Anarchonomy
چندنفر در اطرافتون سراغ دارید که این خبر براشون مهم باشه؟
ماشین جنگی نازیها یه پیچ نبست و باز نکرد جز اینکه شرکتهای آلمانی انجامش دادند. از زایس گرفته تا زیمنس. چیزی که ما در مورد ابرآروان و ایتا و اسنپ و اینها داریم، انگشت کوچک کاری که شرکتهای آلمانی کردند نیست (که یه علتش اینه که اینجا بنیه صنعتی وجود نداره، که یعنی پتانسیل جادهکشی برای شر هم کمتره).
ولی چه مقصودی از مقایسه وجود داره؟ مثل اینه که یه مرد که مسئولیت رو دوششه موقع زلزله به جای بدرد دیگران خوردن پنیک کنه و خودش وبال گردن دیگران بشه، و بعد بگه «در طول تاریخ فقط من نبودم که در زلزله پنیک کردم». خب اینکه فقط تو نبودی که پنیک کردی اینکه وبال گردن شدی و بدرد نخوردی رو تغییر میده مگه؟ چه اهمیتی داره تو اون هیر و بیر معلوم بشه که پنیک کردن خیلی هم نادر نیست؟
ولی چه مقصودی از مقایسه وجود داره؟ مثل اینه که یه مرد که مسئولیت رو دوششه موقع زلزله به جای بدرد دیگران خوردن پنیک کنه و خودش وبال گردن دیگران بشه، و بعد بگه «در طول تاریخ فقط من نبودم که در زلزله پنیک کردم». خب اینکه فقط تو نبودی که پنیک کردی اینکه وبال گردن شدی و بدرد نخوردی رو تغییر میده مگه؟ چه اهمیتی داره تو اون هیر و بیر معلوم بشه که پنیک کردن خیلی هم نادر نیست؟
تو تلگرام اینجوریه که هرکی یه کانال داره که آهنگهای مورد علاقهش رو میذاره، که یعنی اکثر کانالهای موجود، با ممبرهای کانالش که تعداد اندکی هستند انسی میگیره که انگار رفقای نزدیکش هستند. دلش براشون تنگ میشه، و اگه بفهمه بلایی سرشون اومده ناراحت میشه.
اما هیچوقت به اینکه اگه تعدادشون بیشتر بود چه میشد فکر نمیکنه. اگه کانالی داشت که هشت میلیارد عضو داشت، با دلتنگی براشون چه میکرد؟ با اینکه میفهمید بلایی سرشون اومده چه میکرد؟
هرکسی میتونه پیامبر باشه. به شرطی که بتونه به همه فکر کنه و هیچکس رو جا نذاره. اگه بتونی به همه فکر کنی و هیچکس رو جا نذاری، عقایدت و حرفات و عصبانیتهات و ناراحتیهات همینهایی بود که الان است؟
اما هیچوقت به اینکه اگه تعدادشون بیشتر بود چه میشد فکر نمیکنه. اگه کانالی داشت که هشت میلیارد عضو داشت، با دلتنگی براشون چه میکرد؟ با اینکه میفهمید بلایی سرشون اومده چه میکرد؟
هرکسی میتونه پیامبر باشه. به شرطی که بتونه به همه فکر کنه و هیچکس رو جا نذاره. اگه بتونی به همه فکر کنی و هیچکس رو جا نذاری، عقایدت و حرفات و عصبانیتهات و ناراحتیهات همینهایی بود که الان است؟
Anarchonomy
تو تلگرام اینجوریه که هرکی یه کانال داره که آهنگهای مورد علاقهش رو میذاره، که یعنی اکثر کانالهای موجود، با ممبرهای کانالش که تعداد اندکی هستند انسی میگیره که انگار رفقای نزدیکش هستند. دلش براشون تنگ میشه، و اگه بفهمه بلایی سرشون اومده ناراحت میشه. اما…
همه فکر میکنند باید عقل داشت تا بشه دید. اما میشه بدون عقل هم دید و فقط چیزی ازش نفهمید. چون درخت چیزهایی که میبینه رو نمیفهمه، معنیش این نیست که چیزی رو نمیبینه. همینکه از لایههای یخ روی سطح زمین میفهمن چه زمانی همهجای دنیا رو خاکستر گرفته بوده، یعنی زمین داشته همهچی رو میدیده.
یه درخت چهارصدساله چی دیده؟ اونی که تو ایران بوده، خیلی چیزها دیده. زمانی رو دیده که آدمها هندوانه رو به کمک خاری که ریشهش دهها متر پایین رفته کشت میکردن، تا آب رو از سفره بگیره نه از سطح آب. و زمانی رو دیده که آدمها وسط بیایان خشک آب رو رها میکنند در مزرعه که بیشترش بخار بشه! اون درخته عقل نداره تا بفهمه این روند یک مفهوم داره و اون اینه که آدمها احمقتر شدهاند. آدمی که نتونه ازین روند مفهومی بیرون بکشه، عملا با اون درخت فرقی نداره، مگر در طول عمر، و به جای چهارصدسال فقط هفتاد و پنج سال، تماشا میکنه. یعنی در حد یک چنار خیابانی.
برای اینکه بتونی به همه مردم دنیا فکر کنی، و کسی رو جا نذاری، تا بعد بتونی عقایدت و حرفات و دغدغههات رو متناسب باش تنظیم کنی، باید بتونی مفهوم روندها رو درک کنی. برای اینکه همه مسافران کشتی برات مهم باشند، باید از دکلش بری بالا و ببینی داره به کدوم سمت میره و خشکی کدوم طرفه. و اگه دیدی، دیگه هیچچیز رو محلی نگاه نمیکنی.
تفاوت آدم متمدن و آدم رشدنیافته در اینه که دومی از محل خودش بیرون نمیاد، حتی اگه در بین در و دیوارهای تمدن زندگی کنه. اگه موسی توی دربار میموند، هیچوقت بنیاسراییل نمیتونست به سرزمین موعود برسه. وقتی بش رسیدند همهچی گلستان شد؟ نه. ولی همهچیز رشد پیدا کرد. هرکس در هرجایی که هست؛ از محدوده جغرافیایی، خانواده علمی، قبیله مذهبی، کلونی فرهنگی، و موقعیت اجتماعی، باید خودش رو بکشه بیرون. و اونوقت آدمهایی خواهیم داشت که به همه مردم دنیا فکر میکنند و هیچکس رو جا نمیذارن.
Just leave the castle.
یه درخت چهارصدساله چی دیده؟ اونی که تو ایران بوده، خیلی چیزها دیده. زمانی رو دیده که آدمها هندوانه رو به کمک خاری که ریشهش دهها متر پایین رفته کشت میکردن، تا آب رو از سفره بگیره نه از سطح آب. و زمانی رو دیده که آدمها وسط بیایان خشک آب رو رها میکنند در مزرعه که بیشترش بخار بشه! اون درخته عقل نداره تا بفهمه این روند یک مفهوم داره و اون اینه که آدمها احمقتر شدهاند. آدمی که نتونه ازین روند مفهومی بیرون بکشه، عملا با اون درخت فرقی نداره، مگر در طول عمر، و به جای چهارصدسال فقط هفتاد و پنج سال، تماشا میکنه. یعنی در حد یک چنار خیابانی.
برای اینکه بتونی به همه مردم دنیا فکر کنی، و کسی رو جا نذاری، تا بعد بتونی عقایدت و حرفات و دغدغههات رو متناسب باش تنظیم کنی، باید بتونی مفهوم روندها رو درک کنی. برای اینکه همه مسافران کشتی برات مهم باشند، باید از دکلش بری بالا و ببینی داره به کدوم سمت میره و خشکی کدوم طرفه. و اگه دیدی، دیگه هیچچیز رو محلی نگاه نمیکنی.
تفاوت آدم متمدن و آدم رشدنیافته در اینه که دومی از محل خودش بیرون نمیاد، حتی اگه در بین در و دیوارهای تمدن زندگی کنه. اگه موسی توی دربار میموند، هیچوقت بنیاسراییل نمیتونست به سرزمین موعود برسه. وقتی بش رسیدند همهچی گلستان شد؟ نه. ولی همهچیز رشد پیدا کرد. هرکس در هرجایی که هست؛ از محدوده جغرافیایی، خانواده علمی، قبیله مذهبی، کلونی فرهنگی، و موقعیت اجتماعی، باید خودش رو بکشه بیرون. و اونوقت آدمهایی خواهیم داشت که به همه مردم دنیا فکر میکنند و هیچکس رو جا نمیذارن.
Just leave the castle.
اگه مصرف روزانه بنزین ایران رو ۱۰۰ میلیون لیتر در نظر بگیریم، و اینکه هر لیتر بنزین معادل ۸۹۰۰ وات انرژی داره، کل مصرف در روز میشه ۸۹۰ گیگاوات ساعت. اگه تمام ماشینهایی که در ایران تردد دارند رو با ماشین برقی عوض میکردیم، و اون ماشین مثل تسلا برای هر کیلومتر ۱۸۰ وات مصرف میکرد، کل مصرف روزانه میشد ۲۱۶ گیگاوات ساعت. یعنی کمتر از یک چهارم! اگه فرض کنیم هر کدوم از ماشینها معادل برق مورد نیاز هر مسافتی که در طول روز طی میکنند رو همون روز شارژ کنند و به طور میانگین در طول شبانهروز انجام بشه میتونیم ۲۱۶ رو تقسیم بر ۲۴ کنیم، که میشه ۹ گیگاوات ساعت، یا ۹ هزار مگاوات. یعنی اگه ۹ نیروگاه مثل نیروگاه اتمی بوشهر داشتیم، و فقط برای برق استفاده میشد و نه موشکبازی و به خاطرش با کل دنیا درگیر نمیشدیم، میشد کل برق مورد نیاز برای کل مسافت طی شده ماشینها در ایران رو تأمین کرد، و همزمان معادل ۷۵ میلیون لیتر بنزین اضافه آورد که با نرخ لیتری ۵۰ سنت میشد روزی ۳۷ میلیون دلار، یعنی بیش از ۱۳ میلیارد دلار در سال. چین الان داره نیروگاههای معادل بوشهر رو با ۳ میلیارد دلار میسازه. یعنی برای ۹ تا مثل اون، به ۲۷ میلیارد دلار بودجه نیاز بود. که یعنی اگه انجام میشد، فقط از محل صرفهجویی در بنزین در عرض فقط ۲ سال پولش برمیگشت. و بعد ازون دو سال میتونستیم اون سالی ۱۳ میلیارد رو صرف ساخت چیزهای دیگه بکنیم.
بله، انجام این کارهای بزرگ به این سادگی نیست. ولی مردمی که عادت دارند هرروز همهچیز رو قیمت کنند بهتره بدونند قیمت رفاهی که ازشون دریغ شده چقدره.
بله، انجام این کارهای بزرگ به این سادگی نیست. ولی مردمی که عادت دارند هرروز همهچیز رو قیمت کنند بهتره بدونند قیمت رفاهی که ازشون دریغ شده چقدره.
در دنیایی هستیم که یک کشور کمونیستی، تا اندازهای غرق در سرمایهداریه، که شرکتی که در مورد ماشینها تولید محتوا میکنه میاد سیستم خودران ماشینهای جدید همون کشور رو تست میکنه و نتیجه میگیره که هنوز اونقدری پیشرفت نکردهاند که راننده بش اعتماد کنه و همه برندها در اون ناکام هستند. نه خبری از ناسیونالیسم بیمنطق هست نه ملاحظهای برای آبروی برند «وطنی». و ازون مهمتر، در این کشور کمونیستی با نظام توتالیتر، سوژه بحث اینه که مردم در پذیرفتن تکنولوژی چنان هول شده و در دیگ افتادهاند که ممکنه به خودشون و خانوادهشون آسیب بزنند (در حدی که به راننده تصادفکردهای که به این سیستمها اعتماد کرده و پس از حادثه پشیمان شده، حمله شخصی میکنند) و به نظرشون یه علتش اینه که دولت وارد قضیه نشده و چارچوب تعیین نکرده! یعنی اگر دولت توتالیتر رو یک هشتپا در نظر بگیریم، مردم چنان عجله دارند در توسعه که پاهای اون هشتپا ازشون عقب مونده! و عجیبه که جامعهشناسها انقدر دارند این پدیده رو نادیده میگیرند.
علاوه بر موضوع، کیفیت ساخت ویدئو هم نشون میده چین داره در چه سطحی پیش میره.
https://youtu.be/DLJ1MbFT0-s
علاوه بر موضوع، کیفیت ساخت ویدئو هم نشون میده چین داره در چه سطحی پیش میره.
https://youtu.be/DLJ1MbFT0-s
تو وبلاگش یه کتاب رمان معرفی کرد. بعد از چند روز از کامنتهایی که گرفت مأیوس شد، چون اکثرا درباره این بودند که «میشه خلاصهش رو بنویسی برامون؟». و همین رو سوژه مقاله بعدیش کرد و گفت «اینکه انقدر معتاد خلاصهسازی هستید که حتی رمان رو هم میخواهید در یکی دو پاراگراف قورت بدید، نشوندهنده یک روند در دوران ماست که اسمش رو فشردهپسندی میذارم و تا حد زیادی تحت تأثیر شبکههای اجتماعی و اینترنته! و این چیز خوبی نیست چون برای اینکه دانایی خودت رو افزایش بدی باید به گلاویز شدن با پیچیدگیها تن بدی، و پیچیدگی خیلی وقتها قابل فشردهسازی نیست، و اگه هم کسی فشردهش کرد برات باعث میشه دچار این توهم بشی که میدانی در حالی که نمیدانی». جالب اینه که من هم مطلبش رو در دو خط خلاصه کردم الان.
اما بلافاصه یاد قرآن و تورات افتادم. و اینکه مولف هیچ ابایی نداشته که کل داستان موسی یا یوسف رو در دو سه صفحه بیان کنه؛ اون هم با نوعی از فشردگی که هرچی بازترش میکنی محتوای بیشتری ازش درمیاد (تا جایی که برخی در همه ادیان ابراهیمی به اشتباه تصور کردند یک متن مرموزه، و فرقههای مختلفی فقط پیرامون همین مرموزپنداری شکل گرفت. در حالی که خود فشردهسازی و گذر زمان که خودش یه فشردهسازه، بود که زبان متن رو به مرز غیرقابلفهم رسوند). و این رو مقایسه کنید با رمان سینوهه، که سوژه اون هم مربوط به همون فضاست، و نزدیک هشتصد صفحهست. میشه گفت کسی که اون هشتصد صفحه رو خونده داناتر است از کسی که اون دو سه صفحه از تورات رو خونده؟ مولانا و حافظ در بعضی چیزها اختلاف نظر دارند، مثلا در اصالت قانون در شرع. اما حافظ نظرش رو در دو بیت گفته، و مولانا صد و بیست بیت براش صرف کرده. اگه کسی میخواست بدونه حرف حساب هر دو چیست، ممکن بود بگه «من درست متوجه موضع حافظ نشدم؟».
این دوگانه، اگه به شکل درست و غلط مطرح بشه، کاملا غلطه. برای هیچ محتوایی «سایز درست» وجود نداره. سایز رو مخاطب هدف تعیین میکنه. حافظ نمیخواد برای همه حرف بزنه (حتی اگه همه وانمود کنند که مخاطبش هستند)، بلکه همونایی که دو بیت براشون کافیه، براش کافی بودهاند. شاید دلت بخواد داستانی رو برای عدهای در هفتاد قسمت سریال تعریف کنی، چون دوست دارند توی اون هفتاد قسمت زندگی کنند؛ و شاید بخوای همون داستان رو تو یک کلیپ سی ثانیهای برای عدهای متفاوت تعریف کنی. هر دو برای مخاطبی که دارند سایز درستی دارند.
پس این فشردهپسندی ربطی به تیکتاک و اینستاگرام نداره. چندهزار سال پیش هم مخاطبانی وجود داشتهاند که فقط یک پاراگراف میطلبیدند.
اما بلافاصه یاد قرآن و تورات افتادم. و اینکه مولف هیچ ابایی نداشته که کل داستان موسی یا یوسف رو در دو سه صفحه بیان کنه؛ اون هم با نوعی از فشردگی که هرچی بازترش میکنی محتوای بیشتری ازش درمیاد (تا جایی که برخی در همه ادیان ابراهیمی به اشتباه تصور کردند یک متن مرموزه، و فرقههای مختلفی فقط پیرامون همین مرموزپنداری شکل گرفت. در حالی که خود فشردهسازی و گذر زمان که خودش یه فشردهسازه، بود که زبان متن رو به مرز غیرقابلفهم رسوند). و این رو مقایسه کنید با رمان سینوهه، که سوژه اون هم مربوط به همون فضاست، و نزدیک هشتصد صفحهست. میشه گفت کسی که اون هشتصد صفحه رو خونده داناتر است از کسی که اون دو سه صفحه از تورات رو خونده؟ مولانا و حافظ در بعضی چیزها اختلاف نظر دارند، مثلا در اصالت قانون در شرع. اما حافظ نظرش رو در دو بیت گفته، و مولانا صد و بیست بیت براش صرف کرده. اگه کسی میخواست بدونه حرف حساب هر دو چیست، ممکن بود بگه «من درست متوجه موضع حافظ نشدم؟».
این دوگانه، اگه به شکل درست و غلط مطرح بشه، کاملا غلطه. برای هیچ محتوایی «سایز درست» وجود نداره. سایز رو مخاطب هدف تعیین میکنه. حافظ نمیخواد برای همه حرف بزنه (حتی اگه همه وانمود کنند که مخاطبش هستند)، بلکه همونایی که دو بیت براشون کافیه، براش کافی بودهاند. شاید دلت بخواد داستانی رو برای عدهای در هفتاد قسمت سریال تعریف کنی، چون دوست دارند توی اون هفتاد قسمت زندگی کنند؛ و شاید بخوای همون داستان رو تو یک کلیپ سی ثانیهای برای عدهای متفاوت تعریف کنی. هر دو برای مخاطبی که دارند سایز درستی دارند.
پس این فشردهپسندی ربطی به تیکتاک و اینستاگرام نداره. چندهزار سال پیش هم مخاطبانی وجود داشتهاند که فقط یک پاراگراف میطلبیدند.
پیوست فرهنگی/فرهنگ عاشورایی/کمکهزینه/همایش/نظارت بر بازار/احساسات مذهبی/عمران/ کالاهای اساسی/ کارگروه/ موقعیت جغرافیایی ویژه/ وحدت/ دبیرخانه/ تقدیرنامه/ خانه اندیشمندان/ ستاد/ کرامت/ غیرت ایرانی/ رسیدگی به مشکلات/ حفظ شعائر/ سنگنگاره/ تعلیمات دینی/ بنیان خانواده/ قدرت رسانه/ کارگروه/ قرارگاه/ گلوگاه/ ساماندهی/ سامانه/ توزیع عادلانه/ صلابت/ قوی/ و همه مشتقاتی که با پسوند «محور» ساخته شدند.
طفلک شهروند سادهلوح غربی هم، مثل متوهمانی در خاورمیانه، فکر میکنه این صحنههای فلاکت در غزه باعث میشه نسل جدیدی از تروریستها پرورش پیدا کنند، چون بچههایی که این وضعیت رو تجربه میکنند انگیزه خواهند داشت که به سمت افراطیگری و خشونت برن. حالا صدبار به اینها گفته شده که «فلسطینیها وقتی تروریست پرورش دادند که غذا بود، و زیاد هم بود، طوری که سرانه مصرف گوشتشون از ایران خیلی بالاتر بود، و برق بود، و اینترنت بود، و مدرسه بود و دانشگاه بود و تویوتا بود و آیفون بود و مجوز کار در اسراییل بود و ماهیگیری بود و باغداری بود. اون ادعا رو باید درباره جامعهای داشت که وقتی وضع بد نیست مثل آدم زندگی میکنه، نه جامعهای که وقتی وضع بد نیست هم تروریست پرورش میده». اما مایل به شنیدن واقعیت نیستند.
ولی یه چیز دیگه هم در کنارش وجود داره. این خود را دلواپس پرورش نسل جدید تروریستها جا زدن، یک سوگیری باینری هم به سمت اسراییل داره. یعنی نه تنها انسان رو رباتی در نظر میگیره که صرفا تجربیات خشن رو میگیره و سپس با خشونت منعکسش میکنه (و اختیار این رو نداره که تصمیم بگیره «من نمیخوام زندگی همه رو الکی خراب کنم»)، بلکه فرضش اینه که دود این قضیه فقط تو چشم اسراییل میره، نه مصر، نه هر کشور عربی یا مسلمان دیگهای. در حالی که اون بچه داره میبینه که مصر مرز رو باز نمیکرد تا فرار کنند. یعنی نه تنها تعیین میکنند که اون بچه در آینده چجور آدمی خواهد شد، بلکه تعیین میکنند که چه چیزهایی رو میبینه و چه چیزهایی رو نمیبینه!
از قضا دود افراطیگری به صورت دیفالت ابتدا به چشم کشورهایی غیر از اسراییل میره. خود بنلادن قرار نبود از ابتدا به خاک آمریکا جسارتی کنه. قرار بود برای بیرون راندن آمریکا از عربستان، و تنبیه سعودیهایی که اونها رو به عربستان راه دادن، به خود عربستان ضربه بزنه. اما نشد، و بعد برنامه رو بردند به سمت هدف قرار دادن خود آمریکا. که بعد از درگیر شدن در جنگ، معلوم شد که چقدر بیپروا هستند در قربانی کردن خود مردم خاورمیانه.
بنابراین اگر اینها واقعا نگران پرورش نسل جدیدی از تروریستها هستند، باید توعیتها، کلیپها، پادکستها، پلاکاردهاشون رو بگیرن سمت اعراب و بشون بگن «برای امنیت آینده خودتون هم که شده حماس رو از بین ببرید». ولی این کار رو نمیکنند، چون دلواپسی، جیغ بنفش، فعالیت حقوق بشری، تظاهرات، کمپین، که به سمت یهودیان نباشه، کیف نمیده و کسلکنندهست.
ولی یه چیز دیگه هم در کنارش وجود داره. این خود را دلواپس پرورش نسل جدید تروریستها جا زدن، یک سوگیری باینری هم به سمت اسراییل داره. یعنی نه تنها انسان رو رباتی در نظر میگیره که صرفا تجربیات خشن رو میگیره و سپس با خشونت منعکسش میکنه (و اختیار این رو نداره که تصمیم بگیره «من نمیخوام زندگی همه رو الکی خراب کنم»)، بلکه فرضش اینه که دود این قضیه فقط تو چشم اسراییل میره، نه مصر، نه هر کشور عربی یا مسلمان دیگهای. در حالی که اون بچه داره میبینه که مصر مرز رو باز نمیکرد تا فرار کنند. یعنی نه تنها تعیین میکنند که اون بچه در آینده چجور آدمی خواهد شد، بلکه تعیین میکنند که چه چیزهایی رو میبینه و چه چیزهایی رو نمیبینه!
از قضا دود افراطیگری به صورت دیفالت ابتدا به چشم کشورهایی غیر از اسراییل میره. خود بنلادن قرار نبود از ابتدا به خاک آمریکا جسارتی کنه. قرار بود برای بیرون راندن آمریکا از عربستان، و تنبیه سعودیهایی که اونها رو به عربستان راه دادن، به خود عربستان ضربه بزنه. اما نشد، و بعد برنامه رو بردند به سمت هدف قرار دادن خود آمریکا. که بعد از درگیر شدن در جنگ، معلوم شد که چقدر بیپروا هستند در قربانی کردن خود مردم خاورمیانه.
بنابراین اگر اینها واقعا نگران پرورش نسل جدیدی از تروریستها هستند، باید توعیتها، کلیپها، پادکستها، پلاکاردهاشون رو بگیرن سمت اعراب و بشون بگن «برای امنیت آینده خودتون هم که شده حماس رو از بین ببرید». ولی این کار رو نمیکنند، چون دلواپسی، جیغ بنفش، فعالیت حقوق بشری، تظاهرات، کمپین، که به سمت یهودیان نباشه، کیف نمیده و کسلکنندهست.
تو داستان «لباس جدید پادشاه»، هیچکس جرئت نمیکنه که بگه لباسی وجود نداره و پادشاه لخت اومده خیابون، چون گفته بودند فقط ابلهان نمیتونند لباس رو ببینند، غیر از یک بچه، که بر خلاف بزرگترها از ابله به نظر اومدن نمیترسه. چون برخلاف بزرگترها، قوانین طبیعی براش ارزشمندتر از هنجارهای مصنوعیه. بچه از صدایی که از برخورد دو جسم با هم ایجاد میشه هم کیف میکنه، و نمیفهمه چرا باید به خاطر آرامش دیگران خفهش کرد. چون اون صدا یه قانون فیزیکیه، ولی اون ممنوعیت یه قانون مصنوعیه. وقتی خلیفه ممنوعیت حرف «خلاف واقع» رو به قانون تبدیل میکنه، تا همه حرفها غیر از حرف خودش رو ممنوع کنه، بهترین استراتژی اینه که یه بچه باشی. بچهای که فقط به فیزیک احترام میذاره.
اگه حواست نبود و اشرار عسل ریختند تو دهانت، باید به محض اینکه فهمیدی تف کنی و بریزیش بیرون. چه برسه به اینکه بخوان بت آموزش بدن، یا تاریخ رو برات روایت کنند.
تشکیلات حکومتی که نه به ارزشهای چپ مثل دستمزد کارگر، شئون رفتار با کارگر، حق اعتصاب، حق تظاهرات، حق تشکیل سندیکا، مرخصی زایمان و درمان، بیمه، پایبنده، و نه به ارزشهای راست مثل عدم دخالت در بازار، عدم دستکاری قیمت، پرهیز از چاپ پول بیپشتوانه، احترام به حق مالکیت، ثبات و شفافیت قوانین؛ اگه سنگ هر کدوم اینها رو به سینه زد تنها واکنشت باید این باشه که «شما غلط کردید». چون از دو حالت خارج نیست، یا در حال اجرای تئاتره، یا داره قرآن رو به سر نیزهها میزنه.
حکومتی که هنوز از اعدام کارآفرینها فقط به جرم پولدار بودن عذرخواهی نکرده، عواملش رو مجازات نکرده، و اموالشون رو به نوادگانشون پس نداده، نزدیک سی ساله که معادل ثروتی که بقیه کشورها باش از فقر مطلق بیرون اومده و وارد طبقه متوسط شدند رو صرف خوراک دام کرده، و هزاران نفر رو از طریق چنین برنامههایی به مافیای ثروتمندی تبدیل کرده که زور خود حکومت هم بشون نمیرسه، و تا همین الان با لجبازی امنیتی مدیر و صاحب شرکت رو از هدایت شرکتش به بورس منع میکنه، اونم مدیر و صاحبی که تا الان به هیچکدوم از درخواستهاشون نه نگفته، و دو هزار نمونه دیگه ازین خلافکاریها، غلط میکنه در رسانهها و ابزارهای محتواییش و از حنجره بوقچیهاش این پیام رو بده بیرون که «حالا دیگه نوبت گرایش به راسته!».
این تشکیلات نه تنها هیچ گرایشی نداره، بلکه توان داشتن گرایش هم نداره. همزمان که کوپن پخش میکنه، مفسد چندمیلیارد دلاری رو رها میکنه. همزمان که برای نرخ اجاره سقف تعیین میکنه، آمار خانههای خالی رو به اطلاعات طبقهبندی شده تبدیل میکنه. همزمان که برای گچ قیمت ثابت تعیین میکنه، قیمت مرغ رو شناور میکنه. همزمان که برای کارگر زن تسهیلات زایمان میده، فشار میاره تا نرخ مشارکت زنان در اقتصاد کمتر بشه. چون جز این نمیتونست باشه. گنگ مافیایی نمیتونه گرایش داشته باشه، چون دزدی و غارت نیاز به فلسفه، اندیشهورزی، ایدئولوژی، مسئلهپردازی، و برنامهریزی نداره.
بعد میبینیم احمقهایی رو که تا یکی ازین حرکتهای رندوم و بیمعنی و بیگرایش رو از حکومت میبینند، خیال برشون میداره که «شاهد تحولاتی هستیم!». بعد مثل احمقهای صفین خواهند گفت «مگه قرآن رو اون بالا نمیبینید؟ چطور با اینها بجنگیم؟».
تشکیلات حکومتی که نه به ارزشهای چپ مثل دستمزد کارگر، شئون رفتار با کارگر، حق اعتصاب، حق تظاهرات، حق تشکیل سندیکا، مرخصی زایمان و درمان، بیمه، پایبنده، و نه به ارزشهای راست مثل عدم دخالت در بازار، عدم دستکاری قیمت، پرهیز از چاپ پول بیپشتوانه، احترام به حق مالکیت، ثبات و شفافیت قوانین؛ اگه سنگ هر کدوم اینها رو به سینه زد تنها واکنشت باید این باشه که «شما غلط کردید». چون از دو حالت خارج نیست، یا در حال اجرای تئاتره، یا داره قرآن رو به سر نیزهها میزنه.
حکومتی که هنوز از اعدام کارآفرینها فقط به جرم پولدار بودن عذرخواهی نکرده، عواملش رو مجازات نکرده، و اموالشون رو به نوادگانشون پس نداده، نزدیک سی ساله که معادل ثروتی که بقیه کشورها باش از فقر مطلق بیرون اومده و وارد طبقه متوسط شدند رو صرف خوراک دام کرده، و هزاران نفر رو از طریق چنین برنامههایی به مافیای ثروتمندی تبدیل کرده که زور خود حکومت هم بشون نمیرسه، و تا همین الان با لجبازی امنیتی مدیر و صاحب شرکت رو از هدایت شرکتش به بورس منع میکنه، اونم مدیر و صاحبی که تا الان به هیچکدوم از درخواستهاشون نه نگفته، و دو هزار نمونه دیگه ازین خلافکاریها، غلط میکنه در رسانهها و ابزارهای محتواییش و از حنجره بوقچیهاش این پیام رو بده بیرون که «حالا دیگه نوبت گرایش به راسته!».
این تشکیلات نه تنها هیچ گرایشی نداره، بلکه توان داشتن گرایش هم نداره. همزمان که کوپن پخش میکنه، مفسد چندمیلیارد دلاری رو رها میکنه. همزمان که برای نرخ اجاره سقف تعیین میکنه، آمار خانههای خالی رو به اطلاعات طبقهبندی شده تبدیل میکنه. همزمان که برای گچ قیمت ثابت تعیین میکنه، قیمت مرغ رو شناور میکنه. همزمان که برای کارگر زن تسهیلات زایمان میده، فشار میاره تا نرخ مشارکت زنان در اقتصاد کمتر بشه. چون جز این نمیتونست باشه. گنگ مافیایی نمیتونه گرایش داشته باشه، چون دزدی و غارت نیاز به فلسفه، اندیشهورزی، ایدئولوژی، مسئلهپردازی، و برنامهریزی نداره.
بعد میبینیم احمقهایی رو که تا یکی ازین حرکتهای رندوم و بیمعنی و بیگرایش رو از حکومت میبینند، خیال برشون میداره که «شاهد تحولاتی هستیم!». بعد مثل احمقهای صفین خواهند گفت «مگه قرآن رو اون بالا نمیبینید؟ چطور با اینها بجنگیم؟».
به جمله نخستوزیر انگلیس دقت کنید. میگه بریتانیا در ماه سپتامبر کشور فلسطین را به رسمیت خواهد شناخت، «مگر اینکه» دولت اسراییل به آتشبس بلندمدت تن بدهد، و بحران انسانی در غزه را برطرف کند، بعلاوه تقاضاهایی دیگر!
یعنی علنا و در جلوی دوربین و در یک جلسه رسمی، که متن سخنان ایراد شده غیر از آرشیو اینترنت در دفاتر حکومت سلطنتی هم مکتوب میشه و در آینده تاریخ قابل دسترسی خواهد بود، به رسمیت شناختن فلسطین رو نه یک حق مسلم برای فلسطینیها، بلکه ابزاری برای امتیازگیری از اسراییلیها معرفی میکنند. که اگر حق مردم فلسطین بود، نمیشد با چیزی معاملهش کرد.
بعد وقتی میگی ستیز با اسراییل یهودستیزیه، نه صرفا یک اکت سیاسی، میگن ما رو به چیزی متهم میکنید که نیستیم! دقیقا همین هستند که به همه نشون میدن. اگه موضوع صرفا ستیز با دولت اسراییل بود، که هشتاد درصد مردمش هم حداقل در موضوع غزه حمایتش میکنند، اون ستیز رو فقط در جهت سر و سامان دادن به فلسطین انجام میدادند. اما سر و سامان دادن به فلسطین حتی هدف فرعی هم نیست. ستیز با اسراییل داره طوری انجام میشه که انگار فلسطینی وجود نداره و بهتره که وجود هم نداشته باشه.
یعنی علنا و در جلوی دوربین و در یک جلسه رسمی، که متن سخنان ایراد شده غیر از آرشیو اینترنت در دفاتر حکومت سلطنتی هم مکتوب میشه و در آینده تاریخ قابل دسترسی خواهد بود، به رسمیت شناختن فلسطین رو نه یک حق مسلم برای فلسطینیها، بلکه ابزاری برای امتیازگیری از اسراییلیها معرفی میکنند. که اگر حق مردم فلسطین بود، نمیشد با چیزی معاملهش کرد.
بعد وقتی میگی ستیز با اسراییل یهودستیزیه، نه صرفا یک اکت سیاسی، میگن ما رو به چیزی متهم میکنید که نیستیم! دقیقا همین هستند که به همه نشون میدن. اگه موضوع صرفا ستیز با دولت اسراییل بود، که هشتاد درصد مردمش هم حداقل در موضوع غزه حمایتش میکنند، اون ستیز رو فقط در جهت سر و سامان دادن به فلسطین انجام میدادند. اما سر و سامان دادن به فلسطین حتی هدف فرعی هم نیست. ستیز با اسراییل داره طوری انجام میشه که انگار فلسطینی وجود نداره و بهتره که وجود هم نداشته باشه.
آب شدن آدمها فقط با مریضی رخ نمیده، یا با قحطی. یه حالت دیگه هم داره که ظاهر فرد سالم و عادیه، ولی از درون چیزی ازش باقی نمونده. در انگلیسی یه فعل هست به نام succumb که هم به معنی زانو زدن ازش استفاده میکنند، هم جان دادن. ما واژهای که جفتش رو در بربگیره نداریم. یعنی زانوزدنی که منجر به نیستی میشود. نه اینکه زانو بزنی و بعدش زندگی عادی ادامه پیدا کنه. آب شدن بعضیها ازین نوع زانو زدنه که دیگه چیزی درونشون باقی نمیمونه. و اونوقت دیگه اهمیت نداره که ظاهر سالم و عادیه یا نه.
آدمی که یک عمر به حقوق انسانی و «زمین بازی مسطح» باور داشته رو میبینی که از یه جایی به بعد داره همهچیز رو میندازه گردن خودش. که «این من بودم که ژنم خوب نبود و نتونستم به آرزوهام برسم». «این من بودم که تلاش نکردم و به موفقیت نرسیدم». «این من بودم که مدلم طوری نبود که بعضی تصمیمات رو بگیرم و الان دارم چوبش رو میخورم». طوری که انگار همه اون حرفها درباره ساختارهای تبعیضآمیز، اجحافها، تجاوز به حقوق و حدود، و زمین بازی کج که به نفع یک طرفه، که برای همهشون منطق و شاهد داشت، فراموش کرده و یا اهمیتی ندارند. انگار این ها جلوههایی از واقعیت نبودهاند که بدون اینکه لازم باشه کاری بکنی خودشون رو جلوی چشمانت به نمایش میذارن. بلکه تا الان داشته «بیرق منطق» رو حمل میکرده، و به اینجا که رسیده خسته شده، و نفس کم آورده، و زانو زده و رهاش کرده، و میخواد روی برانکارد «مشکل از من بود» دراز بکشه تا از زمین ببرنش بیرون. اینکه مشکل رو از خودت بدونی درد داره، مثل کسی که تو بازی پاش شکسته، ولی بیرون رفتن از زمین هم شونه رو سبک میکنه، مثل کسی که پاش شکسته ولی دیگه لازم نیست مسئول شکست تیم باشه، و حتی ممکنه بگن «اگه مصدوم نمیشد نتیجه رو عوض میکرد».
باورهای خیلیها، حتی از نوع یقین درباره واقعیات، مثل اون بیرق سنگینه، و فقط تا جایی میتونند حملش کنند که سرحالند. این باورها برای وقت خستگیشون نیست. و این یعنی وقتی زانو زدند، دیگه هیچ چیز ندارند و آب میشن. توی میانسالی ناگهان نژادپرست شدن، ناگهان به نذر و نیایش متوسل شدن، ناگهان علاقمند به شعر شدن، و ناگهان تقدیرگرا شدن، نشانه همین آب شدنه. ظاهر غلطاندازش اینطوره که انگار باورهای متفاوت، و طناب نجات جدیدی پیدا کردهاند. اما «از درون، خالی شدن» اتفاقیه که افتاده. این زانو زدنیه که منجر به مرگ میشه. انگار وقتی زانو میزنند، روی زمین نزدهاند، بلکه در چاه تاریکی فرو رفتهاند که قراره صدا هم بشون نرسه.
اگه میتونستی این زانو زدنها رو ببینی، میدیدی که همهجا جنازه ریخته و داری در دنیای مردگان زندگی میکنی.
آدمی که یک عمر به حقوق انسانی و «زمین بازی مسطح» باور داشته رو میبینی که از یه جایی به بعد داره همهچیز رو میندازه گردن خودش. که «این من بودم که ژنم خوب نبود و نتونستم به آرزوهام برسم». «این من بودم که تلاش نکردم و به موفقیت نرسیدم». «این من بودم که مدلم طوری نبود که بعضی تصمیمات رو بگیرم و الان دارم چوبش رو میخورم». طوری که انگار همه اون حرفها درباره ساختارهای تبعیضآمیز، اجحافها، تجاوز به حقوق و حدود، و زمین بازی کج که به نفع یک طرفه، که برای همهشون منطق و شاهد داشت، فراموش کرده و یا اهمیتی ندارند. انگار این ها جلوههایی از واقعیت نبودهاند که بدون اینکه لازم باشه کاری بکنی خودشون رو جلوی چشمانت به نمایش میذارن. بلکه تا الان داشته «بیرق منطق» رو حمل میکرده، و به اینجا که رسیده خسته شده، و نفس کم آورده، و زانو زده و رهاش کرده، و میخواد روی برانکارد «مشکل از من بود» دراز بکشه تا از زمین ببرنش بیرون. اینکه مشکل رو از خودت بدونی درد داره، مثل کسی که تو بازی پاش شکسته، ولی بیرون رفتن از زمین هم شونه رو سبک میکنه، مثل کسی که پاش شکسته ولی دیگه لازم نیست مسئول شکست تیم باشه، و حتی ممکنه بگن «اگه مصدوم نمیشد نتیجه رو عوض میکرد».
باورهای خیلیها، حتی از نوع یقین درباره واقعیات، مثل اون بیرق سنگینه، و فقط تا جایی میتونند حملش کنند که سرحالند. این باورها برای وقت خستگیشون نیست. و این یعنی وقتی زانو زدند، دیگه هیچ چیز ندارند و آب میشن. توی میانسالی ناگهان نژادپرست شدن، ناگهان به نذر و نیایش متوسل شدن، ناگهان علاقمند به شعر شدن، و ناگهان تقدیرگرا شدن، نشانه همین آب شدنه. ظاهر غلطاندازش اینطوره که انگار باورهای متفاوت، و طناب نجات جدیدی پیدا کردهاند. اما «از درون، خالی شدن» اتفاقیه که افتاده. این زانو زدنیه که منجر به مرگ میشه. انگار وقتی زانو میزنند، روی زمین نزدهاند، بلکه در چاه تاریکی فرو رفتهاند که قراره صدا هم بشون نرسه.
اگه میتونستی این زانو زدنها رو ببینی، میدیدی که همهجا جنازه ریخته و داری در دنیای مردگان زندگی میکنی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روسیه میگفت اگه اوکراین رو به چنگ نیاریم غرب میاد مردهامون رو فمنیست میکنه. حالا داره جنازه مردان روسیه رو با این تیراژ برمیگردونه. مردها میبینند اسباببازی قلدرها هستند، اما باز هم فکر میکنند چون دلسوز اونها هستند جنگ راه انداختهاند.
آگاهی سیاسی اجتماعی، ساعت رولکس نیست، که بگی درآمدم نمیرسه بش تهیه کنم، یا ما اهل این زیورآلات نیستیم. چیزیه که تعیین میکنه این صحنه شکل بگیره یا نگیره.
آگاهی سیاسی اجتماعی، ساعت رولکس نیست، که بگی درآمدم نمیرسه بش تهیه کنم، یا ما اهل این زیورآلات نیستیم. چیزیه که تعیین میکنه این صحنه شکل بگیره یا نگیره.
وقتی میگفتم فهمتون نمیرسه که باید قدردان باشید که نتانیاهو مثل پوتین نیست، خوششون نمیاومد. و طبیعی بود، چون فکر میکردند جنگ فقط برای اخباره و خرابکاریهای داعش شیعه به تجریش سرایت نمیکنه، و ناگهان کرد و شوکه بودند. وقتی به آدم شوکه میگی باید قدردان باشی بش برمیخوره. چون اینطور برداشت میکنه که داری ضربهای که بش وارد شده رو سبک میگیری که میگی میتونست خیلی بدتر ازین باشه. همه از اینکه دیگران چیزی که براشون سنگینه رو سبک بگیرند بدشون میاد. اما همونطور که به یک اصطلاح جهانی تبدیل شده، «واقعیت وقعی به احساساتت نمینهد». و البته این اولین بارشون نیست. چندسال قبل هم که وقتی تازه داشتند شبکههای اجتماعی محبوب رو از دسترس خارج میکردند و گفتم اول مطمئن باشید برق خواهید داشت که بتونید از اینترنت استفاده کنید، بعد نگران فیلترینگ باشید، هم بشون برخورد. در اون مورد حتی پرچم «برو به علفها دست بزن» هم بالا بردند. که اینم یه اصطلاح جهانیه برای وقتی که میخوای بگی طرف با فیزیک دنیا ارتباط نداره. چون فکر می کردند کسی که کسب و کارش تو اینستاگرام نیست، یعنی من، نمیتونه درک کنه که کسب و کار در اینستاگرام، یعنی علف، برای بعضیها چقدر مهمه. و البته باز به این موارد هم محدود نمیشه. دخترانی که در خانههایی به مراتب امنتر از دیگران زندگی کردهاند، بیشتر از مردسالاری نالیدند تا دختری که به دست خود مردسالاری سر بریده شد! وقتی بشون میگفتم قدردان این خانه نسبتا امنتر باشید، و ازش استفاده کنید برای نجات خودتون از ایران، بشون برمیخورد. چون انگار توصیه به غر نزدن، معادل انکار اینه که یه خونه تو خاورمیانه بهرحال خونه امنی برای یک زن نیست. که البته اینطور نبود، و انکاری در کار نبود، ولی انکار نشدنش چه دردی رو دوا میکرد که حتی اگه به اشتباه به نظر میرسید که انکار شده، منجر به عصبانیت بشه؟ مثل اینه که مقداری پول از دست بدم، و دغدغهم این باشه که بقیه تأیید کنند که اون پول رو از دست دادم. برفرض که یکی چیزی گفت که تأییدش نکنه. چه ضرر بیشتری بم وارد میشه؟ مگه در صورتی که همه تأییدش میکردند پولم برمیگشت؟ بالاخره من دنبال پولم هستم یا دنبال دلسوزی دیگران؟ وقتی به کارآفرین میگفتی «مهمونی تموم، جمع کن برو خارج»، بش برمیخورد که به دورهای که از صفر شروع کرد و شرایط هزاربار لهش کرد و باز دوام آورد، گفتی «مهمونی». به جای این که به اصل پیام توجه کنه، دنبال اینه که به زحمت کشیدنهاش بها بدن! برفرض که بها بدم، قیمت سولهت بیشتر میشه؟ تو دلار نقد لازم داری، نه اینکه من چی فکر می کنم دربارهت. قدردان موقعیت بودن، برای آیین شکرگزاری نیست. که بگی خداروشکر بمب هم افتاد سر کوچهمون، و خداروشکر بابام مغز خشکی داره و زنستیزه، و خداروشکر بیست سال جون میکنی و یه بیزینس راه میندازی و آخرش همه رو باید بدی بره. قدردان موقعیت بودن درباره اینه که از هرچه هست در وقت باقیمانده حداکثر استفاده رو بکنی. اونی که بت میگه «بجنب» آرایشگرت نیست که اگه دفعه آخر بد باهات صحبت کرد بگی دفعه بعد میرم پیش یکی دیگه. اونی که بت میگه بجنب «باید» باهات بد صحبت کنه.
میگه بعضی از مغازهها تو لسآنجلس خالی موندن چون کسی نمیتونه ماهی ۴۵۰۰ دلار اجاره بده، بهتره برای رونق شهر توافق کنیم که اجاره نباید بیشتر از ۵۰۰ دلار باشه!
بعبارتی، از شهری که قطب میلیونرهای دنیاست و جیدیپی فقط خود شهر، نه ایالت، از جیدیپی بعضی کشورها بیشتره، انتظار داره اجاره مغازه ماهی ۴۰ میلیون تومن باشه، که تو بدترین منطقههای تهران هم دیگه به سختی میشه پیدا کرد. و از خودش نمیپرسه اگه در شهر من کسی نمیتونه به اندازه یه مغازهدار در تهران، یعنی دخمهای ایزوله و عقبمانده در خاورمیانه، اجاره بده، معنیش این نیست که شهر من نیاز به این مغازهها نداره؟ و اگه مالیات بر واحد تجاری رو بیشتر میکردیم و به تبدیلشون به واحد مسکونی تخفیف مالیاتی میدادیم و مالکان این واحدهای خالی انگیزه پیدا میکردند که تبدیلش کنند به واحدهای مسکونی، نفعش بیشتر نبود؟
بعبارتی، از شهری که قطب میلیونرهای دنیاست و جیدیپی فقط خود شهر، نه ایالت، از جیدیپی بعضی کشورها بیشتره، انتظار داره اجاره مغازه ماهی ۴۰ میلیون تومن باشه، که تو بدترین منطقههای تهران هم دیگه به سختی میشه پیدا کرد. و از خودش نمیپرسه اگه در شهر من کسی نمیتونه به اندازه یه مغازهدار در تهران، یعنی دخمهای ایزوله و عقبمانده در خاورمیانه، اجاره بده، معنیش این نیست که شهر من نیاز به این مغازهها نداره؟ و اگه مالیات بر واحد تجاری رو بیشتر میکردیم و به تبدیلشون به واحد مسکونی تخفیف مالیاتی میدادیم و مالکان این واحدهای خالی انگیزه پیدا میکردند که تبدیلش کنند به واحدهای مسکونی، نفعش بیشتر نبود؟
مایکروسافت دیگه اون مایکروسافتی که میشناختیم نیست. مجموع درآمدش از ویندوز و ایکسباکس، به کمتر از «یک پنجم» کل درآمدش رسیده. امروز بیشتر درآمدش از اجاره سرور و خدمات ابری، اشتراک سالیانه نرم افزارهای آفیس، و هوش مصنوعی بدست میاد. در همین قسمت «کمتر از یک پنجم»، فروش کنسول روز به روز در حال کاهشه، اما درآمد از بازیها در حال افزایشه. جنگ کنسولها به پایان رسیده و دیگه اهمیتی به فروش سختافزارش نمیدن، چون الان این اکانتهاست که براشون اهمیت داره. اشتراک «گیمپس» یکی از بهترین تصمیمات مدیریتیشون بود که گرفتند، چون با قیمت پایینش میلیونها اکانت رو آورد زیر چترشون.
اون قضیه که میگفتند «حالا یکم زمان میبره تا هوش مصنوعی درآمدزا بشه» هم به پایان رسیده. همین الان دارند باش پول چاپ میکنند.
دنیا داره به سرعت تغییر میکنه و تو ایران داره روزی دوبار برق قطع میشه.
اون قضیه که میگفتند «حالا یکم زمان میبره تا هوش مصنوعی درآمدزا بشه» هم به پایان رسیده. همین الان دارند باش پول چاپ میکنند.
دنیا داره به سرعت تغییر میکنه و تو ایران داره روزی دوبار برق قطع میشه.
در همون سال صادرات امپراتوری بریتانیا حدود ۱۲۳ میلیون پوند بود. یعنی ۴۱ برابر ایران، که ازون ۱۲۳ میلیون پوند، ۶۰ میلیونش از مستعمره هند بود، نزدیک ۱۵ میلیون از استرالیا و نیوزیلند، و ۱۷ میلیون از کانادا. و حدود ۳ میلیون از مستعمرات کارائیب! یعنی قدرت صادراتی کوچکترین بخش مستعمراتیش متشکل از یه مشت جزیره، معادل قدرت صادراتی ایران بوده. الان کل صادرات ایران ۱۳۰ میلیارد دلاره. نفت و گاز و هلو و فرش و همهچی. ۴۱ برابر این عدد میشه ۵ و نیم تریلیون دلار! که ۱ و نیم تریلیون دلار از صادرات چین فعلی، که بش میگن «کارخانه جهان»، بیشتره. یعنی اگه آمریکا و آلمان فعلی رو با هم ترکیب کنیم و یه کشور بسازیم و اسمش رو بذاریم آمریکالمان، صادرات اون کشور همون نسبتی رو با صادرات ایران امروز پیدا میکرد که صادرات امپراتوری بریتانیا با صادرات ایران زمان مظفرالدینشاه داشت!
حجم توهم و خیالبافی رو تصور کنید که مردم، آخوندها، روشنفکرها، و حتی خود درباریان قاجار انتظار داشتند که ایران در برابر چنین غولی هیچ امتیازی نده و مثل شیر بایسته و به همهچی بگه «نه»!
حجم توهم و خیالبافی رو تصور کنید که مردم، آخوندها، روشنفکرها، و حتی خود درباریان قاجار انتظار داشتند که ایران در برابر چنین غولی هیچ امتیازی نده و مثل شیر بایسته و به همهچی بگه «نه»!
Anarchonomy
در همون سال صادرات امپراتوری بریتانیا حدود ۱۲۳ میلیون پوند بود. یعنی ۴۱ برابر ایران، که ازون ۱۲۳ میلیون پوند، ۶۰ میلیونش از مستعمره هند بود، نزدیک ۱۵ میلیون از استرالیا و نیوزیلند، و ۱۷ میلیون از کانادا. و حدود ۳ میلیون از مستعمرات کارائیب! یعنی قدرت صادراتی…
خود شما تا مطمئن نباشی مقدار مشخصی تو حساب بانکیت نیست از شهر خودت خارج نمیشی تا به یه شهر دیگه بری، چون میترسی جای دور از خانه معطل بمونی. چطور در مورد خودت نمیگی بدون پول هم میشه در شهر غریب «قوی» بود؟
اینکه قدرت اقتصادی بالا باشه، و چیزی رو تحمیل نکنه به کشوری که اقتصاد بسیار کوچکتری داره، فقط در صورتی رخ میده که نخواد! نه اینکه اون کشور ضعیفتر نذاره. بدون پول نمیتونی نذاری. اقتصاد آلمان چند برابر روسیهست. دلیل اینکه آلمان تا دندان مسلح نشد، و روسیه رو به خاطر تجاوزات و خلافکاریهاش با خاک یکسان نکرد، اینه که نخواست. اگر میخواست، روسیه دیگه نمیتونست از جاش بلند بشه.
بریتانیای اون زمان، «میخواست» یه سری چیزها رو تحمیل کنه.
اینکه قدرت اقتصادی بالا باشه، و چیزی رو تحمیل نکنه به کشوری که اقتصاد بسیار کوچکتری داره، فقط در صورتی رخ میده که نخواد! نه اینکه اون کشور ضعیفتر نذاره. بدون پول نمیتونی نذاری. اقتصاد آلمان چند برابر روسیهست. دلیل اینکه آلمان تا دندان مسلح نشد، و روسیه رو به خاطر تجاوزات و خلافکاریهاش با خاک یکسان نکرد، اینه که نخواست. اگر میخواست، روسیه دیگه نمیتونست از جاش بلند بشه.
بریتانیای اون زمان، «میخواست» یه سری چیزها رو تحمیل کنه.
اینهمه که موضوع به رسمیت شناخته شدن فلسطین رو در سطح دنیا بزرگ کردهاند، نمیگن فایدهش برای مردم چیه. بیش از ۱۰۰ کشور دنیا فلسطین رو به رسمیت میشناسند، در حالی که فقط ۱۲ کشور دنیا تایوان رو به رسمیت میشناسند. شهروند تایوانی در قله درآمدی دنیاست، و فلسطینی داره در قعر فلاکت زندگی میکنه. تایوان دنیا رو وابسته محصولات هایتک خودش کرده که ابرقدرتهای دنیا بش حسادت میکنند، و فلسطین تبدیل شده به بزرگترین گدای سیاره زمین!
ایرانی هم زیاد این به رسمیت شناخته شدن رو جدی گرفته بود. دنیا رو میذاشت رو سرش وقتی برای اولینبار به جامجهانی صعود کرد. فکر کرد خیلی مهمه که توی یه گروه ۳۲ تایی از کشورها قرار بگیری. قلههای هیمالیا رو فتح میکرد و پرچم حکومت رو میبرد بالاسر و فکر میکرد خیلی مهمه اون بالا یه اثری از ایران هم باشه. حالا داره چونه میزنه تا منبع آب رو به دو برابر قیمت چین بش نفروشند با اینکه بش گفته بودند ایران تو پتروشیمی خیلی پیشرفت کرده ولی باید خوراک مفت بش بدیم تا بتونه رقابت کنه، و دنبال لامپ الایدی باتریدار میگرده که بتونه ببره توالت، چون تایم قطعی برق از برنامه روتین مثانهش جلو زده. تو استادیوم شعار میداد «پرچم فلسطینو بکن تو کونت». حالا پرچمی که بالای قله برده بود هم باید بکنه همونجا. تازه داره میفهمه بهتر بود ایران رو هم کسی به رسمیت نمیشناخت ولی عوضش آب و برق و اینترنت و یه زندگی نرمال داشتیم.
ایرانی هم زیاد این به رسمیت شناخته شدن رو جدی گرفته بود. دنیا رو میذاشت رو سرش وقتی برای اولینبار به جامجهانی صعود کرد. فکر کرد خیلی مهمه که توی یه گروه ۳۲ تایی از کشورها قرار بگیری. قلههای هیمالیا رو فتح میکرد و پرچم حکومت رو میبرد بالاسر و فکر میکرد خیلی مهمه اون بالا یه اثری از ایران هم باشه. حالا داره چونه میزنه تا منبع آب رو به دو برابر قیمت چین بش نفروشند با اینکه بش گفته بودند ایران تو پتروشیمی خیلی پیشرفت کرده ولی باید خوراک مفت بش بدیم تا بتونه رقابت کنه، و دنبال لامپ الایدی باتریدار میگرده که بتونه ببره توالت، چون تایم قطعی برق از برنامه روتین مثانهش جلو زده. تو استادیوم شعار میداد «پرچم فلسطینو بکن تو کونت». حالا پرچمی که بالای قله برده بود هم باید بکنه همونجا. تازه داره میفهمه بهتر بود ایران رو هم کسی به رسمیت نمیشناخت ولی عوضش آب و برق و اینترنت و یه زندگی نرمال داشتیم.
اون قابلمه با اون عمق رو نمیشه ازون نرده رد کرد، یکی از بالای نرده برده اونور بش داده. بعد ازینکه پر شد هم باید دوباره از دستش بگیره و اونور نرده بش تحویل بده.
تفاوت گرسنگی و قحطی در آفریقا و بیآبی در مناطق اشغالی اوکراین (که مردم آب جمع شده در چالههای آسفالت رو جمع میکنند برای شستشو)، اینه که اونها بودجهای از قطر برای ساخت عکسها و فیلمهای تبلیغاتی ندارند.
تفاوت گرسنگی و قحطی در آفریقا و بیآبی در مناطق اشغالی اوکراین (که مردم آب جمع شده در چالههای آسفالت رو جمع میکنند برای شستشو)، اینه که اونها بودجهای از قطر برای ساخت عکسها و فیلمهای تبلیغاتی ندارند.