Anarchonomy – Telegram
Anarchonomy
43.4K subscribers
6.77K photos
547 videos
27 files
1.32K links
خروجی‌های مکتوب یک ذهن خشن

آدرس سیمپل‌ایکس جهت ارسال پیام:
https://smp19.simplex.im/a#gWAkhT3txZiJvgY4cR3eIZ9EqW5cSthv8JZzr28um94
Download Telegram
Forwarded from Anarchonomy (Eric)
فضا کپی برابر اصل سال ۲۰۱۵ شده. مذاکرات پرتعداد، بیم و امیدهای ترحم‌برانگیز، توضیحات مبهم، «طرف مقابل جدیت نشان داد»، «طرف مقابل هنوز مصمم نیست»، «در کلیات پیشرفت‌های زیادی داشته‌ایم»، «عجله نداریم»، که هیچ اطلاعاتی ارائه نمیدادند و الان هم نمی‌دهند، چون مردم غریبه‌اند و بهتر است ندانند، اما گوش تیز کرده بودند که ببینند دارد فرجی می‌شود یا نه! این دفعه اما انگار برای کسی مهم نیست.‌ چون همه مراحل این بازی قبلا طی شده، و قسمت‌های بعدی‌اش را بلدیم. مهم این پنج شش سال بود، که از عمر ما رفت. برای عراقچی و هر سوسک سرگین غلتان دیگری در نظام، آن موقع و الان و مابینش، بخشی از کار است. برای او چیزی در حال مصرف شدن و تمام شدن نیست. این ماییم که منتظریم تا به ایستگاه بعدی برسیم؛ اشرار حکومتی هیچ ایستگاهی سراغ ندارند، آن‌ها از خود سفر لذت می‌برند. از همین برو بیاها، بالا پایین شدن‌ها، ماجراها، سیاسی‌بازی‌ها، معامله‌ها. حتی آدم کشتن از بین مردم، و شهید دادن از بین خودشان هم برایشان قسمتی از یک قصه است، که دوستش دارند. ظریف یک روزی درباره این روزها خاطره خواهد نوشت. همانطور که دورکاری احمدی‌نژاد برای ما یک حادثه بود اما برای خودش یک خاطره است. میرحسین موسوی تا همین الان کشتار زندانیان را «روزهای سخت» دوران طلایی می‌داند، انگار سکانس درامی از یک فیلم بوده، و اگر خودمان فیلم را جلو نزنیم، خودش رد می‌شود، چون چند صحنه بیشتر ندارد. به سرکوب حاشیه‌نشینان با گلوله می‌گویند «غائله»! به کشتن نوجوان هجده سال در آبان می‌گویند «قضیه». انگار قسمتی از یک کلیپ است. یا برای بعضی‌هایشان که خودشان را راک‌استارهای آخرالزمان می‌بینند انگار قسمتی از قصص انبیاست، مثل آنجا که نیل پر از قورباغه شد، یا موسی به مردی مشت زد و با همان مشت فوت کرد، یا جایی که ایوب اموالش را از دست داد! انگار همه‌چیز «حوادث» است برای سنجش وفاداری به قبیله: تا چقدر پلیدی ببینی از قبیله کنار نمیروی؟ و مسابقه درباره کنار نرفتن است. برای این‌ها، این تراژدی‌ها بخشی از زندگی نیست. درباره آه مظلوم و داغ مادر نیست. درباره نابودی زندگی‌ها و تلف شدن جوانی‌ها نیست. درباره یک فیلم هیجان‌انگیز است. که یک جاهایی از آن شاید خوشایند نباشد، ولی دلیل نمی‌شود کمتر از پنج ستاره به آن بدهند.

ما داخل اتوبوسی گیر افتاده‌ایم که راننده ندارد و فرمانش به یک سمت قفل شده و دارد یک دایره بزرگ را طی می‌کند، و اراذلی که قفلش کرده‌اند و با ذوقی کودکانه در حال تماشای یک فیلم‌فارسی درجه سه هستند، اهمیتی نمی‌دهند که چرا به جایی نمی‌رسد.
چه کسی نگون‌بخت‌تر از ماست؟
دولت ترامپ از روی لجبازی یا تفریح یا هرچه، بعضی خدمات دولتی رو متوقف می‌کنه. یکیش خدمت مجزا برای دگرباشان جنسیه که با شماره ۹۸۸ برای مشاوره درباره خودکشی تماس می‌گرفتند. قبلا اگه عدد ۳ رو می‌گرفتند یه نفر اختصاصا برای دگرباشان وجود داشت و حالا اون ۳ رو غیرفعال کرده‌اند. نمی‌دونم این مشاوره‌های تلفنی چقدر بدرد میخوره، چون طبق تحقیقاتی که اونجا انجام شده مهم‌ترین عامل موفقیت در خودکشی دسترسی به اسلحه‌ست، نه عدم دسترسی به تلفن! ولی فرض کنیم که خیلی موثر و مفیده. اعتیاد به خدمات دولتی رو چنان عادی‌سازی کرده‌اند که سلبریتی ثروتمند به خودش اجازه میده که از تعطیل شدنش فقط غر بزنه! غر زدن مربوط به فقراست و کسانی که هیچ‌کاری از دست‌شون برنمیاد. این سلبریتی ثروتمند میتونه با پول تو جیبی خودش این سرویس رو دوباره راه‌اندازی کنه و از دوستان پولدارترش هم بخواد که دنگ بذارن. ولی چنان خیالش راحته که ملت این رو فقط از دولت انتظار دارند نه از نهاد دیگه‌ای، که از فقط غر زدن ابایی نداره.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو کنسرت کلدپلی دوربینی که بوسه‌ها رو شکار می‌کنه رفت روی دو نفر که وقتی فهمیدن دوربین تو بغل هم نشون‌شون داده شرم کردند، که احتمالا به این دلیل بوده که حداقل یکی‌شون در حال خیانت به همسرش بوده؛ و معلوم شد مرده رییس یه شرکت میلیاردی تو نیویورکه و زنه مدیر منابع انسانیشه. و همین این صحنه رو به یک میم تبدیل کرد، تا جایی که شرکت هواپیمایی که به مدیران ثروتمند شرکت‌ها جت شخصی اجاره میده ازش به عنوان تبلیغ استفاده کرده و حتی قیمت پیشنهادی هم زده.
داریم در چنین دنیایی زندگی می‌کنیم.
#لبخند_شبانه
از هوش مصنوعی پرسیدم اگه یک منبع لیزر که نورش تا ۸ کیلومتری/۲۶ هزار پایی میره رو در یک ثانیه ۴۵ درجه بچرخونیم، در نقطه انتهایی هدف که ۸ کیلومتر دورتره با چه سرعتی جابجا میشه، که جواب بیش از ۶ کیلومتر در ثانیه بود، که نجومیه! که یعنی اگه چنین پدافندی رایج بشه، هیچ پرنده‌ای نمیتونه از دستش فرار کنه (به شرطی که بتونه ببیندش)، و یا اگه دو تا هواپیما یا یک هواپیما و یک ماهواره بخوان دیتا رو به صورت اپتیکی بین همدیگه منتقل کنند، هیچ محدودیتی در سرعت و مانور نخواهند داشت. فرمولش خیلی ساده‌ست، شعاع برمتر، که اینجا هشت‌هزاره، ضربدر رادیان بر ثانیه، که اینجا چون ۴۵ درجه‌ست میشه پی‌چهارم. و کمی باعث خجالت بود که این فرمول ساده رو هم یادم رفته بود. اما یه جمله تهش نوشت که باعث شد جور دیگه‌ای بش نگاه کنم. بدون اینکه جزیی از جواب باشه و یا ازش خواسته باشم توضیح اضافه‌ای بده گفت: «جالبه که کوچکترین تغییر زاویه در منبع، میتونه یه حرکت خیلی سریع در مقصد ایجاد کنه». انگار خودش هم از جواب خوشش اومده.
اگه اینطور بش نگاه کنیم که اگه قراره زبان همدیگه رو بفهمیم، و با هم از جواب کیف کنیم، آیا مهمه که منم فرمول‌ها رو بلد باشم؟ ریاضی قرار بوده یه زبان مشترک بین دو نفر باشه که میخوان محاسبات خودشون رو برای دیگری قابل فهم کنند. وقتی یه ریاضیدان پاسخ مسئله‌ای رو به یک ریاضیدان دیگه میفرسته، در واقع داره باش صحبت می‌کنه. اما با زبانی غیر از زبانی که برای مکالمه استفاده میشه. اگه هدف انتقال به دیگری محقق شده باشه، چرا باید اون زبان واسطه رو حفظ کرد؟ این حذف زبان واسط قبلا هم انجام شده. مثل وقتی که از محیط فرمان لینوکس وارد رابط گرافیکی شدیم، و اون موقع هم دیگه مهم نبود که به عنوان کاربر نمی‌دونم یک عمل کلیک در زبان برنامه‌نویسی چطور نوشته میشه. همونطور که دیگه مهم نیست یک میکسر آهنگ نمیدونه که با بالا پایین کردن شکل موج صدا روی صفحه مانیتور داره اون پشت چه کدهایی اجرا میشه.
بنابراین منطقیه که اهمیتی نداشته باشه که ندونم مسئله‌ای که مطرح می‌کنم و جوابش در زبان ریاضی چطور نوشته و انجام میشه. فقط باید بتونم سوال درست بپرسم.
خودجداسازی مثل داروی هورمونیه. اگه بدونی کجا و چرا و چه قدر استفاده کنی، میتونه بیماری پیچیده‌ت رو درمان کنه، اما اگه ندونی داری چیکار می‌کنی، یا با این نیت ازش استفاده کنی که به چیزی که نیستی تبدیلت کنه، به بیماری‌های پیچیده‌ای مبتلات می‌کنه که نمی‌دونی بابت کدومش نگران‌تر باشی.
آدمی که عقل رو پیامبر خودش کرده، بهرحال مسیرش از عوام جدا خواهد شد. اما همون عوام که هر پیامبری رو پیروی می‌کنند غیر از عقل، هم مسیرشون رو از دیگران جدا می‌کنند‌. مثل وقتی که به گروه دیگه‌ای از مردم میگن «خوک» چون اعتقادات متفاوتی دارند و طرز عبادت کردن‌شون فرق داره. کار تا اونجایی پیش میره که وقتی خواستم آمارش رو دربیارم که جهادی‌های سلفی به چه گروه‌هایی میگن خوک، خیلی زود نتیجه گرفتم کار خیلی سریعتر پیش میره اگه تحقیق کنم به کی «نمیگن» خوک، و پاسخ «فقط خودشون» بود‌.
جهادی سلفی مثال اکستریمه برای یادآوری اینکه که چطور کار می‌کنه. عموم مردم با جهادی‌ها فاصله تئوریک زیادی هم نداشته باشند، فاصله عملی زیادی دارند. اما اینکه چطور کار می‌کنه قابل به تعمیم به بقیه‌ست.
خیلی راحت ممکنه خودت رو یک ترک‌زاده کشف کنی که بدون اینکه بدونه چرا از کردها متنفره، و خیلی راحت ممکنه خودت رو یک کردزاده کشف کنی که بدون اینکه بدونه چرا از ترک‌ها کینه داره. مثل اینه که از خواب پا بشی و ببینی تو اتوبوس طرفداران یوونتوس هستی. جو اتوبوس وادارت می‌کنه تو هم مثل اون‌ها همین تیم رو تشویق کنی‌. اما موضوع فقط جو نیست. داخل اتوبوس می‌بینی مجموعا بچه‌های بدی نیستند، و دلیلی نداره جزئی ازشون نباشی. در همه خودجداسازی‌ها، یه جایی وجود داشته که فرد به خودش گفته این‌هایی که باشون خودم رو از دیگران جدا کرده‌ام، مجموعا بچه‌های بدی نیستن، و اتفاقا خیلی‌هاشون خیلی داش‌مشتی هستن. و همین باعث افتادن تو تله و فرو رفتن بیشتر در چاه نفرته.
برای مصونیت پیدا کردن ازین بلای همه چیز نابودکن باید برای خود سه دستورالعمل داشت:
۱- باید فرض «من عاقل هستم» رو کنار گذاشت. تسلیم در برابر واقعیات و منطق، باید متکی به تصمیمات متمادی در اون راستا باشه، نه متکی به مدالی که قبلا به خودت دادی. اگه فرضت این باشه که عاقلی، چک کردن‌ و دابل چک کردن تصمیماتت رو انجام نداده رد می‌کنی.
۲- تعریف «بچه خوب» رو باید از منافع شخصی جدا کرد. وقتی بازیت میدن، با خودت خوب برخورد کرده‌اند، ولی ثابت نمی‌کنه بچه خوبی‌ان. به همین ترتیب، اگه با خودت بد تا نکرده‌اند، معنیش این نیست که مجموعا بچه‌های بدی نیستن.
۳- از زیر چادر امنیت باید بیرون اومد. هیچ جانداری نیست که نخواد جای امن باشه، اما هر جانداری میدونه همیشه موندن اونجا هم میتونه براش مهلک باشه. توی گروهی بودن که بات بد تا نمی‌کنند و مثل خودت هستند و باشون خوش میگذره، و زیادی نسبت بشون عاطفه پیدا کردن، چشمت رو نسبت به بیرون اتوبوس کور می‌کنه. دنیا در یوونتوس خلاصه نشده.

کسی که عقل پیامبرشه، راهش رو از دیگران جدا می‌کنه؛ با جدا نکردن خودش از دیگران.
ایران حتی در زمانی که سیاره زمین خنک‌تر از امروز بود هم یک سرزمین خشک بود، و این هفتاد سال گذشته بواسطه یک سری کارهای مثلا «عمرانی» که دو حکومت انجام دادند، دوره ماه عسلی بود که تمام شد. و ایرانی باید دوباره مثل اجدادش «رنج آب» رو تحمل کنه. اما این نباید آدرس غلط ایجاد کنه. بله اگر آب صاحب داشت، به قیمت واقعیش فروخته می‌شد و اگه به قیمت واقعی فروخته می‌شد فقط در یک قلم الان میلیون‌ها کولر آبی وجود نداشت، چون نمی‌صرفید روزانه صدهالیتر خرج چنین وسیله ناکارآمدی بشه. بنابراین قیمت واقعی آب حتی شکل زندگی و شکل شهرها رو تغییر می‌داد. همزمان اینطور نیست که اگه قیمتش واقعی بود «صنعت آب» شکل نمی‌گرفت. بلکه برعکس، صنعت پیچیده‌تری شکل می‌گرفت. چون این دزدها و خلافکارها اسم غارتگری‌شون رو صنعت گذاشته‌اند معنیش این نیست که آب یک محصول صنعتی نیست. تأمین آب ۹۰ میلیون نفر در یک سرزمین خشک، بدون یک صنعت پیشرفته ممکن نیست، و اگه الان تأمین نمیشه دقیقا به همین دلیله که صنعت نداریم. در یک ایران واقعا صنعتی می‌شد آب استان کم‌آب رو از استان پرآب تأمین کرد بدون اینکه اون رو بدمصرف و این رو خسارت‌دیده بکنه.
چندنفر در اطراف‌تون سراغ دارید که این خبر براشون مهم باشه؟
Anarchonomy
چندنفر در اطراف‌تون سراغ دارید که این خبر براشون مهم باشه؟
ماشین جنگی نازی‌ها یه پیچ نبست و باز نکرد جز اینکه شرکت‌های آلمانی انجامش دادند. از زایس گرفته تا زیمنس. چیزی که ما در مورد ابرآروان و ایتا و اسنپ و این‌ها داریم، انگشت کوچک کاری که شرکت‌های آلمانی کردند نیست (که یه علتش اینه که اینجا بنیه صنعتی وجود نداره، که یعنی پتانسیل جاده‌کشی برای شر هم کمتره).
ولی چه مقصودی از مقایسه وجود داره؟ مثل اینه که یه مرد که مسئولیت رو دوششه موقع زلزله به جای بدرد دیگران خوردن پنیک کنه و خودش وبال گردن دیگران بشه، و بعد بگه «در طول تاریخ فقط من نبودم که در زلزله پنیک کردم». خب اینکه فقط تو نبودی که پنیک کردی اینکه وبال گردن شدی و بدرد نخوردی رو تغییر میده مگه؟ چه اهمیتی داره تو اون هیر و بیر معلوم بشه که پنیک کردن خیلی هم نادر نیست؟
تو تلگرام اینجوریه که هرکی یه کانال داره که آهنگ‌های مورد علاقه‌ش رو میذاره، که یعنی اکثر کانال‌های موجود، با ممبرهای کانالش که تعداد اندکی هستند انسی می‌گیره که انگار رفقای نزدیکش هستند. دلش براشون تنگ میشه، و اگه بفهمه بلایی سرشون اومده ناراحت میشه.
اما هیچوقت به اینکه اگه تعدادشون بیشتر بود چه می‌شد فکر نمی‌کنه. اگه کانالی داشت که هشت میلیارد عضو داشت، با دلتنگی براشون چه میکرد؟ با اینکه میفهمید بلایی سرشون اومده چه میکرد؟
هرکسی میتونه پیامبر باشه. به شرطی که بتونه به همه فکر کنه و هیچ‌کس رو جا نذاره. اگه بتونی به همه فکر کنی و هیچ‌کس رو جا نذاری، عقایدت و حرفات و عصبانیت‌هات و ناراحتی‌هات همین‌هایی بود که الان است؟
Anarchonomy
تو تلگرام اینجوریه که هرکی یه کانال داره که آهنگ‌های مورد علاقه‌ش رو میذاره، که یعنی اکثر کانال‌های موجود، با ممبرهای کانالش که تعداد اندکی هستند انسی می‌گیره که انگار رفقای نزدیکش هستند. دلش براشون تنگ میشه، و اگه بفهمه بلایی سرشون اومده ناراحت میشه. اما…
همه فکر می‌کنند باید عقل داشت تا بشه دید. اما میشه بدون عقل هم دید و فقط چیزی ازش نفهمید. چون درخت چیزهایی که می‌بینه رو نمی‌فهمه، معنیش این نیست که چیزی رو نمی‌بینه. همینکه از لایه‌های یخ روی سطح زمین میفهمن چه زمانی همه‌جای دنیا رو خاکستر گرفته بوده، یعنی زمین داشته همه‌چی رو می‌دیده.
یه درخت چهارصدساله چی دیده؟ اونی که تو ایران بوده، خیلی چیزها دیده. زمانی رو دیده که آدم‌ها هندوانه رو به کمک خاری که ریشه‌ش ده‌ها متر پایین رفته کشت می‌کردن، تا آب رو از سفره بگیره نه از سطح آب. و زمانی رو دیده که آدم‌ها وسط بیایان خشک آب رو رها می‌کنند در مزرعه که بیشترش بخار بشه! اون درخته عقل نداره تا بفهمه این روند یک مفهوم داره و اون اینه که آدم‌ها احمق‌‌تر شده‌اند. آدمی که نتونه ازین روند مفهومی بیرون بکشه، عملا با اون درخت فرقی نداره، مگر در طول عمر، و به جای چهارصدسال فقط هفتاد و پنج سال، تماشا می‌کنه. یعنی در حد یک چنار خیابانی‌.
برای اینکه بتونی به همه مردم دنیا فکر کنی، و کسی رو جا نذاری، تا بعد بتونی عقایدت و حرفات و دغدغه‌هات رو متناسب باش تنظیم کنی، باید بتونی مفهوم روندها رو درک کنی. برای اینکه همه مسافران کشتی برات مهم باشند، باید از دکلش بری بالا و ببینی داره به کدوم سمت میره و خشکی کدوم طرفه. و اگه دیدی، دیگه هیچ‌چیز رو محلی نگاه نمی‌کنی.
تفاوت آدم متمدن و آدم رشدنیافته در اینه که دومی از محل خودش بیرون نمیاد، حتی اگه در بین در و دیوارهای تمدن زندگی کنه. اگه موسی توی دربار میموند، هیچ‌وقت بنی‌اسراییل نمی‌تونست به سرزمین موعود برسه. وقتی بش رسیدند همه‌چی گلستان شد؟ نه. ولی همه‌چیز رشد پیدا کرد. هرکس در هرجایی که هست؛ از محدوده جغرافیایی، خانواده علمی، قبیله مذهبی، کلونی فرهنگی، و موقعیت اجتماعی، باید خودش رو بکشه بیرون. و اونوقت آدم‌هایی خواهیم داشت که به همه مردم دنیا فکر می‌کنند و هیچ‌کس رو جا نمیذارن.

Just leave the castle.
اگه مصرف روزانه بنزین ایران رو ۱۰۰ میلیون لیتر در نظر بگیریم، و اینکه هر لیتر بنزین معادل ۸۹۰۰ وات انرژی داره، کل مصرف در روز میشه ۸۹۰ گیگاوات ساعت. اگه تمام ماشین‌هایی که در ایران تردد دارند رو با ماشین برقی عوض می‌کردیم، و اون ماشین مثل تسلا برای هر کیلومتر ۱۸۰ وات مصرف می‌کرد، کل مصرف روزانه می‌شد ۲۱۶ گیگاوات ساعت. یعنی کمتر از یک چهارم! اگه فرض کنیم هر کدوم از ماشین‌ها معادل برق مورد نیاز هر مسافتی که در طول روز طی می‌کنند رو همون روز شارژ کنند و به طور میانگین در طول شبانه‌روز انجام بشه می‌تونیم ۲۱۶ رو تقسیم بر ۲۴ کنیم، که میشه ۹ گیگاوات ساعت، یا ۹ هزار مگاوات. یعنی اگه ۹ نیروگاه مثل نیروگاه اتمی بوشهر داشتیم، و فقط برای برق استفاده میشد و نه موشک‌بازی و به خاطرش با کل دنیا درگیر نمی‌شدیم، میشد کل برق مورد نیاز برای کل مسافت طی شده ماشین‌ها در ایران رو تأمین کرد، و همزمان معادل ۷۵ میلیون لیتر بنزین اضافه آورد که با نرخ لیتری ۵۰ سنت می‌شد روزی ۳۷ میلیون دلار، یعنی بیش از ۱۳ میلیارد دلار در سال‌. چین الان داره نیروگاه‌های معادل بوشهر رو با ۳ میلیارد دلار میسازه. یعنی برای ۹ تا مثل اون، به ۲۷ میلیارد دلار بودجه نیاز بود. که یعنی اگه انجام می‌شد، فقط از محل صرفه‌جویی در بنزین در عرض فقط ۲ سال پولش برمی‌گشت. و بعد ازون دو سال می‌تونستیم اون سالی ۱۳ میلیارد رو صرف ساخت چیزهای دیگه بکنیم.
بله، انجام این کارهای بزرگ به این سادگی نیست. ولی مردمی که عادت دارند هرروز همه‌چیز رو قیمت کنند بهتره بدونند قیمت رفاهی که ازشون دریغ شده چقدره.
در دنیایی هستیم که یک کشور کمونیستی، تا اندازه‌ای غرق در سرمایه‌داریه، که شرکتی که در مورد ماشین‌ها تولید محتوا می‌کنه میاد سیستم خودران ماشین‌های جدید همون کشور رو تست می‌کنه و نتیجه می‌گیره که هنوز اونقدری پیشرفت نکرده‌اند که راننده بش اعتماد کنه و همه برندها در اون ناکام هستند. نه خبری از ناسیونالیسم بی‌منطق هست نه ملاحظه‌ای برای آبروی برند «وطنی». و ازون مهم‌تر، در این کشور کمونیستی با نظام توتالیتر، سوژه بحث اینه که مردم در پذیرفتن تکنولوژی چنان هول شده و در دیگ افتاده‌اند که ممکنه به خودشون و خانواده‌شون آسیب بزنند (در حدی که به راننده تصادف‌کرده‌ای که به این سیستم‌ها اعتماد کرده و پس از حادثه پشیمان شده، حمله شخصی می‌کنند) و به نظرشون یه علتش اینه که دولت وارد قضیه نشده و چارچوب تعیین نکرده! یعنی اگر دولت توتالیتر رو یک هشت‌پا در نظر بگیریم، مردم چنان عجله دارند در توسعه که پاهای اون هشت‌پا ازشون عقب مونده! و عجیبه که جامعه‌شناس‌ها انقدر دارند این پدیده رو نادیده می‌گیرند.
علاوه بر موضوع، کیفیت ساخت ویدئو هم نشون میده چین داره در چه سطحی پیش میره.

https://youtu.be/DLJ1MbFT0-s
تو وبلاگش یه کتاب رمان معرفی کرد. بعد از چند روز از کامنت‌هایی که گرفت مأیوس شد، چون اکثرا درباره این بودند که «میشه خلاصه‌ش رو بنویسی برامون؟». و همین رو سوژه مقاله بعدیش کرد و گفت «اینکه انقدر معتاد خلاصه‌سازی هستید که حتی رمان رو هم می‌خواهید در یکی دو پاراگراف قورت بدید، نشون‌دهنده یک روند در دوران ماست که اسمش رو فشرده‌پسندی میذارم و تا حد زیادی تحت تأثیر شبکه‌های اجتماعی و اینترنته! و این چیز خوبی نیست چون برای اینکه دانایی خودت رو افزایش بدی باید به گلاویز شدن با پیچیدگی‌ها تن بدی، و پیچیدگی خیلی وقت‌ها قابل فشرده‌سازی نیست، و اگه هم کسی فشرده‌ش کرد برات باعث میشه دچار این توهم بشی که میدانی در حالی که نمی‌دانی». جالب اینه که من هم مطلبش رو در دو خط خلاصه کردم الان.

اما بلافاصه یاد قرآن و تورات افتادم. و اینکه مولف هیچ ابایی نداشته که کل داستان موسی یا یوسف رو در دو سه صفحه بیان کنه؛ اون هم با نوعی از فشردگی که هرچی بازترش می‌کنی محتوای بیشتری ازش درمیاد (تا جایی که برخی در همه ادیان ابراهیمی به اشتباه تصور کردند یک متن مرموزه، و فرقه‌های مختلفی فقط پیرامون همین مرموزپنداری شکل گرفت. در حالی که خود فشرده‌سازی و گذر زمان که خودش یه فشرده‌سازه، بود که زبان متن رو به مرز غیرقابل‌فهم رسوند). و این رو مقایسه کنید با رمان سینوهه، که سوژه اون هم مربوط به همون فضاست، و نزدیک هشتصد صفحه‌ست. میشه گفت کسی که اون هشتصد صفحه رو خونده داناتر است از کسی که اون دو سه صفحه از تورات رو خونده؟ مولانا و حافظ در بعضی چیزها اختلاف نظر دارند، مثلا در اصالت قانون در شرع. اما حافظ نظرش رو در دو بیت گفته، و مولانا صد و بیست بیت براش صرف کرده. اگه کسی میخواست بدونه حرف حساب هر دو چیست، ممکن بود بگه «من درست متوجه موضع حافظ نشدم؟».
این دوگانه، اگه به شکل درست و غلط مطرح بشه، کاملا غلطه. برای هیچ محتوایی «سایز درست» وجود نداره. سایز رو مخاطب هدف تعیین می‌کنه. حافظ نمیخواد برای همه حرف بزنه (حتی اگه همه وانمود کنند که مخاطبش هستند)، بلکه همونایی که دو بیت براشون کافیه، براش کافی بوده‌اند. شاید دلت بخواد داستانی رو برای عده‌ای در هفتاد قسمت سریال تعریف کنی، چون دوست دارند توی اون هفتاد قسمت زندگی کنند؛ و شاید بخوای همون داستان رو تو یک کلیپ سی ثانیه‌ای برای عده‌ای متفاوت تعریف کنی. هر دو برای مخاطبی که دارند سایز درستی دارند.
پس این فشرده‌پسندی ربطی به تیک‌تاک و اینستاگرام نداره. چندهزار سال پیش هم مخاطبانی وجود داشته‌اند که فقط یک پاراگراف می‌طلبیدند.
پیوست فرهنگی/فرهنگ عاشورایی/کمک‌هزینه/همایش/نظارت بر بازار/احساسات مذهبی/عمران/ کالاهای اساسی/ کارگروه/ موقعیت جغرافیایی ویژه/ وحدت/ دبیرخانه/ تقدیرنامه/ خانه اندیشمندان/ ستاد/ کرامت/ غیرت ایرانی/ رسیدگی به مشکلات/ حفظ شعائر/ سنگ‌نگاره/ تعلیمات دینی/ بنیان خانواده/ قدرت رسانه/ کارگروه/ قرارگاه/ گلوگاه/ ساماندهی/ سامانه/ توزیع عادلانه/ صلابت/ قوی/ و همه مشتقاتی که با پسوند «محور» ساخته شدند.
طفلک شهروند ساده‌لوح غربی هم، مثل متوهمانی در خاورمیانه، فکر می‌کنه این صحنه‌های فلاکت در غزه باعث میشه نسل جدیدی از تروریست‌ها پرورش پیدا کنند، چون بچه‌هایی که این وضعیت رو تجربه می‌کنند انگیزه خواهند داشت که به سمت افراطی‌گری و خشونت برن. حالا صدبار به این‌ها گفته شده که «فلسطینی‌ها وقتی تروریست پرورش دادند که غذا بود، و زیاد هم بود، طوری که سرانه مصرف گوشت‌شون از ایران خیلی بالاتر بود، و برق بود، و اینترنت بود، و مدرسه بود و دانشگاه بود و تویوتا بود و آیفون بود و مجوز کار در اسراییل بود و ماهیگیری بود و باغداری بود. اون ادعا رو باید درباره جامعه‌ای داشت که وقتی وضع بد نیست مثل آدم زندگی می‌کنه، نه جامعه‌ای که وقتی وضع بد نیست هم تروریست پرورش میده». اما مایل به شنیدن واقعیت نیستند.
ولی یه چیز دیگه هم در کنارش وجود داره. این خود را دلواپس پرورش نسل جدید تروریست‌ها جا زدن، یک سوگیری باینری هم به سمت اسراییل داره. یعنی نه تنها انسان رو رباتی در نظر می‌گیره که صرفا تجربیات خشن رو می‌گیره و سپس با خشونت منعکسش می‌کنه (و اختیار این رو نداره که تصمیم بگیره «من نمیخوام زندگی همه رو الکی خراب کنم»)، بلکه فرضش اینه که دود این قضیه فقط تو چشم اسراییل میره، نه مصر، نه هر کشور عربی یا مسلمان دیگه‌ای. در حالی که اون بچه داره می‌بینه که مصر مرز رو باز نمی‌کرد تا فرار کنند. یعنی نه تنها تعیین می‌کنند که اون بچه در آینده چجور آدمی خواهد شد، بلکه تعیین می‌کنند که چه چیزهایی رو می‌بینه و چه چیزهایی رو نمی‌بینه!
از قضا دود افراطی‌گری به صورت دیفالت ابتدا به چشم کشورهایی غیر از اسراییل میره. خود بن‌لادن قرار نبود از ابتدا به خاک آمریکا جسارتی کنه. قرار بود برای بیرون راندن آمریکا از عربستان، و تنبیه سعودی‌هایی که اون‌ها رو به عربستان راه دادن، به خود عربستان ضربه بزنه. اما نشد، و بعد برنامه رو بردند به سمت هدف قرار دادن خود آمریکا. که بعد از درگیر شدن در جنگ، معلوم شد که چقدر بی‌پروا هستند در قربانی کردن خود مردم خاورمیانه.
بنابراین اگر این‌ها واقعا نگران پرورش نسل جدیدی از تروریست‌ها هستند، باید توعیت‌ها، کلیپ‌ها، پادکست‌ها، پلاکاردهاشون رو بگیرن سمت اعراب و بشون بگن «برای امنیت آینده خودتون هم که شده حماس رو از بین ببرید». ولی این کار رو نمی‌کنند، چون دلواپسی، جیغ بنفش، فعالیت حقوق بشری، تظاهرات، کمپین، که به سمت یهودیان نباشه، کیف نمیده و کسل‌کننده‌ست.
تو داستان «لباس جدید پادشاه»، هیچکس جرئت نمی‌کنه که بگه لباسی وجود نداره و پادشاه لخت اومده خیابون، چون گفته بودند فقط ابلهان نمی‌تونند لباس رو ببینند، غیر از یک بچه، که بر خلاف بزرگترها از ابله به نظر اومدن نمیترسه. چون برخلاف بزرگترها، قوانین طبیعی براش ارزشمندتر از هنجارهای مصنوعیه. بچه از صدایی که از برخورد دو جسم با هم ایجاد میشه هم کیف می‌کنه، و نمیفهمه چرا باید به خاطر آرامش دیگران خفه‌ش کرد. چون اون صدا یه قانون فیزیکیه، ولی اون ممنوعیت یه قانون مصنوعیه‌. وقتی خلیفه ممنوعیت حرف «خلاف واقع» رو به قانون تبدیل می‌کنه، تا همه حرف‌ها غیر از حرف خودش رو ممنوع کنه، بهترین استراتژی اینه که یه بچه باشی. بچه‌ای که فقط به فیزیک احترام میذاره.
اگه حواست نبود و اشرار عسل ریختند تو دهانت، باید به محض اینکه فهمیدی تف کنی و بریزیش بیرون. چه برسه به اینکه بخوان بت آموزش بدن، یا تاریخ رو برات روایت کنند.
تشکیلات حکومتی که نه به ارزش‌های چپ مثل دستمزد کارگر، شئون رفتار با کارگر، حق اعتصاب، حق تظاهرات، حق تشکیل سندیکا، مرخصی زایمان و درمان، بیمه، پایبنده، و نه به ارزش‌های راست مثل عدم دخالت در بازار، عدم دستکاری قیمت، پرهیز از چاپ پول بی‌پشتوانه، احترام به حق مالکیت، ثبات و شفافیت قوانین؛ اگه سنگ هر کدوم این‌ها رو به سینه زد تنها واکنشت باید این باشه که «شما غلط کردید». چون از دو حالت خارج نیست، یا در حال اجرای تئاتره، یا داره قرآن رو به سر نیزه‌ها میزنه.
حکومتی که هنوز از اعدام کارآفرین‌ها فقط به جرم پولدار بودن عذرخواهی نکرده، عواملش رو مجازات نکرده، و اموالشون رو به نوادگان‌شون پس نداده، نزدیک سی ساله که معادل ثروتی که بقیه کشورها باش از فقر مطلق بیرون اومده و وارد طبقه متوسط شدند رو صرف خوراک دام کرده، و هزاران نفر رو از طریق چنین برنامه‌هایی به مافیای ثروتمندی تبدیل کرده که زور خود حکومت هم بشون نمیرسه، و تا همین الان با لجبازی امنیتی مدیر و صاحب شرکت رو از هدایت شرکتش به بورس منع می‌کنه، اونم مدیر و صاحبی که تا الان به هیچ‌کدوم از درخواست‌هاشون نه نگفته، و دو هزار نمونه دیگه ازین خلافکاری‌ها، غلط می‌کنه در رسانه‌ها و ابزارهای محتواییش و از حنجره بوقچی‌هاش این پیام رو بده بیرون که «حالا دیگه نوبت گرایش به راسته!».
این تشکیلات نه تنها هیچ گرایشی نداره، بلکه توان داشتن گرایش هم نداره. همزمان که کوپن پخش می‌کنه، مفسد چندمیلیارد دلاری رو رها می‌کنه. همزمان که برای نرخ اجاره سقف تعیین می‌کنه، آمار خانه‌های خالی رو به اطلاعات طبقه‌بندی شده تبدیل می‌کنه. همزمان که برای گچ قیمت ثابت تعیین می‌کنه، قیمت مرغ رو شناور می‌کنه‌. همزمان که برای کارگر زن تسهیلات زایمان میده، فشار میاره تا نرخ مشارکت‌ زنان در اقتصاد کمتر بشه. چون جز این نمی‌تونست باشه. گنگ مافیایی نمی‌تونه گرایش داشته باشه، چون دزدی و غارت نیاز به فلسفه، اندیشه‌ورزی، ایدئولوژی، مسئله‌پردازی، و برنامه‌ریزی نداره.
بعد می‌بینیم احمق‌هایی رو که تا یکی ازین حرکت‌های رندوم و بی‌معنی و بی‌گرایش رو از حکومت می‌بینند، خیال برشون میداره که «شاهد تحولاتی هستیم!». بعد مثل احمق‌های صفین خواهند گفت «مگه قرآن رو اون بالا نمی‌بینید؟ چطور با این‌ها بجنگیم؟».
به جمله نخست‌وزیر انگلیس دقت کنید. میگه بریتانیا در ماه سپتامبر کشور فلسطین را به رسمیت خواهد شناخت، «مگر اینکه» دولت اسراییل به آتش‌بس بلندمدت تن بدهد، و بحران انسانی در غزه را برطرف کند، بعلاوه تقاضاهایی دیگر!
یعنی علنا و در جلوی دوربین و در یک جلسه رسمی، که متن سخنان ایراد شده غیر از آرشیو اینترنت در دفاتر حکومت سلطنتی هم مکتوب میشه و در آینده تاریخ قابل دسترسی خواهد بود، به رسمیت شناختن فلسطین رو نه یک حق مسلم برای فلسطینی‌ها، بلکه ابزاری برای امتیازگیری از اسراییلی‌ها معرفی می‌کنند. که اگر حق مردم فلسطین بود، نمی‌شد با چیزی معامله‌ش کرد.
بعد وقتی میگی ستیز با اسراییل یهودستیزیه، نه صرفا یک اکت سیاسی، میگن ما رو به چیزی متهم می‌کنید که نیستیم! دقیقا همین هستند که به همه نشون میدن. اگه موضوع صرفا ستیز با دولت اسراییل بود، که هشتاد درصد مردمش هم حداقل در موضوع غزه حمایتش می‌کنند، اون ستیز رو فقط در جهت سر و سامان دادن به فلسطین انجام میدادند. اما سر و سامان دادن به فلسطین حتی هدف فرعی هم نیست. ستیز با اسراییل داره طوری انجام میشه که انگار فلسطینی وجود نداره و بهتره که وجود هم نداشته باشه.
آب شدن آدم‌ها فقط با مریضی رخ نمیده، یا با قحطی. یه حالت دیگه هم داره که ظاهر فرد سالم و عادیه، ولی از درون چیزی ازش باقی نمونده. در انگلیسی یه فعل هست به نام succumb که هم به معنی زانو زدن ازش استفاده می‌کنند، هم جان دادن. ما واژه‌ای که جفتش رو در بربگیره نداریم. یعنی زانوزدنی که منجر به نیستی می‌شود. نه اینکه زانو بزنی و بعدش زندگی عادی ادامه پیدا کنه. آب شدن بعضی‌ها ازین نوع زانو زدنه که دیگه چیزی درون‌شون باقی نمیمونه. و اونوقت دیگه اهمیت نداره که ظاهر سالم و عادیه یا نه.
آدمی که یک عمر به حقوق انسانی و «زمین بازی مسطح» باور داشته رو می‌بینی که از یه جایی به بعد داره همه‌چیز رو میندازه گردن خودش. که «این من بودم که ژنم خوب نبود و نتونستم به آرزوهام برسم». «این من بودم که تلاش نکردم و به موفقیت نرسیدم». «این من بودم که مدلم طوری نبود که بعضی تصمیمات رو بگیرم و الان دارم چوبش رو می‌خورم». طوری که انگار همه اون حرف‌ها درباره ساختارهای تبعیض‌آمیز، اجحاف‌ها، تجاوز به حقوق و حدود، و زمین بازی کج که به نفع یک طرفه، که برای همه‌شون منطق و شاهد داشت، فراموش کرده و یا اهمیتی ندارند. انگار این ها جلوه‌هایی از واقعیت نبوده‌اند که بدون اینکه لازم باشه کاری بکنی خودشون رو جلوی چشمانت به نمایش میذارن. بلکه تا الان داشته «بیرق منطق» رو حمل می‌کرده، و به اینجا که رسیده خسته شده، و نفس کم آورده، و زانو زده و رهاش کرده، و میخواد روی برانکارد «مشکل از من بود» دراز بکشه تا از زمین ببرنش بیرون. اینکه مشکل رو از خودت بدونی درد داره، مثل کسی که تو بازی پاش شکسته، ولی بیرون رفتن از زمین هم شونه رو سبک می‌کنه، مثل کسی که پاش شکسته ولی دیگه لازم نیست مسئول شکست تیم باشه، و حتی ممکنه بگن «اگه مصدوم نمیشد نتیجه رو عوض می‌کرد».
باورهای خیلی‌ها، حتی از نوع یقین درباره واقعیات، مثل اون بیرق سنگینه، و فقط تا جایی می‌تونند حملش کنند که سرحالند. این باورها برای وقت خستگی‌شون نیست. و این یعنی وقتی زانو زدند، دیگه هیچ چیز ندارند و آب میشن. توی میانسالی ناگهان نژادپرست شدن، ناگهان به نذر و نیایش متوسل شدن، ناگهان علاقمند به شعر شدن، و ناگهان تقدیرگرا شدن، نشانه همین آب شدنه. ظاهر غلط‌اندازش اینطوره که انگار باورهای متفاوت، و طناب نجات جدیدی پیدا کرده‌اند. اما «از درون، خالی شدن» اتفاقیه که افتاده. این زانو زدنیه که منجر به مرگ میشه. انگار وقتی زانو میزنند، روی زمین نزده‌اند، بلکه در چاه تاریکی فرو رفته‌اند که قراره صدا هم بشون نرسه.
اگه می‌تونستی این زانو زدن‌ها رو ببینی، می‌دیدی که همه‌جا جنازه ریخته و داری در دنیای مردگان زندگی می‌کنی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روسیه می‌گفت اگه اوکراین رو به چنگ نیاریم غرب میاد مردهامون رو فمنیست می‌کنه. حالا داره جنازه مردان روسیه رو با این تیراژ برمیگردونه. مردها می‌بینند اسباب‌بازی قلدرها هستند، اما باز هم فکر می‌کنند چون دلسوز اون‌ها هستند جنگ راه انداخته‌اند.
آگاهی سیاسی اجتماعی، ساعت رولکس نیست، که بگی درآمدم نمیرسه بش تهیه کنم، یا ما اهل این زیورآلات نیستیم. چیزیه که تعیین می‌کنه این صحنه شکل بگیره یا نگیره.