینکه فعالیتش یک کار غیراخلاقی باشه که بحثش جداست. این برتری اخلاقی یعنی در موقعیتی که تو روی تختت دراز کشیدی، و اون دراز نکشیده و داره یه چیزی به زندگیش اضافه میکنه، حتی اگه به نظرت زحمت زیادی لازم نداره، اونه که آدم بهتریه.
این نگاه قضاوتگر مشمئزکننده بسیار رایج شده. البته اصل قضاوت، ناگزیره. وقتی یکی خودش رو در معرض دید میلیونها نفر قرار میده، باید توقع هر بازخوردی رو داشته باشه. به اشتراکگذاری قسمتهای خصوصی زندگی هم به شدت قضاوتپذیره. چون عقل سلیم ردش میکنه. اما اینکه بخوابی رو تخت و از زیر پتو از اینکه یه دختر بیزینس خودش رو به خاطر باباش فقط یک روز تعطیل میکنه، و نه بیشتر، ایراد بگیری، نشانه کیفیت تربیت توعه، نه کیفیت تربیت اون. مسئله این نیست که اگه من هم پدر بودم ترجیح میدادم دخترم تا وقتی جوونه پول دربیاره تا به خاطر لنگ پول بودن تو تله پسری که تنها مزیتش پول درآوردنه نیفته، نیست. که واضحه چنین ترجیحی چقدر منطقیه. بلکه مسئله اینه که همواره اونی که داره فعالیت میکنه، به اونی که داره فعالیت نمیکنه، برتری اخلاقی داره. مگر اینکه فعالیتش یک کار غیراخلاقی باشه که بحثش جداست. این برتری اخلاقی یعنی در موقعیتی که تو روی تختت دراز کشیدی، و اون دراز نکشیده و داره یه چیزی به زندگیش اضافه میکنه، حتی اگه به نظرت زحمت زیادی لازم نداره، اونه که آدم بهتریه.
36
مردم هم فراموشی خودشون رو جدی نمیگیرند هم فراموشی جامعه رو. درسته آلزایمر برای همه ترسناکه، ولی سهم کمی از هراس رو تشکیل میده. خیلی بیشتر پیش میاد که اونی که داره فکرهای مأیوسکننده درباره آینده خودش میکنه، به شکستن لگن یا یه تومور در مغز یا عمل بایپس، فکر کنه؛ تا اینکه دیگه هیچ چیز یادش نیاد. درسته که میدونند که حتی یادت نیاد توالت خونه کجاست ترسناکه، اما به اینکه یه روز ندونند توالت خونه کجاست فکر نمیکنند. به این فکر میکنند که با ویلچر چجوری میشه تا توالت رفت و برگشت. عین همین به حاشیه سپردن این وحشت رو در مورد فراموشی جامعه دارند، و مثلا اصلا در نظر نمیگیرند که مردم یه چیزهایی رو یادشون بره. مخصوصا اون چیزهایی که فعلا خیلی بش میپردازند. ولی زیاد پیش میاد، و لازم نیست هفتاد سال بگذره. گاهی مردم به کسی که هشت سال پیش بش فحش میدادند، رأی میدن. نه لزوما برای اینکه فهمیده باشن چه خدابیامرزی بوده. بلکه فقط ازین جهت که یادشون رفته چه لعنتاللهی بود.
علت این فراموشی جمعی، درست همون علت فکر نکردن به آلزایمره. ذهن آدم میدونه از پس زیاد فکر کردن به این موضوع دهشتناک برنمیاد. پس میذاردش کنار. ممکنه این انگ رو به خودت بزنی که «من مرض دارم و به این چیزها زیاد فکر میکنم»، اما دیفالت ذهنت اینه که چنین مرضی نداره. جامعه هم تاب فکر کردن مدام به چیزهایی که اذیتش کرده رو نداره، که بعد بخواد یادش بمونه. مردم به صورت جنرال کینهای نیستند، اما دلیل اینکه نیستند این نیست که مهربان و خوشقلبند. دلیلش اینه که ظرفیت روانی برای کینهای بودن رو ندارند. چون اگه بخوان همهچی یادشون بمونه، لازمه یه طومار دستشون باشه و اسم آدم بدها رو توش بنویسند. برای همین وقتی با امثال من، که سالهاست تِرک آدم بدها و عوضیها و شارلاتانهای دنیای سیاست رو داریم، برخورد میکنند؛ به نظرشون میاد زیادی سخت می گیریم یا خیلی از نفرت انباشته شدهایم! در حالی که صرفا مجهز به این قابلیت سادهایم که میدونیم کدوم خری چه خری بوده.
و همین باید باعث بشه آدم نسبت به گذشتگان کمی تواضع نشون بده. ظاهر اینکه در کتاب مقدس اومده که اگه گناهی که قوم فلان کردند رو بکنی بعدا تو دوزخ مس مذاب میریزن تو دهنت، مضحکه. اما همینکه یه چارچوب درست کردند که از طریقش به نسلهای بعدشون هشدار بدن، برای این بوده که عقلشون میرسیده که کاملا محتمله که فراموش کنند. یه چیزی دیده بودند و ازش ترسیده بودند. اینکه برداشتشون از چیزی که دیده بودند برای ما مضحکه، اهمیت نداره. مهم اینه که میفهمیدند که نباید گذاشت فراموش بشه که چی دیدن. ما اینکار رو کردیم برای آیندگان؟ داریم میکنیم؟
علت این فراموشی جمعی، درست همون علت فکر نکردن به آلزایمره. ذهن آدم میدونه از پس زیاد فکر کردن به این موضوع دهشتناک برنمیاد. پس میذاردش کنار. ممکنه این انگ رو به خودت بزنی که «من مرض دارم و به این چیزها زیاد فکر میکنم»، اما دیفالت ذهنت اینه که چنین مرضی نداره. جامعه هم تاب فکر کردن مدام به چیزهایی که اذیتش کرده رو نداره، که بعد بخواد یادش بمونه. مردم به صورت جنرال کینهای نیستند، اما دلیل اینکه نیستند این نیست که مهربان و خوشقلبند. دلیلش اینه که ظرفیت روانی برای کینهای بودن رو ندارند. چون اگه بخوان همهچی یادشون بمونه، لازمه یه طومار دستشون باشه و اسم آدم بدها رو توش بنویسند. برای همین وقتی با امثال من، که سالهاست تِرک آدم بدها و عوضیها و شارلاتانهای دنیای سیاست رو داریم، برخورد میکنند؛ به نظرشون میاد زیادی سخت می گیریم یا خیلی از نفرت انباشته شدهایم! در حالی که صرفا مجهز به این قابلیت سادهایم که میدونیم کدوم خری چه خری بوده.
و همین باید باعث بشه آدم نسبت به گذشتگان کمی تواضع نشون بده. ظاهر اینکه در کتاب مقدس اومده که اگه گناهی که قوم فلان کردند رو بکنی بعدا تو دوزخ مس مذاب میریزن تو دهنت، مضحکه. اما همینکه یه چارچوب درست کردند که از طریقش به نسلهای بعدشون هشدار بدن، برای این بوده که عقلشون میرسیده که کاملا محتمله که فراموش کنند. یه چیزی دیده بودند و ازش ترسیده بودند. اینکه برداشتشون از چیزی که دیده بودند برای ما مضحکه، اهمیت نداره. مهم اینه که میفهمیدند که نباید گذاشت فراموش بشه که چی دیدن. ما اینکار رو کردیم برای آیندگان؟ داریم میکنیم؟
19
آمریکا اینجوری بود که به روسیه گفت «بابا شما خیلی مَردید در برابر اروپای پیر و چروک، بعد از ما مجهزترین ارتش دنیا رو دارید، نفت و گاز هم که دارید، برید جلو خودی نشون بدید، حیف نیست دوباره امپراتوری نباشید؟»، و وقتی که روسها افتادن تو مسیرش، و دیگه روسیه برای هرکی که برای خودش ارزشی قائله قابل زندگی کردن نبود، گفتن «عه، بد شده اتمفسر کشورتون؟ ۵ میلیون دلار بدید بیایید آمریکا زندگی کنید».
همونطور که به پدر و مادر ما ایرانیها گفتن «هیچ حواستون هست تو کل جهانسوم چه حرکت خفنی زدید علیه امپرایالیسم؟ اولین باره مردم یه کشور ریختن بیرون میگن مادیات نمیخوایم، سیستم معنوی میخوایم! میدونید این یعنی چی؟ کل معادلات رو بهم ریختید. برید جلو یه الگو بشید برای ملتهای استعمار شده، نفت و گاز هم که دارید. حیف نیست دوباره مثل تمام تاریختون بازیگر جهانی نباشید؟». و وقتی که ایرانیها افتادن تو مسیرش، و ایران دیگه برای هرکس که نگران خودش و خانوادهش بود قابل سکونت نبود، گفتن «عه آخوند همهچیز رو بنبست کرده؟ بیایید ملک بخرید اینجا اقامت بگیرید، یا اگه زیاد پول ندارید بچهتون رو بذارید زیر منگنه تا کرم درس و کتاب بشه و تو تخصص خودش نخبه که شد بفرستیدش اینجا تا ما کمبود نیروی کار ماهرمون رو جبران کنیم».
درست خلاف چیزی که همیشه ناسیونالیستها و وطنپرستها میگن، خودحقیربینی لزوما یک رویکرد منفی نیست، بلکه میتونه نجاتدهنده باشه. گاهی باید دقیقا به خودت بگی «من حقیر و بیهمهچیزم» تا توی چاه نیفتی.
همونطور که به پدر و مادر ما ایرانیها گفتن «هیچ حواستون هست تو کل جهانسوم چه حرکت خفنی زدید علیه امپرایالیسم؟ اولین باره مردم یه کشور ریختن بیرون میگن مادیات نمیخوایم، سیستم معنوی میخوایم! میدونید این یعنی چی؟ کل معادلات رو بهم ریختید. برید جلو یه الگو بشید برای ملتهای استعمار شده، نفت و گاز هم که دارید. حیف نیست دوباره مثل تمام تاریختون بازیگر جهانی نباشید؟». و وقتی که ایرانیها افتادن تو مسیرش، و ایران دیگه برای هرکس که نگران خودش و خانوادهش بود قابل سکونت نبود، گفتن «عه آخوند همهچیز رو بنبست کرده؟ بیایید ملک بخرید اینجا اقامت بگیرید، یا اگه زیاد پول ندارید بچهتون رو بذارید زیر منگنه تا کرم درس و کتاب بشه و تو تخصص خودش نخبه که شد بفرستیدش اینجا تا ما کمبود نیروی کار ماهرمون رو جبران کنیم».
درست خلاف چیزی که همیشه ناسیونالیستها و وطنپرستها میگن، خودحقیربینی لزوما یک رویکرد منفی نیست، بلکه میتونه نجاتدهنده باشه. گاهی باید دقیقا به خودت بگی «من حقیر و بیهمهچیزم» تا توی چاه نیفتی.
29
یه مطلب نوشتم درباره موتورسیکلت و رابطهش با زندگی، و فرستادم برای یه دانشجوی دکترای یه رشته علوم انسانی. گفت عالیه، همینو بسطش بده و تعداد کلماتش رو بیشتر کن. کردم و دوباره فرستادم و به نظرش پرفکت شده بود. گفتم من که وزن معناییش رو بیشتر نکردم، مسیج همونه فقط حجمش بیشتر شد، پس چجوری پرفکت شد؟ گفت وقتی کوتاه مینویسی به نظر میاد یه چیزی همینجوری اومده تو ذهنت و زیاد روش کار نشده!
از نظر جانوران آکادمیک این بده که فکرها همینجوری بیاد به ذهنت. اما نمیتونند توضیح بدن ایرادش چیه. انگار همه فکرها یه جور قابلمه مسی هستند که باید ساعتها چکش بخوره تا شکل قابلمه رو به خودش بگیره، و گرنه نمیتونه کامل باشه!
ولی میتونه کامل باشه. میتونه فکری که همینجوری اومد تو ذهنم نیاز به چکشکاری نداشته باشه، و اگه اینطور باشه و باز هم آب ببندم بش، دارم خودم و دیگران رو گول میزنم.
بازدهی که نباید فقط در اقتصاد باشه. در حرف زدن هم باید بازدهی رو بالا برد. اما همونطور که یه عده همیشه خوششون نمیاد بازدهی در اقتصاد بالا بره، یه عده هم خوششون نمیاد بازدهی در حرف زدن هم بالا بره.
از نظر جانوران آکادمیک این بده که فکرها همینجوری بیاد به ذهنت. اما نمیتونند توضیح بدن ایرادش چیه. انگار همه فکرها یه جور قابلمه مسی هستند که باید ساعتها چکش بخوره تا شکل قابلمه رو به خودش بگیره، و گرنه نمیتونه کامل باشه!
ولی میتونه کامل باشه. میتونه فکری که همینجوری اومد تو ذهنم نیاز به چکشکاری نداشته باشه، و اگه اینطور باشه و باز هم آب ببندم بش، دارم خودم و دیگران رو گول میزنم.
بازدهی که نباید فقط در اقتصاد باشه. در حرف زدن هم باید بازدهی رو بالا برد. اما همونطور که یه عده همیشه خوششون نمیاد بازدهی در اقتصاد بالا بره، یه عده هم خوششون نمیاد بازدهی در حرف زدن هم بالا بره.
31
Anarchonomy
یه مطلب نوشتم درباره موتورسیکلت و رابطهش با زندگی، و فرستادم برای یه دانشجوی دکترای یه رشته علوم انسانی. گفت عالیه، همینو بسطش بده و تعداد کلماتش رو بیشتر کن. کردم و دوباره فرستادم و به نظرش پرفکت شده بود. گفتم من که وزن معناییش رو بیشتر نکردم، مسیج همونه…
سوال سادهای مطرح شده بود تو گروه: «چرا یک مرد ۵۸ ساله ناگهان تصمیم میگیرد با پساندازش موتور بخرد و اوقات فراغتش را با موتورسواری بگذراند، تا جایی که تولیدکنندگان موتور برای بخشی از فروششان روی این قشر میانسال حساب کردهاند و مدلهایی عرضه میکنند که در مسافت طولانی باعث کمردرد نشود؟».
جواب یکی این بود که «تستوسترون». اما وضع این هورمون برای مرد میانسال، مخصوصا از نوع شهری، چندان جالب نیست. ضمن اینکه این علاقه مختص مردها نیست و به زنها هم سرایت کرده. حتی زنانی که یائسه شدهاند. جواب یکی دیگه این بود که «تأثیرپذیری از جوانان. چون مرد میانسال از لحاظ روانی میخواد به خودش و دیگران ثابت کنه هنوز با پیری و ناتوانی فاصله زیادی داره». اما جهت تأثیرپذیری معکوس اینه. بیشتر این جوانها هستند که تحت تأثیر فریمبندیهای روایی بزرگترهای خودشون قرار میگیرند، نه اینکه بزرگترها روایت جوانها رو بپذیرند. مخصوصا وقتی شکاف بین نسلی شدیدتر از همیشهست.
جواب من این بود: کنترل، متال، زمان. ما با این سه عنصر حس زنده بودن داریم، و زندگی ازمون میطلبه درگیرشون بشیم.
از همون وقتی که یک نوزادی، با گریه کردن به خواستهت میرسی. پس میفهمی گریه معادله رو تغییر میده. قبلش گرسنه بودم، ولی وقتی گریه کردم بم شیر دادند. پس میفهمی میشه یه فعلی انجام داد و شرایط رو تحت کنترل درآورد. با اینکه در ضعیفترین حالت حیاتی. هرچی توان حیاتیت بیشتر میشه، بیشتر به سمت کنترل حرکت میکنی، چون این بت حس متمایز بودن از مردگان رو میده، با اینکه میدونی یک دالان باریکه. چون با کوچکترین لغزش و از دست دادن کنترل، همهچی به باد میره. حیات، مثل یک پیرزن اغواگر متقاعدت میکنه که این معامله رو بپذیری: «حس مستکننده زنده بودن، از طریق برخورداری از کنترل، با این ریسک که همهچیز به مو بنده». وقتی روی موتوری، کل این معامله به صورت سمبل فیزیکیش زیر پات قرار میگیره. تا وقتی موتور تحت کنترلته، با همه مردگان متمایزی. اما اگه بیفتی همهچی تمومه.
فلز چیزی بود که به انسان نشون داد زندگی میتونه ابعاد دیگهای پیدا کنه. چون سنگ به مادهای تبدیل شده بود که میشد باش کارهایی کرد که نمیشد با سنگ انجام داد. بشر از وقتی فلز رو ساخت دیگه آدم سابق نشد. چون نسخه بهتری از زندگی رو پیدا کرده بود، که حاصل دست خودش هم بود. پس تونسته بود به دست خودش شکل حیات رو تغییر بده. و این باعث شد کشف کنه حیات چیز ثابتی نیست که بش نازل شده باشه. بلکه خودش در شکلدهی به اون دخیله. تمام مصنوعات و اختراعات بعد از فلز، ادامه انقلاب فلز هستند. وقتی با اراده تو، مجموعهای مکانیکی، با هزاران قطعه، تحت شرایط سخت دمایی و فشاری، کاری انجام میده که قرار نبود در طبیعت به صورت خود به خودی انجام بشه، به همون چیزی میرسی که زندگی ازت توقع داشت برسی: که تو شکلدهی به حیات دخیل باشی. ویژه بودن موتور در اینه که گوشت بدنت در تماس مستقیم با اون مصنوع مکانیکیه، و این یعنی تو و فلز به یک بدن واحد رسیدهاید. و این یعنی تو به فلز حیات دادی، و حالا اون هم جزء توعه. زندگی ازت میخواست زندگی رو بسط بدی، و دقیقا همین کارو کردی.
زندگی رو نمیشه بدون زمان تصور کرد. چون هر تصوری که ما از هرچیزی داریم، یک ربطی به زمان پیدا میکنه. اگه بشه مغز یک جوان بیست ساله رو طوری دستکاری کرد که باورش بشه هشتاد سال عمر کرده، از فردای اون دستکاری همه افکارش و حتی هویتش تغییر خواهد کرد، با اینکه فقط بیست سال و یک روز عمر کرده. هرچیزی که بتونه برداشت از زمان رو تحت تأثیر قرار بده، از جمله حرکت، میتونه حس زنده بودن رو هم تغییر بده. طبیعت خیلی زود بدنت رو ازت میگیره. اما همزمان مسیرهایی برات فراهم کرده تا استخراجت رو بیشتر کنی. آدمی که در حرکته، زندگی بیشتری از دنیا استخراج میکنه. زندگی ازت میخواد زود بمیری، اما ازت میخواد زیاد بمونی. این متناقض به نظر میاد، و چون متناقضه باشکوهه. برای اینکه زیاد بمونی، باید حرکت رو بیشینه کنی. کسی که کارهای زیادی در زندگیش میکنه، زیاد مونده. طی مسافتهای طولانی با سرعت بالا، انعکاس فیزیکی کار زیاد انجام دادنه. موتور، مثل تیغیه که پیکر سکونت رو میشکافه؛ و با حمل کردن بدنت تو رو به طور کامل در این شکافتن درگیر میکنه. وقتی روی موتوری انگار قراره زودتر بمیری، اما چون سریعی انگار داری زیادتر در این دنیا میمونی.
تستوسترون؟ نه. داستان موتور پیچیدهتر ازین حرفهاست.
جواب یکی این بود که «تستوسترون». اما وضع این هورمون برای مرد میانسال، مخصوصا از نوع شهری، چندان جالب نیست. ضمن اینکه این علاقه مختص مردها نیست و به زنها هم سرایت کرده. حتی زنانی که یائسه شدهاند. جواب یکی دیگه این بود که «تأثیرپذیری از جوانان. چون مرد میانسال از لحاظ روانی میخواد به خودش و دیگران ثابت کنه هنوز با پیری و ناتوانی فاصله زیادی داره». اما جهت تأثیرپذیری معکوس اینه. بیشتر این جوانها هستند که تحت تأثیر فریمبندیهای روایی بزرگترهای خودشون قرار میگیرند، نه اینکه بزرگترها روایت جوانها رو بپذیرند. مخصوصا وقتی شکاف بین نسلی شدیدتر از همیشهست.
جواب من این بود: کنترل، متال، زمان. ما با این سه عنصر حس زنده بودن داریم، و زندگی ازمون میطلبه درگیرشون بشیم.
از همون وقتی که یک نوزادی، با گریه کردن به خواستهت میرسی. پس میفهمی گریه معادله رو تغییر میده. قبلش گرسنه بودم، ولی وقتی گریه کردم بم شیر دادند. پس میفهمی میشه یه فعلی انجام داد و شرایط رو تحت کنترل درآورد. با اینکه در ضعیفترین حالت حیاتی. هرچی توان حیاتیت بیشتر میشه، بیشتر به سمت کنترل حرکت میکنی، چون این بت حس متمایز بودن از مردگان رو میده، با اینکه میدونی یک دالان باریکه. چون با کوچکترین لغزش و از دست دادن کنترل، همهچی به باد میره. حیات، مثل یک پیرزن اغواگر متقاعدت میکنه که این معامله رو بپذیری: «حس مستکننده زنده بودن، از طریق برخورداری از کنترل، با این ریسک که همهچیز به مو بنده». وقتی روی موتوری، کل این معامله به صورت سمبل فیزیکیش زیر پات قرار میگیره. تا وقتی موتور تحت کنترلته، با همه مردگان متمایزی. اما اگه بیفتی همهچی تمومه.
فلز چیزی بود که به انسان نشون داد زندگی میتونه ابعاد دیگهای پیدا کنه. چون سنگ به مادهای تبدیل شده بود که میشد باش کارهایی کرد که نمیشد با سنگ انجام داد. بشر از وقتی فلز رو ساخت دیگه آدم سابق نشد. چون نسخه بهتری از زندگی رو پیدا کرده بود، که حاصل دست خودش هم بود. پس تونسته بود به دست خودش شکل حیات رو تغییر بده. و این باعث شد کشف کنه حیات چیز ثابتی نیست که بش نازل شده باشه. بلکه خودش در شکلدهی به اون دخیله. تمام مصنوعات و اختراعات بعد از فلز، ادامه انقلاب فلز هستند. وقتی با اراده تو، مجموعهای مکانیکی، با هزاران قطعه، تحت شرایط سخت دمایی و فشاری، کاری انجام میده که قرار نبود در طبیعت به صورت خود به خودی انجام بشه، به همون چیزی میرسی که زندگی ازت توقع داشت برسی: که تو شکلدهی به حیات دخیل باشی. ویژه بودن موتور در اینه که گوشت بدنت در تماس مستقیم با اون مصنوع مکانیکیه، و این یعنی تو و فلز به یک بدن واحد رسیدهاید. و این یعنی تو به فلز حیات دادی، و حالا اون هم جزء توعه. زندگی ازت میخواست زندگی رو بسط بدی، و دقیقا همین کارو کردی.
زندگی رو نمیشه بدون زمان تصور کرد. چون هر تصوری که ما از هرچیزی داریم، یک ربطی به زمان پیدا میکنه. اگه بشه مغز یک جوان بیست ساله رو طوری دستکاری کرد که باورش بشه هشتاد سال عمر کرده، از فردای اون دستکاری همه افکارش و حتی هویتش تغییر خواهد کرد، با اینکه فقط بیست سال و یک روز عمر کرده. هرچیزی که بتونه برداشت از زمان رو تحت تأثیر قرار بده، از جمله حرکت، میتونه حس زنده بودن رو هم تغییر بده. طبیعت خیلی زود بدنت رو ازت میگیره. اما همزمان مسیرهایی برات فراهم کرده تا استخراجت رو بیشتر کنی. آدمی که در حرکته، زندگی بیشتری از دنیا استخراج میکنه. زندگی ازت میخواد زود بمیری، اما ازت میخواد زیاد بمونی. این متناقض به نظر میاد، و چون متناقضه باشکوهه. برای اینکه زیاد بمونی، باید حرکت رو بیشینه کنی. کسی که کارهای زیادی در زندگیش میکنه، زیاد مونده. طی مسافتهای طولانی با سرعت بالا، انعکاس فیزیکی کار زیاد انجام دادنه. موتور، مثل تیغیه که پیکر سکونت رو میشکافه؛ و با حمل کردن بدنت تو رو به طور کامل در این شکافتن درگیر میکنه. وقتی روی موتوری انگار قراره زودتر بمیری، اما چون سریعی انگار داری زیادتر در این دنیا میمونی.
تستوسترون؟ نه. داستان موتور پیچیدهتر ازین حرفهاست.
14
این حرکت خوبیه که یک خواننده مرد بگه تا وقتی خواننده زن اجازه نداره برنامه اجرا کنه منم دیگه اجرا نخواهم کرد. این همون حرکتیه که از طرفداران فوتبال انتظار میرفت درباره موضوع استادیوم انجام بدن، و ندادند.
اما نباید نکتهای رو فراموش کرد. چون شرافت کمیابه، نباید فکر کرد کارهای شرافتمندانه خیلی موثرند. چون هزینههای شخصی انجام یک کار درست بالاست، نباید این توهم رو ایجاد کنه که کار خیلی بزرگیه. تفکیکی وجود داره بین کنار کشیدن از اشرار، و سرشاخ شدن با اشرار. این دو همپوشانیهایی با هم دارند، اما در نود درصد مواقع در دو زمین بازی جداگانه قرار میگیرند و قواعد خودشون رو دارند.
این کاملا قابل درکه که ضدحال بخوری ازینکه کلی هزینه بدی، و تازه برسی به نقطه مینیمم. اما دنیای فیزیکی به حس ما اهمیت نمیده. دنیای فیزیکی بمون میگه با باقی موندن تو مینیمم نمیشه جنگ با آدم بدها رو برنده شد.
اما نباید نکتهای رو فراموش کرد. چون شرافت کمیابه، نباید فکر کرد کارهای شرافتمندانه خیلی موثرند. چون هزینههای شخصی انجام یک کار درست بالاست، نباید این توهم رو ایجاد کنه که کار خیلی بزرگیه. تفکیکی وجود داره بین کنار کشیدن از اشرار، و سرشاخ شدن با اشرار. این دو همپوشانیهایی با هم دارند، اما در نود درصد مواقع در دو زمین بازی جداگانه قرار میگیرند و قواعد خودشون رو دارند.
این کاملا قابل درکه که ضدحال بخوری ازینکه کلی هزینه بدی، و تازه برسی به نقطه مینیمم. اما دنیای فیزیکی به حس ما اهمیت نمیده. دنیای فیزیکی بمون میگه با باقی موندن تو مینیمم نمیشه جنگ با آدم بدها رو برنده شد.
26
دانشجوی ایرانی «مسلمان» و «محجبه» در دانشگاه «غربی» رخصت پیدا نمیکنه درباره براندازی رژیم ایران صحبت کنه، چون گنگ دانشجویان طرفدار فلسطین مانع میشن.
این کمی سکسیست به نظر میاد، ولی بهتره زن ایرانی مسلمان و محجبه، از مرد ایرانی عربستیز که اسلام رو به خاطر نفرتش از اعراب گذاشت کنار، چیزهایی یاد بگیره. نه اینکه نفرت رو یاد بگیره، بلکه از خودش بپرسه وقتی مردانی هستند که مذهبی که درست برای اونها طراحی شده رو میذارن کنار، من چطور به همون مذهب که علیه من طراحی شده، چسبیدم؟ نباید نفرت رو یاد بگیره، ولی باید با مرد ایرانی عربستیز حرف بزنه. شاید فهمید که اونها یه چیزهایی رو فهمیدن. از جمله اینکه اسلام برای عربها یک وسیله برای نزدیکی به خدا و این حرفها نیست. یک سلاحه. و اگه خوب کار کنه، ممکنه غیرعربها هم ازش استفاده کنند.
این کمی سکسیست به نظر میاد، ولی بهتره زن ایرانی مسلمان و محجبه، از مرد ایرانی عربستیز که اسلام رو به خاطر نفرتش از اعراب گذاشت کنار، چیزهایی یاد بگیره. نه اینکه نفرت رو یاد بگیره، بلکه از خودش بپرسه وقتی مردانی هستند که مذهبی که درست برای اونها طراحی شده رو میذارن کنار، من چطور به همون مذهب که علیه من طراحی شده، چسبیدم؟ نباید نفرت رو یاد بگیره، ولی باید با مرد ایرانی عربستیز حرف بزنه. شاید فهمید که اونها یه چیزهایی رو فهمیدن. از جمله اینکه اسلام برای عربها یک وسیله برای نزدیکی به خدا و این حرفها نیست. یک سلاحه. و اگه خوب کار کنه، ممکنه غیرعربها هم ازش استفاده کنند.
29
واژه audacity در انگلیسی به معنی پررویی رو انگار برای آمریکاییها ساختهاند.
نیمی از مردم این کشور رفتن پشت شعار
Make America Great Again
که فرض مبناییش اینه که آمریکا قبلا Great بوده ولی الان نیست، و حالا باید اون گریتنس رو احیاء کرد. یعنی انقدر پررو هستند که ادعا کنند قبلا آمریکا خیلی بهتر بوده، و الان بدتره! آمریکا کشوری بود که سی چهل سال بعد از رضاخان که همه ایرانیها رو در برابر قانون برابر کرد، تازه اومد قانون گذاشت که همه شهروندان با هم برابرند! آمریکایی انقدر پرروئه که ادعا کنه اون آمریکا وضع بهتری داشته.
البته خیلی ازینها گریت رو اینطور معنی میکنند که «آزاد باشیم هرجور دلمون خواست حرف بزنیم». اونم نه برای اینکه عاشق آزادی بیان باشند، بلکه ازین جهت که معتقدند اگه بتونی از هر کلمهای که خواستی استفاده کنی قدرتمندی! مثلا در سیاست خارجی به انگلیس بگن سگ، به آلمان بگن خر، به اوکراین بگن گدا، به چین بگن دزد، به قطر بگن جاکش! و در سیاست داخلی به سیاهپوست بگن کاکاسیاه، به گی بگن کونی، و به زنی که اضافه وزن داره بگن خیکی! و حس میکنند اگه بتونند اینارو در سطح جهانی و سطح داخلی آزادانه بگن و هزینهای هم نداشته باشه به همون آرمان پدران بنیانگذار آمریکا دست یافتهاند (در خاورمیانه خامنهای هم چنین نگاهی داره و فکر میکنه به عربستان بگه «گاو شیرده»، ازونجایی که تونسته در سطح علنی اینو بگه یعنی قدرتمنده و اقتدار به ایران برگشته!).
نیم دیگه آمریکا هم انقدر پرروئه که میگه وای خیلی بددهن و نامهربان شدیم با همه در داخل و خارج. کجاست اون آمریکایی که هم قدرت داشت هم خوشبرخورد و نایس بود؟ هیچ بعید نیست که یکی دو دهه دیگه اینها شعار
Make America Nice Again
رو بیارن وسط و حتی باش به قدرت هم برسند. فرض مبنایی این ادعا هم اینه که آمریکا برای منافع خودش خیلیها رو گاز میگرفته تا الان، ولی مثل گرگ نبوده که گوسفندی که نمیخواد بخوره رو هم تلف کنه یا به دوستانش خنجر بزنه! که این هم یک نوع گسلایت کردن آشکاره. آمریکا قرار بود به غربگرایان آمریکای جنوبی کمک کنه. اما ولشون کرد. قرار بود به سوریهایهای سکولار کمک کنه، اما ولشون کرد. قرار بود به کردها کمک کنه، اما ولشون کرد (خنجر خوردن کردها که یک مثنوی جداگانهست)، قرار بود به قبایل افغانستان در برابر پشتونها کمک کنه، اما ولشون کرد. قرار بود به دموکراسیخواهان مصر کمک کنه، اما ولشون کرد. و اینها تازه در اطراف ماست و کارهایی که در آسیای جنوب شرقی کرد، یک ویکیپدیا میطلبه. خود ایران هم که نیمقرنه طوری فشار آوردهاند که ایرانی آسیب ببینه اما آخوند آسیب نبینه خدای نکرده، یا زبانم لال حکومت رو از دست بده. آمریکا کی با کسی نایس بوده؟ جناح چپ آمریکا انقدر پرروئه که توی روی ما نگاه میکنه و میگه قبلا با شما نایستر بودیم، متأسفیم که الان اینجوری شده!
زیر بار گسلایت هیچ کدوم از جناحهای سیاسی آمریکا نباید رفت. ما خودمون میتونیم تشخیص بدیم واقعیت چیست. و واقعیت همواره این بوده که یا باید خودت به مولفههای قدرت دست پیدا کنی، یا اگه به دلایلی دست پیدا نکردی تسلیم کسی که دست پیدا کرده بشی. و این خبر خوبی برای کشور ضعیفی مثل ما نیست. اما مهم اینه که خبر جدیدی نیست.
نیمی از مردم این کشور رفتن پشت شعار
Make America Great Again
که فرض مبناییش اینه که آمریکا قبلا Great بوده ولی الان نیست، و حالا باید اون گریتنس رو احیاء کرد. یعنی انقدر پررو هستند که ادعا کنند قبلا آمریکا خیلی بهتر بوده، و الان بدتره! آمریکا کشوری بود که سی چهل سال بعد از رضاخان که همه ایرانیها رو در برابر قانون برابر کرد، تازه اومد قانون گذاشت که همه شهروندان با هم برابرند! آمریکایی انقدر پرروئه که ادعا کنه اون آمریکا وضع بهتری داشته.
البته خیلی ازینها گریت رو اینطور معنی میکنند که «آزاد باشیم هرجور دلمون خواست حرف بزنیم». اونم نه برای اینکه عاشق آزادی بیان باشند، بلکه ازین جهت که معتقدند اگه بتونی از هر کلمهای که خواستی استفاده کنی قدرتمندی! مثلا در سیاست خارجی به انگلیس بگن سگ، به آلمان بگن خر، به اوکراین بگن گدا، به چین بگن دزد، به قطر بگن جاکش! و در سیاست داخلی به سیاهپوست بگن کاکاسیاه، به گی بگن کونی، و به زنی که اضافه وزن داره بگن خیکی! و حس میکنند اگه بتونند اینارو در سطح جهانی و سطح داخلی آزادانه بگن و هزینهای هم نداشته باشه به همون آرمان پدران بنیانگذار آمریکا دست یافتهاند (در خاورمیانه خامنهای هم چنین نگاهی داره و فکر میکنه به عربستان بگه «گاو شیرده»، ازونجایی که تونسته در سطح علنی اینو بگه یعنی قدرتمنده و اقتدار به ایران برگشته!).
نیم دیگه آمریکا هم انقدر پرروئه که میگه وای خیلی بددهن و نامهربان شدیم با همه در داخل و خارج. کجاست اون آمریکایی که هم قدرت داشت هم خوشبرخورد و نایس بود؟ هیچ بعید نیست که یکی دو دهه دیگه اینها شعار
Make America Nice Again
رو بیارن وسط و حتی باش به قدرت هم برسند. فرض مبنایی این ادعا هم اینه که آمریکا برای منافع خودش خیلیها رو گاز میگرفته تا الان، ولی مثل گرگ نبوده که گوسفندی که نمیخواد بخوره رو هم تلف کنه یا به دوستانش خنجر بزنه! که این هم یک نوع گسلایت کردن آشکاره. آمریکا قرار بود به غربگرایان آمریکای جنوبی کمک کنه. اما ولشون کرد. قرار بود به سوریهایهای سکولار کمک کنه، اما ولشون کرد. قرار بود به کردها کمک کنه، اما ولشون کرد (خنجر خوردن کردها که یک مثنوی جداگانهست)، قرار بود به قبایل افغانستان در برابر پشتونها کمک کنه، اما ولشون کرد. قرار بود به دموکراسیخواهان مصر کمک کنه، اما ولشون کرد. و اینها تازه در اطراف ماست و کارهایی که در آسیای جنوب شرقی کرد، یک ویکیپدیا میطلبه. خود ایران هم که نیمقرنه طوری فشار آوردهاند که ایرانی آسیب ببینه اما آخوند آسیب نبینه خدای نکرده، یا زبانم لال حکومت رو از دست بده. آمریکا کی با کسی نایس بوده؟ جناح چپ آمریکا انقدر پرروئه که توی روی ما نگاه میکنه و میگه قبلا با شما نایستر بودیم، متأسفیم که الان اینجوری شده!
زیر بار گسلایت هیچ کدوم از جناحهای سیاسی آمریکا نباید رفت. ما خودمون میتونیم تشخیص بدیم واقعیت چیست. و واقعیت همواره این بوده که یا باید خودت به مولفههای قدرت دست پیدا کنی، یا اگه به دلایلی دست پیدا نکردی تسلیم کسی که دست پیدا کرده بشی. و این خبر خوبی برای کشور ضعیفی مثل ما نیست. اما مهم اینه که خبر جدیدی نیست.
16
پیشرفت چین دیگه محدود به این نیست که در آلمانِ مهد خودروسازی بتونه خودروهای برقی بفروشه که از برندهای خود آلمان بهترند. در نمایشگاه سیپی پلاس ژاپن، که مربوط به تجهیزات عکاسیه، ژاپنی که مهد اپتیکه، برندهای چینی لنزهای عکاسی متنوعی رو عرضه کردند که نشون میده همون اتفاق که در باتری و خودروی برقی رخ داد تو اپتیک هم رخ داده. حالا دیگه با اعتماد به نفس کامل، لنزهای خیلی واید و حتی فیشآی هم تولید میکنند. لنزهایی که به خاطر بزرگی و ضخامت عدسیهایی که دارند یکی از سختترین کارها در اپتیک بوده.
اروپا و آمریکا هم مشغول دعوا سر این هستند که منابع زیرزمینی اوکراین رو کی برداره ببره. دعواهایی مربوط به قرن نوزدهم و بیستم، در برابر چین که با جدیت داره قرن بیست و یکم رو فتح میکنه.
اروپا و آمریکا هم مشغول دعوا سر این هستند که منابع زیرزمینی اوکراین رو کی برداره ببره. دعواهایی مربوط به قرن نوزدهم و بیستم، در برابر چین که با جدیت داره قرن بیست و یکم رو فتح میکنه.
16